m▪️اپوزیسیون ملی در کجای ماجراست؟
m@iranfardamag
در حالی به چهارمین سالگرد خیزش زن زندگی آزادی نزدیک میشویم که تجربه ی تلخ و دردناک و بی سابقه ی کشتار دی ماه ۱۴۰۴ را نیز با خود همراه داریم. تجربه ی تلخی که هنوز مجال سوگواری هم برایش پیدا نکرده ایم، چه رسد به هضم و درک درست آن فاجعه ی ملی3
پس از سرکوب و کشتار بی سابقه ی معترضان در دی ماه ۱۴۰۴ آنچه بیش از گذشته در اذهان برجسته شد، چیستی و ماهیت نظام جمهوری اسلامی بود. ماهیتی که اهمیت آن پس از جنگ اخیر دو چندان شد. حکومتی که با بحران های عمیق «عدم مشروعیت سیاسی» و «ناکارآمدی اقتصادی» مواجه است و همزمان زیر سایه ی حمله ی خارجی قرار داشت، توانست این بزرگترین اعتراضات خیابانی تاریخ معاصر را سرکوب کند. چگونه است که سیستمی به رغم زائل شدن هر دو بال مشروعیت و کارآمدی، همچنان میتواند خود را در برابر انبوه اعتراضات خیابانی حفظ کند؟ در حالیکه ناکارآمدی اش در تضمین و تامین معیشتِ مردم فراگیر شده است، چگونه میتواند همواره بخشهایی از جامعه، حتی ناراضیان وضع موجود را به پشتیبانی از خود در صحنه حاضر کند؟ جمهوری اسلامی در چه زمینی بازی میکند که میتواند در شرایطی چنین ناپایدار، پایداری خود را حفظ کند؟ چرا در آستانه ی انقلاب ۵۷ ماشین کشتار رژیم شاه با تمرد گسترده ی نیروهای سرکوبگرش مواجه میشود و از کار می افتد، اما اینجا با اینکه حجم کشتار بسیار عظیم تر از آن زمان است، هیچ ریزش معنی دار و تاثیر گذاری از درون سیستم سرکوب دیده نمیشود؟ اینجاست که جمهوری اسلامی به مثابه یک مسئله رخ مینمایاند. پاسخ دادن به این مسئله کار آسانی نیست که از این قلم برآِید ، اما شاید بتوان نکاتی چند را برشمرد3
بازی در نزاع سه ضلعی
از زمانی که عباس میرزا در برابر روس ها شکست خورد و ما با از دست دادن بخشهایی از سرزمین خود متوجه دنیای مدرن شدیم، استقلال و شخصیت ملی خود را در معرض تهاجم یافتیم. آنچه از غرب در خاطره ی جمعی ایرانیان در ۲۰۰ سال گذشته به جا مانده است، یک پارادکس خون آلود و شخصیت شکن بوده است. از طرفی آموزه های رنسانس و عصر روشنگری، که نوع انسان را از قید و بندِ آسمان و زمین و ولایت و سلطنت آزاد میکرد، و از طرفی توپ و تانک و جنگ وکودتا و تجزیه ی سرزمینی، که داغ بر دل ایرانیان میگذاشت. از زمان انقلاب مشروطه که «ملت» تشخص و تعین سیاسی پیدا کرد و مبارزان ملی پا به عرصه ی سیاست ایران گذاشتند، تا پایان سلطنت پهلوی، همواره مبارزه با استبداد داخلی و تهاجم خارجی یک تلازم ذاتی داشت. چه اواخر دوران قاجار که برای تامین هزینه های فساد و درباری خود امتیازات انحصاری به دول خارجی اعطا کرده بود و چه پهلوی ها که اساسا با دخالت و کودتای خارجی حاکم شده بودند، همگی به نوعی پشتگرم به پشتیبانی مداخله گر خارجی بوده اند. بنابراین نیروی مخالف دخالت خارجی، خودبخود مخالف استبداد داخلی هم می-بود. مبارزه ی سیاسی در آن زمان بسیار آسان بود چرا که یک قطبیت دو سویه وجود داشت که یک سوی آن حکومت و نیروی خارجی حامی آن بود، و سوی دیگر آن اپوزیسیونی که مخالف هر دو بود. اما این زمین بازی و قطبیت ساده، پس از انقلاب ۵۷ و تثبیت ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی تغییر کرد. زمین بازی دیگر دو