شاید ترامپ و نتانیاهو پس از عبور از تنگنای بحران، به این اشتباه پی برده باشند که شکست نظامی ایران به معنای پیروزی سیاسی آنها نیست؛ زیرا جنگ اساساً یکی از ابزارهای کنش سیاسی است و موفقیت در آن با دستاوردهای سیاسی سنجیده میشود، نه با حجم تخریب نظامی. ترامپ چقدر از خرد و زیرکی دور بود وقتی پیش از جنگ تهدید کرد که هدفش «محو تمدن ایرانی» است. آنچه مسلم است اینکه ذهن سیاسی ایران ــ نه صرفاً میراث فرهنگی آن ــ از زیر آوار بمباران شدید و خشونت سازمانیافته بیرون آمده است. این ذهن از سال ۱۹۷۹ در محیطی ایدئولوژیک و بسته باقی مانده و نظامی نابردبار پدید آورده که در برابر مطالبات داخلی با احتیاط، کمین، خصومت و درگیری واکنش نشان میدهد. این نظام، هرچند در ظاهر نهادمحور است، اما در عمل بر سلسلهمراتبی فردمحور استوار است. قطب مرکزی، مردی با اقتدار مطلق است که امور کشور را مطابق آنچه خود میبیند اداره میکند، نه آنچه مردم میخواهند. این معضلی است که حتی برای رهبران درون رژیم، مانند هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی نیز درک آن دشوار شده است.
با توجه به عدم درک این ساختار از سوی ترامپ، شرطبندیهای او درباره آیندهٔ رژیم و روابط دوجانبه همچنان اشتباه است. او متوجه نشده که حذف رأس هرم به معنای مرگ کل ساختار نیست؛ بلکه انحلال طبقهٔ بالای هرم، اوضاع را پیچیدهتر کرده است، زیرا دیگر هیچ اطمینانی درباره کسانی که کلید نهادهای حکومتی را در دست دارند وجود ندارد. ترامپ همچنین میزان تسلط مطلق رهبر یا اقتدار سپاه را بیش از حد برآورد کرده است. آنچه مسلم است اینکه سیاستها ثابت میمانند (اگر نگوییم سخت و انعطافناپذیر) و حاشیهٔ تغییر بسیار محدود است. این ماهیت نظام در تمام دورههای ریاستجمهوری جمهوری اسلامی بوده است. طنز ماجرا اینجاست که برخلاف ثبات جهتگیریهای رژیم، موقعیت ترامپ در داخل آمریکا و در میان ائتلافهایش رو به فرسایش است.
یکی از محاسبات اشتباه ترامپ این است که پروندهٔ هستهای را گرمترین محور درگیری تهران با جهان میداند، در حالی که این پرونده تنها یکی از دو رکن سیاست خارجی ایران است؛ رکن دیگر، شبکهٔ تسلیحاتی و نفوذ نظامی در سراسر منطقهٔ عربی است. ویژگی پروندهٔ هستهای ــ علاوه بر حاشیهٔ بسیار محدود تصمیمگیری در هرم بستهٔ قدرت ــ این است که جامعهٔ بینالمللی و ایران را بیش از هر موضوع دیگری فرسوده کرده است. این کشور سالها درگیر مذاکرات طولانی، چندمرحلهای و پرنوسان با اروپا، آمریکا و آژانس بینالمللی انرژی اتمی بوده است. ایران همواره متعهد به حفظ مذاکرات بوده، اما در عین حال مصمم بوده که در پروژهٔ هستهای خود امتیاز ندهد. بنابراین، حتی اگر مذاکرات دوباره آغاز شود، هیچ پیروزی سیاسی برای ترامپ در آن متصور نیست.
رئیسجمهور آمریکا سیستم تصمیمگیری در تهران را درک نکرده است. با وجود نهادهای متعدد، تعیین نهاد یا فرد مسئول برای حل مسائل کلان تقریباً ناممکن است. دفتر رهبری، ریاستجمهوری، سپاه پاسداران، مجلس، شورای امنیت ملی و دستگاههای اطلاعاتی، همگی در تصمیمگیری نقش دارند. این ساختار ممکن است ظاهری نهادمحور داشته باشد، اما در واقعیت، تسلط شخصی بر ساختار نهادی غلبه دارد. چند تن از رهبران درون رژیم با این واقعیت درگیر شدند. ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور جمهوری اسلامی، اولین قربانی این ساختار بود؛ زیرا رؤیای او از یک انقلاب دموکراتیک با دیکتاتوری رهبری در تضاد بود. او پس از ۱۵ ماه مجبور به فرار به فرانسه شد؛ سرنوشتی بهتر از جانشینش محمدعلی رجایی که تنها ۲۸ روز پس از آغاز کار، در انفجار دفتر نخستوزیری کشته شد.
