حصر، از مدرس تا رهبران جنبش سبز

به نظر مي‌رسد كه حل مسئله حصر اين سه بزرگوار و حدود چند صد نفر زنداني سياسي، رسانه‌اي، دراويش، اقليت‌هاي قومي و مذهبي، در بين هيئت حاكمه موضوعي اختلافي است و آقاي روحاني عليرغم قول و قرارهاي انتخاباتي خودش، هم‌اكنون سكوت كرده و وعده به آينده و تثبيت وزرا و معاونان مي‌دهد. جناح راست هم فقط حل سياست خارجي و مشكل اقتصادي را واگذار كرده است، غافل از اينكه داخل و خارج به هم پيوسته و اهميت داخل بسيار بيشتر از خارج است. تا در خانه آرامش و وحدت نباشد، توفيق در خارج به ثمر نخواهد رسيد.

مدرس كيست؟
تولد: 1288 قمري (1247 شمسي) در روستاي سرابه كچوي اردستان
رفتن به مكتب: 1295 قمري (1254 شمسي) در شهرضاي اصفهان
حوزه علميه اصفهان: 1303 قمري (1262 شمسي)
حوزه علميه نجف: 1316 قمري (1275 شمسي)
بازگشت از نجف به اصفهان: 1323 قمري (1282 شمسي)
منتخب علماي نجف براي نظارت بر قوانين دوره دوم مجلس شوراي ‌ملي و عزيمت به تهران: 1328 قمري (1287 شمسي)
نماينده مردم تهران در دوره سوم مجلس شوراي ‌ملي: 1332 قمري (1291 شمسي)
در اعتراض به تهديد روس‌ها به اشغال تهران با جمعي از رجال به قم، اصفهان و كرمانشاه مهاجرت كرد: 1334 قمري (1293 شمسي)
مهاجرت به تركيه (عثماني) و ملاقات با سلطان محمد پنجم: 1335 قمري (1294 شمسي)
بازگشت به ايران: 1295 شمسي
مخالفت شديد با قرارداد 1919 وثوق‌الدوله: 1298 شمسي
بازداشت دوماهه پس از كودتا: 1299 شمسي
منتخب مجلس چهارم: 1300 شمسي
رهبري اكثريت مجلس چهارم از تهران: 1300 تا 1302 شمسي
منتخب مجلس پنجم از تهران: فروردين 1303 شمسي
تشويق احمدشاه به بازگشت از اروپا به تهران: 1303 تا 1304 شمسي
توليت مدرسه سپهسالار: 1304 شمسي
كوشش براي جايگزيني وليعهد (محمدحسن ميرزا) به جاي احمدشاه: 1304 شمسي
خروج اعتراضي از جلسه مجلس شوراي ملي به‌دليل ندادن اجازه صحبت به او در مخالفت با تغيير سلطنت: 9 آبان 1304
منتخب مجلس ششم از تهران: 1305 شمسي
كوشش براي تفسيري جامع از قرآن در مدرسه سپهسالار توسط جمعي از علما: 1305 شمسي
ترور توسط عمال رضاشاه: 7 آبان 1305 شمسي
ممانعت رضاشاه در راه‌يافتن به مجلس هفتم: 1307 شمسي
تبعيد و زنداني در خواف: 16 مهر 1307 شمسي
انتقال به كاشمر: 22 مهر 1316 شمسي
شهادت توسط عمال رضاشاه: 10 آذر 1316 شمسي
سال‌شمار مهمترين وقايع زندگي مدرس ذكر شد. بدون ترديد مدرس، از انقلاب مشروطيت 1285 تا 1307 شمسي كه به تبعيد، زندان و حصر منتهي به شهادت دچار شد، يعني در يك دوره 22 ساله و در دوران پرتلاطم تاريخ سياسي ايران، مهمترين، هوشيارترين، زيرك‌ترين و شجاع‌ترين شخصيت سياسي ايران بوده است. او به قول خودش، 20 سال در اصفهان و نجف تحصيل علوم ديني كرده و 20 سال در اصفهان و تهران، تدريس اين علوم را به‌عهده داشته است. (گنجينه خواف، ص 97)
او، ازسوي علماي تراز اول نجف جزو پنج فقيه ناظر بر مصوبات مجلس شوراي ‌ملي كه در قانون‌اساسي مشروطيت آمده بود، در دوره دوم مجلس انتخاب و از اصفهان به تهران آمد و عملاً وارد سياست شد.
وي در دوران فعاليت عملي ـ سياسي خود، با درك درست از واقعيت‌ها، پيش‌بيني‌هاي پيامبرگونه‌اي كرد كه به تحقق پيوستند. ازجمله:
ـ در توقف نسبتاً كوتاهي كه در عثماني داشت و با سلطان محمد پنجم، پادشاه عثماني و رئيس‌الوزراي او ملاقات كرد؛ فروپاشي امپراتوري عثماني را پيش‌بيني كرد و به رئيس‌الوزرا و پادشاه تذكر داد. (ص 69)
ـ ديكتاتوري نهفته در رضاخان كه بسياري از علماي ديني و روشنفكران مكّلا را فريب داده بود، تشخيص داد و به همين دليل با نخست‌وزيري او كه توسط مجلس شوراي‌ ملي كنترل شود، موافق و با پادشاهي او مخالف بود. بلايي كه تا 1357 دامن ايران را گرفت. او جان خود را بر سر اين تشخيص و اعلام گذاشت.
ـ او تفسيري روزآمد از قرآن را لازم مي‌دانست و به همين دليل، زماني‌كه توليت مدرسه سپهسالار به او واگذار شد از علماي خوشفكر تهران براي خلق اين تفسير دعوت كرد كه با تبعيد، زنداني، حصر و شهادت او به نتيجه نرسيد. (ص 49)
ـ مخالفت شديدي با قرارداد 1919 وثوق‌‌الدوله كرد كه ايران را به انگليس فروخته بود.

