محمّدرضا شجریان(۱ مهر ۱۳۱۹ – ۱۷ مهر ۱۳۹۹)
مهر برای ما ماه عجیبی است؛ ماهی که در آن، نام محمدرضا شجریان دو بار در تقویم ظاهر میشود: یکبار در زادروز و بار دیگر در سالروز درگذشتش. میان این دو تاریخ، یک زندگی ایستاده است؛ زندگی هنرمندی که برای چند نسل، تنها صاحب یک صدای شناختهشده نبود. نام او، به تدریج، با شعر فارسی، موسیقی ایرانی و بخشی از تجربهی فرهنگی ما گره خورد.
اما شاید پرسش مهمتر این باشد که چگونه یک صدا از محدودهی موسیقی فراتر میرود؟ چه اتفاقی میافتد که شنیدن یک خواننده، دیگر فقط شنیدن یک آواز نیست و حضور او را باید در جایی وسیعتر از صحنهی موسیقی جستوجو کرد؟
پاسخ را نمیتوان فقط در جنس صدا، وسعت حنجره یا مهارت تکنیکی یافت. شجریان، پیش از آنکه به «صدای شجریان» بدل شود، سالها با زبان فارسی، شعر کلاسیک، موسیقی دستگاهی و سنتی که از استادان خود آموخته بود زندگی کرد. او وارث سنت بود، اما در آن متوقف نماند. شاید یکی از وجوه اهمیت او همین نسبت ظریف با سنت باشد: سنت برایش چیزی نبود که صرفاً تکرار شود؛ مادهای بود که باید آن را شناخت، آزمود و دوباره به زندگی سپرد.
در آواز او، شعر نیز از جایگاه یک متن ادبی جدا نمیشود تا صرفاً بر موسیقی بنشیند. کلمه، وزن، معنا و حتی سکوتهای میان کلمات در شکلگیری آواز نقش دارند. وقتی حافظ را میخواند، ما فقط با اجرای شعری از حافظ روبهرو نیستیم؛ با نوعی تفسیر شنیداری از شعر مواجهیم. آواز، در اینجا، ادامهی خواندن است با ابزار صدا.
شاید به همین دلیل است که نسبت شجریان با شعر فارسی را نمیتوان یک رابطهی تزئینی دانست. او شعر را برای موسیقی انتخاب نمیکرد؛ در بسیاری از موارد، موسیقی را چنان در خدمت شعر قرار میداد که کلمه فرصت مییافت دوباره شنیده شود. گویی آواز میتوانست گوش ما را به چیزی در شعر باز کند که در خواندن خاموش میماند.
از این منظر، شجریان فقط خوانندهی مجموعهای از تصنیفها و آوازها نیست. او بخشی از تاریخ شنیدنِ زبان فارسی است.
این «شنیدن» البته تنها به تالار کنسرت یا محفل اهل موسیقی محدود نماند. صدای او از رادیو و تلویزیون به خانهها رفت، در نوارهای کاست دستبهدست شد، در سفرها و خلوتها شنیده شد، در مناسبتهای مذهبی و ملی حضور پیدا کرد و گاه در جایی پخش شد که حتی شنونده نام دستگاه یا گوشهای را که میشنید نمیدانست. همینجا بود که موسیقی تخصصی میتوانست به فرهنگ عمومی راه پیدا کند.
این نکته دربارهی شجریان مهمتر از میزان شهرت اوست. بسیاری از هنرمندان مشهورند، اما شهرت الزاماً به معنای حضور فرهنگی نیست. حضور فرهنگی زمانی شکل میگیرد که اثر هنرمند از محدودهی مخاطبان حرفهای خود بیرون بیاید و در شیوهی شنیدن، سخن گفتن و حتی احساس کردن یک جامعه جایی پیدا کند.
شجریان چنین مسیری را طی کرد.
او در عین حال، هنرمندی نبود که بخواهد خود را در یک تصویر ثابت نگه دارد. کارنامهاش را که دنبال کنیم، با هنرمندی روبهرو میشویم که در تمام طول فعالیتش در حال آزمودن نسبت خود با موسیقی بود؛ از همکاری با استادان بزرگ موسیقی ایرانی تا تجربههای تازهتر، از آوازهای سنتی تا تصنیفهایی که به بخشی از فرهنگ عمومی بدل شدند. حتی در انتخاب شعر نیز نمیتوان او را به یک سلیقهی ثابت فروکاست.
اینجاست که «اندیشه» در کار شجریان برای ما اهمیت پیدا میکند.
