خدای مرده، خدای زنده است

می گویند که در غروب غم بار در عصر شنبه در آشوتیس یهودیان خسته و افسرده به محاکمه خداوند خدا نشستند چرا که این عذاب نازی‌های آلمان را مستحق خود نمی دانستند.

زمانی که همه گان خدا را محاکمه کردند محاکمه‌ای که انگار مفهوم آن چنین بود که خدا مرده است. ناگهان یکی جلسه را قطع کرد و اعلام کرد که مومنان وقت دعا است .

حال چگونه است که محاکمه کنندگان خدا به دعا در درگاه وی برخاستند.

بیگمان آدمی به نیایش نیاز دارد. آنان در سخترین جای جهان همانند غزه امروز در اوج فشار و تلخی با خدای خود ناله و شکوه می کردند .

پس این محاکمه نوعی طلب کردن و گله گذاری از او بود. اما بعد از گله گذاری زمان دعا فرا رسید چرا همین ایمان به خدا زیستن را برایشان ممکن می کرد. .

بعد مشخص شد که در آن اردوگاه‌ها ی کار که با شعار( کار آزاد می کند )بر سر در‌های ورود یشان مزین شده بود. آنان که امید و ایمان داشتند بهتر ماندند چون دعا و امید انگیزه زندگی می دهد .ایمان به خدا هم چنین است برای باورمندان به آن یا برای کسانی که حتی ایمانی کم سو اما به معنایی باور دارند.

البته این باور انواع گوناگون دارد و سطوح متنوع را در بر می گیرد. هر کس تلقی ازخدای خود را دارد. اگر چه خدا مفهوم و تلقی روشن ومعینی از خود را در ادیان بیان کرده است و هم از طریق عقل بشری نمایانده است .

که این تلقی همانا جلوه و باور تحقق حقیقت و خیر و زیبایی در زندگی و جامعه است. اما این سه مفهوم آن سان ساده و کلی و قابل تفسیر است که خود جدال بر می انگیزد. ماجرا و هم فاجعه و هم حماسه خلق می کند. ماجرا خلق می کند چون بنده گان را به خود می کشد و شور انگیزترین جلوه‌های ایمان را به رخ هستی می کشد به حدی که باورمند به خدا را به جای می رساند که فقط او را طلب می کند و بس.مانند گاندی و مادر ترز وو به جهان معرفی می کند در هر کوی برزن انسانی ایمانی خلق می کند که به دیگران رحمت ارزانی می کند.

فاجعه هم خلق می کند . زمانی که به غلط معتقد و مومنی درک خود را عین حقیقت بداند و سودا حاکم کردن درک خود را داشته باشد و بخواهد دیگران را به زور هم شده هدایت کنند که این حکایت امروزسلفی‌های تکفیری است که شیعه و سنی نمی شناسند. اینان زمین را هم برای مردم جهنم می کنند.

اما حماسه خلق می کند زمانی عده‌ای به اجبار به تغییر ایمان مردم بلند می شوند عده‌ای همانند اصحاب اخدود می شوند که حق گویان درآتش می روند بر سر ایمان خود می ایستند.درهر جامعه این چنین افراد یافت می شوند.

اما در تعامل و تقابل فهم‌ها از خداوند اگر دقت کنیم خدا واسع و عظیم است و خلق حلیم را می پسندد. اگر چه این خدا بر روش تسامح تاکید کرده است. در کتب مقدس بیان کرده است که به اعمال بندگان رسیده گی می کند اما ایمان را امری اجباری نمی داند بلکه به اختیار ایمان را با ارزش می داند اما انسان‌ها از منظر خود خدای را می فهمند همان طور که مسائل دیگر را.

به عنوان جمله معترضه می توان گفت که بعد از آسوتیس عقل خوش خیم مدرن هم شعر گفتن را عبث دانست چون فاجعه عقل مدرن در قالب نازیسم اردوگاه مرگ تاسیس کرده بود.

اما خدای یهودیان نمرده بود. ایشان در آن روز و روز‌های بعد این خدا را به تمام طلب کرده بودند تا برسر او داد و فریاد کشند باز در عین شک به وی ، در درگاهش دعا کنند. پس چنین است رابطه انسانها با خداوند .همان گونه که در کشتار ارامنه در دروه عثمانی،ارامنه هم خدا را با ناله و شکوه می خوانند. بعد او را به کمک می طلبیدند.

