تامر غزال:مترجم علی سرداری

چرا نخبگان عرب نفوذ خود را در خیابان از دست داده‌اند؟

بحران واقعی که امروز صحنه فرهنگی عرب با آن مواجه است، نه در فقدان پلتفرم‌ها یا کمبود گفتگو، بلکه در تبدیل خودِ گفتگو به هدفی فی‌نفسه نهفته است؛ گفتگویی که به‌تدریج از عمل، از مردم و از تغییر واقعی در خیابان‌های عرب جدا شده است.
دهه‌هاست جوامع عربی زیر فشار تحولات سریع و بحران‌های پیچیده زندگی می‌کنند و این وضعیت مسئولیتی سنگین بر دوش نخبگان روشنفکر گذاشته است تا آگاهی را هدایت کنند و پیچیدگی‌های اجتماعی و اقتصادی را توضیح دهند. با انقلاب دیجیتال و گسترش رسانه‌های اجتماعی، پدیده‌ای بی‌سابقه شکل گرفته است: فضاهایی سرشار از بحث، انبوهی از اصطلاحات فکری در گردش، و حضور گسترده چهره‌هایی که بخشی از نخبگان فرهنگی به شمار می‌آیند.
با این حال، پشت این صحنه پرهیاهو، پارادوکسی آشکار پدیدار می‌شود. هرچه سطح گفتمان و سر و صدای فکری افزایش می‌یابد، تأثیر واقعی آن در عمل بسیار کمتر از قدرت صدای آن است. جوامع ما نه از کمبود گفتمان رنج می‌برند و نه از کمبود ایده؛ بلکه از شکاف عمیقی میان آنچه در محافل فکری و کنفرانس‌های رسمی گفته می‌شود و آنچه در سیاست‌ها و رفتارهای عملی که بر زندگی روزمره شهروندان تأثیر می‌گذارد، رخ می‌دهد.
برای بخش قابل توجهی از نخبگان، فرهنگ به نوعی پرستیژ اجتماعی و مجموعه‌ای از ژست‌های کلامی تبدیل شده است. موفقیت گاه با پیچیدگی اصطلاحات یا تعداد دنبال‌کنندگان در پلتفرم‌های دیجیتال سنجیده می‌شود، نه با توانایی نفوذ در قلب جامعه، رفع بحران‌های آن و ارائه دیدگاه‌های عملی برای پیشرفت.
این گسست فکری را نمی‌توان جدا از محیط سیاسی منطقه فهمید. سر و صدای فرهنگی با الگویی از کنش سیاسی همراه شده که به تکرار معتاد است و فاقد تأثیر واقعی. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه، کنش سیاسی از ابزاری برای ایجاد استراتژی، توسعه نهادها و بهبود کیفیت زندگی مردم، به پروژه‌های رسانه‌ای، سخنرانی‌های پرطنین و شعارهایی تبدیل شده که تنها برای جذب بحران‌ها بدون حل آنها مطرح می‌شوند. سیاستمدارانی که از واقعیت‌های جامعه جدا شده‌اند، در بوروکراسی غرق‌اند یا به دنبال دستاوردهای فوری، لفاظی‌های توخالی ارائه می‌دهند؛ وعده‌هایی که سال‌ها تکرار می‌شوند، در حالی که خدمات رو به زوال‌اند و چرخ‌های توسعه واقعی از حرکت بازمانده‌اند.
این هم‌زمانی منفی میان فرهنگِ خودنمایی و سیاستِ ناکارآمد، حس عمومی ناامیدی و بیگانگی را در جهان عرب تشدید می‌کند. شهروندی که زیر بار مشکلات اقتصادی و اجتماعی است، سخنان برخی روشنفکران را زیاده‌روی روشنفکرانه می‌بیند و وعده‌های سیاستمداران را کلماتی توخالی که نه سیر می‌کند و نه آرامش می‌بخشد. در واقع، مسئولیت اصلی بر دوش نویسنده و روشنفکر است که باید از همدستی در این رکود خودداری کنند، پل‌هایی میان اندیشه و جامعه بسازند و زبانی بیابند که عمق فکری را با بیان ساده ترکیب کند؛ زبانی که وضع موجود را به چالش بکشد، نه اینکه آن را توجیه کند یا به برج عاج پناه ببرد.
وقتی اندیشه از واقعیت و سیاست از منافع مردم جدا می‌شود، نقصی ساختاری در عملکرد کل جامعه رخ می‌دهد. روشنفکر، که زمانی چراغ راه بود، و سیاستمدار، که زمانی رهبر نهادها بود، به صداهایی زنگ‌زده تقلیل می‌یابند؛ صداهایی بلند در لفاظی اما غایب در تأثیرگذاری، در ایجاد آگاهی و در دستیابی به توسعه پایدار.
نویسنده و وبلاگ‌نویس واقعی کسی است که می‌داند نوشتن امانت است و کلمات، اگر تأثیر ملموسی بر آگاهی و رفتار مردم نگذارند، مشروعیت خود را از دست می‌دهند و به سر و صدایی گذرا تبدیل می‌شوند.
با این حال، از بین بردن این رکود ممکن است. تغییر واقعی زمانی آغاز می‌شود که روشنفکران و وبلاگ‌نویسان تصمیم بگیرند حاشیه را ترک کنند و به «مهندسان آگاهی» تبدیل شوند. شکستن این چرخه معیوب مستلزم گذار از «انتقاد از بحران» به «ایجاد جایگزین» است؛ با ساده‌سازی دانش، تبدیل فلسفه‌های پیچیده به ابتکارات انعطاف‌پذیر اجتماعی و ابزارهای توانمندسازی دیجیتال و مبتنی بر دانش که به جوانان و نسل نوظهور در زندگی روزمره‌شان کمک کند. وقتی عمق یک ایده با اراده برای اقدام عملی تلاقی می‌کند، سر و صدای زودگذر محو می‌شود و پایه‌های محکمی ساخته می‌شود؛ پایه‌هایی که سیاست و توسعه را وادار می‌کند با نبض واقعی خیابان همگام شوند.
این بازگشت به اصل اساسی، والاترین کارکرد فرهنگ است: تبدیل شدن به ابزاری برای ساختن و ارتقای آگاهی انسان و نیرویی برای اصلاحات واقعی، نه وسیله‌ای برای بازتولید لفاظی‌های پوچ. اندیشه‌ای که به نیروی محرکه جامعه تبدیل نشود و سیاستی که واقعیت بهتری نسازد، تنها پژواکی است که با ناپدید شدن پلتفرم‌ها یا پراکندگی گردهمایی‌های دیجیتال محو می‌شود.
فرهنگ، در ذات خود، ژست‌های کلامی نیست؛ بلکه مسئولیتی اخلاقی در قبال جامعه است. نویسنده و وبلاگ‌نویس واقعی می‌داند نوشتن امانت است و کلمات، اگر تأثیر ملموسی بر آگاهی و رفتار مردم نگذارند، مشروعیت خود را از دست می‌دهند و به صدایی زودگذر تبدیل می‌شوند. امروز، بیش از هر زمان دیگر، به فرهنگی نیاز داریم که تأثیری ماندگار داشته باشد، نه صرفاً پژواک؛ ذهن‌هایی که تاریکی‌ها را با آگاهی روشن می‌کنند و پایه‌های رنسانس عرب را می‌سازند، نه اینکه تنها درباره ویژگی‌های آن بحث کنند. هر اندیشه یا کنشی که زندگی انسان را لمس نکند و آن را به سمت بهتر شدن تغییر ندهد، صدایی زیباست که در پوچی می‌میرد.
منبع الجزیره

