حسین هوشمند نویسنده

دین در عصر سکولار

«عصر سکولار» چارلز تیلر روایت ساده زوال دین در جهان مدرن را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که دگرگونی اصلی، نه ناپدیدشدن ایمان، بلکه تغییر «شرایط باور» است. این مطلب با بررسی مفاهیمی چون قاب درون‌ماندگار، خود حائل، فشارهای متقابل و سرشاری، توضیح می‌دهد چرا در جهان مدرن هم ایمان و هم بی‌ایمانی به گزینه‌هایی آگاهانه و مناقشه‌پذیر بدل شده‌اند.
۲۶ شهریور ۱۴۰۵۱۶۱ بازدیدEnglishالعربيةPDF
روایت چارلز تیلر از دگرگونی شرایط باور در جهان مدرن
فهم سکولاریسم، دستاوردها و محدودیت‌ های آن، یکی از مسائل اساسی اندیشه معاصر است. دشواری بحث از همان آغاز آشکار می‌شود، زیرا «سکولاریسم» و «سکولاریزاسیون» به پدیده ‌ای واحد اشاره نمی ‌کنند. گاه مراد از سکولاریسم جدایی دولت و نهادهای عمومی از اقتدار دینی است؛ گاه از کاهش باور و عمل دینی در یک جامعه سخن گفته می‌شود؛ و گاه مسئله در سطحی عمیق ‌تر مطرح است و به دگرگونی در شیوه‌ ای مربوط می‌شود که انسان جهان، خویشتن و امکان ایمان را تجربه می‌کند. اهمیت کتاب سترگ چارلز تیلر، عصر سکولار(1) بیش از هر چیز در همین انتقال سطح بحث از مسئله «حضور یا غیاب دین» به مسئله شرایط امکان ایمان و بی ‌ایمانی نهفته است.
پرسش بنیادی تیلر این است: چگونه جوامع غربی از جهانی که در آن باور به خدا برای اکثریت مردم تقریباً بدیهی بود، به جهانی رسیده‌ اند که در آن ایمان تنها یکی از امکان‌های متعدد زندگی انسانی است؟ مسئله فقط این نیست که چرا برخی دیگر به خدا باور ندارند؛ خودِ ساختار تجربه انسانی دگرگون شده است، تا جایی که حتی راسخ ‌ترین مؤمنان نیز می‌دانند انسان ‌هایی معقول و اخلاقی می‌توانند بدون ایمان دینی زندگی معناداری داشته باشند. دین که زمانی پیش ‌فرض بود، در جهان مدرن به یک «گزینه» تبدیل شده است. اگر ایمان دیگر بدیهی نیست، بی ‌ایمانی نیز صرفاً فقدان ایمان نیست. از همین رو، عصر سکولار را نمی ‌توان یک بررسی تاریخی درباره زوال دین دانست؛ این کتاب تبارشناسی جهانی است که در آن معنا، ایمان، هویت و اخلاق دیگر تحت سلطه یک افق یگانه قرار ندارند.
انسان تفسیرگر و سه معنای سکولاریته
برای فهم عصر سکولار باید آن را در زمینه گسترده‌ تر فلسفه تیلر قرار داد. اندیشه بنیادی او این است که انسان را نمی ‌توان صرفاً با رفتارهای مشاهده ‌پذیر، محاسبه منافع، سازوکارهای روان ‌شناختی یا فرایندهای زیستی توضیح داد. انسان موجودی تفسیرگر است که درون افق‌ هایی از معنا، ارزش و خیر اخلاقی زندگی می‌کند. تیلر دیدگاهی را نقد می‌کند که فاعل انسانی را منفرد و جدا از زمینه ‌های تاریخی، زبانی و اخلاقی می‌بیند؛ در مقابل، او براین باور است که انسان از آغاز در شبکه ‌ای از زبان، روابط، تاریخ و ارزش ‌ها جای دارد و پیش از انتخاب نیز درکی از مهم و بی‌اهمیت، برتر و فروتر بودن ارزشها دارد. بنابراین، سکولاریزاسیون را نمی‌توان صرفاً با کاهش حضور در کلیسا یا جدایی دولت از نهاد دینی توضیح داد؛ باید دگرگونی افق‌ های معنا را نیز دید. از این رو، پروژه عصر سکولار نه صرفاً جامعه ‌شناسی دین، بلکه نوعی تبارشناسی فلسفی تجربه مدرن است.
