آن چه در پی می آید، متن جلسه اول از درس گفتارهای استاد مصطفی ملکیان با عنوان پرسش های انسان امروز از مولانا است که به همت موسسه سروش مولانا و در حسینیه ی ارشاد برگزار شده است. نگاه نو و دقت فلسفی ملکیان در خوانش نی نامه مثنوی و شرح و تفسیر آن، از ویژگی های بارز این جلسات است. در این جلسه، ملکیان تذکار می دهد که نه قصد تبلیغ عرفان را دارد و نه قصد رواج اندیشه های مولوی را، بلکه می خواهد با پرسش های یک انسان امروز، به خوانش متن مثنوی، که یکی از متون باقی مانده فرهنگی ما است، بپردازد و اگر ممکن باشد پاسخ های مولوی را به این سوالات مشخص نماید. وی تاکید می کند که برای شرح و تفسیر کلمات کلیدی یک متن، باید به متن مراجعه کنیم و ببینیم که خود او در آن موارد چه می گوید نه این که حرف های خودمان را در دهان ماتن بگذاریم. به همین دلیل ملکیان به انتقاد از برخی از شروح مثنوی می پردازد که بدون توجه به متن، به انشا نویسی روی آورده اند.وی برای نشان دادن منظور، خود به قرآن رجوع می کند و ویژگی های واژه ی ایمان را که از کلمات کلیدی قرآن است، با توجه به آیات دیگر قرآن توضیح می دهد. وی در ادامه تذکار می دهد که عرفان مشروعیتش را باید از عقل کسب کند و عارفان با استدلال ورزی مخالف نبودند.
در ادامه، متن کامل جلسه ی اول این درس گفتار خدمت خوانندگان محترم تقدیم می شود:
امیدوارم در جلساتی که در پیش رو خواهیم داشت بتوانم مقصود اصلیم از پذیرفتن برگزاری این جلسات را به دوستان برسانم؛ چون با توضیحاتی که خواهم داد معلوم خواهد شد که مراد اصلی من از این سلسله سخنرانی ها تدریس عرفان اسلامی یا عرفان به نحو عام نیست؛ حتی تدریس عرفان مولانا هم نیست.برای این که قصدم را بگویم و نشان دهم که این قصد، مهم تر از یاد گرفتن چند نکته عرفانی از مولاناست، نیازمند بیان مقدماتی هستم که اگر چه ممکن است شما با آن ها موافق یا مخالف باشید، اما تامل کردن درباره این مقدمات برای وضع فرهنگی جامعه و تک تک ما امر لازم و شایسته ای است.سعی می کنم این مقدمات را با نوعی نظم منطقی و تقدم و تاخر بیان کنم.
مطابق اخلاق باور نباید مرید کسی باشیم
نکته اول که باید برای رفع بعضی از پیش داوری ها عرض بکنم این است که به صراحت هر چه تمام تر می گویم که من مرید مولانا نیستم؛ نه فقط مرید مولانا که مرید احدی، چه متفکران غربی، چه متفکران شرقی، چه متفکران نو و چه متفکران کهن نیستم. اعتقاد دارم که به لحاظ اخلاق باور، حق نداریم که در عالم عقیده و معرفت و علم و فکر و فرهنگ مرید کسی باشیم. بنابراین این سلسله درس ها، صرفا برای ترویج اندیشه های مولانا و تبلیغ و آوازه گری به سود او نیست.از این تبلیغات و آموزه گری ها به سود مولانا فراوان در دنیا و ایران هست.من تنها در پی شناخت مولانا خواهم بود و در این شناخت، البته نقاط قوت فراوان و نیز نقاط ضعفی در اندیشه مولانا خواهم یافت که البته ممکن است با آن ها موافق یا مخالف باشید.بنا براین رویکرد من به مولانا رویکرد یک مرید نیست.پس چرا ما به مولانا می پردازیم؟این همان بحثی است که مرا به بیان نکته دوم می کشاند.