مطالب مرتبط

عبدالرزاق دهنون:مترجم علی سرداری

اما انقلاب‌های مدرن اغلب موتورهای خود را به سمت نوعی جنون مخرب منحرف می‌کنند و امیدها برای تغییر رادیکال با افزایش هزینه‌های تغییر از میان می‌رود. آیا نقل‌قول معروف ضدانقلابی ژاک مالت دو بان حقیقت دارد که می‌گفت: «انقلاب، همچون زحل، فرزندان خود را می‌بلعد»؟
انقلاب‌ها در اصل با هدفی آغاز می‌شوند که در عمل اغلب خلاف آن پیش می‌روند. هانا آرنت می‌گوید: «متأسفانه آزادی در کشورهایی که هرگز انقلابی نداشته‌اند، بهتر حفظ شده است.» از این سخن می‌توان دریافت که انقلاب تنها نقطهٔ عطفی خطرناک است.

محمد جبريل:مترجم علی سرداری

افغانی این را با این جمله بیان می‌کند: «دیگران در میان آنها آگاهانه دانشی را که به دست آورده بودند به کار گرفتند؛ آنها ساختمان‌ها و خانه‌ها را تغییر دادند (اشاره به نوسازی قاهره و استانبول) و شکل غذا، لباس، اثاثیه، ظروف و سایر اقلام را تغییر دادند. آنها برای اجرای این تغییرات با تقلید از بهترین نمونه‌های موجود در پادشاهی‌های خارجی، با یکدیگر رقابت می‌کردند و آنها را مایه افتخار خود می‌دانستند و با غرور به نمایش می‌گذاشتند. با انجام این کار، ثروت خود را در خارج از کشور هدر دادند، صنعتگران قوم خود را کشتند و کسانی را که در تجارت کار می‌کردند نابود کردند زیرا قادر به برآوردن تمام نیازهای این علوم جدید نبودند و دستانشان به کار با آهن عادت نداشت و ثروتشان نیز نمی‌توانست واردات ماشین‌آلات جدید از سرزمین‌های دور را پوشش دهد.»
همچنین بخوانید: محمد اقبال و رویای معتزلی یازده قرن بعد

حامد فتحی روزنامه‌نگار مصر:یمترجم علی سرداری

آرام کیوان محامید، فعال سیاسی، معتقد است که رادیکالیسم سید قطب نتیجهٔ واقعیت سیاسی زمانهٔ او بود: شکست لیبرال‌ها و دموکرات‌ها و صعود اقتدارگرایی مدرن با جمال عبدالناصر. او می‌گوید:
«چون اخوان مخالف نظام اقتدارگرای ناصر بودند، ناچار شدند تصور اقتدارگرایانهٔ بدیل خود را بسازند. جاهلیت نزد قطب، تصویری کاملاً ضد ناصری است؛ حتی ردّ هرگونه مخالفت از درون نظام.»
اما چرا قطب جاهلیت را به کل جهان تعمیم داد و گفت:

مطالب پربازدید

مقاله