تیلر میان سه معنای سکولاریته تمایز می‌گذارد. معنای نخست به حوزه عمومی مربوط است: استقلال دولت، حقوق، آموزش و دیگر نهادهای عمومی از اقتدار مستقیم دین. جامعه می‌تواند بسیار دیندار و در عین حال از نظر سیاسی و حقوقی سکولار باشد. معنای دوم، معنای جامعه ‌شناختی سکولاریزاسیون است: کاهش باور و عمل دینی، تضعیف اقتدار نهادهای دینی یا افزایش شمار افراد فاقد تعلق دینی. بسیاری از نظریه‌ های کلاسیک سکولاریزاسیون بر همین معنا تمرکز کرده ‌اند.
اما معنای سوم، که مفهوم محوری کتاب عصر سکولار است، به شرایط باور مربوط می‌شود. تفاوت بنیادی میان جامعه پیشامدرن و جامعه مدرن صرفاً در تعداد مؤمنان نیست؛ در جهان پیشامدرن باور به خدا و امر متعالی می ‌توانست زمینه تقریباً بدیهی تجربه جهان باشد، حال آنکه در جهان مدرن این باور باید در کنار بدیل‌ های متعدد وجود داشته باشد و با آنها مواجه شود. شخص مدرن می‌تواند مؤمن، ملحد، لاادری گرا، اومانیست، معنویت ‌گرا یا متعلق به انواع ترکیبی و شخصی ‌شده جهان ‌بینی‌ها باشد. هیچ ‌یک از این امکان‌ ها نمی ‌تواند به ‌آسانی خود را یگانه شکل ممکن زندگی انسانی معرفی کند. از این رو، یک جامعه ممکن است از نظر نهادی بسیار سکولار باشد و در عین حال دین در آن نیرومند باقی بماند، یا عمل دینی کاهش یافته باشد اما جست ‌وجوی معنویت و امر متعالی به اشکال دیگری ادامه یابد. آنچه عصر ما را به معنای خاص تیلری سکولار می ‌کند، بیش از هر چیز این است که کثرت امکان ‌های اعتقادی به بخشی از خودآگاهی ما بدل شده است.
نقد «روایت‌ های حذف» و تبارشناسی جهان سکولار
یکی از اهداف مهم عصر سکولار نقد چیزی است که تیلر آن را «روایت‌ های حذف» یا subtraction stories می‌نامد. بر اساس این روایت‌ ها، انسان پیشامدرن زیر لایه‌ هایی از اسطوره، خرافه، اقتدار دینی و باورهای ماوراء طبیعی قرار داشت و با رشد علم، عقلانیت و مدرنیته، این لایه‌ ها به ‌تدریج کنار رفتند تا انسان واقعی و جهان واقعی آشکار شوند. در چنین روایتی، سکولاریسم چیز تازه‌ ای نمی ‌سازد؛ فقط توهمات را حذف می ‌کند. در برخی دیدگاه ها این تصویر با لحنی خوش ‌بینانه عرضه می‌شود: بشر از تاریکی جهل به روشنائی دانش و از اسطوره به عقل گذر کرده است. در برخی دیگر، مانند روایت ماکس وبر از «افسون ‌زدایی جهان»، لحنی تراژیک ‌تر بر بحث حاکم است: جهان قابل محاسبه ‌تر شده، اما الزاماً معنادارتر نشده است.
تیلر با این نظر که مدرنیته فقط لایه ‌های غیرعقلانی را از انسان کنار زده است مخالفت می‌کند. مشکل «روایت حذف» آن است که نتیجه خود را از پیش در مقدماتش قرار می‌دهد: ابتدا فرض می‌کند تنها جهان ‌بینی معتبر، جهان ‌بینی طبیعی و غیرمتعالی (non transcendent) است و سپس تاریخ را چنان روایت می‌کند که گویی انسان با کنار گذاشتن دین سرانجام به حقیقت رسیده است. از نظر تیلر، این تاریخ ‌نگاری بی ‌طرف نیست، بلکه حامل موضعی فلسفی و متافیزیکی است. بدیل او انکار علم و عقلانیت مدرن یا بازگشت به جهان قرون وسطی نیست؛ می‌خواهد نشان دهد که مدرنیته صرفاً چیزی را حذف نکرده، بلکه صورت ‌های تازه ‌ای از هویت فردی، جامعه، اخلاق و معنا را پدید آورده است.