اندیشه الزاماً در قالب جملههای فلسفی یا نظریههای مکتوب ظاهر نمیشود. گاهی یک هنرمند با انتخابهایش میاندیشد؛ با اینکه چه چیزی را میخواند، چگونه میخواند، چه چیزی را نمیپذیرد و تا کجا حاضر است شکلهای آشنا را دوباره بیازماید. شجریان از این حیث، نمونهی قابل تأملی است: اندیشهی هنری او را باید در خودِ کارش، در وسواسش نسبت به کیفیت، در رابطهاش با شعر و موسیقی و در تلاشش برای گشودن راههای تازه در دل یک سنت دیرپا جستوجو کرد.
اما نسبت شجریان با جامعه نیز به همین اندازه اهمیت دارد. او در دورهای طولانی فعالیت کرد که موسیقی ایرانی فقط یک هنر نبود؛ با پرسشهایی دربارهی فرهنگ، هویت، جامعه و سیاست نیز درگیر بود. صدای یک خواننده میتوانست معنایی فراتر از قصد اولیهی او پیدا کند و جامعه، گاه چیزی را در یک اثر بشنود که هنرمند الزاماً به همان صورت در نظر نداشته است.
از اینرو، بهتر است میان شجریان و تمام معناهایی که بعدها به او نسبت داده شد فاصلهای بگذاریم. یک هنرمند صاحب اثر خویش است، اما معنای اجتماعی اثرش همیشه فقط در اختیار او نمیماند. مخاطبان نیز در ساختن این معنا سهم دارند.
شجریان در این میان به پدیدهای چندلایه تبدیل شد: برای یک نفر، صدای حافظ بود؛ برای دیگری، یادآور موسیقی ایرانی؛ برای دیگری، نشانهای از یک دورهی اجتماعی؛ و برای دیگری، هنرمندی که میتوانست میان سنت و تجربهی تازه پل بزند. هیچکدام از این دریافتها به تنهایی تمام شجریان نیست.
شاید اهمیت او دقیقاً در همین چندلایگی باشد.
یک هنرمند بزرگ الزاماً هنرمندی نیست که همه دربارهاش یک معنا داشته باشند. گاهی اهمیت او در این است که اثرش ظرفیت معناهای متفاوت را پیدا میکند، بیآنکه در هیچکدام از آنها تمام شود.
و حالا، در مهرماه، دو تاریخ در برابر ما قرار گرفتهاند: اول مهر، زادروز شجریان، و هفدهم مهر، سالروز درگذشت او. یکی آغاز زندگی را نشان میدهد و دیگری پایان آن را. اما میان این دو تاریخ چیزی هست که تقویم نمیتواند اندازه بگیرد: مسیری که یک انسان از میان آموزش، تجربه، انتخاب، آزمون و آفرینش طی میکند تا صدای شخصی خود را پیدا کند.
شاید به همین دلیل است که پرداختن به شجریان در سالروز تولد یا درگذشتش نباید فقط به ستایش گذشته محدود شود. پرسش اصلی همچنان پیش روی ماست: از یک هنرمند چه چیزی باید آموخت؟
نه فقط از آوازش؛ از شیوهی ایستادنش در برابر سنت. از جدی گرفتن زبان. از اینکه چگونه میتوان درون یک میراث بزرگ زندگی کرد، بیآنکه به تکرار آن بسنده کرد. از اینکه هنر، اگر با آگاهی و انضباط همراه شود، چگونه میتواند از زیبایی فراتر برود و به نوعی شناخت تبدیل شود.
شجریان را میتوان از همین منظر شنید: نه فقط به عنوان صاحب صدایی استثنایی، بلکه به عنوان هنرمندی که نشان داد آواز نیز میتواند محل اندیشیدن باشد.
«نوای اندیشه» شاید همین باشد: آنجا که هنر از مرز زیبایی عبور میکند و ما را با شیوهای دیگر از دیدن و فهمیدن جهان روبهرو میسازد. شجریان برای ما فقط آنچه خواند نیست؛ بخشی از فرهنگی است که در آن شعر، موسیقی و زندگی میتوانند در یک صدا به یکدیگر برسند.
و شاید ارزش ماندگار او را باید در همینجا جستوجو کرد: در اینکه پس از شنیدن آوازش، شعر را جور دیگری میشنویم، موسیقی را جور دیگری میفهمیم و نسبت خود را با میراثی که از گذشته به ما رسیده، دوباره از نو میسنجیم.
#ایران_فردا
#افسانه_نجاتی
#محمدرضا_شجریان
سیمور هرش،
کته مهم گزارش هرش، اختلاف احتمالی میان اهداف واشنگتن و اسرائیل است. آمریکا علاوه بر مسئله هستهای، با ضرورت پایان جنگ و بازگشایی تنگه هرمز روبهروست، در حالی که برخی محافل امنیتی اسرائیل نگراناند توافق دیپلماتیک به ایران امکان حفظ بخشی از ظرفیت هستهای خود را بدهد.
- 1405/07/17