اطلاعات ما از تبعيد، زندان، حصر و شهادت مدرس

متأسفانه، كتاب حاضر كه با زحمات ارزنده جناب دكتر صالحي فراهم شده و به‌طور اتفاقي كشف شده است، بخش بسيار كوچكي از اين دوران 9 ساله و يك ماه و 24 روز را تصوير كرده است. آيا در يك مدت كوتاه كه مدرس قلم و كاغذ و زندانباناني انسان در اختيار داشته، توانسته اين اثر را خلق كند و بقيه زمان زندان و حصر نتوانسته چيزي بنويسد؟ آيا آثار ديگري هم داشته كه هنوز كشف نشده يا از بين رفته‌اند؟ نمي‌دانيم. دوران فعاليت سياسي مدرس تقريباً به خوبي نقل شده (مانند ملك‌الشعراي بهار؛ مدرس يا بزرگترين مرد فداكار، عبدالعلي باقي؛ مجاهدي شكست‌ناپذير، انتشارات تفكر، تهران 1370 و علي مدرسي، نوه مدرس؛ مدرس شهيد، نابغه ملي ايران، نشر هواداران، تهران 1374 و ده‌ها مقاله و اثر ديگر) ولي تاريخ و عوالم و روحيات دوران تبعيد، زندان، حصر و شهادت مدرس هنوز ناشناخته است و به همين دليل كتاب «گنجينه خواف» با همين مختصر اطلاعات براي نسل كنوني ايران، مي‌تواند بسيار آموزنده باشد.
متأسفانه به دليل بينش ضعيف تحليل تاريخي عموم، كمتر به‌دنبال جست‌وجو در اين نوع وقايع هستيم و اگر هم چيزي به دست ما رسيده؛ تصادفي، اتفاقي يا از روي ذوق و كنجكاوي فردي بوده است. چگونگي كشف اين كتاب هم، اين‌گونه بوده است. خانم دكتر شيرين بياني، استاد محترم دانشگاه تهران، (نوه مرحوم دكتر مهدي ملك‌زاده و نتيجه زنده‌ياد ملك‌المتكلمين) در ميان اسناد مربوط به پدربزرگ خود پاكتي را مي‌يابد كه روي آن نوشته شده بود: «يادداشت‌هاي مربوط به مدرس» و آ‌ن را در سال 1381 به آقاي دكتر صالحي مي‌دهند تا كندوكاو كنند و دكتر صالحي آن را در سال 1385 به چاپ مي‌رساند. مرحوم مدرس اين يادداشت‌ها را در دوران حصر و تبعيد به يكي از مراقبان خود مي‌دهد و او پس از سال‌ها، آن را به دكتر ملك‌زاده مي‌فروشد يا واگذار مي‌كند و اگر سركارخانم دكتر بياني، خود اهل تحقيق و كتاب نبود، چه‌بسا كه نابود مي‌شد و همين مختصر هم به‌دست ما نمي‌رسيد.

مدرس در تبعيد، زندان، حصر و شهادت

كتاب «گنجينه خواف» عمدتاً از سه بخش تشكيل شده است:
بخش اول ـ از صفحه يك تا 52 كه توضيحات آقاي دكتر صالحي است. در اين بخش آقاي دكتر صالحي سعي كرده به‌عنوان مقدمه، نكات مهم مربوط به شرايط حبس و حصر مدرس را تأكيد كند و آن را براي خواننده مشخص كرده و تا حدودي كار خواننده را ساده كند.
بخش دوم ـ از صفحه 55 تا 93 كه شرايط حبس و حصر از زبان مدرس آمده است.
بخش سوم ـ از صفحه 97 تا 235 بحث‌هاي كلامي و فلسفي مدرس است كه طي 120 درس (سه بخش و هر يك 40 درس تحرير شده است) و در واقع «گنجينه خواف» اين 120 درس است كه در سه دفتر و هر دفتر با يك مقدمه و 40 درس و يك خاتمه و در هفت ماه بيان شده‌اند.
نگارنده صلاحيت قضاوت در مورد اين سه دفتر را كه عمدتاً بحث‌هاي فلسفي، كلامي و عرفاني است ندارد و متخصصان فن بايد ضمير اين فرد سيّاس فهيم و روشن‌بين را در خلال بحث‌هاي كلامي و فلسفي او بكاوند و كشف كنند. گرچه برخي از اهل فن ازجمله آقايان رضا استادي و ابوالفضل شكوري گفته‌اند كه شخصيت علمي ـ مذهبي او در سايه شخصيت سياسي وي مغفول مانده است. (ص 14) آنچه من به آن خواهم پرداخت بخش مربوط به شرايط حبس، حصر و تبعيد از زبان اوست.

خشونت استبداد و سكوت رجال و مراجع تقليد

رضاخان در 1304 پادشاه مي‌شود و مدرس تا چند ماه پيش از تبعيد و زندان و حصر، نماينده مجلس بوده است. او يكي از رجال سرشناس و مورد وثوق اقشار متوسط و روحاني جامعه بوده است، ولي رضاشاه ضمن جلوگيري از انتخاب‌شدن او در مجلس هفتم (1307)، او را وقيحانه به تبعيد، زندان و حصر مي‌فرستد و هيچ‌كس اعتراض نمي‌كند.
عمق فاجعه وقتي است كه دكتر محمدحسين مدرس، خواهرزاده مدرس، پنج ماه پس از حبس و تبعيد مدرس براي ديدار او به خواف رفت و موفق به ديدار او نشد. (ص 35)
وي در خاطراتش ماجراي تلاش خود براي آزادي مدرس را چنين توضيح مي‌دهد:
«حدود سه ماه و اندي در مشهد ماندم و از مشاهير علماي مشهد مانند مرحوم آقاي شيخ محمد آقازاده و شيخ مرتضي آشتياني تقاضا در اقدام به استخلاص ايشان مي‌‌نمودم و نتيجه‌اي حاصل نشد… در ادامه به قم رفته از آيت‌آلله حاج‌شيخ عبدالكريم حائري استمداد نمودم… ايشان با جواب‌‌هاي آشفته و دلخراش خود، سخت‌آزردگي روحم را فراهم نمود، مثلاً اظهار داشت شهرباني براي مدرس ماهانه 150 ريال اعتبار خرج منظور نموده، به او بد نمي‌گذرد.» (ص 36، به نقل از ص 330 و331 كتاب مرد روزگاران)
شگفت اين است كه رضاخان به كمك بيشتر روحانيون بانفوذ، رضاشاه شد و حالا آن‌چنان جرأت پيدا كرده كه برجسته‌ترين روحاني سياسي ـ پارلماني را وحشيانه به تبعيد، زندان و حصر مي‌اندازد و تمام حوزه‌هاي مشهد، قم و نجف سكوت ـ يعني حمايت ـ مي‌كنند! و بنيانگذار حوزه علميه قم، 150 ريال اعتبار ماهانه خرج او را دليل خوش‌گذشتن بر او مي‌داند.
نكته ديگر اين است كه چرا دوستان مدرس و همكاران او در مجلس مانند ملك‌الشعراي بهار، مصدق، علاء و… اقدامي نكردند؟!
به همين دليل است كه مدرس براي احراز مناصب كشوري براي دو گروه: ‌«پيشروان مذهبي» و «كاركنان ادارات» شرايطي قائل مي‌شود و در پايان مي‌نويسد: «هر دو گروه اين دو صنف ـ رجال سياسي و مذهبي ـ فاقد شرايط شدند،‌ هركس صبح زودتر بيدار شد و عَلَم برافراشت آنها تابع خواهند بود.» (ص 34)
از ديد مدرس، سكوت اين دو گروه در اين ظلم آشكار به مدرس، فقدان شرايط احراز آنهاست و چون رضاشاه زودتر علم برافراشته، همه نوكر يا مرعوب او شده‌اند.

