مشکل کشورهای خلیج این نیست که واشنگتن و تهران به توافق رسیدهاند؛ دیپلماسی در نهایت بهتر از جنگ آشکار است. اما مشکل واقعی در پیام سیاسیای است که این توافق به همراه دارد. پس از ماهها تشدید تنش، حملات و ضربهزدن به زیرساختها و تأسیسات اقتصادی، پایتختهای خلیج دریافتند که ایالات متحده ـ بزرگترین متحد امنیتی آنها در چند دهه اخیر ـ قادر است از رویارویی به تفاهم با ایران حرکت کند، در حالی که کشورهای منطقه ناچارند بهتنهایی با جغرافیا و پیامدهای آن همزیستی کنند. در اینجا مرحلهای جدید آغاز میشود که عنوان آن «صلح» نیست، بلکه «شک عمیق» نسبت به سیستم امنیتی است که از پایان جنگ سرد بر خلیج فارس حاکم بوده است.
کشورهای حاشیه خلیج فارس از جمله کشورهایی بودند که بیشترین آسیب را از رویارویی آمریکا و ایران دیدند. تجارت مختل شد، تأسیسات انرژی تحت فشار و حملات قرار گرفتند، اعتماد سرمایهگذاری کاهش یافت و تنگه هرمز بار دیگر گروگان تنشهای نظامی شد. بنابراین تعجبآور نبود که این کشورها از هرگونه توافقی که آتشبس و بازگشت کشتیرانی به حالت عادی را تضمین کند استقبال کنند. اما استقبال به معنای اطمینان نیست؛ زیرا آرامشی که از دل تفاهمات بینالمللی تحمیل شود ممکن است موقتی باشد، در حالی که منابع تهدید همچنان ثابت میمانند.
منابع خلیج فارس نشان میدهند که این توافق در واقع با کاهش اعتماد به حمایت آمریکا، تحکیم موقعیت ایران بهعنوان یک قدرت منطقهای و تسریع روند «تسویهحساب» بهجای رویارویی، شروع به تغییر شکل تفکر استراتژیک کرده است. به گزارش رویترز، یک منبع ارشد خلیج فارس تأیید کرده است که کاهش تنش «چیز مثبتی است، اما وضعیت بهصراحت بدتر از قبل از جنگ است.»
در این زمینه، عبارتی که محقق فواز جرجس بیان کرده، بهخوبی حالوهوای کنونی خلیج فارس را نشان میدهد: کشورهای خلیج امیدوار بودند ایالات متحده رژیم ایران را تغییر دهد، «اما برعکس اتفاق افتاد». رهبران خلیج بیش از هر زمان دیگری متوجه شدهاند که نمیتوانند برای تأمین امنیت و ثبات، نه به ایالات متحده و نه حتی به اسرائیل تکیه کنند. این فقط یک مشاهده آکادمیک نیست، بلکه خلاصهای از یک تحول عمیق روانی و استراتژیک در منطقه است.
شاید مهمترین درسی که پایتختهای خلیج از این بحران گرفتند این است که امنیت بهطور کامل از خارج وارد نمیشود و اتحادها ـ هرچقدر هم قوی ـ گروگان منافع در حال تغییر باقی میمانند.
برای چندین دهه، معادله خلیج بر یک فرض ساده استوار بود: ایالات متحده چتر امنیتی را فراهم میکند و کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بر توسعه، اقتصاد و تبدیلشدن به مراکز مالی و تجاری جهانی تمرکز میکنند. اما جنگ اخیر شکنندگی این فرض را آشکار کرد. هزاران حمله پهپادی و موشکی نشان داد که ثروت برای محافظت از خود کافی نیست و ثبات اقتصادی ممکن است ظرف چند روز متزلزل شود، اگر زیرساختها به هدف نظامی تبدیل شوند.
گزارشهای تحقیقاتی آمریکا نشان میدهد که این واقعیت دولتهای خلیج را وادار میکند مشارکت امنیتی خود با واشنگتن را بازنگری کنند و در عین حال بهدنبال منابع دفاعی متنوع و مشارکتهای استراتژیک باشند. با این حال، خطرناکترین بخش توافق آمریکا و ایران، آن چیزی نیست که در آن گنجانده شده، بلکه آن چیزی است که در آن گنجانده نشده است. نگرانیهای سنتی خلیج فارس فقط به پرونده هستهای محدود نمیشود، بلکه موشکهای بالستیک، پهپادها و شبکه متحدان منطقهای ایران را نیز شامل میشود؛ ابزارهایی که ستون نفوذ تهران هستند.