در غزه در کوبانی کردستان عراق و سوریه هر جای دیگر داستان همین است وقتی فاجعه‌ای عمومی رخ می دهد خدا برای باور مندان بیشتر مورد سوال قرار می گیرد؟ اما چرا چنین است ؟

در هر ماجرای مهیب طبیعی مانند، سیلی مهیب یا زلزله‌ای ویران گر این سوالات همواره از ذهن آدمیان عبور می کند پس عدالت خدا کجاست. جرم آن کودک که گناهی نکرده است در این فاجعه چیست ؟

در اولین مکتوب تمدن بابلی به نام گیلگمش که ۵ هزار سال پیش نوشته شده است سوال این است که که چرا انسان می میرد. چرا به دنیا آوردی من را تا از این دنیا بروم؟

اما همین سوال در ذهن مولانا جوابی عجیب بر می انگیزد که پاسخ دهد که چرا آمده و چرا می رود.

اما زنجیره این سوالات ادامه دارند که محور آن این است که‌ای خدا پس عدل تو کجا است؟ این همه ظلم را نمی بینی؟
این سوالات را مادر بزرگ من هم گاه با ناله و زمانی با گلایه از او می پرسید و انگار خدایش در کنارش نشسته بود. با او دعوا و هم نیاز می کرد و هم در نماز از او طلب می کرد.

تمام این سوالات به معنی به عرصه کشیدن خداوند در زندگی ما است که به او و با او به سخن می نشینیم. هر جا که کم می آوریم او را می خوانیم در هنگام خلاء به دنبال او هستیم. خلاصه چنین درکی از خدا وجود دارد. که توقع آن است که او ما را تنها نگذارد.

در قران هم آمده است که‌ ای انسانها درهنگام سختی و خوشی ما را فراموش می کنید. باز این سخن در قران و کتب مقدس مدام گفته شده است که این گونه فراموشی مصائب دارد.

داستان فراموشی خداوند و غفلت از او موجب غفلت مومنان از خود و دیگر انسان‌ها می شود که نتیجه‌اش ظلم و ستم و خود خواهی است. این تبیین در کتب مقدس وجود دارد. حال زبان آن به تناسب زمانه دارای نمود تند یا نرم است اما غفلت از خوبی و گذشت و حقیقت و خیر و زیبایی آدمی را سخت و خشن می کند.

ولی موضوع دیگر آن است که چرا اشتباه من گریبان بی‌گناه دیگر را می گیرد البته پاسخی عقل پسندی و قابل قبول همگان نمی توان به این سوال داد .اما برای آدمیان که اجتماعی زندگی می کنند معقول است که رفتارشان بر دیگران تاثیر داشته باشد و نتیجه کارشان دامن دیگران را هم بگیرد.

با این حال آدمیان از خدا با توجه درک خود از وی همیشه سوال و تمنا دارند.اگر چه این خدای مورد تلقی آدمیان با توضیح کتاب مقدس از خدا و هم عقل آدمی از خداوند نمی خواند.

چرا که کتب مقدس می گویند که که عمل انسانها برهم تاثیر می گذارد و هم انسانها مکافات غفلت و یا اشتباه خود را می کشند. اما آدمیان را سوال این را از خدای خود دارند که خیام گفته: من بد کنم تو بد مجازات کنی پس فرق من و تو چیست ربی؟

این سوال خیام را که رندانه از خدای خود پرسیده است را فلسفه و علم و هنر و عرفان که در رنگ مذهبی به الهیات ملقب است، تلاش کرده اند که پاسخ دهند. تلاشی که همیشه در جریان است .این خدا چه کاره است و چه می کند چه ضرورتی دارد باور به وی؟ چرا باید او را نیایش کرد؟. بدون حضوراو هم زندگی ادامه دارد؟این سوالات تا بینهایت است. پاسخ‌ها به این سوالات متنوع و ادامه دار هستند البته پاسخ‌ها و پرسش‌ها حتی در پارادایم‌ها و سرمشق‌های فهم بشری هم فرق دارند و حتی در درون یک سرمشق هم باز متفاوت دارند . اما مهم وجود داشتن این سوالات بی‌پایان است.چرا که منظر سوال و پاسخ به آن سوال با نگاه پرسش کننده و پاسخ دهنده متنوع می شود.

به عنوان مثال به این استدلال قاضی عضدایچی استاد و ممدح حافظ شیرازی که برای مواردی مانند بلایای طبیعی دلیل عقلی تدارک می دید توجه کنید . وی در مورد سیل که جان عده‌ای بیگناه را می گیرد وی در قرنها پیش این توجیه را می آورد که سیل خسارت زیاد دارد اما در مجموع وقوع آن خوب است چون به آبادانی زمین یاری می رساند. پس نتیجه می گیرد که بالای طبیعی با وجود زیان لازم هستند چون در مجموع سود بشری به انسان‌ها می رسانند. این دلیل امروز مورد پسند نیست و حتی عقل زمانه هم آن را نمی پذیرد. اما تلاش‌ها ادامه دارد چون سوال‌ها نیز ادامه دارد.در نتیجه تبیین‌ها او ادامه دارد از قاضی عضد ایجی تا مهندس بازرگان در مورد بلا‌های طبیعی پاسخ داریم که هم به دغدغه خود پرداخته و هم به دغدغه دیگران پاسخ داده اند.

