بهروز ورزنده

افسون نجات از بریون؛ از رجوی تا پهلوی

نمایشنامهای در سه پرده
این نمایشنامه درباره اشخاص نیست؛
ی درباره افسونها

است که تاری خ بارها و بارها تکرار شان یمکند.

نامها تغیرییمکنند،
اما جستوجوی حقیقت، اگر با صریو صداقت همراه باشد، همان یمماند.
ا ین نمایشنامه حکایت نامها نیست؛
حکایت حافظه است.

استکه هر نسل، آن را برای سفری به سوی »نجات« ی

حکایت چمدای بندد؛

و هر بار، آنکه گشوده شود، به نسل بعد یمرسد.
ری و
پرسیش رحمانه بازیمگردد : که
آیا تاری خ فقط آنان را که نیمدانستند رسزنش یمکند؟
یا آنان را که آگاهانه تکرار کردند، سختتر داوری خواهد کرد؟

پرده اول: افسون

ین پربار اما سوخته،

روزی روزگاری، دررسزمی
مردی یمزیست؛ با نایم آشنا: مسعود .
او خوشسخن بود و رؤیاپرداز.
ریکهنه درجام یرسا

کلماتش همچون های تشنه یمچرخید.
او آینده را نه آنگونه که بود،
بلکه آنگونه که مردم آرزو داشتند، تصویر یمکرد .

رسزمری، در چنگال استبداد، یمنالید.
مردم هرچه فریاد یمزدند،
صدایشان در دیوارهای بلند قدرت گم یمشد.

خشم بود، اما رهری.

نفرت بود، اما هدف.
و او گفت:
این راه، به سپیده نیمرسد.
ِن خایل،
با دستا نیمتوان کوه را از جا کند.
باید دسین دیگر،
از آنسوی مرزها،

به یاری ما برخری ،
ماست
ِ
دشمن
ِ

دسین . که دشمن
این، آخرین زمستان است…
آخرین نرید ما.
تنها یک گام دیگر،
و آزادی،
افق،
پش ِت همریی
در انتظار ماست.
مردم، که رؤیای خویش را یکبار در ماه جسته بودند ،
و جز سایه نیافته بودند،

افسون نجات از بریون؛ از رجوی تا پهلوی

این بار نشانه را نه در ماه،
زنده
که در قام ِت یافتند. انسای ی
میدان، از فریاد آزادی لرییزشد.
شک و تردید، خیانت نام گرفت.
ی
جوای پرسید:

ِی دیگری شود، چه؟«

»اما … اگر این دست، روزی زنجر
و پاسخ، فریاد جمعیت بود :
»خاموش! اکنون وقت پرسیدن نیست؛
وقت ایمان آوردن است.«
و احتیاط، ترس خوانده شد.
ا فسون کامل شد.
،
ورسزمریی
ری
آنکه بداند،
ی گام در رایه نهاد که پایانش، بود
ویرای .
و چمدان کهنه همچنان بسته ماند.
ی و نجات، باز هم، دیگر
به فردا موکول شد.

پرده دوم:
شی
فروپا توهم
سالها گذشت.
های بریوی ی آن دست ،
ی که وعده داده بودند،
ی رها
نه برای آزادی،
که برای معامله آمده بودند.
دسین زنجریها را بگشاید، که قرار بود
آرامآرام افسار را به دست گرفت.
ری و کاروان،
آنکه بداند،
راهش را به قطبنمای دیگران سرید.
ی و آرمان، که قرار بود باشد،
پرچِم رها
ِ آرامآرام، به سکهای معامله بدل شد

ی
بر مری .

یخ جان باختند
بر ،
یخ
بر فرزندشان را،
یخ وطن را
بر .
یخ،
و بر
اعتماد به داوری خویش را.
آنگاه مردم دریافتند
آنکه از نجات یمگفت،
خود در بند ارادهای دیگر است.
افسون شکست؛
ری اما نه
هزینه.
ی نامها آمدند
از دیوارها پایری .
شعارها خاک گرفتند.
یرسیم تلخ،
و در جان تاری خ نشست.
در کتابهای تاری خ،
فصیل دیگر افزوده شد:
فصل اعتماد به دست بیگانه.

