شیخ احمد کروبی از اول در بازجویی ها گفت که هدفش تغییر نظام است و آن را قبول ندارد و تا آخرهم روی حرفهایش ایستاد.اعتراف گیری، شکنجه جسمی و روحی شروع شد. با کابل زیر پا و کف دست و پشت کمر می زدند به طوری که به شدت تاول می کرد و قادر به راه رفتن نبودیم.
در شب ١٥ خرداد ١٣٥٤ طلبه های جوان در حیاط مدرسه فیضه جمع شده بودیم که پیرمردی وارسته، شجاع و دلیر وارد مدرسه فیضه گردید. عبای خود را در آورد انداخت روی زمین و در جمع ما نشست این پیرمرد شیخ احمد کروبی، پدر حجت اسلام مهدی کروبی یکی از رهبران محصور جنبش سبز بود. شیخ به نقد نظام پهلوی و تمجید از مبارزان سیاسی آن روز با هر نگرشی که داشتند ولی با رژیم شاه درگیر بودند، پرداخت.
در ادامه ما طلبه ها شروع کردیم به سر دادن شعار ، دراین میان عده بسیاری مدرسه فیضه را ترک کردند. افراد محدودی در آنجا با قی ماندیم ، با تاریک شدن هوا، فضای حاکم هم رادیکال شده بود و شعارها نیز رفته رفته تندتر می شدند ،. هم زمان شهربانی قم نیز وارد عمل شده و جلو درب ورودی مدرسه فیضه مستقر شد و سعی کرد غائله را جمع نماید، ولی این تاکتیک جواب نداد، طلاب دوباره شروع کردند به دادن شعارهای ضد حکومتی واز طریق بلند گو دستی یکی از طلبه ها از افسران می خواست به مجاهدین بپیوندند. عده ای نیز به همین مناسبت سالگرد ١۵ خرداد شعارهایی سر دادند. و اولین شب به همین منوال گذشت.
صبح ١٦ خرداد دوباره ما شروع کردیم به شعار دادن و همراه با پارچههای قرمز که تداعی کننده پرچم امام حسین بود، رفتیم بالای پشت بام مدرسه و از اینجا بود که شعار مرگ بر شاه طنین انداز گردید. رژیم در روزنامه هایش مطرح کرد که کمونیستها در مدرسه فیضه پرچمهای کمونیست را هوا کردند. آن روز تمامی درسهای حوزه تعطیل شد و از سویی مدرسه های دانش آموزان نیز بسته شدند. ولی هم چنان مدرسه فیضیه در محاصره شهر بانی بود، در سطح شهر شایعات می پیچید که آب را به سمت مدرسه بستند، بعداز ظهرآن روز طلبهها از طریق تلفن با شخصیتهایی چون فلسفی، آیت الله شریعتمداری و…. تماس می گرفتند و اوضاع مدرسه را بیان می کردند و وضیعت خطرناک آن روز را گوشزد می نمودند. در ضمن آماده دفاع از خود نیز می گردیدند. ساواک نیز تمامی تاکتیکهای خود را به کار می برد، از جمله فرستادن نفوذی به داخل مدرسه، گرفتن عکس از بالای گل دسته های حضرت معصومه، پخش شایعات و دستگیری افرادی که تحرکات مشکوکی در خارج از مدرسه داشتند.
درهمین هنگام رئیس شهربانی اعلام کرد هر کسی مدرسه را ترک کند کاری با او نخوهیم داشت به همین جهت عده ای مدرسه را ترک کردند و دستگیر هم نشدند. ولی هر چه زمان می گذشت، فشار و تهدیدهای شهر بانی و ساواک بر مدرسه افزوده می شد.
غروب ١٦ خرداد آفتاب داشت آرام آرام غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت جو بشدت رادیکال و خطرناک شده بود تا هنگامی که هوا کاملا تاریک شد. در این هنگام نیروهای مستقر در اطراف مدرسه شروع به پرتاب ترقه های آتش زا به داخل مدرسه و افزودن فشارها و تهدیدها کردند، تمام شب این شیوه را ادامه دادند.
روز ١٧ خرداد حالت شبح حکومت نظامی و سکوت کامل بر شهر قم حاکم شده بود. ما طلبه های مدرسه هم نیز سردرگم شده بودیم و نمی دانستیم چه کار کنیم و وضع موجود به کجا خواهد انجامید؟
تا بعد از ظهر حول حوش ساعت ١٧ بود که یک باره مدرسه فیضه سنگ باران شد، در همین موقع گارد شاهنشاهی از بالای پشت بام مدرسه به طور ضربتی و غافل گیر کننده وارد حیاط مدرسه شدند و با باتوم چوبی سهگوش دو جای بدن را هدف قرار می دادند٬ سر و ساق پا٬ همین دو ضربه کار افراد را تمام می کرد و آنها را از پا در می آورد. رئیس ساواک قم محمدی با همراهی محافظانش وارد حیاط مدرسه فیضیه شد و با کابلی که در دست داشت با تمامی توانش به هر کسی که می رسید میزد.