کرن آرمسترنگ که از ۵ هزار سال تا آشوتیس، خدا باوری انتقادی را دنبال کرده است .اگر این کتاب را امروز ادامه دهیم به غزه هم می رسیم که شاهدیم که قومی که خود مظلوم بود امروز به بهانه آن ستم بر قوم دیگر ظلم می کند و هم در هر جایی دیگر که ظلم بزرگ صورت می گیرد.باز می پرسیم خدا کجا است؟

به نظرم مهم تر ا ز پاسخ‌ها تکاپوی برای پاسخ‌ها است.

در تاریخ خودمان در همین نزدیکی زمانی که مردم خدای مورد فهم خود را داشتند؛ در سازمان مجاهدین خلق این سوال پیش آمد که فرق من و یک مارکسیسم بی‌خدا که در مسیر تکامل حرکت می کند، چیست ؟ باور من به خدا چه تاثیری در من دارد؟ که در آن مارکسیسم ندارد.این سوال به خوبی پاسخ داده نشد. مجموعه عواملی در کنار این سوال کار را به جایی کشاند که فاجعه بود. این سوال شریف واقفی را به خود وا داشت. شریف واقفی حماسه رفتار فاجعه آمیز دیگران شد.اما سوال این بود که نقش کسانی که به نیاز زمانه پاسخ نداده بودند در فاجعه چه می شود؟

اما به اصل موضوع بپردازیم به عبارتی تاثیر کیفی باور به خدا در مجاهدین خلق چه بود که فدائیان خلق نداشتند؟

این سوالی مهم بود. بعد‌ها از مجاهدی که هنوز مجاهد است اما با سازمان مجاهدین خلق نیست، شنیدم که گفت بحران عملکرد حکومت دینی به تئوری قبض و بسط شریعت منجر شد و این بار عقل فلسفی از خدای ما می پرسد که جای ایمان و دین درزندگی و جامعه حکومت چیست ؟ اگر این حکومت دینی است فرق آن با حکومت غیردینی چیست؟ به عبارتی حکومت به نام خدا با حکومت به نام مردم چه فرقی دارد؟ در سال ۱۳۷۲ خبرنگار ترک از هاشمی این سوال را پرسید اما وی پاسخی نداشت. به عبارتی باز سوال از جنس سوالات مجاهدین که در حقیقت مبارزان فیلسوف بودند در بخشی از جامعه ما سر برآورده بود. چرا که این سوال برای یک مبارز الفتح پیش نمی آمد؟ این بار در این دوره این سوال را فلسفه عقلی از ما می پرسد. در دروه قبل فلسفه علمی این سوال را از ما پرسید.

هدی صابر که رحمت خدا بر او باد در بحران هویت انجمن‌های اسلامی که از نظر وی روشنفکران دینی پاسخی برای آن نداشتند وهم به دلیل رفتار سخت حکومت دینی با وی باز به پرسش از خدای روی آورد. وی بحران همانند غزه‌ای یا آشوتیس یا بحران مانند ۵۴ در مجاهدین را در بخشی از جامعه می دید . در نتیجه به اصل موضوع پرداخت یعنی خدا و تلقی از وی چگونه باید باشد.

باید توجه داشت که تلقی ازخدا برای بسیاری هم چنان مسئله است .وقتی معتقدی از مانیفست خدا فهمی در صفحه فیسبوک خود می نویسد تا روشنفکران مسلمان که برای حفظ ایمان خود به خدا در تلاش تبین جدیدی از وی هستند که گاه این تلاش‌ها بر مشکلات هم می افزاید.

به نظر می رسد که گفتگوی انتقادی با خدا در شرق با غرب تفاوت است .اما نگاه انتقادی به تلقی از خدا در جامعه ما جدی است. او همان طور که در ذهن مردم زندگی می کند در باور اندیشمندان هم حضور دارد که نمی تواند از وی فراغ شوند. برخی با تلقی عرفانی ، او را می طلبند. بعضی از مومنان با تلقی اخلاقی و برخی با تلقی شریعت حداکثری او را طلب می کنند. باید دید که گفتگو میان این تلقی‌ها می تواند به تلقی رهای بخش در جامعه هم منجر شود. چرا که خدا فقط به خاطر غزه ،جنایات داعش یا کودتا در درون مجاهدین در سال ۱۳۵۴ه.ش و به دلیل جنگ و و یرانی مورد سوال قرار نمی گیرد. او در ذهن هر انسانی به خاطر هر ناکامی و حتی شکست در کنکور یا شکست عشقی یا شغلی از سوی فرد معتقد زیر سوال می آورد. در همین بازی‌های جام جهانی بازیکنان برای پیروزی در برابر هم به کمک خدا متوسل می شدند خدا باید به کدام یک از اینان توجه می کرد؟