به همین دلیل، حسن الحسن از مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک هشدار داده است که «یادداشت تفاهم احتمالاً به نگرانیهای امنیتی اساسی کشورهای خلیج فارس درباره قابلیتهای نظامی تهاجمی ایران رسیدگی نخواهد کرد، بهویژه موشکها، پهپادها و شبکههای شبهنظامی منطقهای». او همچنین تأکید میکند که اتکای محدود به حمایت آمریکا، کشورهای خلیج فارس را بهسوی جستوجوی جایگزینهای بازدارنده سوق داده است: «با توجه به ناکافی و غیرقابلاعتماد بودن چتر امنیتی آمریکا، کشورهای خلیج فارس برای بازدارندگی ایران از حملات بیشتر، چه از طریق تفاهمات و چه از طریق حمایت از تلاشهای دیپلماتیک، به ابزارهای مختلفی متوسل خواهند شد.»
از اینجا میتوان وضعیت ناامیدی حاکم بر روحیه سیاسی خلیج فارس را درک کرد. ایالات متحده به تهدید ایران پایان نداد، بلکه بیشتر بهدنبال رام کردن آن بود. اما کشورهای خلیج فارس همچنان همسایه ایران خواهند ماند و ناچارند با پیامدهای قدرت نظامی، نفوذ منطقهای و کارتهای ژئوپلیتیکی آن مقابله کنند. بنابراین پرسش اصلی در ریاض، ابوظبی، منامه و کویت این نیست که «آیا توافق موفق شد؟» بلکه این است که «چه کسی بهای موفقیت آن را خواهد پرداخت؟» اگر تهران پس از کاهش فشارها به قدرتی با اعتمادبهنفس بیشتر تبدیل شود.
این نگرانی با احتمال بهبود وضعیت اقتصادی ایران تشدید میشود. برخی تحلیلهای خلیج فارس معتقدند اگر روند «تسویهحسابها» با محدودیتهای روشن و تضمینهای متقابل همراه نباشد، هرگونه پیشرفت مالی میتواند منابع بیشتری در اختیار تهران قرار دهد تا نفوذ منطقهای خود را افزایش دهد. رسانهها و گزارشهای تحلیلی هشدار دادهاند که جریان وجوه و رفع برخی محدودیتها ممکن است توانایی ایران را برای بازتنظیم اولویتهای استراتژیکش افزایش دهد، بدون آنکه رفتار منطقهای خود را تغییر دهد.
از سوی دیگر، به نظر نمیرسد واکنش خلیج فارس بازگشت به سیاست رویارویی مستقیم باشد، بلکه حرکت بهسوی یک استراتژی عملگرایانهتر مبتنی بر تقویت قدرت داخلی و کاهش وابستگی به متحد خارجی است. تجربه اخیر نشان داده است که تصمیمات عمده در واشنگتن پیش از هر چیز مطابق با منافع آمریکا اتخاذ میشود، حتی اگر به قیمت نگرانی متحدان تمام شود.
بنابراین، در سالهای آینده ممکن است در کنار حفظ رابطه با آمریکا، شاهد شتابگیری پروژههای صنعتیسازی نظامی در خلیج، گسترش مشارکتهای دفاعی با قدرتهای اروپایی و آسیایی و افزایش سرمایهگذاری در پدافند هوایی و دریایی باشیم، بدون آنکه اتکای کامل به آمریکا وجود داشته باشد.