حتی جایگاه هاشمی رفسنجانی ــ روحانی، بازاری، رئیس سابق مجلس و رئیس مجمع تشخیص ــ نیز او را از درگیری با مراکز قدرت مصون نگذاشت. تلاشهای او برای دولتیکردن انقلاب در داخل و خارج به سودش تمام نشد. پس از دو دوره ریاستجمهوری، حق نامزدی مجدد از او سلب شد، زیرا نظام احساس کرد او بیش از حد مستقل شده است. محمد خاتمی نیز در همان فضای بسته مجبور شد به جای عمل، به گفتار بسنده کند. همین فضا بود که ابراهیم رئیسی، هشتمین رئیسجمهور، در یک سانحهٔ هوایی مشکوک جان باخت. یکی از سناریوهای مطرح دربارهٔ این حادثه، حذف او بهعنوان جانشین بالقوهٔ رهبر است.
برای سد کردن مسیر رفسنجانی، احمدینژاد را وارد صحنه کردند؛ او فرزند سپاه پاسداران بود و در آن آموزش دیده و جنگیده بود. سپس در مدیریت و برنامهریزی رشد کرد و به حلقهٔ نزدیک قدرت راه یافت. او واکنشی به مسیر اصلاحطلبانهٔ رفسنجانی و دیپلماسی نرم خاتمی بود. احمدینژاد در خارج نیز بهویژه در موضوع هستهای تنش را تشدید کرد و از سرگیری غنیسازی را اعلام نمود؛ اقدامی که برای اروپا و آمریکا شوکهکننده بود. او با تقویت افراطگرایی، حسن روحانی میانهرو را جایگزین علی لاریجانیِ تندرو در تیم مذاکرهکننده کرد. از اینجا اثر انگشت خامنهای بر همهٔ سیاستها آشکار شد. بنابراین، یکی از محاسبات اشتباه ترامپ، تصور او دربارهٔ بازگرداندن احمدینژاد بهعنوان رئیسجمهور موقت بود؛ زیرا گمان میکرد او ذهن مناسبی برای اجرای دیدگاههای سختگیرانهٔ ترامپ و نتانیاهو دارد.
پس از فروپاشی طبقهٔ بالای مدیریت، تعیین توازن قوا میان محافظهکاران و اصلاحطلبان دشوار شده است. اما مسلم است که هرجومرج کنونی فرصتهایی برای رقابت میان کسانی ایجاد کرده که جاهطلبیهای فردی دارند. اختلافنظر دربارهٔ توانایی جانشین احتمالی رهبر برای پر کردن جای او، همهٔ نهادهای حکومتی را تحت تأثیر قرار داده است. این هرجومرج محیطی مناسب برای رقابت میان کسانی است که جاهطلبیهای پنهان یا آشکار دارند. همچنین تندروهایی هستند که به احیای نظم گذشته چسبیدهاند. این فضا امکان تلاقی میان منافع فردی و منافع ملی را فراهم میکند. این نقاط آغاز متفاوت ــ چه آشکار و چه پنهان ــ موضع مذاکره را مبهمتر کرده و جنگ را طولانیتر میکند. همهٔ آنها میترسند که این تضادها پس از پایان جنگ منفجر شود؛ امری که به نظر اجتنابناپذیر است. در مقابل، کسانی نیز چشمبهراه ایران جدید هستند. شاید همین بلاتکلیفی در توازن قوا، یکی از عوامل تأخیر در دستیابی به توافق پایان جنگ باشد.
منبع العربی الجدید
عبدالواحد كنعان: مترجم علی سرداری
با این حال، النّهوم با حملات شدید نهادهای مذهبی و سیاسی روبهرو شد؛ نهادهایی که اندیشههای او را تهدیدی برای قدرت و موجودیت خود میدیدند. او بارها با طرد اجتماعی و رسانهای مواجه شد و نوشتههایش در محافل دانشگاهی و روزنامهنگاری وابسته به رژیمها به حاشیه رانده شد. با وجود این، توانست نفوذ خود را از طریق انتشار مستقل و نوشتههای انتقادی ماندگار حفظ کند.
- 1405/03/19