روایت تاریخی تیلر چند قرن را دربرمی ‌گیرد و بر مجموعه ‌ای از تحولات متداخل تأکید می ‌کند. سکولاریسم برای او نتیجه اجتناب‌ ناپذیر رشد علم نیست. اصلاحات دینی، دگرگونی الهیات مسیحی، پیدایش دولت مدرن، انضباط اجتماعی، تغییر در تصور انسان از طبیعت، رشد فردگرایی و ظهور نظم اخلاقی جدید همگی در شکل ‌گیری جهان سکولار نقش داشته‌ اند. در اروپای قرون وسطی، دین صرفاً حوزه ‌ای مجزا از زندگی نبود؛ امر مقدس، سیاست، نظم اجتماعی، طبیعت و زندگی روزمره درهم ‌تنیده بودند و خدا صرفاً موضوع یک «باور شخصی» نبود، بلکه حضور خدا و نیروهای معنوی بخشی از بافت جهان انسانی بود.
یکی از نکات ظریف تبارشناسی تیلر این است که تلاش مسیحیت برای اصلاح و تعمیق زندگی دینی، ناخواسته در پیدایش جهان سکولار سهم داشت. انضباط اخلاقی، آموزش منظم ‌تر روحانیان، الزام‌ های تازه در اعتراف و مناسک و کوشش برای یکسان‌ سازی مناسک دینی، با هدف مسیحی ‌تر کردن جامعه صورت می ‌گرفتند، اما همین تلاش برای منضبط ‌تر کردن دینداری بسیاری از اشکال محلی، افسون شده و سنتی تجربه دینی را تضعیف کرد و به افسون ‌زدایی جهان یاری رساند. در دوران اصلاح دینی، پروتستانتیسم بر ایمان فردی، انضباط شخصی، مسئولیت اخلاقی و رابطه مستقیم‌ تر انسان با خدا تأکید کرد. قصد اصلاح ‌گران حذف دین نبود، اما بخشی از پیامد تاریخی این حرکت تضعیف جهان یکپارچه قدیم و تقویت انسانی بود که خود را مسئول ‌تر و مستقل ‌تر می ‌دید.
تیلر حتی مناقشات میان واقع ‌گرایی و نومینالیسم را در این تبارشناسی دخیل می ‌داند. در روایت او، تأکید نومینالیستی بر اراده مطلق الهی و جدایی شدید میان خدا و نظم مخلوق، ناخواسته به تصوری از طبیعت کمک کرد که در آن اشیا دیگر ضرورتاً حامل معانی و غایات ذاتی نبودند و طبیعت می‌توانست همچون نظمی بیرونی و قابل شناخت از طریق عقل ابزاری فهمیده شود. این تحول در آغاز دینی بود، اما در درازمدت امکان تصور جهانی را تقویت کرد که بدون ارجاع دائم به امر متعالی نیز قابل توضیح باشد. تاریخ سکولاریسم را نمی ‌توان به نبرد ساده «علم در برابر دین» فروکاست؛ برخی از نیروهایی که جهان سکولار را ممکن کردند، در دل خود سنت دینی شکل گرفتند.
از کیهان افسون ‌شده تا قاب درون ‌ماندگار
برای انسان پیشامدرن، جهان صرفاً مجموعه ‌ای از اشیای مادی نبود. طبیعت می‌توانست حامل معنا، نشانه، برکت، عنصر معنوی و حضور نیروهایی فراتر از فرد باشد و امر طبیعی و فوق ‌طبیعی دو قلمرو کاملاً جدا از یکدیگر نبودند. تیلر برای توصیف این نوع تجربه از مفهوم «خود نفوذپذیر» (porous self) استفاده می‌کند. خود نفوذپذیر در جهانی زندگی می ‌کند که مرز میان عالم درون و بیرون در آن به سختی و صلابت جهان مدرن نیست؛ خیر و شر، فیض، نیروهای معنوی و مناسک می ‌توانند واقعاً بر فرد اثر بگذارند و فرد هویت خود را مستقل از شبکه روابط اجتماعی، طبیعی و قدسی نمی ‌فهمد.