در عرض کمتر از یک ساعت تمامی ما طلبه ها را که همه زخمی و خون آلود و بی حال شده بودیم در یک جا جمع کردند. ضرب و شتم همچنان ادامه داشت. میزدند و فحشهای رکیک می دادند. بعد از این عملیات و مسلط شدن بر اوضاع از درب دار شفا طلبه ها را با کتک وارد آن اتوبوسها کردند و از مدرسه تا شهربانی همچنان با شدت تمام می زدند و بعضی از ما را وادار به رقصیدن می کردند. سپس ما را وارد شهربانی کردند. به محض ورود به شهربانی شلنگ آب را گرفتند به سمت ما و شروع نمودند با باتوم زدن و بعد از کلی کتک و فحش بردند زیر کولر سرد، با این حالت تمامی ما را پخش کردند داخل سلولها و بازجوییها آغازشد.
نخست کسانی را که شناسایی شده واز آنها عکسی دردست داشتند به شدت با باتوم می زدند و با دادن فحشهای رکیک از آنها بازجویی می کردند.
این زدن و بازجویی و توهین تا صبح ادامه داشت. و در ادامه همان روز پرونده ها را تکمیل وانگشت نگاری عکس برداری کردند. این کار تا ظهر طول کشید.
وقت نهار فرا رسید شهر بانی برای غذای ظهر کباب آماده کرده بود. بعد از صرف نهار همه را با اتوبوس با همراه ژاندارمها روانه زندان اوین کردند. در ضمن همه زخمی وخون آلود بودند و بر اثر ضربات باتوم تمامی اعضای بدنمان ورم کرده بود. در چنین وضعیتی اگراز ما کوچکترین خطایی سر می زد ژاندارمها با قنداق تفنگهایشان شروع می کردند به زدن و فحشهای رکیکی بود که نصیبمان می شد. به همین سبب ما جرأت در خواست هیچی را نداشتیم حتی آب. از طرفی به خاطر گرمی هوا و کبابی که ظهربه ما داده بودند به شدت تشنه شده بودیم ولی توان درخواست آب را هم نداشتیم چون با قنداق تفنگ روبرو می شدیم.
اتوبوسها ساعت ٣ صبح به زندان اوین رسیدند. همه را پیاده کردند و رو به دیوار نشاندند بدنهای ما ورم کرده بود و بشدت تشنه ولی اجازه نمی دادند چیزی درخواست کنیم و یک کلمه صحبت کنیم. صبح ساعت ٦ ما را وارد اتاقها کردند. ما شروع کردیم نوشیدن آب و شستن خونها و لباسها. ناگهان در بند سر و صدا بلند شد کنجکاو بودیم و منتظر. بعد از چند دقیقهای دیدم افراد نظامی دور یک سرگرد را گرفته و وارد اتاق ما شدندٍ. بشدت آنهاعصبی بوده و می شد شدت خشونت را در چهره شان مشاهده کرد. فرمانده شروع به سؤال کرد. یکی ازمیان ما با زبان درازی (البته از نظر آنها) از آنها یک سؤالی کرد. آنها آن فرد را به قدری با مشت بر سرش زدند تا افتاد روی زمین .بعد از رفتن آنها، بازجوها ضربتی درب اتاقها را بستند افراد را از هم جدا نمودند و بازجویی شروع شد. البته اول از کسانی شروع شد که از نظر بازجوها سازمانده بودند.
سوالها این از این قرار بود: چرا در تظاهرات شرکت کردید؟ کی از شما خواست در تظاهرات شرکت کنید؟ عکسهایی را که از طلبهها در هنگام تظاهرات گرفته بودند، نشان دادند و از ما می پرسیدند کدام یک از اینها را می شناسید؟
شیخ احمد کروبی از اول در بازجویها گفت که هدفش تغییر نظام است و آن را قبول ندارد و در تا آخرهم روی حرفهایش ایستاد.اعتراف گیری، شکنجه جسمی و روحی شروع شد. با کابل زیر پا و کف دست و پشت کمر می زدند بطوریکه بشدت تاول می کرد و قادر به راه رفتن نبودیم . بازجوها درعرض ۱۵ روز موقعیت همه را معلوم کردند.
ما را بر ٣ گروه تقسیم نمودند:
گروه یک آزاد شدند.
گروه دوم را فرستادند به سربازی.
گروه سوم را از یک تا ١٥ سال زندان دادند.
