محمد جبريل:مترجم علی سرداری

جمال الدین افغانی: آیا «پدرخوانده‌ی احیای اسلامی» یک اسلام‌گرا بود؟ «

واضح است که هر جا این دکترین (اسلامی) ریشه دوانده، تلاش کرده علوم را خفه کند و به طرز درخشانی از طریق استبداد، آنها را برای اهداف خود به کار گرفته است.» یک مسلمان معاصر به سختی می‌تواند تصور کند که این جمله توسط جمال الدین افغانی، «پدرخوانده احیای اسلامی»، در پاسخ به سخنرانی زبان‌شناس و شرق‌شناس فرانسوی، ارنست رنان، در دانشگاه سوربن نوشته! و در روزنامه فرانسوی «دباتس» در ماه مه ۱۸۸۳ منتشر شده است. این مقاله تا سال ۲۰۰۵ و بدون هیاهوی زیاد، پس از ۱۱۸ سال غفلت، به عربی ترجمه نشد
ایده‌های او برای اهداف استراتژیک با محوریت چگونگی احیای ملت و مقابله با اروپای استعماری طراحی شده بود. با دگرگونی‌ها و تنوع معنای اسلام، اصطلاح «عقیده» به متمایزترین ویژگی اسلام بازگشت: ایمانی که توسط پیامبر اکرم (ص) آورده شده است. در نتیجه، روشنفکران دینی چاره‌ای جز نادیده گرفتن ترجمه مقاله افغانی، سرکوب آن و ارائه محتوای آن به پیروان خود به عنوان صرفاً دفاع افغانی از اسلام در برابر حمله رنان نداشتند. با وجود موفقیت این تاکتیک نادیده گرفتن آن برای بیش از یک قرن، متن در نهایت به زبان عربی راه یافت.
فقه بیماری و درمان
این اولین ایده غیرمعمولی نبود که افغانی مطرح کرد. اولین تلاش “احیاگرانه” او شامل متحد کردن سه دین ابراهیمی: یهودیت، مسیحیت و اسلام، بر اساس باور اولیه او مبنی بر اینکه آنها اصول و اهداف یکسانی دارند، بود. با این حال، او به سرعت به این نتیجه رسید که تلاش بلندپروازانه‌اش به دلیل موانعی که «فرصت‌طلبانی که هر فرقه را به دکان و هر فرقه را به معدن طلا و نقره تبدیل کردند» ایجاد کردند، غیرممکن است. ارزش این موانع در «اختلافات مذهبی، فرقه‌ای و عقیدتی‌ای بود که ایجاد کردند، به طوری که هر کسی که جرات مقاومت در برابر این تفرقه یا این تجارت را داشت، کافر، منکر یا بدعت‌گذار تلقی می‌شد»، همانطور که در کتاب خود «دعوت به تقریب بین ادیان» بیان می‌کند.
پس از آن، افغانی تمرکز خود را به ایده اتحاد جهان اسلام، همانطور که در خاطرات خود بیان کرده است، به جای اتحاد ادیان ابراهیمی تغییر داد. او کاملاً متقاعد شده بود که بیماری جوامع مسلمان چیزی جز «تفرقه مردم آنها، پراکندگی نظرات آنها، اختلاف نظر آنها در مورد وحدت و اتحاد آنها در مورد اختلاف» نیست. او این اعتقاد را بر اساس ایده‌ای که در میان شرق‌شناسان و متفکران مسلمان در مورد «انحطاط مسلمانان» رایج است، بنا کرد.
افغانی معتقد بود که بیماری جوامع مسلمان، تفرقه مردم، پراکندگی عقاید، اختلاف نظر در مورد وحدت و اتحاد در مورد اختلاف است.
افغانی به راهکارهای مختلفی که برای درمان این بیماری مهلک زوال پیشنهاد شده است، می‌پردازد و با راه حل آموزش افکار عمومی شروع می‌کند. او می‌گوید: «برخی در زمان ما فکر کرده‌اند که بیماری‌های ملت‌ها را می‌توان با انتشار روزنامه‌ها درمان کرد، که تضمین‌کننده احیای آنها و بیداری اخلاق است! اما کجایند کسانی که می‌خوانند و می‌نویسند، چه رسد به کسانی که می‌فهمند؟ و چه کسی می‌تواند برای ملتی که در انحطاط فرو رفته است، فایده روزنامه‌ها را توضیح دهد؟»