در جهان مدرن، در مقابل، شکل دیگری از خودبودن پدیدار می‌شود که تیلر آن را «خود حائل» (buffered self) می ‌نامد. این خود، خود را دارای مرزی مشخص با جهان بیرون می ‌داند. سرچشمه افکار و احساسات در «درون» فرد قرار می‌گیرد و طبیعت بیرونی دیگر الزاماً حامل معنایی نیست که بتواند بی ‌واسطه در انسان نفوذ کند. فرد می ‌تواند از جهان فاصله بگیرد، درباره آن تأمل کند، آن را کنترل کند و معنای زندگی خود را مستقل از سنت‌ های به ‌ارث ‌رسیده صورت ‌بندی کند. ظهور خود حائل با خودمختاری، آزادی وجدان، توانایی نقد سنت، توسعه علوم و افزایش کنترل انسان بر طبیعت پیوند دارد. تیلر این دستاوردها را انکار نمی‌کند؛ مسئله او پیامدهای دوگانه این تحول است، زیرا همان نیرویی که به انسان آزادی و قدرت بخشیده می ‌تواند تجربه پیوند با جهان، اجتماع و امر متعالی را دشوارتر سازد.
مفهوم «قاب درون ‌ماندگار» (the immanent frame) یکی از اساسی ‌ترین مفاهیم عصر سکولار است. منظور تیلر چارچوبی از تجربه و فهم جهان است که در آن نظم طبیعی، جامعه و حیات انسانی را می ‌توان بدون ارجاع ضروری به امر متعالی (transcendent) توضیح داد. علم، سیاست، اقتصاد و بخش بزرگی از اخلاق می‌توانند درون چنین چارچوبی سامان یابند. نکته اساسی این است که قاب درون ‌ماندگار به خودی خود مساوی الحاد نیست؛ افق مشترک انسان مدرن است و مؤمن و نامؤمن هر دو در آن زندگی می‌ کنند. اختلاف اصلی در این است که آیا این قاب را بسته می‌فهمیم یا گشوده. برای برخی، جهان درون ‌ماندگار تمام واقعیت است؛ برای برخی دیگر، همین جهان طبیعی می‌تواند به چیزی فراتر از خود گشوده باشد.
پیدایش جهانی که در آن طبیعت را می ‌توان بدون خدا توضیح داد، منطقاً اثبات نمی‌کند که خدا وجود ندارد یا امر متعالی ناممکن است. مدرنیته شرایطی را پدید آورده است که در آن بی ‌نیازی روش ‌شناختی از امر متعالی ممکن شده، اما این امر با نفی متافیزیکی امر متعالی یکی نیست. با این همه، زندگی در قاب درون ‌ماندگار تجربه انسان را عمیقاً تغییر می ‌دهد. حتی فرد مؤمن زندگی خود را در جهانی تجربه می‌کند که توضیح غیردینی آن امکان ‌پذیر است، و فرد نامؤمن نیز ممکن است با تجربه ‌هایی مانند زیبایی، مرگ، عشق، فداکاری، حیرت و عدالت روبه‌ رو شود که چارچوب کاملاً بسته او را به پرسش بکشند.
فشارهای متقابل، اثر نوا و عصر اصالت
تیلر برای توصیف این وضعیت از مفهوم «فشارهای متقابل» (cross-pressures) استفاده می ‌کند. انسان عصر سکولار از سوی افق‌ های متفاوت کشیده می‌شود. از یک سو، جهان علمی و طبیعی امکان می ‌دهد زندگی را بدون رجوع به امر متعالی توضیح دهیم؛ از سوی دیگر، تجربه‌ هایی وجود دارند که برخی انسان ‌ها آنها را به ‌آسانی در تصویری کاملاً درون ‌ماندگار جای نمی ‌دهند. این فشار فقط متوجه فرد مؤمن نیست. مؤمن با شک، تنوع جهان‌ بینی ‌ها و موفقیت زندگی‌ های غیرمذهبی روبه‌ رو می‌شود و نامؤمن نیز ممکن است در برابر رنج، عشق، زیبایی یا الزام اخلاقی بپرسد آیا زبان صرفاً طبیعی و انسانی برای بیان تمام آنچه تجربه می‌کند کافی است. از این رو، یکی از ویژگی‌های عصر سکولار شکنندگی است: ایمان شکننده ‌تر شده زیرا بدیل ‌های زیست ‌پذیر را در کنار خود می‌بیند، اما بی ‌ایمانی نیز می‌تواند شکننده باشد. این شکنندگی نتیجه زیستن در جهانی متکثر است که در آن دیدگاه ‌های رقیب دائماً در معرض یکدیگر قرار دارند.
