علاقهٔ مارکس به اقتصاد از بینش تاریخی او جدا نبود؛ او ساخت اقتصادی را بنیانی میدانست که نظامهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی بر آن استوارند. توسعهٔ ابزار تولید و روابط تولیدی، تحولات عمدهٔ تاریخ را توضیح میدهد. از اینجا «ماتریالیسم تاریخی» پدید آمد که توسعهٔ جوامع را به تغییرات مؤثر در ساختار اقتصادی پیوند میدهد، بیآنکه تأثیر متقابل میان اقتصاد و سایر پدیدههای اجتماعی را انکار کند.
ا این حال، از بین بردن این رکود ممکن است. تغییر واقعی زمانی آغاز میشود که روشنفکران و وبلاگنویسان تصمیم بگیرند حاشیه را ترک کنند و به «مهندسان آگاهی» تبدیل شوند. شکستن این چرخه معیوب مستلزم گذار از «انتقاد از بحران» به «ایجاد جایگزین» است؛ با سادهسازی دانش، تبدیل فلسفههای پیچیده به ابتکارات انعطافپذیر اجتماعی و ابزارهای توانمندسازی دیجیتال و مبتنی بر دانش که به جوانان و نسل نوظهور در زندگی روزمرهشان کمک کند. وقتی عمق یک ایده با اراده برای اقدام عملی تلاقی میکند، سر و صدای زودگذر محو میشود و پایههای محکمی ساخته میشود؛ پایههایی که سیاست و توسعه را وادار میکند با نبض واقعی خیابان همگام شوند.
اما انقلابهای مدرن اغلب موتورهای خود را به سمت نوعی جنون مخرب منحرف میکنند و امیدها برای تغییر رادیکال با افزایش هزینههای تغییر از میان میرود. آیا نقلقول معروف ضدانقلابی ژاک مالت دو بان حقیقت دارد که میگفت: «انقلاب، همچون زحل، فرزندان خود را میبلعد»؟
انقلابها در اصل با هدفی آغاز میشوند که در عمل اغلب خلاف آن پیش میروند. هانا آرنت میگوید: «متأسفانه آزادی در کشورهایی که هرگز انقلابی نداشتهاند، بهتر حفظ شده است.» از این سخن میتوان دریافت که انقلاب تنها نقطهٔ عطفی خطرناک است.
افغانی این را با این جمله بیان میکند: «دیگران در میان آنها آگاهانه دانشی را که به دست آورده بودند به کار گرفتند؛ آنها ساختمانها و خانهها را تغییر دادند (اشاره به نوسازی قاهره و استانبول) و شکل غذا، لباس، اثاثیه، ظروف و سایر اقلام را تغییر دادند. آنها برای اجرای این تغییرات با تقلید از بهترین نمونههای موجود در پادشاهیهای خارجی، با یکدیگر رقابت میکردند و آنها را مایه افتخار خود میدانستند و با غرور به نمایش میگذاشتند. با انجام این کار، ثروت خود را در خارج از کشور هدر دادند، صنعتگران قوم خود را کشتند و کسانی را که در تجارت کار میکردند نابود کردند زیرا قادر به برآوردن تمام نیازهای این علوم جدید نبودند و دستانشان به کار با آهن عادت نداشت و ثروتشان نیز نمیتوانست واردات ماشینآلات جدید از سرزمینهای دور را پوشش دهد.»
همچنین بخوانید: محمد اقبال و رویای معتزلی یازده قرن بعد
آرام کیوان محامید، فعال سیاسی، معتقد است که رادیکالیسم سید قطب نتیجهٔ واقعیت سیاسی زمانهٔ او بود: شکست لیبرالها و دموکراتها و صعود اقتدارگرایی مدرن با جمال عبدالناصر. او میگوید:
«چون اخوان مخالف نظام اقتدارگرای ناصر بودند، ناچار شدند تصور اقتدارگرایانهٔ بدیل خود را بسازند. جاهلیت نزد قطب، تصویری کاملاً ضد ناصری است؛ حتی ردّ هرگونه مخالفت از درون نظام.»
اما چرا قطب جاهلیت را به کل جهان تعمیم داد و گفت:
این سخن به معنای کماهمیت دانستن فیلسوفان یا انکار تأثیر آنان بر رشد اندیشه بشری نیست. میراث آنان منبعی ضروری برای فهم، تحلیل و بازاندیشی مسائل فکری، اخلاقی، علمی، اجتماعی و تاریخی است. اما احترام به این میراث نه با تقدیس یا انجماد آن، بلکه با تعامل انتقادی و بهرهگیری از بینشها و ابزارهای فکری آنان، همراه با حفظ حق بررسی و مخالفت حاصل میشود. اندیشه زنده اندیشهای است که پیوسته خود را بازآفرینی میکند و پرسشهای تازه میگشاید؛ اما هنگامی که به مجموعهای از پاسخهای ثابت بدل شود که بدون موشکافی تکرار میشوند، کارکرد شناختی خود را از دست میدهد و به ایدئولوژیای درونگرا تبدیل میشود.
در سال ۱۹۷۵ نیروهای امنیتی بیشتر اعضای سازمان را در منطقهای کوهستانی در اسیوط محاصره کردند. درگیری شدیدی رخ داد و یحیی هاشم کشته شد، اما رفاعی سرور توانست به قاهره بگریزد و در محلههای «بینالسریات» و سپس «المطرية» مخفی شود.
پس از ظهور شکری مصطفی (رهبر «التکفیر و الهجره»)، رفاعی تلاش کرد گروهش را با او متحد کند اما ناکام ماند. او گفت: «فهمیدم دلیلش نبودِ مفهوم حکمت است؛ زیرا جهتگیری ما نظری بود و بر واقعیت عملی استوار نبود. حکمت، حق را در واقعیت بهدرستی پیاده میکند.» به همین دلیل کتاب حکمة الدعوة را نوشت.
1405/03/27
عبدالواحد کنعان – نویسنده فلسطینی مترجم علی سرداری
رابطه میان اسلام سیاسی و افراطگرایی فرهنگی در مبارزه برخی جنبشهای اسلامگرا با اندیشه لیبرال و سکولار آشکار است. اسلام سیاسی این ایده را ترویج میدهد که اندیشه لیبرال با شریعت در تضاد است و هویت اسلامی را تهدید میکند. از این رو، برخی جنبشها از طریق افترا، اتهام ارتداد و گاه تهدید به خشونت با لیبرالها و متفکران سکولار مقابله میکنند.
شاید به راحتی بتوان گفت که جهان ما آزادتر از جهان الکواکبی است. و شاید این از بسیاری جهات درست باشد. اما پرسشی که شایسته تأمل است نه فقط میزان آزادی، بلکه ماهیت خود قدرت است.
زیرا قدرت دیگر همیشه حاکمی نیست که روزنامهها را توقیف و کتابها را ممنوع میکند.
تصادفی نیست که این نوع تفکر، اساس علم مدرن است؛ زیرا اسطورههایی را که انسانهای باستان برای توضیح پدیدههای کیهانی میساختند، کنار میگذارد. برای مثال، در اساطیر یونانی، رعد و برق سلاح خدای زئوس بود که برای نابودی دشمنانش به کار میبرد. اما با شکلگیری روش علمی در دوران رنسانس، این اسطورهها کنار گذاشته شد و به تاریخ پیوست.