بر مدرس در حبس، حصر و تبعيد چه گذشت؟

مدرس را به «خواف» نزديك مرز افغانستان كه در 85 سال پيش بسيار عقب‌افتاده، دور از مركز و نقطه‌اي بن‌بست بوده است تبعيد و زنداني كرده‌اند و چند روز پيش از شهادت او را به كاشمر منتقل مي‌كنند كه آنجا هم نقطه‌اي دور، بن‌بست و دور از مركز بوده است. حال ببينيم در دوران حبس، زندان و حصر بر او چه گذشته است؟ آيا مراجع تقليد و بنيانگذار حوزه علميه قم راست مي‌گيد يا مدرس؟

1ـ استيصال همسر و تقاضاي طلاق يا نفقه

مدرس مي‌نويسد: «در تاريخ 9 اسفند ناصر قلي‌خان ـ زندانبان ـ اظهار داشت مطابق مكتوب واصله، عيال شما در تهران اظهار داشته يا نفقه به من دهند يا طلاق و نيز اجازه داده شده براي اين بار به شما لوازم ‌التحرير جهت نوشتن وكالتنامه و غيره داده شود. گرچه روز اولي كه مرا وارد ـ خواف ـ كردند در اول كاغذي كه نوشتم اطلاع دادم كه اگر خود او ميل دارد او را رها كنند تا يك بنده خدا به واسطه گرفتاري من، گرفتار نباشد. گويا آن بيچاره اساساً ميل به رهايي نداشته و به واسطه طول سفر ـ زندان، تبعيد و حصر ـ بيچاره‌تر شده است. در هر صورت وكالتنامه براي فرزند خود آقا سيدعبدالباقي فرستادم كه او را رها و آسوده نمايند. اين است يكي از مضرات حبس و تبعيد در مملكت اسلامي كه از گرفتاري يك نفر مقصر يا غيرمقصر، ديگري يا جمعي سياه روزگار مي‌شوند.» (ص 78)
اين نه استيصال همسر مدرس كه استيصال كل اپوزيسيون رضاخان،‌ ارادتمندان مدرس، همكاران سابق او در مجلس و دوستان و از همه بيشتر روحانيون و مراجع تقليد آن زمان بوده است كه نتوانسته‌اند براي همسر درمانده او نفقه‌اي فراهم كنند.