اگر روایت کلاسیک سکولاریزاسیون درست بود، انتظار می ‌رفت تضعیف دین سنتی به گسترش یکنواخت یک جهان ‌بینی غیرمذهبی بینجامد، اما تاریخ مدرن چنین مسیری را نشان نداده است. در کنار کاهش اقتدار برخی نهادهای دینی، جهان ‌بینی‌ ها و معنویت‌ های متنوعی پدید آمده ‌اند. تیلر این پدیده را «اثر نوا» (nova effect) می ‌نامد: انفجاری از امکان‌ های دینی، معنوی و سکولار؛ از مسیحیت سنتی و صورت ‌های فردی ‌شده دین تا الحاد، لاادریگری، اومانیسم سکولار و معنویت‌ های غیرنهادی. حاصل مدرنیته نه خلأ صرف، بلکه کثرت اخلاقی-دینی است.
این کثرت آزادی تازه‌ ای به انسان می‌دهد، اما بار انتخاب را نیز افزایش می‌دهد. انسان دیگر فقط وارث پاسخی از پیش داده ‌شده نیست و باید تا حد زیادی تعیین کند چه کسی است، چه چیزی را خیر می ‌داند و به چه چیزی ایمان دارد. تیلر از یکی از پیامدهای این تحول با عنوان «عصر اصالت» یاد می ‌کند: هر انسان باید راه خاص خود را بیابد و به چیزی وفادار باشد که حقیقتاً از درون او سرچشمه می ‌گیرد. در حوزه دین نیز ایمان باید برای انسان معاصر شخصاً معنادار باشد و دینداری اغلب شخصی ‌تر، انتخابی‌ تر و تجربی ‌تر می ‌شود. این آرمان مهم است، اما اگر به این معنا تقلیل یابد که «هرچه من انتخاب کنم صرفاً به دلیل انتخاب من ارزشمند است»، رابطه انسان با افق ‌های مشترک خیر و معنا تضعیف می‌ شود.
نظم اخلاقی جدید، اومانیسم انحصارطلب و مفهوم سرشاری
یکی از بزرگ ‌ترین تحولات مدرنیته شکل ‌گیری نظمی اخلاقی است که در آن شکوفایی انسان در همین جهان به ارزشی محوری بدل می‌شود. رفاه، آزادی، سلامت، کاهش رنج، عدالت، حقوق بشر و امکان تحقق استعدادهای انسانی به اهدافی مستقل و مشروع تبدیل می‌شوند. تیلر اهمیت این دستاورد را انکار نمی ‌کند و از ظرفیت جامعه سکولار برای ایجاد فضایی مشترک میان انسان‌ های متعلق به ادیان و جهان ‌بینی‌ های متفاوت دفاع می ‌کند. با این همه، تیلر می‌ پرسد آیا شکوفایی انسانی، اگر به تنها افق ممکن اخلاق تبدیل شود، تمام ظرفیت اخلاقی و وجودی انسان را دربرمی ‌گیرد. تجربه فداکاری، وفاداری، تقدس، گذشت از خود و آمادگی برای چشم ‌پوشی از منافع شخصی در راه خیری بزرگ ‌تر را چگونه باید فهمید؟
این پرسش او را به نقد اومانیسم انحصارطلب می ‌کشاند: جهان ‌بینی ‌ای که امکان یک زندگی اخلاقی و معنادار را صرفاً در محدوده انسان و جهان درون ‌ماندگار جست ‌وجو می ‌کند و هرگونه ارجاع به امر متعالی را زائد یا نادرست می ‌داند. این اومانیسم می ‌تواند از کرامت انسان، آزادی، برابری و عدالت دفاع کند و نقد تیلر بر آن به معنای انکار ارزش ‌های انسان ‌گرایانه نیست. مشکل از جایی آغاز می‌شود که اومانیسم «انحصارطلب» می‌شود و نه فقط امکان زندگی اخلاقی بدون دین، بلکه فقدان هر افق معناداری فراتر از شکوفایی انسانی را ادعا می‌کند. تیلر می ‌پرسد آیا زندگی درون ‌ماندگار، هرقدر غنی باشد، می ‌تواند همه ابعاد تجربه انسان را در خود جای دهد. مرگ، رنج، شر، فداکاری، عشق، زیبایی و احساس الزام اخلاقی گاه انسان را با چیزی روبه ‌رو می ‌کنند که فراتر از منطق رفاه و کامیابی فردی به نظر می ‌رسد. البته او نمی ‌گوید انسان سکولار از معنای عمیق محروم است؛ برعکس، می ‌پذیرد نامؤمنان نیز می ‌توانند تجربه‌ های عمیق اخلاقی و معنایی داشته باشند. استدلال او این است که نباید از امکان زندگی معنادار بدون ایمان، نتیجه گرفت که امر متعالی به ‌طور قطعی ناممکن یا بی ‌معناست.