من جزء گروه دوم بودم بدون اینکه به ما بگویند ما را بین شهرهای مختلف تقسیم کردند من را فرستادند به چهل دختر شاهرود. البته با همان لباسهای زندان که از اول در تن ما بود یعنی یک پیراهن، زیر شلواری و دمپایی .
حدود ساعت ١١ صبح رسیدیم به پادگان چهل دختر ما ١٠ نفر را یک راست بردند پیش سرگرد او با زبان تهدید گفت اینجا اگر دست به کاری بزنید بدون محاکمه تیر باران خواهید شد.
بعد از این دیدار، ما را پخش کردند بین واحدهای ارتش برای آموزش نظامی.
من از همان روز اول به فکر فرار از سربازی بودم البته با الهام از دکتر شریعتی که در مورد سربداران می گوید آنها سر به دار دادند ولی زیر بار ظلم نرفتند ، من هم ماندن در آنجا را زیر بار ظلم بودن می دانستم . در مدت کوتاهی که در آنجا بودم، نامه ای برای خانواده ام نوشتم و خبر دادم که در چهل دختر هستم . یک روز من را صدا کردند برای ملاقات با پدرم همراه او، پدر یکی از طلبهها نیز آمده بود. به دیدن او رفتم.
بعد از دو ماه پرس و جو یک شب از پادگان زدم بیرون.
برای این که دست گیر نشوم وارد جاده اصلی نشدم به همین خاطر راه را گم کردم و فردا عصر از پشت پادگان درآمدم و در نتیجه بعد از ١٨ ساعت بدون غذا و آب وامکان دستگیری مجدد، به همان نقطه پادگان رسیدم به همین خاطر خود را مخفی نمودم تا شب شد، دو باره راه را به نا کجا آباد ادامه دادم. بعد از چند ساعت راه پیمایی در بیابان و در تاریکی، از دور یک روشنایی دیدم، رفتم طرف او پیش خودم گفتم حتا دستگیر هم شوم بهتر از مرگ است
رفتم آنجا درب را زدم یک فردی آمد درب را باز کرد وارد شدم بعد از گفتگو همانجا خوابیدم تا صبح شد نماز را خواندم او چای و خربزه آماده کرد من از تشنگی و گرسنگی هر چی بود خوردم به او گفتم من طلبه هستم و سرباز فراری در ضمن او گفت اینجا زمین وسیعی مخصوص شکار برای آمریکایی ها است.او گفت امکان دارد همین حال آنها بیایند. ناگهان ماشینی جلوی آلونک ترمز کرد این آقا رفت به آنها گفت این سرباز فراری است . من خودم رفتم جلو گفتم من میروم زن و بچهام را ببینم و برگردم. آنها حرفی نزدند و رفتند من هم از آن آقا تشکر کردم و آنجا را به سمت شاه پسند ترک کردم. غروب بود که به شاه پسند رسیدم از آنجارفتم به سوی مشهد. در آنجا یکی از بچه های قزوین را دیدم. او به من لباس و جا و مختصر پولی داد از طریق او با مرحوم حبیب الله آشوری؛ شیخ حسین پیاده و حسین منتظر که این دو نفر نیز فراری و تحت تعقیب بودند آشنا شدم در ضمن آقای مشکینی را که رژیم تبعید کرده بود به یکی از شهرهای اطراف مشهد، به همراه دامادش مهدی حائری در مشهد دیدم و با بچه های تهرانی نیز در آنجا آشنا شدم. که با آنها به تهران برگشتیم.
در تهران هم با عده ای دیگر آشنا شدم و در آنجا متوجه شدیم، آیت الله طالقانی به طالقان رفتهاست. برای دیدن آقای طالقانی با عده ای از بچه های قزوین به آنجا رفتیم. پیش آن مرد عدالت جو. در آنجا من سرگذشت خودم را گفتم.و در ادامه بحث با آقای طالقانی اتفاقی که در درون سازمان مجاهدین پیش آمده بود مطرح شد او منتظر دستگیری بود چون می دانست لو رفته است. دوستان از او دعوت کردند به قزوین بیاید او گفت زیر نظراست و این دعوت ما را قبول نکرد. ما از آنجا روانه قزوین شدیم و من از آنجا به الوند رفتم برای دیدن خانواده ام و بعد از چند روز دوباره به قزوین برگشتم. در آنجا بود که تصمیم گرفتم فعالیت سیاسی، فرهنگی کنم.
در همین راستا کار فرهنگی سیاسی را آغاز کردم. و در ادامه فعالیت هایم به همراه برخی دیگر از دوستان٬ پایه های گروه پیشتازان را که تعلق خاطری به دکتر شریعتی داشت ریختیم .