سه رویکرد در مواجهه با میراث فرهنگی
نکته دوم این است که در برخورد با میراث فرهنگی هر جامعه ای، از جمله میراث فرهنگی جامعه ما، می توان سه گونه مواجهه داشت. وقتی گفته می شود میراث فرهنگ جامعه ما، یعنی همه آن چه که فیلسوفان، ادیبان، هنرمندان، مورخان، الهی دانان و عالمان در طول تاریخ گفته اند. به هر حال ما یک میراث فرهنگی داریم که برخی سابقه ی آن را به دو هزار پانصد سال و برخی به بیشتر از آن و برخی به هزار و چهارصد سال پیش می رسانند.در برخورد با این میراث فرهنگی، سه نوع رویکرد می توانیم داشته باشیم:
رویکرد اول این است که به کلی به این میراث پشت کنیم و معتقد باشیم که برای جامعه امروز ما هیچ سودی ندارد و گره ای از مشکلات امروزی ما نمی گشاید.البته در این دیدگاه، میراث فرهنگی تنها برای یک مورخ اندیشه ها مفید و سودمند است و به کار دپارتمان های تاریخ اندیشه و رشته های دانشگاهی می خورد.در این رویکرد، برخی، میان فرهنگ قبل از اسلام و بعد از اسلام تفکیک انجام می دهند و قائل به مفید بودن تنها یک بخش از آن می شوند.
رویکرد دوم این است که ما خود را محتاج به این سنت بدانیم و به آن مراجعه کنیم اما پاسخ سوالاتی را از آن بخواهیم که همان سوال ها را، گذشتگان از این سنت طلب می کردند.در واقع از متون کهن عرفانی،فلسفی و الهیاتی سوالات کهن بپرسیم. این کاری است که بسیاری و در راس آن ها حوزه های علمیه ما آن را انجام می دهند؛ به این ترتیب که با مراجعه به متون قدما، سوالات انسان های هفت صد سال پیش را می پرسند.با همان سوالات به صدرای شیرازی،عطارنیشابوری،عین القضاه همدانی و سایر متفکران رجوع می کنند و پاسخ آن ها را طلب می نمایند. این رویکرد به تکرار مکرارت،کلیشه سازی های فراوان، شرح نوشتن ها، شرحِ شرح نوشتن ها، نقد شرح نوشتن ها و شرح نقد نوشتن ها می انجامد واین چیزها به وفور در فرهنگ ما وجود دارد. یعنی در واقع نوعی لگد زدن به گورِ مرده ای است که برای ما هیچ ماحصلی نخواهد داشت . مثلا فرض کنید که زمانی بحث رایج این بوده است که قرآن حادث است یا قدیم؟ یعنی آیا زمانی بوده است که قرآن نبوده باشد یا هر چه در زمان به عقب بر گردیم قرآن وجود داشته است؟ این بحث البته در زمان های گذشته به علل مختلف بحث داغی بوده است و عدهای قرآن را حادث و عده ای قدیم می دانستند. حالا اگر من در کتاب های متفکران، فیلسوفان ، الهی دانان و عرفا دنبال این باشم که کدام یک از آن ها قائل به قدم قرآن هستند و کدام یک قائل به حدوث ان، این بحث چه مشکلی از مشکلات امروز من می گشاید؟ این مانند این است که شما سوال کنید که در هیات بطلمیوسی، تعداد افلاک هفت بودند یا هشت و به دنبال جستجوی نظرات قدما در این باب باشید و این در حالی است که هئیت بطلمیوسی امروز از بیخ و بن ریشه کن شده است. در این رویکرد گویی از این که سوالات مرده و غیر مفید برای دنیای امروز را از دل میراث فرهنگی خود بیرون می کشیم خوشحالیم.