مفهوم «سرشاری» یا Fullness به تجربه‌ هایی اشاره می ‌کند که در آنها زندگی برای انسان از عمق، معنا، هماهنگی و شدت خاصی برخوردار می ‌شود؛ لحظاتی که فرد احساس می ‌کند با چیزی واقعی ‌تر، کامل ‌تر یا ارزشمندتر از جریان عادی زندگی تماس یافته است. سرشاری ممکن است در تجربه دینی رخ دهد، اما به آن محدود نیست. فرد مؤمن ممکن است آن را در عبادت، حضور خدا یا تجربه فیض بیابد و شخصی غیردینی در عشق، طبیعت، هنر، حقیقت، تعهد اخلاقی یا خدمت به دیگران. بنابراین مرز اصلی میان مؤمن و نامؤمن در وجود یا عدم وجود تجربه سرشاری نیست، بلکه در تفسیر سرچشمه و معنای آن است.
سرشاری در نزد تیلر صرفاً حالتی روان ‌شناختی و گذرا نیست؛ انسان آن را همچون مواجهه با معنایی تجربه می ‌کند که صرفاً ساخته ذهن او نیست. در جهان پیشامدرن، چنین تجربه‌ هایی آسان ‌تر درون چارچوبی دینی و مشترک تفسیر می ‌شدند، اما در عصر سکولار تفسیر آنها محل نزاع شده است. تجربه حیرت در برابر طبیعت برای یک فرد می ‌تواند نشانه حضور امر متعالی باشد و برای دیگری بیان ظرفیت عاطفی و شناختی انسان. تجربه ممکن است مشترک باشد، اما افق تفسیر دیگر مشترک نیست. تیلر این وضعیت را فقط نوعی فقدان نمی ‌بیند؛ وقتی ایمان دیگر محصول بداهت اجتماعی نیست، انتخاب آن می ‌تواند آگاهانه ‌تر و از نظر وجودی عمیق ‌تر شود.
بحران معنا، عصر کثرت و آینده دین
تعدد افق ‌های معنایی از یک سو آزادی می ‌آورد و از سوی دیگر امکان بحران معنا را افزایش می ‌دهد. انسانی که در جامعه ‌ای با نظام اعتقادی واحد زندگی می ‌کند، بسیاری از پاسخ ‌های بنیادی را پیشاپیش از فرهنگ خود دریافت می ‌کند؛ انسان مدرن از بخش بزرگی از این تعیین ‌کنندگی رها شده است، اما همین آزادی او را موظف می ‌کند تا حد زیادی خود پاسخ ‌هایش را بیابد. این همان تناقض آزادی مدرن است: آزادی بیشتر، مسئولیت بیشتر برای معنابخشی. از این رو، تیلر بحران معنا را صرفاً نتیجه از دست رفتن دین نمی‌ داند؛ مسئله مهم ‌تر از میان رفتن انحصار هر چارچوب واحد معنایی است. حتی بازگشت به دین نیز دیگر بازگشت به جهان پیشین نیست، زیرا فرد مدرن دین را در میان بدیل ‌ها انتخاب می ‌کند.
