پدیدهای فکری در بحثهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تکرار میشود که در آن به سخنان فیلسوفان و متفکران بزرگ همچون احکام نهایی و قطعی استناد میشود؛ گویی این نقلقولها اختلافات را حل و درهای گفتوگو را میبندند. اغلب نام یک متفکر برای دادن اعتبار اضافی به یک نظر خاص به کار میرود، چنانکه ارزش یک ایده نه از قدرت استدلال آن، بلکه از جایگاه گویندهاش ناشی میشود. بدین ترتیب، نقلقول از ابزاری برای غنیسازی گفتوگو به ابزاری برای توقف آن، و از مقدمهای برای تفکر به جایگزینی برای آن تبدیل میشود. با این حال، این برداشت با ماهیت خودِ فلسفه در تضاد است. فلسفه برای ارائه قطعیتهای آماده یا حقایق نهایی پدید نیامده، بلکه بر پرسش، انتقاد و بازنگری در فرضیهها استوار است. فلاسفه در طول تاریخ بیش از آنکه پاسخهای کامل ارائه دهند، شیوههایی برای اندیشیدن و تلاش برای فهم واقعیت، انسان و دانش عرضه کردهاند. بنابراین ارزش واقعی میراث آنان نه فقط در نتایج، بلکه در روشهای ذهنیای است که برای رسیدن به آن نتایج به کار بستهاند.
تبدیل عقاید فیلسوفان به متونی مقدس که نباید به آنها نزدیک شد یا دربارهشان بحث کرد، با روح جستوجوگر و نقاد فلسفه در تضاد است. بیشتر متفکرانی که امروز به آنها استناد میشود، اهمیت خود را از آن رو به دست آوردند که جرأت داشتند ایدههای رایج زمانه خود را زیر سؤال ببرند و از پذیرش فرضیهها تنها به دلیل رواج یا پیوندشان با قدرت سیاسی، مذهبی یا اجتماعی خودداری کنند. طعنهآمیز است که اندیشهای برخاسته از نقد، به ابزاری برای جلوگیری از نقد تبدیل شود؛ یا آثاری که خواهان رهایی ذهنی بودهاند، برای توجیه رکود فکری به کار روند.
فلاسفه، متفکران و نویسندگان بزرگ تاریخ اندیشه، نگهبانان آگاهی ما نیستند؛ آنان شریکان ما در تفکرند. ما آنها را میخوانیم تا با آنان بیندیشیم، نه اینکه به آنان بسنده کنیم. با آنان گفتوگو میکنیم تا افق پرسش را گستردهتر کنیم، نه اینکه ایدههایشان را پناهگاهی برای جبران ضعف فهم یا فقر استدلال خود قرار دهیم. آزاداندیشی بت نمیشناسد، هرچند مقام صاحبان آن اندیشهها بلند باشد. ماهیت دانش بشری نیز اجازه نمیدهد هیچ ایدهای در همه زمانها و شرایط معتبر مطلق تلقی شود. دانش فرایندی تجمعی و پیوسته در حال دگرگونی است که تحت تأثیر پیشرفت علوم، تجربههای انسانی و تحولات اجتماعی و فرهنگی قرار دارد. ایدههای متفکران نیز محصول زمینههای تاریخی خاصاند و بازتابدهنده مسائل و پرسشهای زمانه خود. بنابراین فهم آنها نیازمند خواندن در بافت تاریخیشان است، نه تلقی آنها بهعنوان حقایقی فراتاریخی.
از این رو، بهرهگیری واقعی از میراث فلسفی با تکرار گزارهها یا استناد به آنها بهعنوان شواهد قطعی حاصل نمیشود، بلکه با قرار دادن آنها در معرض بحث و ارزیابی دوباره در پرتو دانش و شرایط جدید به دست میآید. فیلسوفی که تفکر انتقادی را تمرین میکند، نمیتواند خواهان پیروانی باشد که سخنان او را تکرار کنند، بلکه افرادی را میطلبد که توانایی استقلال فکری او را در خود پرورش دهند. جوهر فلسفه در پرورش توانایی تفکر آزادانه نهفته است، نه در جایگزینی یک مرجع فکری با مرجعی دیگر.
