نمایشنامهای در سه پرده
این نمایشنامه درباره اشخاص نیست؛
ی درباره افسونها
است که تاری خ بارها و بارها تکرار شان یمکند.
نامها تغیرییمکنند،
اما جستوجوی حقیقت، اگر با صریو صداقت همراه باشد، همان یمماند.
ا ین نمایشنامه حکایت نامها نیست؛
حکایت حافظه است.
استکه هر نسل، آن را برای سفری به سوی »نجات« ی
حکایت چمدای بندد؛
و هر بار، آنکه گشوده شود، به نسل بعد یمرسد.
ری و
پرسیش رحمانه بازیمگردد : که
آیا تاری خ فقط آنان را که نیمدانستند رسزنش یمکند؟
یا آنان را که آگاهانه تکرار کردند، سختتر داوری خواهد کرد؟
پرده اول: افسون
ین پربار اما سوخته،
روزی روزگاری، دررسزمی
مردی یمزیست؛ با نایم آشنا: مسعود .
او خوشسخن بود و رؤیاپرداز.
ریکهنه درجام یرسا
کلماتش همچون های تشنه یمچرخید.
او آینده را نه آنگونه که بود،
بلکه آنگونه که مردم آرزو داشتند، تصویر یمکرد .
رسزمری، در چنگال استبداد، یمنالید.
مردم هرچه فریاد یمزدند،
صدایشان در دیوارهای بلند قدرت گم یمشد.
خشم بود، اما رهری.
نفرت بود، اما هدف.
و او گفت:
این راه، به سپیده نیمرسد.
ِن خایل،
با دستا نیمتوان کوه را از جا کند.
باید دسین دیگر،
از آنسوی مرزها،
به یاری ما برخری ،
ماست
ِ
دشمن
ِ
دسین . که دشمن
این، آخرین زمستان است…
آخرین نرید ما.
تنها یک گام دیگر،
و آزادی،
افق،
پش ِت همریی
در انتظار ماست.
مردم، که رؤیای خویش را یکبار در ماه جسته بودند ،
و جز سایه نیافته بودند،
افسون نجات از بریون؛ از رجوی تا پهلوی
این بار نشانه را نه در ماه،
زنده
که در قام ِت یافتند. انسای ی
میدان، از فریاد آزادی لرییزشد.
شک و تردید، خیانت نام گرفت.
ی
جوای پرسید:
ِی دیگری شود، چه؟«
»اما … اگر این دست، روزی زنجر
و پاسخ، فریاد جمعیت بود :
»خاموش! اکنون وقت پرسیدن نیست؛
وقت ایمان آوردن است.«
و احتیاط، ترس خوانده شد.
ا فسون کامل شد.
،
ورسزمریی
ری
آنکه بداند،
ی گام در رایه نهاد که پایانش، بود
ویرای .
و چمدان کهنه همچنان بسته ماند.
ی و نجات، باز هم، دیگر
به فردا موکول شد.
پرده دوم:
شی
فروپا توهم
سالها گذشت.
های بریوی ی آن دست ،
ی که وعده داده بودند،
ی رها
نه برای آزادی،
که برای معامله آمده بودند.
دسین زنجریها را بگشاید، که قرار بود
آرامآرام افسار را به دست گرفت.
ری و کاروان،
آنکه بداند،
راهش را به قطبنمای دیگران سرید.
ی و آرمان، که قرار بود باشد،
پرچِم رها
ِ آرامآرام، به سکهای معامله بدل شد
ی
بر مری .
یخ جان باختند
بر ،
یخ
بر فرزندشان را،
یخ وطن را
بر .
یخ،
و بر
اعتماد به داوری خویش را.
آنگاه مردم دریافتند
آنکه از نجات یمگفت،
خود در بند ارادهای دیگر است.
افسون شکست؛
ری اما نه
هزینه.
ی نامها آمدند
از دیوارها پایری .
شعارها خاک گرفتند.
یرسیم تلخ،
و در جان تاری خ نشست.
در کتابهای تاری خ،
فصیل دیگر افزوده شد:
فصل اعتماد به دست بیگانه.
پرده سوم: تکرار
اکنون، سالها پس از آن بیداری،
نسیل دیگر بر صحنه ایستاده است.
آنان، وارثان خشم اند اما نه عریت.
دوباره،
زمزمه ای آشنا در کوچههای شهر پیچیده:
ِن ما، اینکوه
ِ »دستا
ی
هنوز برای شکسی نیست ی
ی
کاف .
باید دسین از آنسوی مرزها، د دیگر،
ی
به یاری ما برخری …«
ری و مردم،
آنکه بدانند،
ٔ بار دیگر، نخست
همان نمایش پرده را ، ازرسگرفتند.
و باز هم ، پرسشگران، متهم شدند.
آنان که پرده نخست را لعن یمکرد ند،
اکنون خود بر همان صحنه ایستادهاند ؛
با همان نور،
موسیق ی همان ،
و همان دیالوگها ،
تنها با نایم دیگر.
آری دیروز، مسعود بود.
امروز نایم دیگر.
و فردا ،
ی دیگر .
شاید بازهم نامها
زیرا نامها فقط نقاباند؛
افسون، همان افسونکهنه است.
ِ من رج عوض شده
تنها نام است.
هستی
اما این بار، تفاوی .
مردم، یکبار پرده آخر را دیدهاند.
خاکسیرا لمس کردهاند.
و بهای امیدی را پرداختهاند
که از آن سوی مرزها وعده داده شده بود .
ی پس اگر آن نسل نخست،
در غبار نادای لغزید،
چگونه است که این نسل نو ،
با چراغ تجربه در دست،
همان راه را یمرود؟
هیچ مستبدی،
هیچ منرجای،
پیش از آنکه در ذهن مردم زاده شود،
تاری خ ظاهر نیم
ٔ
برصحنه شود .
ی گره، است
در غیب ِت نهادها
یک ملت را
ِ
که بار تاب بیاورند.
و ما ، هر بار،
ی به جای آن
ساخی نهادها ،
ی همه را یم
درچمدای گذار یم
و به دس ِت سپار یم . یک نفریم
ِ و از همان لحظه، تکرار آغازیم
سفر شود .
ی تاری خ اگر افسون
نام نخستری شدگان را با خیط تریه نوشت،
ی اینبار نام تکرارکنندگان را درشت
با حروف تر خواهد نگاشت.
شاید روزی …
درکال ِسکوچیک،
ری کودیک، کهنه را
کتا بگشاید.
ِن دوصفحه،
میا
ی با تصویر ی از بسته
چمدای روبرو شود .
بر صفحهی نخست، تنها یک واژه:
»افسون«
ٔ
و برصفحه دیگر:
»تکرار«
و بریسد:
»آیا آنها تاری خ را نخوانده بودند، یا آن را فراموش کرده بودند؟«
ی
یی…
سکوی سنگر
کالس را فرایمگرید.
معلم نگاهش را از کودک بر یمگرید،
و بر چمدان خاک گرفته گوشه کالس
مکث یمکند .
پرده… فرو یمافتد.
تارییک …
ی صدای بسته شدن دیگ
چمدای ر …
و هیچ کس نیمداند،
این بار …
چه کیس…
چمدان را خواهد بست.