تیلر نسبت به برخی نتایج اومانیسم انحصارطلب و افق کاملاً درون ‌ماندگار نگران است، اما موضع او را نباید به این ادعای ساده تقلیل داد که «بی‌دینی مساوی نیهیلیسم است». او می ‌پذیرد که مدرنیته منابع اخلاقی نیرومندی مانند حقوق بشر، مبارزه با رنج، آزادی وجدان و عدالت پدید آورده است. پرسش او در سطح دیگری مطرح می‌شود: آیا می توان مبانی این ارزش ‌ها را بدون هیچ افق معنائی عمیق ‌تری توضیح داد؟ چرا کرامت هر انسان باید محترم باشد و چرا گاه باید منافع شخصی را فدای عدالت کرد؟ سنت ‌های سکولار پاسخ ‌های جدی و متنوعی به این پرسش ‌ها داده ‌اند و تیلر آنها را نادیده نمی ‌گیرد؛ اما مسئله منابع انگیزش و بنیان‌ های عمیق اخلاق را همچنان گشوده می‌داند. نقد او بیش از آنکه برهانی برای اثبات دین باشد، دعوتی به خودآگاهی فلسفی است.
از دل تحلیل تیلر نتیجه ‌ای مهم به دست می ‌آید: عصر سکولار را بهتر است نه «عصر پایان دین»، بلکه عصر کثرت امکان‌ ها بنامیم. سکولاریزاسیون دین را از جهان حذف نکرده است. در برخی جوامع نهادهای دینی ضعیف شده ‌اند، اما در همان حال اشکال تازه ‌ای از ایمان، معنویت و تجربه دینی پدید آمده ‌اند. سنت‌ های دینی دیگر نمی ‌توانند بر انحصار فرهنگی یا اقتدار اجتماعی پیشین تکیه کنند و ایمان ناچار است در میدان گسترده ‌ای از باورها و شیوه ‌های زندگی خود را تبیین کند. از این رو، مسئله آینده دین بیش از آنکه «بقا یا نابودی» باشد، مسئله چگونگی حضور دین در جهانی متکثر است.
اگر ایمان از بداهت به انتخاب تبدیل شده باشد، نهادهای دینی نیز نمی ‌توانند شیوه ‌های دوران بداهت را بی ‌تغییر ادامه دهند. اقتدار نهادی به‌ تنهایی برای حفظ ایمان کافی نیست. فرد مدرن می ‌خواهد بداند چرا باید یک سنت را بپذیرد و این سنت چگونه می ‌تواند با علم، اخلاق، آزادی و مسائل جهان معاصر وارد گفت ‌وگو شود. نهادهای دینی ‌ای که صرفاً بر اطاعت، مرزبندی سخت و بازتولید اقتدار تکیه کنند با چالش های دشواری روبه ‌رو می شوند. در عین حال، سازگاری نباید به معنای حل شدن کامل دین در فرهنگ مسلط باشد؛ اگر دین فقط آن چیزی را تکرار کند که فرهنگ سکولار پیشاپیش می‌گوید، دلیل مستقلی برای حضور خود نخواهد داشت. چالش این است که سنت دینی چگونه می ‌تواند از منابع خاص خود ــ مناسک، روایت ‌ها، اخلاق، تجربه قدسی و افق تعالی ــ سخن بگوید، بی‌آنکه به جزم ‌اندیشی یا نفی دستاوردهای مدرنیته بینجامد.
تحولات چند دهه اخیر نشان داده ‌اند که دین از عرصه عمومی ناپدید نشده است. اصطلاح «پساسکولار» بیشتر به پایان این اطمینان اشاره دارد که مدرنیزاسیون ضرورتاً دین را به حوزه خصوصی می ‌راند. در جهان پساسکولار، دین و سکولاریسم در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و مرز قدیمی میان «دینی» و «سکولار» همیشه روشن نیست.
جهان مدرن از بسیاری جهات افسون ‌زدایی شده است. طبیعت برای علم جدید نظمی قانونمند دارد، اما افسون ‌زدایی فقط مسئله توضیح علمی نیست؛ به شیوه تجربه جهان نیز مربوط می ‌شود. جهانی که کاملاً قابل محاسبه و قابل کنترل تلقی می‌شود بخش مهمی از کیفیت حیرت، تقدس و عمق خود را از دست می دهد. جست ‌وجوی دینی و معنوی می ‌تواند تلاشی برای بازیابی رابطه ‌ای غیرابزاری با جهان باشد؛ رابطه ‌ای که در آن طبیعت، دیگری و خود زندگی صرفاً منابعی برای مصرف و کنترل نباشند. این «افسون دوباره» الزاماً به معنای بازگشت به خرافات یا کنار گذاشتن علم نیست، بلکه می ‌تواند به معنای بازیابی ظرفیت حیرت، سکوت، توجه، زیبایی و احساس امر قدسی باشد.
