منابع عربی از پیشرفت در مذاکرات خبر میدادند و منابع اسرائیلی از شکست مذاکرات و آمادگی برای حمله در همین آخر هفته. آکسیوس و باراک راوید هم دوباره چماق «ترامپ و بیبی به جنگ میروند» را بلند کرده بودند تا لابد هویج مذاکرات را خوشطعمتر جلوه دهند.
بازی نخنمای همه طرفها؛ ناگهان با خبری از شرق دور شکست. تصویر پیاده شدن سلطان عمان از پلکان هواپیما در پکن، چشم تمام ناظران را خیره کرد. این سفر در لبه برخورد نظامی ایران و آمریکا در خلیج فارس، نمیتوانست یک سفر دیپلماتیک عادی باشد.
۱۲ ساعت بعد المیادین اهمیت این سفر را تشریح کرد.
سلطان عمان و رئیس جمهور چین در عالیترین سطح مذاکره کردهاند. همزمان یک هیئت ایرانی به ریاست علی باقری کنی معاون شورای عالی امنیت ملی در چین حاضر است و به صورت مستقیم با بدر بوسعیدی وزیر خارجه عمان و وانگ بی وزیر خارجه چین در حال مذاکره است. باقری کنی جایگاهی مستحکم در ساختار سیاسی ایران دارد.
انتخاب عمان به عنوان میانجی از سوی چین به نظر دو دلیل ژئوپلتیک و راهبردی دارد. نخست آن که عمان در کنار ایران کشورهای ساحلی تنگه هرمزند. عمان هم مانند ایران در این گلوگاه صاحب حق است و همراه شدن عمان با هر ابتکار چینی میتواند به عنوان یک اهرم فشار برای واداشتن آمریکا به مصالحه و اقناع ایران به کار رود.
دوم آن که عمان مستقلترین سیاست را در میان همه کشورهای حاشیه خلیج فارس نسبت به آمریکا دارد. آن چنان که بر اساس خبر المیادین، آمریکا عمان را به جانبداری از ایران متهم کرده و از روند میانجیگری کنار زده بوده است.
چین به این ترتیب این بار عمان را به جای پاکستان برگزیده و به میدان میانجیگری آورده است. طرف چینی این بار بسیار آشکارتر به عرصه وارد شده و به نظر بحران در نقطه نهایی خود چین را واداشته که از پوسته محافظهکار سیاست خارجی خود بیرون بزند و در پاسخ به چنین بحران ساختاری عظیمی سرانجام مسئولیتهای ابرقدرتی را بپذیرد. هر چند باز هم بسیار محتاط تر و محافظهکارتر از آمریکا و غرب.
ورود چین به خصوص از این جهت اهمیت دارد که سرانجام کنشگری اصلی بحران ساختاری وارد عمل شده است.
بسیاری از تحلیلگران همواره بر این نکته تاکید داشتند که جنگ ایران و آمریکا، بازتاب یک تضاد بنیادین ساختاری و بر هم خوردن موازنه قوای اقتصادی و سیاسی در جهان است. جایی که نظم غربی دیگر الزاما به بازتولید جایگاه برتر غرب در معادلات اقتصادی و سیاسی منجر نشده و از این رو غرب با نظم خودساخته به جدال افتاده است. عناصر حقوقی و سیاسی و فرهنگی این نظم را کنار زده و آشکارا قدرت نظامی را برای کسب منفعت اقتصادی و تحکیم جایگاه برتر خود به کار میگیرد. بدهیهای انباشته باید با ثروت مستعمرههای جدید تسویه شود و زنجیرههایی تامین جهان در ید قدرت نظامی غرب بماند.
از منظر آن تحلیلگران تلاشهای دیپلماتیک برای صلح به عنوان عمل کنشگران سیاسی تاثیری بسیار محدود در برابر تضاد اقتصادی و سیاسی حاضر داشت.
ورود چین اما بازی را متفاوت میکند. چین برنده در حال ظهور نظم پیشین است و حالا با تکیه بر امکان های بزرگ ساختاری خود در حال کوشش برای بازتعریف و بازتولید همان نظم است. بسا که در بازتعریف بخشی از دستاوردهای ساختاری چین تحکیم شود. خلیج فارس به عنوان گلوگاه بزرگ انرژی جهان از نظم تمام آمریکایی ها جدا شود و نظمی از نوع چینی مبتنی بر همکاری و در نظر گرفتن دغدغههای امنیتی همه کشورهای این حوزه جغرافیایی شکل بگیرد که سهم آمریکا در آن کوچک شود، ایران به عنوان متحد چین جایگاه محکمتری داشته باشد و البته در رابطهای متناسب و معقول با سایر کشورهای حوزه خلیج فارس قرار بگیرد.
چین برای پیشبرد این راه امکانات کم نظیری دارد. حمایتش از ایران برای دوام آوردن در جنگ ضروری است، پس تهران با خضوع بیشتری به پکن مینگرد و البته اعتماد زیادی هم به چین دارد که بازیگر اصلی جهان چندقطبی مدنظر تهران است. همزمان اگر آمریکا زیر بار ابتکارات پکن نرود آن وقت حمایت بیشتر پکن از تهران میتواند روزگار آمریکا را در جنگ با ایران تیرهتر از قبل کند.
اژدهای ساختاری سرانجام در حال وارد شدن است و امیدها برای جلوگیری از جنگ در حال بیشتر شدن. هر چند هرگز قطعیتی در کار نیست…