رویکرد سوم این است که با سوالات نو به سراغ متون کهن برویم. یعنی جواب سوال هایی که در ذهن و ضمیر انسان امروز غلیان و خلجان دارد را از متون کهن بخواهیم. دیگر در این جا سوال از حدوث و قدم قرآن اهمیتی ندارد بلکه اصلا تعجب می کنیم که چرا روزی این سوال برای بعضی طرح شده است. در واقع می خواهیم ببینیم اگر فلان متفکرهزار یا هشتصد سال پیش سوالات امروز ما را می شنید برای آن ها چه پاسخی داشت؟ با سوال های امروز خود به ابن سینا،فارابی، عین القضاه همدانی، شیخ اشراق،ابوریحان بیرونی، محمد زکریای رازی و هر متفکر بزرگ دیگری مراجعه می کنیم تا ببینیم آیا آن ها پاسخی برای سوال های امروزمان دارند یا خیر و اگر دارند جوابشان چیست؟ به گمان بنده، این تنها رویکرد صحیح به سنت فرهنگی ما و بلکه سنت فرهنگی هر ملت دیگری است. یعنی اگر انگلیسی های امروز هم به شکسپیر مراجعه کنند باید با این رویکرد اخیر به خوانش او بپردازند و ببینند آیا پاسخ و راه حلی برای مسئله نظری و مشکل عملی امروز آنان از مجموعه ی آن چه که از نمایش نامه و غزل از شکسپیر باقی مانده پیدا می شود یا خیر؟ البته پاسخ برخی سوالات را می توان در آن آثار یافت و پاسخ برخی را خیر و ما بعضی از جواب ها را قانع کننده و بعضی را قانع کننده نمی یابیم. حاصل این رویکرد این است که که در نهایت ما می فهمیم که آیا مثلا اگر مولانا از گور بیرون می آمد و و سوال های انسان امروزی و قرن بیست و یکم، که با فلسفه و عرفان، هنر وادبیات، روش های الهیاتی و علوم اجتماعی اخیر و خلاصه با علم و تفکر امروز آشنایی دارد، را می شنید آیا پاسخی برای آن ها داشت و یاخیر؟ اگر نفیا و اثباتا نظری نداشت، متوجه می شویم که مولانا در ناحیه بعضی از مسائل و مشکلات، سخنی برای گفتن ندارد. اما اگر جوابی داشت، بررسی می کنیم که آیا آن جواب برای انسان امروز قانع کننده هست و یا نیست.اگر قانع کننده نبود که هیچ اما اگر قانع کننده بود در می یابیم که این موارد جزو ماندنی های میراث فرهنگیمان است؛ به این معنا که اولا پاسخی برای سوال های امروزمان دارد و دیگر این که این پاسخ ها مقبول عقلانیت،وجدان اخلاقی و تلقی جدید ما از حقوق هستند. وقتی می خواهیم ببینیم که آیا این پاسخ ها ماندنی هستند یا نه باید حداقل با سه ترازوی حقوق بشر، اخلاق جهانی و عقلانیت جدید به سراغ ان ها برویم تا ببینیم آیا چیزی برای امروز ما در مولانا، عین القضاه همدانی، کنفوسیوس، دانته، بودا و همه ی کسانی که میراث فرهنگی بشر و از جمله میراث فرهنگی ما ایرانی ها را برساختند و شکل دادند، هست یا خیر.
در این جلسات این رویکرد را در پیش خواهیم گرفت و سعی می کنیم به عنوان یک انسان قرن بیست و یکم و امروزی سوال هایی را با مولانا در میان بگذاریم و پاسخ احتمالی او را طلب نماییم.البته برخی فقط می خواهند از شعر مولوی لذت زیبا شناختی و هنری ببرند و بیشتر به صورت و شکل سخن وی کار دارند.اما اگر بخواهیم به غیر از لذت زیبا شناختی پاسخ پرسش های امروزمان را هم از مولانا بگیریم باید به محتوا نظر داشته باشیم. بنا براین وقتی می خوانم که «بشنو این نی چون شکایت می کند/ از جدایی ها حکایت می کند» برای من انسان امروزی از همان ابتدا چند سوال مطرح می شود:
اول این که مراد از نی در این شعر کیست؟ ثانیا منظور از جدایی چیست و مگر جدایی در عوالم غیر جسمانی هم معنا دارد؟ در عالم جسم و جسمانیات البته جدایی معنا دارد؛ یک تکه چوب را دو تکه می کنم و این تکه از آن تکه جدا می شود اما مگر در عالم معنا، که مولانا از آن سخن می گوید، چیزی می تواند از چیز دیگری جدا شود؟ پس رویکرد ما در واقع رجوع به میراث فرهنگیمان است برای یافتن راه حل های مسائل و مشکلات نو. می خواهیم ببینم مشکلات نوی ما چگونه قابل رفع و قابل حل اند.