تیلر متفکری کاتولیک است، اما تقلیل عصر سکولار به دفاعیه ‌ای ساده از کاتولیسیسم خطاست. او می ‌کوشد تجربه فرد مؤمن و نامؤمن را در چارچوبی تاریخی بفهمد، دستاوردهای اخلاقی و سیاسی مدرنیته را می ‌پذیرد و محدودیت‌ های روایت خودبسنده آن را نیز به پرسش می ‌گیرد. شاید دقیق ‌تر باشد که او را فیلسوف پیچیدگی سکولاریته بدانیم.
نتیجه ‌گیری
بزرگ ‌ترین دستاورد عصر سکولار چارلز تیلر شاید تغییر خودِ پرسش باشد. پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا دین در حال نابودی است؟» یا «آیا سکولاریسم بر دین پیروز شده است؟» پرسش این است که چگونه شرایط تاریخی و فرهنگی ما چنان دگرگون شده است که ایمان و بی ‌ایمانی هر دو به امکان ‌هایی آگاهانه، قابل مناقشه و تا اندازه‌ ای شکننده بدل شده ‌اند. مؤمن دیگر نمی ‌تواند به ‌آسانی فرض کند ایمان او تنها شیوه معقول زندگی است و نامؤمن نیز نمی ‌تواند بدون استدلال فرض کند دین صرفاً بازمانده جهل گذشته است. هر دو در قاب درون ‌ماندگار مشترکی زندگی می ‌کنند و با کثرت جهان ‌بینی‌ها مواجه ‌اند.
«عصر سکولار» نه نام دوره ‌ای است که خدا از آن ناپدید شده، بلکه نام جهانی است که در آن نسبت انسان با خدا، امر متعالی، اخلاق و معنا دیگر از پیش تعیین نشده است. این عصر پایان پرسش دینی نیست؛ پرسش از غایت و معنای زندگی از زیر پوشش بداهت‌ های اجتماعی بیرون آمده و به مسئله‌ای شخصی، فلسفی و وجودی بدل شده است. آنچه از عصر سکولار باقی می‌ماند، تصویری از انسان مدرن است که در میان آزادی و اضطراب، خودمختاری و اشتیاق به تعلق، درون ‌ماندگاری و امکان تعالی، زندگی روزمره و جست ‌وجوی سرشاری ایستاده است. از همین رو، عصر سکولار را شاید بتوان نه عصر افول دین، بلکه عصر
پایان بداهت ‌ها و آغاز همزیستی دشوار اما پربار امکان‌ های متعدد معنا دانست.
منبع سایت صدانت

مطالب مرتبط

✍️ رسول رئیس جعفری

حتی مخالفان اندیشه‌اش پذیرفته‌اند که او دروغ نگفت، رشوه نگرفت و از رنج مردم برای نفع شخصی بهره نبرد. بدین‌سان، دفاع از مصدق دفاع از یک شخص نیست؛ دفاع از «امکان صدق در سیاست» است. اگر این تلاش‌ها برای تخریب مصدق موفق شوند، پیام مخربی به جامعه ارسال می‌شود: "ایستادگی بر اصول ملی و اخلاقی در برابر قدرت‌های بزرگ، حماقت است؛ نتیجه نهایی، شکست و سقوط خواهد بود" و این همان مرگ امید است.

د. مولاي أحمد صابر:مترجم علی سرداری

می‌کنند. این امر به تقویت تصویر وحدت در میان نیروهای مذهبی و کاهش پراکندگی آرا کمک می‌کند. در مقابل، سلفی‌ها نیز از حمایت‌های سیاسی، امتیازات قانونی و منابع مالی لازم برای گسترش فعالیت‌های تبلیغی خود بهره‌مند می‌شوند. با این حال، این اتحاد منفعت‌طلبانه پیامدهای منفی مهمی برای روند اصلاحات واقعی به همراه دارد؛ زیرا اهداف کلان اصلاحی را به سطح منافع سیاسی کوتاه‌مدت فرو می‌کاهد، توجه را از مسائل بنیادین توسعه و نوزایی فکری منحرف می‌کند و به‌جای تقویت عقلانیت و گفت‌وگوی انتقادی، زمینه را برای گسترش بسیج عاطفی و مذهبی و تقویت رویکردهای یک‌جانبه‌گرایانه در عرصه سیاست فراهم می‌سازد.

مطالب پربازدید

مقاله