سلول انفرادي مدرس

مدرس در يادداشت دوشنبه 21 بهمن 1308 كه دستور سختگيري نسبت به او آمده است مي‌نويسد:
«منزل مرا كه با مأموران مراقبم تقريباً يكي بود جدا كردند و دالانچه‌اي كه تقريباً دو ذرغ و چهار يك ـ دو متر و سي‌ سانتيمترـ در يك ذرع و چهار يك ـ يك متر و سي سانتيمتر ـ بود گليمچه‌اي تقريباً دو ذرع در يك ذرع انداخته با پوستين نيمداري كه داشتم در آنجا منزل كردم و اغلب اوقات در آن دالانچه باز نبود. در امور زندگي هم فقط اسم نان و آبي برده مي‌شد…»
وي خطاب به مأموران مي‌گويد: «ديگر اينكه معاش مرا كه روزي پنج قران بود دو دانه نان قرار داده‌ايد كه نيم قران است، خيلي بي‌مناسبت است عشر كردن؛ اگر زيادتر ممكن نيست خوب است مقرر كنيد همان نيم قران را در اختيار ‌من گذارند، شايد روزي مقتضي شد كه به مصرف غير نان برسانم… .» (ص 57)
«نمي‌دانم حبس منفردي معني‌اش اين است؟ حبس معذب معني‌اش اين است؟ حبس تاريك معني‌اش اين است؟ حبسي كه موجب تلف بشود معني‌اش اين است؟!… تقريباً يك‌سال است كه سرم تراشيده نشده اگرچه گيسوان داشتن و پس از 60 سال تأسي به بعضي اجداد كردن مانعي ندارد و فقط خلاف عادت و معتاد امثال ماهاست، اگر هم با اين حال بميرم و به همين كيفيت محشور شوم خودش نشانه و علامتي است… چيزي كه در اين مدت موجب تألم من مي‌شد نمازكردن با تيمم بود در چند روز متصل. از باني و منشأ آنچه بود چه عرض كنم. در هر صورت گرچه نزد خداوند وضو، تيمم و غسل يكي است ولي قطعاً شخص ملول مي‌شود. خداوند اجر و صبر عطا كند.»
در دوره‌اي از زمان حبس، حصر و تبعيد، مدرس دو نگهبان معتاد به شيره ترياك داشته است. آثار و عواقب رواني اين دو مأمور شامل حال او مي‌شود.
مدرس مي‌نويسد: «اين دو نفر هر دو صاحب يك مرض بودند. با هم مأنوس شده… عمليات خود را با يكديگر از من مستور داشته. چند روزي بعد منزل مخصوص در دالان و راهرو مجلس را تدارك ديده، غالباً شب و روز آنجا بوده و خيلي نادراً به من سركشي مي‌‌كردند. در امورات و معيشت من هم حتي آب و نان، بسا مي‌شود كه از موقع خود به تأخير مي‌افتاد… يك چيز جزئي محل احتياج… غالباً‌ بي‌نتيجه مي‌ماند چون گرفتاري اين دو نفر بيچاره مريض از جهت خرج و برج و وقت خيلي زياد بود.» (ص 62)
«… در عرض دو ماه اسد ـ مرداد ـ و سنبله ـ شهريورـ وضعيت آنها نسبت به من خيلي موجب تألم و تأسف گرديد و اين وضعيات مقارن بود با شدت گرمي هوا و بعضي اعمال شاقه‌اي كه اشتغال داشتم.»
وقتي هم كه مدرس به آنها به دليل رفتارشان اعتراض مي‌كند، عذر بدتر از گناه مي‌آورند.
از قلم مدرس بخوانيم:
«به من فهماندند (عذر بدتر از گناه) كه اين رفتارهاي ما به جهت اين بود كه توجه شما به خداوند زيادتر شده موجبات خلاصي شما و ما فراهم شود. ولي چه فايده كه اين حرف يا حقيقي بود يا ساختگي. درنتيجه اين مدت بعضي كسالت‌هايي كه در مزاجم سابقه نداشت عارض گرديد كه فعلاً اثرات آنها باقي است تا بعدها چه شود.» (ص 63)
در زماني كه هوا سرد مي‌شود محل زندگي دو نفر نگهبان و مدرس در يك‌جا قرار مي‌گيرد. مدرس اين دوران سخت و تلخ را چنين توصيف مي‌كند:
«من در گوشه اتاق و پهلوي بخاري نشسته مشغول كار خود بودم و آن دو نفر نيز در گوشه ديگر اتاق دراز كشيده و مشغول عمليات خود بودند ـ كشيدن شيره ترياك ـ اين وضع ناگوار كه در حقيقت هم آن بيچاره‌ها و هم من لابد بوديم، خيلي قلب مرا آزرده است.»(ص 64)
مدرس از رفتار اين مأموران معتاد كه به‌دليل «خماري» در روز كوزه آب و در شب لام چراغ را مي‌شكسته‌اند و يا استكان چاي را در حضور مدرس زمين مي‌زده و مي‌شكسته‌اند به تلخي ياد مي‌كند و تلويحاً از گماردن چنين مأموران مريضي گلايه مي‌كند. ولي مي‌نويسد:
«سابق بر اين هم معتقد بودم كه كشيدن ترياك موجب كسر و نقص يكي از اعضا و يا قواي انسان بشود، حرام و از گناهان كبيره است… مسكرات هم حرام است… و همچنين چرس و بنگ كه قوه دماغيه را موقتاً از حد اعتدال خارج مي‌كند حرام است… خداوند توجه و نظر مرحمتي فرمايد كه اين بلا از ايران مرتفع شود.» (ص 65 و66)
مدرس در تفسير و توضيح عبارت «الناس علي دين ملوكهم» توضيح و تعبير مهمي را بيان مي‌كند:
«در اينجا ذكر دين به واسطه اين است كه مذهب فوق هر چيز و مخفي‌تر از هر چيزي است. هرگاه اشخاص در مذهب تبعيت اشخاص مقتدر را بنمايند در امورات عادي، شخصي، صنفي و نوعي به طريق اولي تبعيت خواهند كرد… تاريخ و مشهودات گواهي مي‌دهد هر مملكتي و ملتي كه شخص اول و ساير طبقات مقتدره آن از وزرا، امرا و مأمورين جزء و كل صاحب اخلاق و صفات حميده ثابتي بودند روز به روز ترقي كرده و دايره اقتدارات خود را توسعه دادند و برعكس… اذا فَسَدَ العالِم فَسَدَ العالَم. داريوش گفت: ما گفته‌ايم در تمامي مملكت هركس دروغ بگويد او را بكشند، چه دروغ اسباب فساد و خرابي ملك و ملت است… عمرم به آخر رسيد. ملت ايران را متذكر مي‌سازم كه اگر حال بر اين منوال بماند و طبقات ارباب اقتدار به همين صفات و اخلاق حاليه كه غالباً هستند من الباب الي‌المحراب باشند، پيش‌بيني مي‌كنم كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان.» (ص 67 و 68)
چنان رفتار اين دو مأمور معتاد عرصه را بر او تنگ مي‌كند كه شبي در مناجات مي‌گويد:
«الهي من يك نفر شخص عادي بيش نيستم. من كجا و اين همه ناملايمات كجا؟! انبيا و اوليا هم كه محبوس شدند هيچ‌كدام ابتلا و مصاحبيني… مريض و بيچاره نداشتند.» (ص 29)
مدرس گفت‌وگوي خود را با «طلعت پاشا» رئيس‌الوزراي عثماني در سفر مهاجرت چنين مي‌نويسد:
«به طلعت پاشا… تذكر دادم كه اين وضعيات شما قابل بقا و دوام نيست و چون طبقات ارباب اقتدار و مأمورين شما غالباً پايبند مذهب و اخلاق و صفات حميده نيستند، منتظر انقراض قدرت خود باشيد.» (ص 69)

از هم پاشيدن خانواده

علاوه بر طلاق همسر كه پيشتر ذكر شد. پس از مدتي در تبعيد، حبس و حصر، مدرس پس از خواندن نامه پسر بزرگ خود، وضع خانواده را چنين توصيف مي‌كند:
«بعد از آني كه كاغذ را خواندم، ديدم در حقيقت رشته زندگي و اجتماعي اولاد من از هم پاشيده است. پسر كوچك كه آقا سيدعبدالباقي باشد كه مشغول تحصيل طب بود گويا بعد از امتحان، او را وزارت معارف به جهت تكميل تحصيلات به اروپا اعزام داشته، آقا سيد اسماعيل كه در ولايت مشغول زراعت بوده، چون زراعت او گرفتار آفت شده با عائله خود از سختي معيشت به تهران آمده، در غيبت من چون موجبات آسايش و زندگي از زراعت و غيره مختل شده بود، مستأصل شده، قسمتي از خانه را اجاره داده به قناعت و سختي گذران مي‌كند… اين است نتيجه حبس و تبعيد كه يك فاميل و جمعيت بي‌تقصير مستأصل شده، كم‌كم نيست و نابود مي‌شوند.» (ص 80 و 81)
در پاسخ نامه بعدي پسر بزرگ خود مي‌نويسد:
«… از اوضاع بد و معاش كه در تهران و اطراف آن از زراعت و غيره و نامساعدتي شركا در زراعت و غيره نوشته بودند و در حقيقت سختي امور زندگاني خود با قريب به 10 نفر عائله… نتيجه اين شد كه بايد با عيالات از تهران قطع علاقه كرده به مسقط‌الرأس خود رفته، خانه تهران را چون به اين آساني به فروش رسانيدن مشكل است اجاره داده، از اثاثيه هر آنچه قابل فروش است فروخته به كلي، مثل پدر خود تهران را كان لم‌يكن فرض كرده به كلبه خرابه ده اصلي ساخته، تا اجل به موقع خود او را دريابد. از خداوند مسئلت مي‌نمايم امورات من و اولاد ساير مسلمين را اصلاح فرمايد.»(ص 81)
علاوه بر مراجع، علما و روحانيون كه مدرس را به فراموشي سپردند، رجل سياسي هم‌عصر او هم چنين كرده‌اند. عين‌السلطنه در خاطرات سال 1310 خود مي‌‌نويسد: «تاكنون هم معلوم نيست مدرس كجاست، زنده است يا مرده» (ص 37) عين‌السلطنه، بي‌اطلاعي و بي‌تفاوتي خود را نسبت به ظلم روا شده بر مدرس، بر سر مردم ايران خراب مي‌كند و تحليلي روانشناسي از مردم مي‌دهد: «بعدها، همين آدم ـ مدرس ـ را كه در حقيقت مردم او را مي‌پرستيدند، شب، آقاي محمدخان درگاهي، رئيس نظميه، دستگير و به گناباد تبعيد كرد، از يك نفر اهالي طهران و اصفهان و ساير شهرها صدا درنيامد كه مسجود و معبود ما را كجا برديد و چه بر سرش آورديد. ايراني مقلد و مرعوب غلبه است.» (ص 37)
ملك‌الشعراي بهار در كتاب خود ـ مدرس يا بزرگترين مرد فداكار ـ به نقل از «نوايي» مأمور ارشد نظميه مي‌نويسد:
«من به ديدن او به خواف رفتم. يك چشمش نابينا شده و موي سر و ريشش دراز و ژوليده و پشت او خميده بود. به تهران گزارش دادم. امر كردند، سلماني برود و سر و صورتش را اصلاح كند.» (ص 25)