خوب پرسیدن نیمی از دانستن است
نکته سوم این است که تمرکز من در این سلسله درس ها، بیشتر روی سوال هایی است که به ذهن ما می آید و نه جواب هایی که مولانا خواهد داد. البته هر جا به جوابی از مولانا برسیم آن را طرح و در بابش سخن خواهیم گفت و نقاط قوتش و ضعفش را بررسی خواهیم کرد . ولی تکیه ما بیشتر بر روی سوالات است؛ می خواهیم یاد بدهیم که سوال کردن چقدر اهمیت دارد. چنان که قدما می گفتند حسن السؤال نصف العلم . خوب پرسیدن نیمی از دانستن است. متاسفانه مشکل ما بیشتر از آن که ناشی از ندانستن باشد ناشی از این است که اصلا پرسشی نداریم و ذهنمان بی پرسش است. البته ممکن است که در باب اقتصاد، مثلا این که فلان اتومبیل ارزان تر شده یا گران تر و در باب سیاست، مثلا این که فلان کس رای خواهد آورد یا نه، سوالاتی داشته باشیم اما اگر دقت کنید، از آب و هوا و سیاست و اقتصاد و بعضی از تفریح ها و تفرج ها که بگذریم، دیگر انبان سوالات ما تمام می شود، خیلی وقت ها هست که شما با خود می گویید که ای کاش می توانستم نزد فلان متفکر می رفتم. از قضا بخت یار می شوید و نزد او می روید اما هیچ سوالی برای پرسش ندارید و مجبور می شوید که تنها در چشم های آن متفکر زل بزنید.در واقع همین طور که جواب از علم بر می خیزد سوال هم از علم ناشی می شود. وقتی هیچ علمی ندارید لاجرم سوالی هم نخواهید داشت.
این مانند این است که من نزد بزرگترین اقتصاد دان جهان بروم، بدون این که چیزی بدانم و بتوانم سوال درخور و شایسته ای بکنم.احتمالا سوالاتم در این حد باقی خواهد ماند که مثلا یک تومان چند ریال است.بدون داشتن سوال از رجوع به آثار و کتاب ها ومقالات چندان سودی نمی بریم؛ چرا که مطالبش به سان یک مرده و جسد می ماند.برای این که مطالب یک کتاب برایتان زنده باشد باید قبل از رجوع به آن ذهنتان مملو از سوال باشد تا بتوانید از مطالب آن کتاب بهره کافی ببرید.
در این جلسات طرح خواهیم کرد که بهترین نوع مواجهه با یک متن این است که سوال داشته باشیم. برخی از این سوالات پیش از مواجه شدن با متن و برخی دیگر با خواندن متن به ذهن متبادر می شوند. بنابراین هم سوالات قبل از مطالعه و هم سوالات حین مطالعه برای ما مهم است. حسن این سوالات این است که می توان آن هارا به هر متفکر دیگری از هر فرهنگ و تمدنی ارائه نماییم.سوالاتی که تصنعی و ساختگی نیست و دغدغه امروز ماست.امروز دیگر برای ما حدوث و قِدم قرآن اصلا سوال نیست؛ می خواهد حادث باشد یا قدیم . این که آیا در خدا کلام نفسی وجود دارد یا وجود ندارد دغدغه امروز ما نیست؛ اما مسئله شر هنوز برای ما سوال است؛ چگونه می شود که با وجود خدا شر هم در جهان باشد؟از همین جا به نکته بعدی می رسم.
