هر كسی يک تاريخ است. عمر، تاريخ هر انسانی است و در اين تاريخ كوتاه فردی، كه ماهها همه تكراری و سرد و بیمعنی میگذرد، گاه شب قدری هست و در آن از همهی افقهای وجودی آدمی فرشته میبارد و آن روح، روحالقدس، جبرئيل پيامآور خدايی بر تو نازل میشود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتكاف تفكر و عبادت و خلوت فراغت و بلندی كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرودآمدنی و آنگاه، درگيری و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ
سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
ما «آن» را فرود آورديم در شب قدر.
و چه میدانی كه شب قدر چيست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است.
فرشتگان و آن روح در اين شب فرود میآيند.
به اذن خداوندشان از هر سو.
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمهی خورشيد ناگهان میشكافد!
و تاريخ قبرستانی است طولانی و تاريک، ساكت و غمناک، قرنها از پس قرنها همه تهی و همه سرد، مرگبار و سياه، و نسلها در پی نسلها، همه تكراری و همه تقليدی، و زندگیها، انديشهها و آرمانها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مردهريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبی از اين شبهای پيوسته، آشوبی، لرزهای، تكان و تپشی كه همهچيز را بر میشورد و همه خوابها را برمیآشوبد و نيمه سقفها را فرو میريزد. انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب وجدانهای رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيری و جهد و جهاد و عشق و عصيان و ويرانگری و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانههايی از يک «تولد بزرگ»، شبی آبستن يک مسيح، اسارتی زايندهی يک نجات! همهجا، ناگهان «حيات و حركت»، آغاز يک زندگی ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسانها، همه اسكلت شدهاند، فرود آمدهاند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير يک انسان نو، آغاز فردايی كه تاريخی نو را بنياد میكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعری است كه صبح عيد قربان را در پی دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسی را! شب سياهی كه در كنار دروازهی منی است، سرزمين عشق و ايثار و قربانی و پيروزی!
و تاريخ همه اين ماههای مكرر است، ماههايی همه مكرر يكديگر، سالهايی تهی و عقيم، قرنهايی كه هيچ چيز نمیآفرينند، هيچ پيامی بر لب ندارند، تنها میگذرند و پير میكنند و همين و در اين صف طولانی و خاموش، هر از چندی شبی پديدار میگردد كه تاريخ میسازد، كه انسان نو میآفريند و شبی كه باران فرشتگان خدايی باريدن میگيرد، شبی كه آن روح در كالبد زمان میدمد، شب قدر!
شبی كه از هزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سالهايی كه آن «روح» بر ملتی و نسلی فرود میآيد از هزار سال تاريخ وی برتر است. و اكنون، بر اندام اين اسلام اسلكت شده، بر گور اين نسل مدفون و بر قبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهی و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟
شبی كه باران فرو میبارد، هر قطرهاش فرشتهای است كه بر اين كوير خشک و تافته، در كام دانهای، بوته خشكی و درخت سوختهای و جان عطشناک مزرعهای فرو میافتد و رويش و خرمی و باغ و گل سرخ را نويد میدهد. چه جهل زشتی است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهای از آن بر پوست تن و پيشانی و لب و چشم خويش حس نكردن، خشک و غبارآلود زيستن و مردن! هر كسی يک تاريخ است. عمر، تاريخ هر انسانی است و در اين تاريخ كوتاه فردی، كه ماهها همه تكراری و سرد و بیمعنی میگذرد، گاه شب قدری هست و در آن از همهی افقهای وجودی آدمی فرشته میبارد و آن روح، روحالقدس، جبرئيل پيامآور خدايی بر تو نازل میشود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتكاف تفكر و عبادت و خلوت فراغت و بلندی كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرودآمدنی و آنگاه، درگيری و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
كه پس از خاتميت، پيامبری نيست، اما «هر آگاهی وارث پيامبران است»! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در «شب قدر» به سر میبريم. سالها، سالهای شب قدر است، در اين شبی كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبی باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمهی نرم و خوشآهنگ آن را میشنويد، حتی صدای روييدن گياهان را در شب اين كوير میتوان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر، شبی كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام، سلام،… تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق بر لبهای فسردهی اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيرهی ما… و بر ضمير تباه ما نيز جاری گردد. تا صبح بر اين شب سلام!
(شب قدر/ علیشریعتی/ ۱۳۵۴)