قطبی نیست. بلکه سه راس مجزا پیدا کرده است. استبدادی بر سر کار آمده که مستقل از نیروی مداخله گر خارجی است. نه تنها مستقل است که داعیه ی مبارزه با امپریالیسم غربی را هم دارد. نیروی امپریالیستی امریکا نیز در تمام سالهای پس از انقلاب، دولت ایران را تحریم و از هیچ دخالت و حتی جنگ مستقیم و غیرمستقیم فروگذار نکرده است. ضلع سوم نیز مردمی هستند که هنوز زخم های استبداد و استعمار را همزمان بر گرده ی خویش حس میکنند. سیاست برای اپوزیسیون در اینجا دیگر به سادگی گذشته نیست. نزاع دو قطبی، به نزاع سه ضلعی بدل گشته و بازی به غایت پیچیده و فرساینده شده است. مبارزه در این زمین سه ضلعی همزمان واجد تضاد ها و همپوشانی های ناگزیری هست. پیچیدگی و فرسایش، ناشی از مغشوش بودن و یا مبهم بودن بسیاری از مرزها ست. کمترین ساده انگاری و سهل انگاری اپوزیسیون، باعث حل شدن و هضم شدنش در یکی از طرف های استبداد داخلی یا مداخله گر و متجاوز خارجی میشود. چپ های محور مقاومتی و سلطنت طلبان برانداز، نمونه هایی از دو سر طیف اپوزیسیون هضم شده هستند که نتوانستند مردم را در موضع و ضلع سوم نمایندگی کنند. در این بازی پیچیده، حفظ استقلال از هر دو نیروی سرکوبگر داخلی و مداخله گر خارجی، کار آسانی نیست. ایستادن درموضع سوم، یعنی قرار دادن خود در برابر دو نیروی در ظاهر متخاصم، اما در عمل تقویت کننده یکدیگر. دو نیرویی که پول و رسانه و اسلحه دارند. این پیچیدگی بازی، به طریق اولی برای جامعه، به ویژه توده های مردم نیز در بزنگاه های سیاسی به مثابه یک دست انداز عمل کرده و حاکمیت نهایت سوء استفاده از آن را میکند. اینجاست که میبینیم حاکمیت توانسته است از کوچکترین شورش های شهری دهه ی 70 تا بزرگترین جنبش اجتماعی در دهه ۸۰ ، تا سراسری ترین و گسترده ترین اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را به دسیسه ی نیروی خارجی نسبت دهد و آنها را سرکوب نماید. همان نیروی خارجی که تاریخش پر از دسیسه و مداخله و کودتا و حمله ی نظامی در دیگر کشورها ست. رویارویی این دو نیروی سیاه در تاریخ معاصر ما، جای را برای هر اعتراض مستقلی بسیار تنگ کرده است. در هر سو که اعتراض شود، سوی دیگر آنرا مصادره و لکه دار میکند. گرچه استفاده ی افراطی و بی حد و مرز حاکمیت از این حربه، اکنون باعث حساسیت زدایی در بخش های زیادی از جامعه نسبت به دخالت خارجی شده است، اما همچنان کارکرد دارد، چرا که وجود مداخله گر خارجی کاملا عینی و ملموس است. حاکمیت با این تزویر میتواند از یک سو بخش هایی از جامعه و حتی معدودی از نیروهای سیاسی معترض را به پشتیبانی از خود برانگیزاند و از دیگر سو بخش دیگری از نیروهای سیاسی را به سمت مزدوری دشمن سوق داده و از اثرگذاری سیاسی شان بکاهد3
یکی از مهمترین کارکردهای این پیچیدگی برای حاکمیت، جلوگیری از فروریزش نیروی انتظامی به سمت مردم و امتناع از سرکوب عریان و خونین است. گرچه پیاده نظام سرکوبگر حکومت خود از معترضان وضع موجود است و در بحران معیشتی دست و پا میزند، اما از آنجا که توان هضم این پیچیدگی سیاسی را ندارد، به راحتی ذهنش توسط روایت حاکمیت تسخیر میشود و در سرکوب تردید نمکند، چرا که پذیرفته است معترضان، مزدوران یا فریب خوردگان مداخله گر خارجی هستند.