او پس از اثبات بی‌فایده بودن روزنامه‌نگاری در چنین شرایطی، به راه‌حل آموزشی اتخاذ شده توسط نخبگان روشنفکر عرب برای بیماری عقب‌ماندگی می‌پردازد و اظهار می‌کند: «دیگران استدلال کرده‌اند که درمان بیماری‌های مهلک ملت، تأسیس همزمان مدارس دولتی در هر گوشه کشور، با پیروی از مدل جدید اروپایی است. آنها استدلال می‌کنند که وقتی دانش گسترده شود، اخلاق شکوفا می‌شود، وحدت غالب می‌شود و قدرت تثبیت می‌شود. اما چقدر از حقیقت دور هستند! چنین کار عظیمی تنها می‌تواند توسط یک حاکم قدرتمند انجام شود که بتواند ملت را برای مدت طولانی به انجام کاری که دوست ندارد، مجبور کند. افراد ضعیف چنین قدرتی برای مطیع کردن ندارند، چه رسد به ثروت لازم.»
الافغانی پس از ایجاد، برای اولین بار در تاریخ اندیشه اسلامی مدرن، مفهوم «مستبد عادل» – مفهومی که بعدها توسط شاگردش محمد عبده اتخاذ شد و هسته اصلی پروژه اصلاحات او در نظر گرفته شد – به خطرات علوم مدرن به عنوان یک عنصر خارجی برای بافت اجتماعی تثبیت شده می‌پردازد. او می‌پرسد: «چگونه می‌توان این (دانش مدرن) را به ملت منتقل کرد، در حالی که رابطه بین آنها و تمایلات و خلق و خوی ملت را در نظر گرفت، به خصوص با توجه به تکبر و بی‌پروایی ناقلان جوانی که با وجود اینکه منبع این علوم نیستند، از تکان دادن احساسات ملت دریغ نکرده‌اند و توهماتی ایجاد کرده‌اند که منجر به زوال و نابودی آن شده است؟»
این دیدگاه شکاکانه نسبت به نخبگان تحصیل‌کرده و جدایی آنها، نیم قرن بعد توسط زکی نجیب محمود تأیید شد، که رابطه بین نخبگان و جامعه را به رابطه بین یک لکه نفتی شناور و آبی که روی سطح آن حرکت می‌کند، تشبیه کرد.
با این حال، محکومیت وجود نخبگان مدرن توسط الافغانی به بیگانگی معنوی آنها از جامعه محدود نمی‌شود، بلکه به پیامدهای سیاسی این جدایی، به ویژه در مورد اقتصاد سیاسی، نیز گسترش می‌یابد. چنین نخبگانی با صادرات مواد خام و واردات کالاهای تولیدی مدرن پس از رها کردن صنایع دستی محلی، به مهاجرت مازاد اقتصادی به کلان‌شهرهای غربی کمک می‌کنند.
افغانی این را با این جمله بیان می‌کند: «دیگران در میان آنها آگاهانه دانشی را که به دست آورده بودند به کار گرفتند؛ آنها ساختمان‌ها و خانه‌ها را تغییر دادند (اشاره به نوسازی قاهره و استانبول) و شکل غذا، لباس، اثاثیه، ظروف و سایر اقلام را تغییر دادند. آنها برای اجرای این تغییرات با تقلید از بهترین نمونه‌های موجود در پادشاهی‌های خارجی، با یکدیگر رقابت می‌کردند و آنها را مایه افتخار خود می‌دانستند و با غرور به نمایش می‌گذاشتند. با انجام این کار، ثروت خود را در خارج از کشور هدر دادند، صنعتگران قوم خود را کشتند و کسانی را که در تجارت کار می‌کردند نابود کردند زیرا قادر به برآوردن تمام نیازهای این علوم جدید نبودند و دستانشان به کار با آهن عادت نداشت و ثروتشان نیز نمی‌توانست واردات ماشین‌آلات جدید از سرزمین‌های دور را پوشش دهد.»
همچنین بخوانید: محمد اقبال و رویای معتزلی یازده قرن بعد
او سپس به بُعد دوم می‌پردازد که مربوط به هزینه سیاسی ناشی از ظهور طبقه‌ای است که از تبعیت کامل از غرب سود می‌برد و کاملاً از پویایی تاریخ ملی جدا شده است، تا جایی که دیگر ریشه در سنت‌های محلی، اخلاق اجتماعی یا مسائل سیاسی ندارد. او با گفتن این جمله به این موضوع اشاره می‌کند: «کسانی که از دیگران تقلید می‌کنند و راه‌های دیگران را اتخاذ می‌کنند، به مجرایی برای نفوذ دشمنان به ملت خود تبدیل می‌شوند و ذهن آنها به بستری برای سوءظن‌ها و انبارهای دسیسه تبدیل می‌شود. در واقع، از آنجا که قلب‌های آنها پر از احترام به کسانی است که از آنها تقلید می‌کنند و کسانی را که مانند آنها نیستند تحقیر می‌کنند، برای مردم خود مایه بدبختی می‌شوند، آنها را تحقیر می‌کنند و آرمان آنها را کوچک می‌شمارند..»
منبع حفریات