پرده سوم: تکرار

اکنون، سالها پس از آن بیداری،
نسیل دیگر بر صحنه ایستاده است.
آنان، وارثان خشم اند اما نه عریت.
دوباره،
زمزمه ای آشنا در کوچههای شهر پیچیده:
ِن ما، اینکوه
ِ »دستا
ی

هنوز برای شکسی نیست ی
ی
کاف .
باید دسین از آنسوی مرزها، د دیگر،
ی
به یاری ما برخری …«

ری و مردم،
آنکه بدانند،
ٔ بار دیگر، نخست
همان نمایش پرده را ، ازرسگرفتند.
و باز هم ، پرسشگران، متهم شدند.
آنان که پرده نخست را لعن یمکرد ند،
اکنون خود بر همان صحنه ایستادهاند ؛
با همان نور،
موسیق ی همان ،
و همان دیالوگها ،
تنها با نایم دیگر.
آری دیروز، مسعود بود.
امروز نایم دیگر.
و فردا ،

ی دیگر .
شاید بازهم نامها
زیرا نامها فقط نقاباند؛
افسون، همان افسونکهنه است.
ِ من رج عوض شده
تنها نام است.
هستی

اما این بار، تفاوی .
مردم، یکبار پرده آخر را دیدهاند.

خاکسیرا لمس کردهاند.
و بهای امیدی را پرداختهاند
که از آن سوی مرزها وعده داده شده بود .
ی پس اگر آن نسل نخست،
در غبار نادای لغزید،

چگونه است که این نسل نو ،
با چراغ تجربه در دست،
همان راه را یمرود؟
هیچ مستبدی،
هیچ منرجای،
پیش از آنکه در ذهن مردم زاده شود،
تاری خ ظاهر نیم
ٔ
برصحنه شود .
ی گره، است
در غیب ِت نهادها
یک ملت را
ِ
که بار تاب بیاورند.
و ما ، هر بار،
ی به جای آن

ساخی نهادها ،
ی همه را یم
درچمدای گذار یم
و به دس ِت سپار یم . یک نفریم
ِ و از همان لحظه، تکرار آغازیم
سفر شود .
ی تاری خ اگر افسون
نام نخستری شدگان را با خیط تریه نوشت،
ی اینبار نام تکرارکنندگان را درشت

با حروف تر خواهد نگاشت.

شاید روزی …
درکال ِسکوچیک،
ری کودیک، کهنه را
کتا بگشاید.

ِن دوصفحه،
میا
ی با تصویر ی از بسته
چمدای روبرو شود .
بر صفحهی نخست، تنها یک واژه:
»افسون«
ٔ
و برصفحه دیگر:
»تکرار«
و بریسد:
»آیا آنها تاری خ را نخوانده بودند، یا آن را فراموش کرده بودند؟«
ی
یی…
سکوی سنگر
کالس را فرایمگرید.
معلم نگاهش را از کودک بر یمگرید،
و بر چمدان خاک گرفته گوشه کالس
مکث یمکند .
پرده… فرو یمافتد.
تارییک …
ی صدای بسته شدن دیگ
چمدای ر …

و هیچ کس نیمداند،
این بار …
چه کیس…
چمدان را خواهد بست.

مطالب مرتبط

عبدالحلیم قندیل مترجم علی سرداری

هیچ انسان عاقلی وحشیگری جنگ «Israeli»-آمریکایی علیه ایران و مالیات خون و خسارات اقتصادی هنگفتی را که ایران پرداخت کرده و می پردازد دست کم نمی گیرد، اما ایران همانطور که نه دشمن و نه دوست انتظار نداشتند ایستادگی کرد و سنگ بنای پایداری آن خود مردم ایران بودند که بلوک های مردمی مسلطشان در حمایت از رژیم ایستادند، این امر در هجوم وحشتناک میلیونی همراه با مراسم تشییع جنازه شهید سید «علی خامنه ای» مشهود بود، زیرا این بزرگترین همه پرسی محبوبیت رژیم علاوه بر احساسات همه ایرانیان بود، اینکه ایران، خود کشور، در خطر است که ممکن است منجر به تجزیه شود، که باعث شده گروهها و شخصیتهای مخالف در یک سنگر با رژیم، »Revolutionary Guard» و ارتش ایران صف آرایی کنند، نه به این دلیل که رژیم سرکوب خشونتبار خود را متوقف کرده و به حافظ دموکراتیک آزادیها تبدیل شده است.

عبد الحميد صيام :مترجم علی سرداری

هرگاه اوضاع آرام می‌شود و سخن از بازگشت مذاکرات و دور شدن از آستانه جنگ تمام‌عیار به میان می‌آید، اسرائیل و سلاح‌هایش دوباره منطقه را ملتهب می‌کنند تا جنگ میان متحدان و دشمنان ادامه یابد؛ به شرط آنکه حتی یک قطره خون اسرائیلی ریخته نشود. هیچ مخالفتی با سقوط سربازان یا شهروندان آمریکایی در کشورهای خلیج فارس، اردن، سوریه، لبنان، عراق، یمن و فلسطین وجود ندارد.