این مسئله زمانی روشنتر میشود که نام اندیشمندان در منازعات سیاسی یا ایدئولوژیک به کار میرود. در چنین مواردی، هدف اغلب نه فهم ایده یا سنجش اعتبار آن، بلکه بهرهگیری از جایگاه نمادین صاحب آن برای تقویت موضعی از پیش تعیینشده است. بدین ترتیب، متفکر به شاهدی صرف تبدیل میشود که برای مشروعیتبخشی به یک عقیده فراخوانده میشود، در حالی که دیگر جنبههای اندیشه او نادیده گرفته میشود یا خوانشهای انتقادی که میتوانند به نتایج متفاوتی برسند حذف میگردند. استناد به فیلسوفان در این حالت بیشتر به ابزار تبلیغاتی بدل میشود تا کنشی شناختی. خطر این رویکرد آن است که بحث را از ارزیابی ایدهها به ارزیابی صاحبان آنها منحرف میکند. به جای پرسش از اعتبار یک ایده یا سازگاری آن با واقعیت، توجه به جایگاه گوینده معطوف میشود. حال آنکه تاریخ اندیشه نشان میدهد عظمت فکری به معنای مصونیت از خطا نیست. بسیاری از متفکران بزرگ در برخی مسائل بینشهای ژرف ارائه کردهاند و در برخی دیگر ناکام ماندهاند. برای نمونه، کارل مارکس با تکیه افراطی بر تفسیر اقتصادی تاریخ، جنبههای فرهنگی، مذهبی، روانی و تجربههای فردی را نادیده گرفت و فروپاشی اجتنابناپذیر سرمایهداری را پیشبینی کرد که رخ نداد. فلسفه هگل نیز به دلیل پیچیدگی، انتزاعی بودن و توجیه بیش از حد اقتدار دولت مورد انتقاد است. کانت نیز به دلیل نظام اخلاقی سختگیرانهاش که گاه میتواند به نتایج غیرانسانی بینجامد، مورد نقد قرار گرفته است. این نمونهها نشان میدهد ارزش یک ایده نه با شهرت صاحب آن، بلکه با تواناییاش در مقاومت در برابر نقد و آزمون عقلانی و تجربی سنجیده میشود.
این سخن به معنای کماهمیت دانستن فیلسوفان یا انکار تأثیر آنان بر رشد اندیشه بشری نیست. میراث آنان منبعی ضروری برای فهم، تحلیل و بازاندیشی مسائل فکری، اخلاقی، علمی، اجتماعی و تاریخی است. اما احترام به این میراث نه با تقدیس یا انجماد آن، بلکه با تعامل انتقادی و بهرهگیری از بینشها و ابزارهای فکری آنان، همراه با حفظ حق بررسی و مخالفت حاصل میشود. اندیشه زنده اندیشهای است که پیوسته خود را بازآفرینی میکند و پرسشهای تازه میگشاید؛ اما هنگامی که به مجموعهای از پاسخهای ثابت بدل شود که بدون موشکافی تکرار میشوند، کارکرد شناختی خود را از دست میدهد و به ایدئولوژیای درونگرا تبدیل میشود.
بنابراین بهترین راه برای ارج نهادن به فیلسوفان این نیست که آنان را مراجع نهایی بدانیم، بلکه ادامه دادن همان کنش فکری است که خودِ آنان به آن فرا میخواندند: پرسش، نقد و جستوجوی مداوم برای فهم عمیقتر واقعیت. تحقق واقعی میراث آنان نه با قرار دادن سخنانشان بر فراز بحث، بلکه با نگه داشتن آنها در متن بحث، بررسی و بازاندیشی ممکن میشود. هنگامی که با این روحیه به اندیشه آنان نزدیک میشویم، جوهر فلسفه را بهعنوان فعالیتی ذهنی و گشوده حفظ کردهایم؛ فعالیتی که به اقتدار نامها ختم نمیشود. اما زمانی که نام اندیشمندان به ابزاری برای بستن گفتوگو تبدیل شود، از پیام اصلی آنان دور میشویم و پناه بردن به اقتدار نمادها را جایگزین جستوجوی حقیقت میکنیم؛ و این درست خلاف بنیانی است که فلسفه از آغاز بر آن استوار بوده است.
منبع العربی الجدید
ماهر فرغلي:مترجم علی سرداری
در سال ۱۹۷۵ نیروهای امنیتی بیشتر اعضای سازمان را در منطقهای کوهستانی در اسیوط محاصره کردند. درگیری شدیدی رخ داد و یحیی هاشم کشته شد، اما رفاعی سرور توانست به قاهره بگریزد و در محلههای «بینالسریات» و سپس «المطرية» مخفی شود.
پس از ظهور شکری مصطفی (رهبر «التکفیر و الهجره»)، رفاعی تلاش کرد گروهش را با او متحد کند اما ناکام ماند. او گفت: «فهمیدم دلیلش نبودِ مفهوم حکمت است؛ زیرا جهتگیری ما نظری بود و بر واقعیت عملی استوار نبود. حکمت، حق را در واقعیت بهدرستی پیاده میکند.» به همین دلیل کتاب حکمة الدعوة را نوشت.
- 1405/03/27