کافی است چند دقیقه گوشی خود را باز کنید تا با پرسشی روبهرو شوید که هرگز نپرسیدهاید: نظر شما در مورد جنگ چیست؟ نظر شما درباره این هنرمند چیست؟ آیا این کتاب را دوست داشتید؟ آیا از این تصمیم حمایت میکنید؟ درباره فلان دکتر چه فکر میکنید؟ به نظر شما این شخص صادق است؟ چه کسی شایسته این جایزه است؟ حتی آبوهوا ـ اتفاقی که در طول زندگی ما بدون اجازه در حال رخ دادن بوده ـ به موضوعی مناسب برای نبرد عقاید تبدیل شده است. گویی زندگی یک میکروفون کوچک در دست هر یک از ما قرار داده و هر بار که اتفاقی میافتد، ما را مجبور به صحبت میکند.
مشکل اینجاست که داشتن عقیده گاهی مهمتر از داشتن دانشی است که آن را توجیه میکند. کافی است یک تیتر بخوانیم، یک کلیپ کوتاه ببینیم یا داستانی را از یک طرف بشنویم و بعد احساس کنیم که برای قضاوت کامل، اطلاعات کافی داریم. میدانیم چه کسی اشتباه میکند و چه کسی درست است؛ چه کسی مستحق همدردی و چه کسی شایسته محکومیت است؛ چه کسی هنرمند خوب یا نویسنده واقعی است؛ چه کسی باید در صحنه بماند و چه کسی زمان حذفش فرا رسیده است. به این ترتیب، عبارت «تو چه فکر میکنی؟» از یک پرسش باز، به یک مسابقه اجتماعی کوچک تبدیل میشود. اگر جواب ندهید، مردد به نظر میرسید. اگر بگویید نمیدانید، انگار جهل خود را توجیه میکنید. اگر ترجیح دهید صبر کنید تا تصویر روشن شود، برخی شما را به بیتفاوتی متهم میکنند.
شاید لازم باشد فضیلتی باستانی به نام «نمیدانم» را بازیابی کنیم. این عبارت کوتاه همیشه یکی از محترمترین عبارات ذهن بوده است. کسی که میگوید «نمیدانم»، پنجره را برای پرسش باز میگذارد؛ اما کسی که برای همه چیز پاسخی آماده دارد، پیش از آنکه ببیند پشت پنجره چیست، آن را میبندد. بسیاری از خطاهای فکری با میل عجولانه برای پر کردن جای خالی با هر پاسخی آغاز میشود.
نه پزشکی لازم است درباره اقتصاد فتوا بدهد، نه شاعری باید حرکت بازارها را توضیح دهد، نه روزنامهنگاری که فقط بهخاطر خواندن مقالهای درباره یک بیماری، متخصص آن شود، و نه خوانندهای که درباره کتابی که نخوانده قضاوت کند. حتی یک فرد تحصیلکرده، هرچقدر هم دانش گستردهای داشته باشد، باز هم دامنه وسیعی از چیزهایی وجود دارد که نمیداند. فرهنگ واقعی به صاحب خود توانایی بیشتری برای کشف نادانیاش میدهد، نه این توهم که درباره همه چیز آگاه شده است.
رسانههای اجتماعی ممکن است موضوع را فوریتر کرده باشند. هر رویدادی در معرض اظهار نظر فوری قرار گرفته است؛ زمان کافی برای خواندن، فضای کافی برای تردید و تمایل زیادی برای منتظر ماندن جهت روشن شدن جزئیات وجود ندارد. آنچه لازم است یک جمله سریع، یک موضع روشن و یک قضاوت قابل مذاکره است. هرچه قضاوت شدیدتر باشد، احتمال انتشار آن بیشتر میشود. بنابراین، گاهی خود را در حال صحبت میبینیم، فقط چون «باید» صحبت کنیم، نه به این دلیل که چیزی ارزش گفتن داریم.
از آنجا که داشتن عقیده به صاحبش احساس حضور میدهد، سکوت سختتر از آنچه باید میشود. اظهار نظر یعنی حضور در صحنه، و صدور حکم یعنی داشتن اقتدار بر آن؛ بنابراین برخی از ما درگیر صحبت درباره زندگی دیگران، انتخابهایشان و روابطشان میشویم، گویی گذر از دانش به ما این حق را میدهد که وارد اتاقهایی شویم که متعلق به ما نیست.
چیزهای زیادی وجود دارد که شایسته است بدون اظهار نظر از کنارشان بگذریم. ممکن است کتابی بخوانیم و نخواهیم توضیح دهیم چرا آن را دوست نداشتهایم. ممکن است خبری بشنویم و ترجیح دهیم برای موضعگیری صبر کنیم. ممکن است کسی را ببینیم که با او اختلاف نظر داریم و اختلاف خود را حفظ کنیم، زیرا این موضوع ارزش یک جنگ جدید را ندارد. ممکن است متوجه شویم جزئیات زندگی شخص دیگری به ما مربوط نیست و دانستن آنها چیزی به زندگی ما اضافه نمیکند.
از همه مهمتر، «نظر» یک مسئولیت است، حتی اگر در لحظه فقط یک جمله گذرا به نظر برسد. ما همیشه نمیدانیم کلماتمان پس از نوشتن به کجا میروند، به دست چه کسانی میرسند، یا چگونه ممکن است از یک نظر شخصی به قضاوتی منتقلشده توسط دیگران تبدیل شوند. بنابراین، پیش از پرسش «چه فکر میکنم؟»، پرسش دیگری ارزشمندتر است: آیا لازم است بگویم؟ آیا آنقدر میدانم که بگویم؟
پاسخ ممکن است «بله» باشد یا «هنوز نمیدانم». این جمله نیازمند ذهنی است که با محدودیتهای خود راحت باشد. بلوغ فقط در توانایی ما برای صحبت کردن ظاهر نمیشود؛ بلکه در توانایی ما برای تعیین فضایی که حق صحبت داریم، فضایی که باید در آن گوش کنیم، فضایی که میتوانیم به متخصصان واگذار کنیم و فضایی که اصلاً متعلق به ما نیست.
شاید زیباترین چیزی که ذهن پس از سالها مطالعه و تجربه به آن دست مییابد، این باشد که دیگر نمیخواهد در هر بحثی پیروز شود. او میداند برخی پرسشها نیاز به تحقیق دارند، برخی نیاز به زمان، برخی نیاز به سکوت، و برخی دیگر اصلاً از ما چیزی نمیخواهند. شاید یکی از نشانههای بلوغ ذهنی این باشد که «نمیدانم» به یک پاسخ احتمالی تبدیل شود، «نمیخواهم دخالت کنم» به موضعی محترمانه بدل شود، و سکوت در لحظاتی به نوعی حکمت تبدیل گردد..
منبع العربی الجدید