نظر مدرس درباره حبس

«اما حبس (معامله‌كردن با انسان مثل حيوان) در اسلام از مجازات‌هاي سخت است و موارد آن بسيار نادر… من خود كه تا اين تاريخ 17 ماه است تقريباً 200 فرسخ راه از محل اقامت خود تبعيد و در يك محوطه مخروبه‌اي محبوس هم هستم… نمي‌دانم اين مجازات‌هاي متعدده و مختلفه از روي چه تقصيري است كه من نه در خود سراغ دارم و نه از كسي شنيده‌ام و نه كسي به من اظهار كرد… نادرشاه صدرالصدور را به جهت حق‌گويي شهيد كرد و به مقصد هم نرسيد، در موضوع تبعيد و حبس من هم خواسته‌‌اند از نادرشاه تأسي كرده باشند.» (ص 71 و72)
مدرس در جاي ديگري مي‌گويد:
«حبس به‌نفسه يكي از مجازات‌هاي بي‌فلسفه است» و آن را تقليد از كشورهاي غربي مي‌داند.(ص 80)

عرفان مدرس

در شب تبعيد مدرس از تهران به خواف، رئيس كل نظميه «حركات و حرف‌هاي خارج از نزاكت و انسانيت» مي‌زند و به مدرس مي‌گويد: «شما انگليسي هستيد!»(ص 72)
تاريخ گواهي مي‌‌دهد كه مدرس يك انسان ملي و مذهبي بود و مرتباً بر ايران و اسلام تأكيد داشته است. وي علت زندان، حصر و تبعيد خود را عارفانه توجيه مي‌كند:
«يكي از جهات اين پيشامد (تبعيد و حبس) از براي من في‌الجمله دخالت من باشد در مجبورشدن حسن‌خان وثوق‌الدوله در اينكه مدتي در اروپا مانده، دست او از خانه و اهل و عيال و مملكت خود كوتاه و به وضع ناگوار روزگار مي‌گذرانيدند… آقاي وثوق‌‌الدوله… داراي مقام رياست وزرا شدند و طولي نكشيد كه بدون مشاوره با هم‌مسلكان خود عقد قراردادي با دولت انگليس نمودند مشتمل بر موادي كه به عقيده هم‌مسلكان بلكه وجوه ملت از براي مملكت مضر بود. في‌الحقيقه همان قراردادي كه پيشقراول استملاك و استعمار انگليس است، قديماً و حديثاً از براي تصرف ممالك بعد از اعلان قرار داد. من كه يكي از هم‌مسلكان بودم عَلَم مخالفت برافراشته وجوه مملكت همراهي كردند. بالاخره قرارداد كان لم‌يكن و آقاي وثوق‌الدوله منفصل شدند و قهراً از ايران رفته مدت مديدي در اروپا به‌سر بردند. برخلاف ميل و طبع ايشان بود اين توقف به مثل تبعيد و حبس من… براي من محقق نيست كه آيا آقاي وثوق‌الدوله عالماً و عامداً خيانتي يا اقدام برخلاف، نسبت به مملكت در عقد اين قرارداد نموده‌اند… احتمال مي‌دهم بلكه مظنون به ظن قوي است كه يا تمام علت يا جزء مهم علت اين پيشامد از براي من مخالفت همان قرارداد است كه در نظر دارند آن را اجرا كنند… خداوند اسلام و ايران را از شر دشمنان خارجي و داخلي مصون فرمايد.» (ص 73 و 74)
وجه ديگري از عرفان عملي مدرس، تدريس به يك مأمور علاقه‌مند به بحث علمي با اوست. مأموري به‌نام ناصر قلي‌خان جوانشيري براي مدتي زندانبان مدرس مي‌شود. او اظهار علاقه به بحث با مدرس مي‌كند. مدرس پس از اينكه از سابقه تحصيل او در اين زمينه مطمئن مي‌شود قبول مي‌كند كه در يك دوره هفت ماهه، روزانه حدود دو ساعت به او درس دهد. نتيجه اين كار همين سه دفتري است كه در كتاب «گنجينه خواف» طي 120 جلسه آمده است. مدرس در دوران مأموريت اين فرد بسيار راضي است و از اينكه فرصتي براي تدريس و بحث فراهم آمده خشنود است و در 24 ارديبهشت 1310 و پس از يك‌سال‌ونيم كه ناصر قلي‌خان جوانشيري تغيير مي‌كند «موجب تأسف و تألم» او مي‌شود.
مدرس از تعويض زندانبان خود «عباسقلي‌خان» كه از «عيالات و بستگان و امور زندگي دستش كوتاه شده و شب و روز از صدمات روحي و جسمي هم متألم و آثار آنها از او مشهود مي‌شد» خوشحال مي‌شود و از خداوند عالم مي‌خواهد كه در «مقابل اين صدمات و ناملايمات اجر دنيا و آخرت عطا فرمايد.»
مدرس، مانند هر زنداني موحدي در سلول انفرادي خود سعي مي‌كند با قرائت ذكر و دعا و سجده شكر، اوقات خود را پر كند. او در دوران زندان، فقط قرآن و مثنوي در اختيار داشته ولي هميشه مجاز به استفاده از آنها نبوده است و گهگاهي مي‌توانسته از اين دو استفاده كند.