در صورتی که این خدا توضیح خود را داده است که چگونه در هستی و جامعه و فرد حضور دارد. اما آدمیان درک و تلقی خود را از وی دارند. در موقعیت فردی هم گاه بدون این که کسی بفهمد وی را محاکمه می کنند و زمانی از وی تشکر می کنند. اما این کدام خدا است سخن دیگری است.

پس می توان گفت که خدای زنده است برای باورمندان به وی .اما سوال این است که این خدای زنده را درست تلقی می کنیم؟

به نظر می رسد برای بهتر کردن تلقی عام در جامعه از خدا، گفتگوی انتقادی میان انواع تلقی‌ها از وی لازم است.

اگر چه گاه صدا بلند تر می شود وقتی فاجعه یا معجره‌ای رخ می دهد اما این خدا زنده است. حتی وقتی که او را می کشیم. ولی مهم این است که این زنده را چگونه می فهمیم. داعشی یا عرفانی ، اخلاقی مانند بازرگان یا خدای سراسر خوبی و خدمت و پا کار در مدار تغییر مانند خدای هدی صابر.

مسئله این است کدام تلقی از خدا؟چرا که خدا زنده است.

این نوشته از سایت جرس نقل شده است.

مطالب مرتبط

محمد جبريل:مترجم علی سرداری

افغانی این را با این جمله بیان می‌کند: «دیگران در میان آنها آگاهانه دانشی را که به دست آورده بودند به کار گرفتند؛ آنها ساختمان‌ها و خانه‌ها را تغییر دادند (اشاره به نوسازی قاهره و استانبول) و شکل غذا، لباس، اثاثیه، ظروف و سایر اقلام را تغییر دادند. آنها برای اجرای این تغییرات با تقلید از بهترین نمونه‌های موجود در پادشاهی‌های خارجی، با یکدیگر رقابت می‌کردند و آنها را مایه افتخار خود می‌دانستند و با غرور به نمایش می‌گذاشتند. با انجام این کار، ثروت خود را در خارج از کشور هدر دادند، صنعتگران قوم خود را کشتند و کسانی را که در تجارت کار می‌کردند نابود کردند زیرا قادر به برآوردن تمام نیازهای این علوم جدید نبودند و دستانشان به کار با آهن عادت نداشت و ثروتشان نیز نمی‌توانست واردات ماشین‌آلات جدید از سرزمین‌های دور را پوشش دهد.»
همچنین بخوانید: محمد اقبال و رویای معتزلی یازده قرن بعد

حامد فتحی روزنامه‌نگار مصر:یمترجم علی سرداری

آرام کیوان محامید، فعال سیاسی، معتقد است که رادیکالیسم سید قطب نتیجهٔ واقعیت سیاسی زمانهٔ او بود: شکست لیبرال‌ها و دموکرات‌ها و صعود اقتدارگرایی مدرن با جمال عبدالناصر. او می‌گوید:
«چون اخوان مخالف نظام اقتدارگرای ناصر بودند، ناچار شدند تصور اقتدارگرایانهٔ بدیل خود را بسازند. جاهلیت نزد قطب، تصویری کاملاً ضد ناصری است؛ حتی ردّ هرگونه مخالفت از درون نظام.»
اما چرا قطب جاهلیت را به کل جهان تعمیم داد و گفت:

عاصم امین مترجم علی سرداری

این سخن به معنای کم‌اهمیت دانستن فیلسوفان یا انکار تأثیر آنان بر رشد اندیشه بشری نیست. میراث آنان منبعی ضروری برای فهم، تحلیل و بازاندیشی مسائل فکری، اخلاقی، علمی، اجتماعی و تاریخی است. اما احترام به این میراث نه با تقدیس یا انجماد آن، بلکه با تعامل انتقادی و بهره‌گیری از بینش‌ها و ابزارهای فکری آنان، همراه با حفظ حق بررسی و مخالفت حاصل می‌شود. اندیشه زنده اندیشه‌ای است که پیوسته خود را بازآفرینی می‌کند و پرسش‌های تازه می‌گشاید؛ اما هنگامی که به مجموعه‌ای از پاسخ‌های ثابت بدل شود که بدون موشکافی تکرار می‌شوند، کارکرد شناختی خود را از دست می‌دهد و به ایدئولوژی‌ای درون‌گرا تبدیل می‌شود.

مطالب پربازدید

مقاله