پاسخ را همواره باید از متن طلب کنیم
نکته چهارم این است که یافتن جواب و پاسخ، نیازمند روش و متد است. فرض کنید که من وقتی به این بیت مولانا رسیدم که :« ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما » ، وقتی مولانا معتقد است که عشق هم داروی درد ها و رنج های جسمانی و هم داروی دردها و رنج های روحانی ماست، این سوال مطرح می شود که مراد مولانا، از این عشقی که چنین طبابت جسمانی و روحانی انجام می دهد،کدام عشق است؟دیگر این که آن عشق با چه مکانیسمی می تواند طبابت جسمانی و روحانی نماید؟
حال جواب این سوالات را چگونه می توان از مثنوی یافت؟ باید دقت کنیم که جواب سوال همیشه باید از خود نویسنده پرسیده شود؛ در حالی که معمولا ما از این نکته غافل می شویم.معلوماتی که از جاهای دیگر کسب کرده اید و احیانا در ذهن شما رسوب کرده و آگاهانه و نا آگاهانه برای شما پیش فرض ساخته است را نمی توانید جواب های مولانا تلقی کنید.باید دید جواب مولانا به این سوالات چه بوده است؟در خیلی از مواقع وقتی که پای شرح های مثلا حافظ یا مثنوی مولوی می نشنیم می بینیم که شارح چیز هایی از عرفا یاد گرفته و بدون توجه به این که این نکات مربوط به عطار یا محی الدین ابن عربی بوده است، آن ها رابه مولوی نسبت می دهد. در واقع در معنای هر بیتی از مولانا از آن انبوهه ی اطلاعات استفاده می کنیم و در واقع جواب را در دهان مولانا می گذاریم؛ نه این که جواب را از لبان مولانا بگیریم. تا کلمه عشق را می بینیم، می گوییم بله، عطار هم در وصف عشق فلان سخن را گفته است. عطار چه ربطی به مولانا دارد؟ هر کدام از این ها یک شخصیت متفرد هستند. اگر کسی سوالی از یک روشنفکر کند آیا می توان گفت چون این روشنفکران همه روشنفکرند، پاسخ آن را از یک روشنفکر دیگر می پرسیم؟ اگر به فرض سوالی ازسارتر داشتیم می شود گفت مراجعه به آثار سارتر لازم نیست، چون هایدگر هم اگزیستانسیالیست بوده جواب را نزد او جستجو می کنیم؟ سوالی را که از سارتر کردم که جوابش را در آثار هایدگر پیدا نمی کنم ، سوالی را که از آلبر کامو می کنم که جوابش را در آثار اونامونو پیدا نمی کنم؛ ولو می دانم که هم آلبر کامو اگزیستانسیالیست بوده هم اونومانو . ما فکر می کنیم وقتی گفتیم کسانی عارفند به این معنی است که همه شان صاحب یک عقیده اند؛ مگر همه ی اگزیستانسیالیست ها یک عقیده دارند؟ مگر همه ی پوزیتیویست ها دقیقا یک عقیده دارند؟ اگر این چنین بودو همه شان یک عقیده داشتند پس نباید می گفتیم که ما فیلسوفان پوزیتیویست داریم.
می بینید که سخنرانی در حال شرح مولوی است ناگهان سخنی از جامی می آورد در حالی که می دانیم جامی پس از مولوی بوده است.بنا براین نمی توان سخن او را به مولوی تسری داد.ما می خواهیم سخن مولانا را بشنویم نه سخن کس دیگری را. شکی نیست که مولانا از خلاء پدید نیامده است.او تعلیم و تربیت الهیاتی و یا احیانا فلسفی، تعلیم و تربیت عرفانی وهنری و هزاران تعلیم و تربیت دیگر داشته است. اما ما می خواهیم بدانیم که خود مولانا چه گفته است نه این که بگوییم سخنان مولوی شبیه فلان متفکر است، پس سخن او عین سخن فلان متفکر می باشد.شباهت میان دو چیز، به معنای عینیت آن دوچیز نیست؛ فقط مشابهت را نشان می دهد و این مشابهت ها، غالبا خیلی کمتر از آن چیزی است که ما گمان می کنیم. مشابهت دو چیزی دارند که مغایرت داشته باشند.باید مغایرتی باشد تا بتوان سخن از مشابهت نمود؛ دو چیزی که عین همند دیگر نمی توان از مشابهت آن ها سخنی به میان آورد.
بنابراین ما باید از روشی استفاده کنیم که تا جایی که در توانمان هست و آگاهانه عمل می کنیم، بتوانیم مطالب را منتسب به مولوی کنیم.فرض کنید که شما یک سخنرانی کرده اید و یا مقاله ای را نوشته اید. بعد از صد سال مورخی درصدد بر می آید که معنای آن مقاله یا سخن رانی را دربیاورد و آن را برای دیگران شرح و تفسیر کند.اوهر جا که در معنای تعابیر و اصطلاحاتی که شما به کار برده اید ناتوان می شود به آثار معاصرانتان رجوع می کند و تلقی آن معاصران را به شما منسوب کند. مسلما شما اگر زنده بودید به این کار اعتراض می کردید؛ چرا که سخن دیگران را در دهان شما گذاشته اند.بنابراین ما باید ببینیم چگونه می توانیم جواب را از مولانا در بیاوریم یا در هر موردی، از خود ماتن، یعنی از خود نویسنده متن،پاسخ را بشنویم.