همچنین این نزاع سه ضلعی، یکی از مهمترین موانع تشکیل یک اپوزیسیون یکپارچه بوده است، چرا که صحنه به سادگی پیشین نیست و اجماع تحلیلی در شرایط پیچیده اگر ناممکن نباشد، امر بس دشواری است. بنابراین بازی در نزاع سه ضلعی، این امکان را به جمهوری اسلامی داده است که در ناپایداری ناشی از عدم مشروعیت ، ناکارآمدی و فساد، پایداری خود را تا کنون حفظ کند.
سیاست زدایی از جامعه بواسطه تاریخ زدایی از حافظه ی جمعی/ جدا کردن جامعه از سنت مبارزاتی تاریخ معاصر
تاریخ معاصر ما پر است از فراز و فرودها و خیزش ها و جوشش های مبارزاتی علیه درد های کهنه و نو استبداد و استعمار. پر است از قهرمانان خوشنام و گمنامی که با مبارزات و جانفشانی های خود، سوژه ی معذب ایرانی را در این سنگلاخ بلاخیز گام به گام به پیش رانده اند. از جنبش تنباکو و انقلاب مشروطه، تا قیام جنگل و نهضت ملی نفت، از جنبش چریکی و انقلاب ۵۷ تا دوم خرداد و جنبش سبز. این انبان پر و پیمان از یک سنت مبارزاتی، به سان انبار باروتی برای هرحکومتی است. چرا که تورق و بازخوانی چنین تاریخی که پر است از بزنگاه های سیاسی و مبارزات بی وقفه ی آزادی خواهانه و عدالت طلبانه، هر سوژه ای را به سیاست و کنشگری میکشاند. به ویژه که درد ها و زخم های مزمن و تاریخی ما همچنان پا برجاست. اگر سیاست زدایی از عرصه ی عمومی در دستور کار هر حکومت اقتدارگرایی قراردارد، تاریخ زدایی از ذهن شهروند ایرانی بخش مهمی از پروژه ی حاکمیت در راستای سیاست زدایی از جامعه بوده است. اینکه امروز در اوج اعتراضات خیابانی بر خلاف جنبش های دهه های قبل، هیچ نشانی از ارتباط با سنت مبارزاتی و تاریخی خود نمی¬بینیم، و حتی بجای شعارهای رهایی بخش و الهام گرفته از درد های مزمن و دوا نشده ی خویش، شعارهایی ارتجاعی و منفک از سنت مبارزاتی مان شیاع پیدا میکند، اصلا تصادفی نیست. محصول تلاش مستمر و پیچیده ی سیستم امنیتی است. آن زمانی که ژورنالیست حرفه ای اصلاح طلبان را درست پس از کودتای انتخاباتی ۸۸ از زندان آزاد میکنند و مجوز نشریات متعدد میدهند تا بی وقفه و با فراغ بال یک یک چهره های مبارزاتی و ملی تاریخ معاصر را از روشنفکر و سیاستمدار تا شاعر و نویسنده، ملکوک و مخدوش کند و همزمان بایگانی های ناب و طبقه بندی شده ی صدا و سیما را بسیار هنرمندانه به دست شبکه های ماهواره ای خارج کشور میرسانند تا مستند های ضد تاریخی شان را با تصاویری ناب و دیده نشده از دوران پهلوی بسازد، پروژه شان تاریخ زدایی از حافظه ی جمعی بود. وقتی از مصدق تا شریعتی، از گلسرخی تا شاملو از جزنی تا حنیف نژاد همه میشوند پنجاه و هفتی های لعنتی و همزمان دیکتاتور سابق میشود پدر توسعه و مدرنیته، فقط با تحریف تاریخ روبرو نیستیم، بلکه پروژه ای برای جدا کردن جامعه از سنت و تاریخ مبارزاتی خویش در کار است. جدا شدن از سنت مبارزاتی، اوج سیاست زدایی از جامعه است. سنتی که بیش از یکصد سال تجربه ی اندوخته ی مبارزاتی دارد، هزار راه رفته و نرفته را گوشزد میکند، ده ها پیروزی و کامیابی و صدها شکست و تلخکامی را در کوله بار خود دارد. روایت و بازخوانی این تاریخ پر بار، هر سوژه ی ایرانی را نه تنها درگیر امر سیاست میکند، بلکه از خطاهای گذشته مصون میدارد تا یک گام جلو تر از گذشتگان بگذارد. وقتی تاریخ مبارزات جامعه مدنی از حافظه ی جمعی زدوده شود، آنچه از تاریخ باقی میماند، فقط تاریخ حاکمان خواهد بود. روایت هایی که توسط زندانیان سیاسی از نوجوانان بازداشتی این سالها نقل میشود حاکی از این است که اکثریت قریب به اتفاق آنها نه تنها هیچ کدام از شخصیت های تاریخی، که هیچ کدام از فراز های تاریخ معاصر را نیز نمی-شناسند. آنچه در ذهن ایشان برجسته است فقط حاکمان کنونی و حاکمان پیشین است. قطعا در چنین شرایطی گزینه ای انتخاب آنها نیز مشخص است: یا وضع موجود با حاکمان کنونی، یا یازگشت به گذشته با حاکمان پیشین.