حصر، تبعيد و زندان در تاريخ معاصر ايران

حصر، تبعيد، زندان و بدون حكم دادگاه صالح، مربوط به دوران استبداد خشن جوامع بشري است. پس از تأسيس حكومت‌هاي مشروطه و تفكيك قوا، اين تحديدها منسوخ شده است و همه‌چيز را قوه‌قضاييه كشورها و در واقع دادگاه‌هاي مستقل و صالح تعيين مي‌كنند. ولي در كشور ما در دوران پس از مشروطه اين شيوه‌هاي منسوخ همچنان ادامه داشته است. حصر و تبعيد، براي جلوگيري از تغيير و حفظ وضع موجود است. فرض كنيم كه ميرزاتقي‌خان اميركبير به تبعيد و شهادت دچار نمي‌شود، تغيير مورد نظر امير در دستگاه حكومتي ناصرالدين شاه، تداوم حكومت قاجار را تا حال تضمين مي‌كرد و ما بسياري از گرفتاري‌هاي بعدي را نداشتيم ولي فقط استبداد خشن ناصرالدين‌شاهي و وابستگي آن به سفارتخانه‌هاي روس و انگليس و ديكتاتوري عنان‌گسيخته شاه، انقلاب مشروطه و كودتاي 1299 و دخالت بيشتر انگليس و حذف قاجاريه را به‌دنبال داشت. اگر رضاخان پيشنهادهاي مصدق و مدرس را مي‌پذيرفت و به‌جاي تغيير قاجاريه، پست نخست‌وزيري را با پشتيباني مجلس ادامه مي‌داد، توسعه ايران مقدور مي‌شد. درحالي‌كه با تبعيد، حصر و شهادت مدرس و ديگر وطن‌پرستان دموكرات و حكومت فردي، عمر حكومت خود را كوتاه كرد و با بي‌آبرويي كشور را ترك نمود.
و اگر محمدرضاشاه، به جاي كودتا و حصر و زندان مصدق، حرف او را مي‌شنيد، الان پسر او پادشاه قانوني مملكت بود و ما توسعه مي‌يافتيم. در قرن 21 و تداوم اين شيوه در جمهوري اسلامي و حصر بدون محاكمه قضايي، بسيار عجيب و غيرعادي است! حكومت قانونگرا، چرا از محاكمه قانوني شهروندان خود احساس خطر كند؟! تجربه 300 ساله بشريت در كشورهاي پيشرفته كه تفكيك قوا، استقلال قوه‌قضاييه و وجود هيئت منصفه در دادگاه‌ها را پذيرفته‌اند، دستاوردهايي داشته‌اند كه ثبات و پايداري در جامعه آنها ايجاد كرده‌‌اند. نديدن اين تجربه علاوه بر اينكه ما را به دوران قرون اسبتدادي و ديكتاتوري مي‌برد، زمينه‌هاي آسيب اجتماعي را افزايش داده و وحدت ملي و وحدت ملت ـ دولت را تخريب و پايداري نظام را آسيب‌پذير مي‌سازد.
شايد مناسب باشد در اين مقطع زماني كه مبتلا به حصر و زندان، اپوزيسيون حكومت جمهوري اسلامي و اتفاقات روز غدير هستيم و با استفاده از واقعه تاريخي تبعيد، حصر، حبس و شهادت مدرس،‌ براي عبرت و اجتناب از يك پديده شوم و ضد حقوق‌بشر و تعالي جمهوري اسلامي به يك كشور قانون‌گرا و مراعات‌كننده حقوق‌بشر، مقايسه‌اي از اين دو واقعه داشته باشيم.

حصر در جمهوري اسلامي

متأسفانه پديده حصر ـ درواقع زندان بدون حكم دادگاه صالحه ـ در جمهوري اسلامي به يك شيوه جاري تبديل شده است. نگاهي به شخصيت‌هاي معروفي كه دچار حصر شده‌اند:
1ـ آيت‌الله سيدحسن طباطبايي قمي در مشهد به مدت 17 سال
2ـ آيت‌الله سيدصادق روحاني به مدت 15 سال
3ـ آيت‌الله احمد آذري قمي به مدت 15 ماه
4ـ آيت‌الله منتظري به مدت 5 سال و دوماه و 12 روز
5ـ‌آقاي مهدي كروبي از 25 بهمن 1389 تاكنون
6ـ آقاي ميرحسين موسوي از 25 بهمن 1389 تاكنون
7ـ سركارخانم زهرا رهنورد از 25 بهمن 1389 تاكنون
8ـ ديگر محصوران در خانه‌هاي امن… كه اطلاع دقيقي در دست نيست.
علاوه بر حصر افراد شاخص ذكر شده، اتفاقات منجر به قتل عده‌اي از زندانيان ـ قانوني يا غيرقانوني ـ از دوران اصلاحات 1376، نيز كم نيستند كه در سطح ملي و بين‌المللي و نهادهاي حقوق‌بشر جهاني، براي جمهوري اسلامي مشكلات زيادي فراهم كرده‌اند.
دستور شفاهي يا كتبي مسئولي و يا مصوبه شوراي امنيت ملي ـ و حتي باعنوان حفاظت از جان محصوران!! ـ اصل و ماهيت عمل را عوض نمي‌كند. اين شيوه محدوديت براي اپوزيسيون ـ موجه يا غيرموجه ـ مربوط به دوران استبداد خشن قرون وسطي است و در قرن حاضر، صرف‌نظر از هر وجهه‌اي كه حكومت آن كشور داشته باشد امري مذموم، از موضع ضعف، قانون‌شكني، قلدري و فقدان يك قوه‌قضاييه مستقل به‌شمار مي‌آيد.
ما شيعيان از اين پديده خاطره تاريخي تلخي داريم كه بعضي از ائمه(ع) ما ـ موسي كاظم(ع) ـ‌ علي‌النقي(ع) ـ حسن عسگري(ع) ـ و رزمندگان هاشمي و غيرهاشمي در دوران بني‌عباس دچار اين محدوديت‌ها شدند و بعضي از آنها در دوران حصر به شهادت هم رسيدند. همچون نمونه مدرس كه آمد. از خلفاي بني‌عباس و رضاشاه و محمدرضا شاه (حصر غيرقانوني مصدق در احمد‌آباد) انتظاري نيست. آنها نتيجه كار خود را ديدند و به‌سزاي اعمال خود رسيدند و پيش‌بيني مدرس تحقق يافت و نظام شاهنشاهي 2500 ساله همچون نظام عثماني مورد نظر مدرس دچار فروپاشي شد.
ازسوي ديگر در اوايل قرن بيست‌ويكم هستيم و در دوران گسترش وسيع تكنولوژي انتقال اطلاعات و ده‌ها تلويزيون فارسي زبان كه وقايع ايران را روزانه رصد مي‌كنند و همراه با هزاران سايت اينترنتي، به اطلاع مردم جهان مي‌رسانند و به اذعان مكرر مسئولان رده بالاي مملكت، دشمناني جدي و مصمم داريم كه قصد نابودي جمهوري اسلامي را دارند و به دنبال بهانه‌اي مي‌گردند كه منويات خود را عملي كنند. به بهانه‌هايي چون سلاح هسته‌اي، تروريسم، براندازي اسراييل، حقوق‌بشر، موشك‌هاي دوربرد، ديگر سلاح‌هاي كشتار جمعي.
امروز تمامي جامعه روشنفكري و آگاه ما قضاوتي يكسان در مورد حصر ميرزاتقي‌خان اميركبير، مدرس و مصدق داريم. همه هم‌عقيده هستيم كه سفارتخانه‌هاي روس و انگليس و بلاهت ناصرالدين شاه قاجار و درباريان رانت‌خوار و مفت‌خور و خوي استبدادي ناصرالدين شاه عامل تبعيد و حصر و شهادت امير بودو. همه معتقديم كه شكايت‌هاي سفارت انگليس و استبداد رضاشاه و كينه او مسبب تبعيد، حصر، ‌زنداني و شهادت مدرس بود و همه مي‌دانيم كه وحدت انگليس، امريكا و دربار عامل كودتا و حصر مصدق بود. همه بر اين عاملان كه شريف‌ترين و وطن‌پرست‌ترين مردان تاريخ، را به حصر و حبس و شهادت كشاندند نفرين مي‌كنيم و سرنوشت محتوم و غمگين آنها را شايسته‌شان مي‌‌دانيم و زيان ملي و خسارت مردم را به گردن آنها مي‌اندازيم.
بحث بر درست و غلط بودن حصر آقايان موسوي و كروبي و خانم رهنورد نيست، بحث بر شيوه اين عمل حصر به جاي محاكمه و زندان است. جمهوري اسلامي ادعاي اقتدار و پشتيباني مردم را دارد پس به‌ چه دليلي از محاكمه علني اين افراد نگران است؟ حاكمان جمهوري اسلامي هزينه زيادي براي اين عمل غيرقانوني خود مي‌پردازند. حتماً تعادلي در ذهن خود براي اين هزينه سنگين با منافعي كه مي‌برند، برقرار كرده‌اند. ولي اين تعادل چيست؟ آن چه چيزي است كه اين هزينه سنگين و عقب‌گرد به دوران استبداد و قرون وسطي و دوران قاجاريه و پهلوي‌ها را، توجيه مي‌كند؟ حاكمان اگر از ضعف خود و قدرت محصورين رنج نمي‌برند، چرا آنها را در يك دادگاه علني محاكمه نمي‌كنند؟ از دادگاه علني و صالح گذشته، چرا در يك دادگاه در بسته ـ كه معمول است ـ‌ محاكمه نمي‌كنند و آنها را از حصر به زندان منتقل نمي‌كنند؟ تا حداقل حقوق يك زنداني رسمي را داشته باشند؟
آيا حاكمان عواقب و عوارض برخورد با دختران موسوي و رهنورد در روز غدير را مي‌توانند ارزيابي كنند؟