روش پیداکردن معنای الفاظ و مفاهیم کلیدی نزد مولانا
نکته پنجم این است که وقتی که من سخن می گویم، اکثر الفاظ و مفاهیمی که به کار می برم کلیدی نیستند. اکثر الفاظ و مفاهیمی که یک متفکر و یا یک نویسنده به کار می برد در اندیشه و جهان نگری او اهمیت اساسی و محوری ندارند.وقتی با لفظی این چنین در آثار یک متفکر مواجه می شویم برای پیدا کردن معنای آن ،معمولا به کتاب های لغت یا فهم زبانی و به قول فیلسوفان امروز، به شهود زبانی خود مراجعه می کنیم.مثلا می خواهیم معنای دیوار یا برف را درآثار مولوی بدانیم. چون این دو واژه از واژه های کلیدی مولوی نیست، کافی است برای دانستن معنای آن به کتاب لغت مراجعه کنیم.یا مثلا برای دانستن معنای جدار در قرآن، کافی است به یک کتاب لغت یا به یک عرب زبان مراجعه کنیم.چرا؟ چون جدار از واژه های کلیدی قرآن نیست.اما درباره کلمه کتاب در قرآن چطور؟ آیا کتاب هم در قرآن واژه ای غیر کلیدی است؟این گونه البته نیست. کتاب در قرآن معنای مهمی دارد و نمی توان با مراجعه صرف به کتاب لغت آن معنا را دانست. قرآن در واقع لغت کتاب را انتخاب کرده اما خودش یک ظرایف معنایی به آن افزوده است. بنابراین اگر در قرآن به کلمه کتاب برخوردیم نمی توانیم آن را به معنای متعارف آن، یعنی نوشته و نامه بگیریم.از کلمه کتاب مهم تر کلمه ایمان است که ازواژه های کلیدی و مهم قرآن است.در مولوی نیز کلمه عشق از معانی کلیدی و مهم است. باید ببینیم وقتی مولوی عشق را به کار می برد دقیقا مرادش از عشق چیست ؟عشق البته در زندگی متعارف ما دارای معنایی است اما آیا مجازیم همان معنا را به عشقی که مولانا به کار برده است، نسبت دهیم.؟ مولوی چیزهایی را به عشق نسبت می دهد که ما نمی توانیم آن را در معنای متعارفی که از عشق داریم ببینیم.
مولانا درباره عشق می گوید:«ای دوای نخوت و ناموس ما/ای تو افلاطون و جالینوس ما».در واقع یکی از ویژگی هایی که مولوی به عشق نسبت داده این است که دوای دردهای روحانی ماست. آیا عشقی که شخصی به دختر همسایه اش پیدا می کند این گونه است؟ معمولا ما در چنین عشق هایی، ویژگی هایی را که مولوی بر شمرده است نمی بینیم.اتفاقا این گونه عشق ها آغاز حسد وکنترل گری و آغاز یک سری استبداد ورزی و تحکمات نا به جاست. این عشق کجا دوای نخوت و ناموس است؟ در واقع از چنین ویژگی هایی که مولوی برای عشق بر شمرده در می یابیم که معنای آن دقیقا آن چیزی نیست که مردم کوچه و بازار از عشق مد نظر دارند.بنابراین برای دریافتن معانی الفاظ و مفاهیم کلیدی هر متفکری باید متد و روش دیگری را درپیش بگیریم.فرض کنید که کسی فارسی اش ضعیف است و در مثنوی به واژه کاغذ بر می خورد و معنای آن را از شما می پرسد.شما به راحتی کاغذی را بر می دارید و به او نشان می دهید.یا مثلا از شما معنای قند یا شیشه یا رنگ قرمز را می پرسد.شما به راحتی با نشان دادن یک حبه قند و یا با نشان دادن شیشه و رنگ قرمز، معنا را به آن فرد منتقل می کنید.نشان دادن معنای این گونه کلمات البته راحت است؛ چرا که این اسامی به قول دستور زبان نویسان، اسم ذاتند و می توان مسمای آن ها را به دیگران نشان داد.اما اگر فردی از من پرسید معنای امید نزد مولوی چیست؟ امید را که نمی توان در دست گرفت و به مخاطب نشان داد؛بر خلاف کاغذ وشیشه و قند که قبلابه آن ها اشاره کردیم.واژه هایی چون امید، ایمان و دوستی از سنخ اسامی ذات نیستند و نمی توان مسمای آن ها را به مخاطب نشان داد. اگر مسمای اسمی را بتوانیم در منظر و مرآی یکی از حواس به اصطلاح قدما، پنج گانه در بیاوریم آن اسم، اسم ذات است.اما اکثر اسم ها در زبان اسم ذات نیستند؛ یعنی نمی توان مسمای آن اسم را در برابر چشم یا گوش یا لامسه یا ذائقه و شامه آورد.