جامعه ای که به هر ترفندی دچار سیاست زدودگی شود، قطعا نخواهد توانست مطالبات انباشته شده و نارضایتی های عمیقا سیاسی خود را در بستر های رادیکال سیاسی و تشکیلاتی بازیابی کرده و از حاکمیت امتیاز بگیرد. مطالبات و نارضایتی های جامعه بدون پیوند با ایده های رهایی بخش(گفتمان) و نهاد های پشتیبان ایده( تشکیلات)، تنها به شکل شورش های موسمی و توفنده و زودگذر می آیند و بدون دستاورد پایدار سرکوب میشوند. و برساخت گفتمان و تشکیلات، بدون تجهیز تاریخی اساسا امکان پذیر نیست. وقتی دستگاه تبلیغی/ تنبیهی حکومت و همچنین رسانه های فارسی زبان مداخله گران خارجی را نگاه میکنیم، به وضوح این پروژه ی تاریخ زدایی از افکار عمومی را میتوان مشاهده کرد. بنابراین تاریخ زدایی از حافظه ی جمعی و سیاست زدایی از بطن جامعه تا حد زیادی جمهوری اسلامی را از شکل گیری یک بدیل سرکوب ناپذیر مصون نگه داشته و باعث پایداری اش در وضعیت ناپایدار شده است.
اخلال در روند هویت سازی جنبشی به منظور فروکاستن جنبش به شورش
جنبشهای اجتماعی جدید را نمیتوان صرفاً با منطق جنبشهای کلاسیک فهم کرد. در جامعهای که ارتباطات، تولید معنا، گردش اطلاعات و شکلگیری شبکههای اجتماعی بهطور فزایندهای از طریق رسانههای شبکهای صورت میگیرد، جنبش اجتماعی پیش از آنکه به یک سازمان سیاسی تبدیل شود، باید از یک فرایند ارتباطی و شناختی عبور کند. در این فرایند، گروهی از اعتراضهای پراکنده به تدریج خود را بهعنوان یک «ما»ی جمعی بازمیشناسند. از این منظر میتوان، بهصورت تحلیلی، چهار مرحلهی اصلی را در شکلگیری جنبشهای اجتماعی جدید از یکدیگر تفکیک کرد:
یک) اعتراض
دو) تداوم و تثبیت اعتراض
سه) هویت یابی و بر ساخت «ما»ی جمعی
چهار) سازماندهی نامتقارن و هماهنگی کنشگران.
البته این مراحل در واقعیت الزاماً خطی و یکطرفه نیستند و ممکن است بارها به یکدیگر بازگردند. با این حال، این تفکیک برای فهم منطق سرکوب اهمیت زیادی دارد.