مطالب مرتبط

حامد فتحی روزنامه‌نگار مصر:یمترجم علی سرداری

آرام کیوان محامید، فعال سیاسی، معتقد است که رادیکالیسم سید قطب نتیجهٔ واقعیت سیاسی زمانهٔ او بود: شکست لیبرال‌ها و دموکرات‌ها و صعود اقتدارگرایی مدرن با جمال عبدالناصر. او می‌گوید:
«چون اخوان مخالف نظام اقتدارگرای ناصر بودند، ناچار شدند تصور اقتدارگرایانهٔ بدیل خود را بسازند. جاهلیت نزد قطب، تصویری کاملاً ضد ناصری است؛ حتی ردّ هرگونه مخالفت از درون نظام.»
اما چرا قطب جاهلیت را به کل جهان تعمیم داد و گفت:

عاصم امین مترجم علی سرداری

این سخن به معنای کم‌اهمیت دانستن فیلسوفان یا انکار تأثیر آنان بر رشد اندیشه بشری نیست. میراث آنان منبعی ضروری برای فهم، تحلیل و بازاندیشی مسائل فکری، اخلاقی، علمی، اجتماعی و تاریخی است. اما احترام به این میراث نه با تقدیس یا انجماد آن، بلکه با تعامل انتقادی و بهره‌گیری از بینش‌ها و ابزارهای فکری آنان، همراه با حفظ حق بررسی و مخالفت حاصل می‌شود. اندیشه زنده اندیشه‌ای است که پیوسته خود را بازآفرینی می‌کند و پرسش‌های تازه می‌گشاید؛ اما هنگامی که به مجموعه‌ای از پاسخ‌های ثابت بدل شود که بدون موشکافی تکرار می‌شوند، کارکرد شناختی خود را از دست می‌دهد و به ایدئولوژی‌ای درون‌گرا تبدیل می‌شود.

ماهر فرغلي:مترجم علی سرداری

در سال ۱۹۷۵ نیروهای امنیتی بیشتر اعضای سازمان را در منطقه‌ای کوهستانی در اسیوط محاصره کردند. درگیری شدیدی رخ داد و یحیی هاشم کشته شد، اما رفاعی سرور توانست به قاهره بگریزد و در محله‌های «بین‌السریات» و سپس «المطرية» مخفی شود.
پس از ظهور شکری مصطفی (رهبر «التکفیر و الهجره»)، رفاعی تلاش کرد گروهش را با او متحد کند اما ناکام ماند. او گفت: «فهمیدم دلیلش نبودِ مفهوم حکمت است؛ زیرا جهت‌گیری ما نظری بود و بر واقعیت عملی استوار نبود. حکمت، حق را در واقعیت به‌درستی پیاده می‌کند.» به همین دلیل کتاب حکمة الدعوة را نوشت.

مطالب پربازدید

مقاله