حتی در علومی چون فیزیک و زیست و شیمی، که علوم تجربی طبیعی اند و با ماده و مادیات و جسم و جسمانیت سروکار دارند، همه واژه ها و الفاظ از سنخ اسامی ذات نیستند.مثلا اگر در فیزیک از ما پرسیدند معنای نیرو چیست آیا می توانیم آن را در مشت بگیریم و به مخاطب نشان بدهیم؟آیا معانی الفاظ کار و انرژی را می توانیم در مرآ و تیر رس حواس پنج گانه مخاطب قرار دهیم؟وقتی که ما وارد علوم تجربی انسانی، مثل روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و سیاست می شویم وضع به همین منوال است.در مرحله بالاتر علوم فلسفی اند، که تقریبا هیچ یک از الفاظ و مفاهیم کلیدیشان قابل نشان دادن و ارائه نیست. آیا می توان مفاهیمی چون ممکن الوجود،جعل مرکب،جعل بسیط و مفهوم علت را در دسترس حواس پنج گانه قرار داد؟در واقع در فلسفه، وضع ما از لحاظ وجود اسامی ذات، از علوم تجربی انسانی بدتر است.وقتی از فلسفه وارد علوم دینی و مذهبی می شویم باز از این لحاظ وضع بدتر است.از همه بدتر البته عرفان است. مثلا در مولوی می بینیم که الفاظی به کار رفته که آن الفاظ و مفاهیم از الفاظ کلیدی وی هستند اما ما نمی توانیم ان ها را، آن گونه که می توانستیم واژه دیوار رانشان دهیم، نشان دهیم.حتی اگر در مولوی به کلماتی برخورد نماییم که اسم معنی اند و نه اسم ذات،اما ازکلمات کلیدی او نیستند، باز هم با مراجعه به کتاب لغت می توانیم معنای آن را نشان دهیم.مثلا فرض کنید که مولانا واژه خستگی را که اسم معنی است، به کار برده است.این واژه، چون از الفاظ کلیدی او نیست، می توان معنایش را با مراجعه به کتاب لغت پیدا کرد.اما اگر به جای خستگی بخواهیم معنای واژه عجز و ناتوانی انسان را نزد مولوی نشان دهیم به این سادگی نیست.یعنی نمی توان آن را در مشت بگیرم و به شما نشان دهم.ماحصل سخن این که الفاظ و مفاهیم غیر کلیدی ای را که مولوی به کار برده می توانیم با مراجعه به کتاب های لغت و یا با رجوع به عرف اهل زبان بیابیم.اما وقتی سراغ الفاظ و مفاهیم کلیدی می رویم؛ اگر این الفاظ و مفاهیم کلیدی اسم ذات باشند با نشان دادن مصداق آن مفاهیم می توانیم معنا را نشان دهیم ولی اگر آن مفاهیم از سنخ اسامی معنی باشد دچار مشکل می شویم.در این جاست که پای شرح و تفسیر به میان می آید.
ادامه مقاله را اینجا مطالعه کنید
منبع: سایت جماران