در مرحلهی نخست، اعتراض ممکن است مجموعهای از واکنشهای جدا از هم باشد. افراد ناراضیاند، اعتراض میکنند، اما هنوز لزوماً خود را اعضای یک کنش جمعی واحد نمیدانند. تداوم اعتراض وضعیت را تغییر میدهد. افراد متوجه میشوند که تجربهی آنان منحصر به خودشان نیست؛ دیگرانی نیز همان احساس محرومیت، خشم یا بیعدالتی را تجربه میکنند. در اینجا یک تحول مهم رخ میدهد: تجربهی فردی به تجربهی مشترک تبدیل میشود. اما نقطهی عطف اساسی، مرحلهی هویتیابی است. جنبش هنگامی وارد مرحلهای متفاوت میشود که معترضان بتوانند به پرسش «ما چه کسانی هستیم؟» پاسخ مشترکی بدهند. در این مرحله، مجموعهای از افراد پراکنده به یک «ما»ی اجتماعی تبدیل میشوند. این «ما» ممکن است بر اساس یک مطالبه، یک تجربهی مشترک، یک ارزش، یک نماد، یک خاطرهی جمعی یا یک روایت مشترک شکل بگیرد. بنابراین هویت جنبش صرفاً نام یا شعار آن نیست؛ بلکه چارچوبی است که به افراد امکان میدهد کنشهای پراکندهی خود و دیگران را بهعنوان اجزای یک کنش جمعی واحد درک کنند.
پیش از شکلگیری هویت جمعی، پیوند میان معترضان عمدتاً پیوندی ارتباطی و موقتی است. هنوز شبکهای پایدار از اعتماد، معنا و تعلق میان آنها شکل نگرفته است. به همین دلیل، سرکوب در این مرحله نسبتاً آسانتر است. حذف برخی افراد، ایجاد ترس، قطع ارتباطات یا ایجاد اختلال در گردش اطلاعات میتواند مانع تبدیل اعتراضهای پراکنده به یک کنش جمعی پایدار شود. اما پس از شکلگیری هویت جمعی، وضعیت تغییر میکند. در این مرحله، جنبش دیگر صرفاً مجموعهای از افراد نیست؛ بلکه به یک معنای مشترک تبدیل شده است. حتی اگر بخشی از افراد بازداشت یا حذف شوند، معنا و هویت جنبش میتواند در شبکهی اجتماعی بازتولید شود و افراد جدیدی را وارد میدان کند. از این منظر، سرکوب فیزیکیِ مستقیم الزاماً مسئله را حل نمیکند؛ زیرا مسئله دیگر صرفاً «چه کسی اعتراض میکند؟» نیست، بلکه «چه معنایی میان چه کسانی شکل گرفته است؟» می باشد. اگر این استدلال را بپذیریم، منطق سرکوب در جامعهی شبکهای نیز تغییر میکند.
در جنبشهای کلاسیک، سرکوب غالباً معطوف به سازمان بود، یعنی رهبران، احزاب، تشکلها، شبکههای سازمانی و منابع مادی جنبش. اما در جنبشهای شبکهای، پیش از آنکه سازمانی رسمی شکل گرفته باشد، شبکهی ارتباطی و نظام تولید معنا نقش اساسی پیدا میکند. بنابراین یکی از نقاط حساس، فاصلهی میان «اعتراض» و «هویتیابی» است. در نتیجه، اگر قدرت سیاسی بخواهد از تبدیل اعتراض به جنبش جلوگیری کند، ممکن است به جای برخورد مستقیم با خود اعتراض، تلاش کند فرایند شناخت و معنا دادن به اعتراض را مختل کند. اینجاست که مفهوم «اخلال در سامانههای ادراکی و شناختی جامعه» اهمیت پیدا میکند. هدف چنین رویکردی الزاماً خاموش کردن همهی صداها نیست. کافی است امکان شکلگیری یک ادراک مشترک از واقعیت دشوار شود.