به فرازهايي از مصاحبه خانم زهرا موسوي با كلمه اشاره مي‌كنيم:

ـ نگذاشتند كه پايان‌نامه‌اي را دفاع كند.
ـ از دانشگاه معلق شدم.
ـ مهندس موسوي در حصر، ناراحتي قلبي پيدا كرد.
ـ در مقابل دوربين‌هاي مستقر خواسته‌اند كه دختران را عريان كنند.
ـ بازرسي غيراخلاقي و كثيفي مي‌خواستند انجام دهند.
ـ اين خانم (نگهبان) در بيمارستان رفتار بسيار بي‌ادبانه داشت كه پدرم را به حد سكته رساند.
ـ من اگر كيفم را بي‌اجازه اينها (نگهبان‌ها) از دست راست به دست چپ بدهم جان خودم و بچه‌ام در امان نيست.
ـ اين چطور ملاقاتي است كه قلب مريض پدر ما بايد به حد مرگ و استرس تحمل كند.
ـ قطع حقوق بازنشستگي بابا (مهندس موسوي) از همان سال اول.
ـ از بس به پدرم روزنامه نداده‌اند به مأمورها گفته هزار روز روزنامه به من بدهكاريد و يكبار خواب ديده كه يك درخت روزنامه در حياط روييده.
ـ‌ پدرم خيلي به تغيير شرايط (انتخابات 92) اميدوار است.
ـ ما اميدواريم اين وضعيت تمام شود كه ديگر شاهد رودررويي خواهر در مقابل خواهر و برادر در مقابل برادر، نباشيم و برخوردها بر مبناي تفنگ و ضربه و سيلي نباشد.
ـ از اين همه دوستي و محبت دوستان و آشنايان و اطرافيان ممنون هستيم.

گزارش‌هاي رسمي و غيررسمي مبين اين واقعيت‌هاست كه:

1ـ آقايان موسوي و كروبي دچار بيماري‌هاي متعددي شده‌اند كه چند بار قلب آنها مورد معاينه و مداوا قرار گرفته است.
2ـ اين سه نفر به دليل كمي نور طبيعي دچار پوكي استخوان و كمبود سنتر ويتامين D و جذب كليسم شده‌اند (بيماري عارضي زندان)
3ـ حصر بسيار محدودكننده اين آقايان و سركارخانم رهنورد، افسردگي روحي و خستگي رواني ـ كه امري عارضي است و شامل تمام كساني در اين شرايط مي‌شود ـ شده‌اند.
4ـ‌ سن اين افراد شرايط جسماني و رواني و آسيب‌پذيري آنها را بيشتر مي‌كند كه عامل آن حصر است.

به لحاظ سياسي و حقوقي:

1ـ حصر بدون محاكمه، نقض قانون‌اساسي، نقض منشور حقوق‌بشر، نقض كنوانسيون‌هاي مربوطه مي‌باشد.
2ـ به لحاظ سياسي ايران را جزء كشورهايي مي‌آورد كه با روش استبدادي اداره مي‌شوند و تمايلي به اعمال قانون ندارد.
3ـ حصر و محروميت بالاترين مقامات سياسي كشور توسط جناح رقيب، ايران را در رديف كشورهايي چون شوروي زمان استالين و برژنف،‌ برمه، الجزاير زمان بومدين، كره‌شمالي، كشورهاي اروپاي شرقي زمان جنگ‌سرد و حاكمان جمهوري اسلامي را همرديف ناصرالدين شاه، رضاشاه و محمدرضاشاه قرار مي‌دهد.
4ـ در مذاكرات فعلي با گروه 1+5 و حتي آژانس انرژي اتمي، ايران را در موضع ضعف قرار مي‌دهد اگرچه كشورهاي غربي و روسيه و چين، هيچ‌گاه دغدغه حقوق‌بشر را به‌طور واقعي ندارد، ولي در شرايط كنوني، كشورهاي غربي به دليل فشارهاي نهادهاي مدني و حقوق‌بشر كشورهاي خود و جوامع ايراني‌هاي مقيم خارج اقدام به ايجاد فشار مضاعف بر جمهوري اسلامي براي كسب امتياز بيشتر خواهند كرد. حصر اين سه نفر و ساير زندانيان را به عنوان يك ابزار فشار مطرح خواهند كرد.
5ـ انتخابات خرداد 92 و ايجاد اميد به وحدت ملي و حل مسائل داخل و خارج، تبديل به نااميدي مجدد و بريدگي 18 ميليون رأي‌دهندگان و 15 ميليون كساني‌كه رأي نداده‌اند از جمهوري اسلامي خواهد شد.
6ـ حل مشكل اقتصادي عملي نخواهد شد. جذب سرمايه خارجي، تقويت محيط كسب و كار،‌ كاهش تورم و… بدون ايجاد يك فضاي وحدت ملي كه اولين قدم آن آزادي محصورين و زندانيان است، ممكن نيست.

راه‌حل‌هاي ممكن براي حل اين معضل

به نظر مي‌رسد كه حل مسئله حصر اين سه بزرگوار و حدود چند صد نفر زنداني سياسي، رسانه‌اي، دراويش، اقليت‌هاي قومي و مذهبي، در بين هيئت حاكمه موضوعي اختلافي است و آقاي روحاني عليرغم قول و قرارهاي انتخاباتي خودش، هم‌اكنون سكوت كرده و وعده به آينده و تثبيت وزرا و معاونان مي‌دهد. جناح راست هم فقط حل سياست خارجي و مشكل اقتصادي را واگذار كرده است، غافل از اينكه داخل و خارج به هم پيوسته و اهميت داخل بسيار بيشتر از خارج است. تا در خانه آرامش و وحدت نباشد، توفيق در خارج به ثمر نخواهد رسيد.
با اين وجود، حصر اين سه نفر و زنداني چند صد نفر افراد سياسي و فرهيخته مملكت، همچون معضلي دامنگير هيئت حاكمه مي‌باشد. تداوم اين شرايط، در داخل هيئت حاكمه، بيشتر به ضرر بخش اقتدارطلب است و در جامعه، به ضرر مردم. مسئولان قدرتمدار يكي از راه‌هاي زير را انتخاب كنند و اين معضل را به نفع منافع ملي، مصالح ملي و مصالح جناح خود حل كنند؛‌ اولويت به ترتيب زير است:
1ـ‌ بهترين حالت؛ آزادي بدون قيد و شرط محصوران و زندانيان است.
2ـ برگزاري ميزگردهاي تلويزيوني با حضور محصوران و زندانيان از يك‌سو و طرف مقابل از سوي ديگر و شكافتن مسائل چهارسال گذشته.
3ـ برگزاري يك دادگاه علني و محاكمه محصوران.
4ـ برگزاري يك دادگاه غيرعلني براي محصوران و در صورت عدم تبرئه، تبديل حصر به زندان و رعايت حقوق زندانيان.
مدرس از تعويض زندانبان خود «عباسقلي‌خان» كه از «عيالات و بستگان امور زندگي دستش كوتاه شده و شب و روز از صدمات روحي و جسمي هم متألم و اثار آنها از او مشهود مي‌شد»، خوشحال مي‌شود و از خداوند عالم مي‌خواهد كه «مقابل اين صدمات و ناملايمات، اجر دنيا و آخرت عطا فرمايد.»

به مناسبت شهادت مدرس اذر 1393 و معرفی کتاب گنجينه خواف (مجموعه درس‌ها و يادداشت‌هاي روزانه شهيد حسن مدرس)
چاپ سوم، به كوشش دكتر نصرالله صالحي، انتشارات طهوري، 1391، 312 صفحه

مطالب مرتبط

✍️ رسول رئیس جعفری

حتی مخالفان اندیشه‌اش پذیرفته‌اند که او دروغ نگفت، رشوه نگرفت و از رنج مردم برای نفع شخصی بهره نبرد. بدین‌سان، دفاع از مصدق دفاع از یک شخص نیست؛ دفاع از «امکان صدق در سیاست» است. اگر این تلاش‌ها برای تخریب مصدق موفق شوند، پیام مخربی به جامعه ارسال می‌شود: "ایستادگی بر اصول ملی و اخلاقی در برابر قدرت‌های بزرگ، حماقت است؛ نتیجه نهایی، شکست و سقوط خواهد بود" و این همان مرگ امید است.

د. مولاي أحمد صابر:مترجم علی سرداری

می‌کنند. این امر به تقویت تصویر وحدت در میان نیروهای مذهبی و کاهش پراکندگی آرا کمک می‌کند. در مقابل، سلفی‌ها نیز از حمایت‌های سیاسی، امتیازات قانونی و منابع مالی لازم برای گسترش فعالیت‌های تبلیغی خود بهره‌مند می‌شوند. با این حال، این اتحاد منفعت‌طلبانه پیامدهای منفی مهمی برای روند اصلاحات واقعی به همراه دارد؛ زیرا اهداف کلان اصلاحی را به سطح منافع سیاسی کوتاه‌مدت فرو می‌کاهد، توجه را از مسائل بنیادین توسعه و نوزایی فکری منحرف می‌کند و به‌جای تقویت عقلانیت و گفت‌وگوی انتقادی، زمینه را برای گسترش بسیج عاطفی و مذهبی و تقویت رویکردهای یک‌جانبه‌گرایانه در عرصه سیاست فراهم می‌سازد.

حسین هوشمند نویسنده

بزرگ ‌ترین دستاورد عصر سکولار چارلز تیلر شاید تغییر خودِ پرسش باشد. پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا دین در حال نابودی است؟» یا «آیا سکولاریسم بر دین پیروز شده است؟» پرسش این است که چگونه شرایط تاریخی و فرهنگی ما چنان دگرگون شده است که ایمان و بی ‌ایمانی هر دو به امکان ‌هایی آگاهانه، قابل مناقشه و تا اندازه‌ ای شکننده بدل شده ‌اند. مؤمن دیگر نمی ‌تواند به ‌آسانی فرض کند ایمان او تنها شیوه معقول زندگی است و نامؤمن نیز نمی ‌تواند بدون استدلال فرض کند دین صرفاً بازمانده جهل گذشته است. هر دو در قاب درون ‌ماندگار مشترکی زندگی می ‌کنند و با کثرت جهان ‌بینی‌ها مواجه ‌اند.

مطالب پربازدید

مقاله