اما شاید جالبترین مسئله، آینده روابط خلیج و اسرائیل و آن چیزی باشد که بهعنوان «توافق ابراهیم» شناخته میشود. یکی از توجیهات نزدیکی به اسرائیل، ساختن یک جبهه امنیتی غیررسمی در برابر تهدید ایران بود. اگر خود واشنگتن تصمیم بگیرد با تهران به تفاهم برسد، آیا اهمیت اسرائیل در محاسبات خلیج افزایش مییابد یا کاهش؟
پاسخ ساده نیست. از یک سو، اسرائیل دارای قابلیتهای اطلاعاتی و نظامی پیشرفته است و برخی اشکال همکاری دفاعی میتواند برای کشورهایی که احساس تهدید دائمی دارند جذاب باشد. از سوی دیگر، تعامل گستردهتر با اسرائیل خطرات سیاسی داخلی و منطقهای دارد، بهویژه اگر دولتهای اسرائیل به سیاستهای تشدیدکننده متوسل شوند که منطقه را به دور جدیدی از درگیری بکشاند.
برخی تخمینها نشان میدهد که توافق ابراهیم بهجای گسترش، وارد مرحله «بازتعریف» خواهد شد. بهجای شرطبندی بر یک اتحاد امنیتی مستحکم با اسرائیل، ممکن است به چارچوبی محدود برای همکاری اقتصادی، فناوری و اطلاعاتی تبدیل شود، در حالی که از تبدیل آن به یک محور نظامی آشکار علیه ایران اجتناب شود. برخی تحلیلهای غربی نیز معتقدند کشورهای خلیج فارس در کوتاهمدت تعمیق این توافق را در اولویت قرار نخواهند داد و در عوض برای ترتیبات منطقهای باثباتتر که ریشههای بحران با ایران را برطرف کند و آزادی کشتیرانی و امنیت انرژی را تضمین کند، فشار خواهند آورد.
در عین حال، به نفع اسرائیل نخواهد بود که خلیج فارس را از خود دور کند. موفقیت توافق آمریکا و ایران، اسرائیل را در برابر معادلهای جدید قرار میدهد که در آن ممکن است کمتر بتواند بر روند سیاست آمریکا تأثیر بگذارد و بیشتر به حفظ کانالهای همکاری با شرکای عرب خود نیاز داشته باشد. بنابراین ممکن است بهدنبال تقویت حضور امنیتی و فنی خود در منطقه باشد، اما بعید است این حضور جایگزینی کامل برای نقش سنتی آمریکا شود.
در پایان، به نظر نمیرسد خلیج فارس پس از تفاهم آمریکایی–ایرانی وارد عصر اطمینان شده باشد، بلکه وارد مرحلهای پیچیدهتر از محاسبات استراتژیک شده است. تهدید از بین نرفته، متحد دیگر قطعی به نظر نمیرسد و حریف شکست نخورده، بلکه پشت میز مذاکره نشسته است؛ در حالی که منطقه همچنان بهدنبال فرمولی جدید برای تعادل است. شاید مهمترین درس این بحران برای پایتختهای خلیج این باشد که امنیت بهطور کامل از خارج وارد نمیشود و اتحادها ـ هرچقدر هم قوی ـ گروگان منافع در حال تغییر باقی میمانند.
بنابراین، پایان «چتر آمریکایی» لزوماً به معنای پایان شراکت با واشنگتن نیست، بلکه به معنای پایان قطعیتی است که دههها همراه آن بوده است. آنچه امروز در خلیج فارس آغاز میشود، فقط یک تغییر موقعیت دیپلماتیک نیست، بلکه بازتعریف کامل فلسفه امنیت منطقه است؛ در جهانی که در آن دوستان دائمی نیستند و دشمنان همیشگی نیستند، بلکه این منافعاند که جهت باد را تعیین میکنند.
نویسنده عراقی
بيير لوي ريمون پژوهشگر و شخصیت رسانهای فرانسوی :مترجم علی سرداری
اما مشکل اصلی این است که این وضعیت پیشبینی نشده بود. نه طرف آمریکایی—که اسیر رویکردهای سنتی مبتنی بر زبان زور است—و نه طرف اسرائیلی—که بقای خود را در هدفگیریهای کلاسیک میبیند—پیشدستی نکردند. اسرائیل پس از اعلام توافق، حملات خود را به نیروهای وابسته به ایران در جبهه لبنان آغاز کرد. مسئله این نیست که آیا با توافقی روبهرو هستیم که در بلندمدت پابرجا بماند؛ آنچه در خطر است، محیط جدیدی است که این توافقات در آن شکل میگیرند و فهم تازهای که از آنها پدیدار میشود.
- 1405/04/01