در چنین شرایطی، ممکن است اطلاعات فراوانی حتی بدون سانسور در جامعه جریان داشته باشد، اما افراد در تشخیص اعتبار، اهمیت و معنای آنها دچار اختلال شوند. مسئله دیگر فقط جلوگیری از اعتراض نیست؛ جلوگیری از تبدیل اعتراضهای فردی و پراکنده به یک «ما»ی جمعی است. اعتراض میتواند با سرکوب فیزیکی مواجه شود؛ اما هویت جمعی، هنگامی که در حافظه، زبان، نمادها و روابط اجتماعی تثبیت شده باشد، بهسادگی با ابزارهای قهری از میان نمیرود. به همین دلیل، ممکن است نقطهی مؤثرتر مداخله، پیش از تثبیت هویت جمعی باشد؛ یعنی جایی که افراد هنوز در حال پاسخ دادن به پرسشهای بنیادیاند: «ما چه کسانی هستیم؟»، «چند نفریم؟»، «چه چیزی ما را به هم پیوند میدهد؟» و «آیا دیگری نیز خود را بخشی از این جمع میداند؟»
در جامعهی شبکهای، این پرسشها تا حد زیادی از طریق ارتباطات و رسانهها پاسخ داده میشوند. بنابراین نبرد بر سر هویت، تا حد زیادی نبرد بر سر ادراک مشترک از واقعیت است. اینجا نوعی تغییر پارادایم در منطق سرکوب شکل میگیرد. سرکوب صرفاً فیزیکی، جای خود را به مداخله در شرایط شناختی و ارتباطیِ شکلگیری کنش جمعی میدهد. این به معنای آن نیست که سرکوب سخت از میان رفته است. برعکس، ابزارهای قهری همچنان میتوانند نقش مهمی داشته باشند. اما در جامعهی شبکهای، قدرت ممکن است پیش از استفاده از خشونت گسترده، تلاش کند شرایطی را ایجاد کند که در آن جنبش نتواند به یک هویت جمعی پایدار دست پیدا کند. در چنین حالتی، میدان اصلی منازعه فقط خیابان نیست؛ ذهن، حافظه، شبکهی ارتباطی و نظام اعتماد اجتماعی نیز به میدان منازعه تبدیل میشوند. تفاوت بنیادی میان یک «اعتراض» و یک «جنبش» را باید در همین نقطه جستوجو کرد: اعتراض مجموعهای از کنشهاست؛ جنبش، علاوه بر کنش، دارای هویت، حافظه، معنا و تصور مشترک از «ما» است و هنگامی که این «ما» شکل گرفت، سرکوب آن دیگر صرفاً مسئلهی سرکوب افراد نیست؛ بلکه به مسئلهی سرکوب یک هویت اجتماعی تبدیل میشود. همین امر است که هزینه و پیچیدگی سرکوب را بهطور بنیادی افزایش میدهد.
مانوئل کاستلز معتقد است «هویت مقاومتی» که توسط طرد شدگان خارج از ساختار، در برابر هویت مشروعیت بخش نهاد های مسلط شکل میگیرد، حلقه ای از زنجیره ی شکل گیری جنبش های اجتماعی است(۱). کاستلز میان شبکهای از افراد که صرفاً با هم ارتباط دارند و هویتی که به این شبکه، معنای مشترک و جهت تاریخی میدهد، تفاوت میگذارد و معتقد است شبکه به تنهایی هنوز «جنبش» نیست. در جامعهی شبکهای، افراد ناراضی میتوانند به سرعت یکدیگر را پیدا کنند. شبکه امکان میدهد تجربههای پراکنده در پی ارتباط ، به تشخیص تجربهی مشترک برسند. اما این هنوز هویت مقاومتی نیست. شبکه فقط امکان ارتباط را فراهم کرده است؛ هنوز باید یک معنای مشترک تولید شود. درواقع هویت مقاومتی به «روایت» نیاز دارد. در برداشت کاستلز، هویت یعنی فرایندی که کنشگران اجتماعی از طریق آن برای خود معنا میسازند. هویت مقاومتی هنگامی شکل میگیرد که گروهی از کنشگران در برابر یک موقعیت مسلط، خود را بهعنوان یک «ما» تعریف کنند. اما «ما» بدون روایت نمیتواند پایدار شود. این روایت تاریخیت دارد و از سه عنصرگذشته، حال و آینده تشکیل شده است. تاریخ صرفاً خاطرهی گذشته نیست؛ مادهی خام هویت سیاسی و اجتماعی است. اینجاست که کنترل روایت تاریخی در مسیر هویت یابی اعتراضات و آفرینش جنبش ها اهمیت حیاتی پیدا میکنند. اگر بتوان روایت گذشته را کنترل کرد، میتوان رابطهی میان این سه نقطه (گذشته، حال، آینده) را مختل کرد. اگر یک جنبش امروز خود را ادامهی یک سنت تاریخی مبارزه برای آزادی بداند، شخصیتهای تاریخی و مبارزات گذشته برای آن جنبش نقش «نقطهی اتصال» دارند. اما اگر روایت مسلط بتواند این شخصیتها و فراز های تاریخی را صرفاً با عناوین شکستخورده، بیاعتبار، فاسد، منحرف، خشونتطلب، یا فاقد مشروعیت اخلاقی بازنمایی کند، اتفاق مهمی رخ میدهد: جنبش امروز دیگر نمیتواند بهآسانی خود را وارث یک سنت تاریخی مشروع تصور کند. نمیتواند روایت بدیل خود را در یک بستر تاریخی و انضمامی خلق کند. گسست تاریخی، توانایی برساخت روایت را کاهش میدهد.
ناگفته پیداست که نقد مستند شخصیتهای تاریخی کاملاً مشروع و حتی ضروری است. اما بحث ما دربارهی تحریف یا تخریب گزینشی و هدفمند است که نتیجه اش «گسست تبار» جنبش است. یک جنبش با هویت مقاومتی معمولاً فقط نمیگوید «ما امروز ناراضی هستیم» بلکه در سطح عمیقتر میگوید «ما ادامهی یک تاریخ هستیم». مثلاً یک نسل ممکن است خود را ادامهی مشروطهخواهان، جنبشهای ضد استبدادی، جنبشهای کارگری، جنبشهای ضد استعمار یا مبارزات حقوق مدنی بداند. در اینجا تاریخ برای جنبش نوعی شجرهنامهی سیاسی ایجاد میکند. اما اگر این شجرهنامه از بین برود، جنبش ممکن است به یک پدیدهی صرفاً «اکنونمحور» تبدیل شود. یعنی اعتراض داریم، اما نمیدانیم این اعتراض در ادامهی چه سنتی قرار دارد. و این وضعیت، هویت مقاومتی را ضعیف میکند.
در جامعهی شبکهای، برای کنترل ادراک الزاماً لازم نیست اطلاعات حذف شود. گاهی کافی است اطلاعات آنقدر زیاد، متناقض و بیثبات شود که امکان شکلگیری یک روایت مشترک دشوار شود. اعتراض در یک بستر شبکه ایِ طبیعی، به تشخیص تجربه ی مشترک، تولید روایت مشترک، تفسیر تاریخی تجربه ی مشترک، و در نهایت ساختن «ما» و «هویت مقاومتی» می انجامد که زمینه را برای تبدیل شورش به جنبش اجتماعی فراهم میکنند. اما اگر در مرحلهی «تولید روایت» اختلال ایجاد شود، معنای مشترک تولید نمیشود و هویت یابی صورت نمیگیرد. شبکه باقی میماند، اما جنبش منسجم شکل نمیگیرد. و اینجا یک پارادوکس جالب ایجاد میشود. جامعهی شبکهای از یک طرف امکان شکلگیری جنبش را بسیار افزایش میدهد، چون ارتباط میان افراد بسیار آسانتر شده است، اما از طرف دیگر، همین وابستگی به ارتباطات و تولید معنا، یک آسیبپذیری جدید ایجاد میکند. بنابراین هرچه جنبش بیشتر شبکهای باشد، اهمیت معنا و روایت برای بقای آن بیشتر میشد. و به همین دلیل، میدان مبارزه دیگر فقط خیابان نیست. رسانه، حافظه، تاریخ، نماد، زبان و روایت نیز به میدان مبارزه تبدیل میشوند. و نظام حکمرانی در ایران در این میدان نیز به شدت مشغول فعالیت است.
بنابراین در جامعهی شبکهای، قدرت حاکم برای جلوگیری از تبدیل یک شبکهی ارتباطی به یک جنبش اجتماعی، لزوماً نیازمند قطع ارتباط میان افراد نیست؛ کافی است در فرایند تولید معنای مشترک اختلال ایجاد کند. یکی از مهمترین میدانهای این مداخله، حافظهی تاریخی است، زیرا هویت مقاومتی نه فقط از تجربهی مشترک اکنون، بلکه از تفسیر مشترک گذشته و تصور مشترک آینده ساخته میشود. شبکه، افراد را به یکدیگر متصل میکند؛ اما روایت تاریخی است که آنها را به یک «ما» تبدیل میکند. بنابراین، کنترل شبکه الزاماً برای مهار جنبش کافی نیست؛ گاه باید معنایی را که در شبکه تولید میشود کنترل کرد.
بنابراین بسیار هوشمندانه به نظر میرسد که سیستم امنیتی ازطریق همان وضعیت نزاع سه ضلعی و دامن زدن به آن، و همچنین از طریق تحریف تاریخ معاصر و انقطاع افکار عمومی از سنت و تاریخ مبارزاتی، در دستگاه شناختی جامعه ی معترض اخلال ایجاد کند. تا مانع خلق یک روایت مشترک برای پیوند میان گذشته، حال و آینده گردد. تا انبوهه ی اعتراضات از هویت یابی بازماند و به جنبش شدن فرانرود. بنابراین یکی از مهمترین عوامل پایداری جمهوری اسلامی همین تلاش های حرفه ای اش در جهت فروکاستن جامعه جنبشی به جامعه شورشی ، از طریق اخلال در روند هویت یابی آن بوده است.
اپوزیسیون ملی کجای ماجراست؟
در چنین فضای مغشوشی که بدیهی ترین موضوعات ملی، سیاسی و تاریخی زیر بمباران اطلاعاتی رسانه های استبداد داخلی و مداخله گر خارجی مورد تردید قرار گرفته اند، و سامانه¬های ادراکی و شناختی جامعه به شکلی هدفمند زیر ضرب و اختلال قرار گرفته اند، نمیتوان انتظار داشت از دل انبوهه ی اعتراضات، یک جنبش اجتماعی شکل بگیرد. در برابر حاکمیتی که تشت رسوایی عدم مشروعیت سیاسی و عدم کارآمدی اقتصادی اش بر زمین افتاده است، تشکیل اپوزیسیون امر دشواری نیست. تا جایی که امروزه میتوان از صنعت اپوزیسیون در برابر نظام حکمرانی صحبت کرد. اما آنچه دشوار است تشکیل اپوزیسیون ملی است که بتواند در این موقعیت سه ضلعی، استقلال خود را نسبت به استبداد و استعمار حفظ کند. اپوزیسیونی که مجهز و مسلط به تاریخ مبارزات معاصر باشد تا علاوه بر مقابله با تحریف های موجود، با کنشگری خود به تقویت حافظه ی جمعی کمک کند. اپوزیسیونی که بتواند خود را ادامه ی (نه تکرار) سنت مبارزاتی مردم ایران تعریف کند و از انقطاع و تبارزدایی مبارزات ملی در جامعه جلوگیری نماید. اپوزیسیونی که گذشته را به اکنون احضار و تاریخ را در جامعه احیا کند. اپوزیسیونی که با زیست شهادت گونه ی خویش، گواهی برای ارزش های اساسی مثل آزادی، برابری و استقلال باشد و در برساخت روایت بدیل توسط جامعه ی اعتراضی و فرآیند هویت یابی شبکه های معترضان کمک برساند. اپوزیسیونی که بجای تهییج معترضان و مصرف رنج ها ی آنها در رسانه ها، دنبال تجهیز معترضان به گفتمان رهایی بخش و هویت یابی جنبشی ایشان باشد. و اینها گرچه کار آسانی نیست اما قطعا شدنی است.
#ایران_فردا
#مصطفی_محبکیا
#وضعیت_اپوزیسیون_ملی
https://t.me/iranfardamag
نویسنده : غفور کریمی
راه میانیای که برخی محافل راهبردی ریاض بدان دلبستهاند، حفظ وضع موجود از طریق تشدید بمببارانها و ایجاد تغییر در معادله میدانی است. این گزینه از منظر تحلیل نظامی، کمثمرترین و پرهزینهترین سناریوست. سالها بمبباران بیوقفه ثابت کرده است که قدرت هوایی بهتنهایی نمیتواند سرنوشت یک جنگ فرسایشی را تعیین کند؛ زیرا ماهیت مقاومت در یمن، از سنخ مقاومت مردمی در جغرافیای دفاعی است، نه تصرف زمین. مهمتر آنکه صنعا برای هر اقدام، پاسخی متناسب و متقارن دارد؛ تشدید بمبباران سعودی به معنای تشدید حملات صنعا به زیرساختهای حیاتی عربستان خواهد بود؛ چرخهای که در آن، هر بمب سعودی، سهمیهای از اقتصاد خودِ عربستان را به آتش میکشد و در نتیجه، از منظر نظریه بازیها، راهبردی است که در تمام سناریوهای پس از خود، به وضعیتی نامطلوبتر برای بازیگر ختم میشود.
- 1405/06/22