در میان سال¬های متمادی گذشته که به صورت متمادی از داعیان آزادی به شریعتی حمله شده است بسیار کم فرصت شده است تفکر شریعتی مورد بازخوانی قرار بگیرد..هرچند اخیرا حرکت-هایی به این سمت انجام شده است، با این حال آنچه خروجی تفکرات شریعتی است را می¬توان به صورت مختصر متمرکز بر آزادی نامید، به نوعی می¬توان شریعتی را پیشگام تفکر مبتنی بر آزادی حداقل در فضای به شدت مارکسیستی دانشگاهی در دهه-های بیست شمسی به بعد نامید..البته می¬توان در مورد نوع آزادیش می¬توان سخن گفت اما به طور قطع تمرکز شریعتی بسیار بیشتر از مفهوم برابری بر آزادی بوده است.
از لحاظ سیاسی فکری قطعا شریعتی چپ بود اما وی را نه یک مارکسیست، بلکه می¬توان وی را یک سوسیالیست لیبرتارین یا پیشتر از آن یک سوسیال دموکرات خواند!البته طبیعتا همه این¬ها در یک بسته¬بندی تحت عنوان همه چپ¬ها شبیه هم هستند و همه آن¬ها مارکسیست هستند فرو می رود! قطعا شریعتی سوسیالیست بود( از نهضت خداپرستان سوسیالیست) در این شکی نیست اما بحث در مورد نوع سوسیالیسم وی می¬تواند محل نزاع باشد ..شریعتی برعکس تمام جامعه زمان خود کاملا مشکل را قدرت می¬دانست نه خود دولت.عموما عنوان این که همه چپ¬ها شبیه هم هستند بحث چپ و راست را مطرح می¬کند در حالی که در نگاه یک ضددولت چپ و راست امکان دارد عین هم باشند. در مورد شریعتی یا هر کسی نظریاتش را البته باید محیط را سنجید شریعتی در زمان حال نبود شریعتی در زمانی بود که مارکسیسم در دانشگاه¬ها در اوج بود و این در زمانی بود که خود شریعتی دانشجو بود!! نه هنوز استاد! پدر وی محمد تقی شریعتی، مشهورترین روحانی بود که در ایران علیه نفوذ مارکسیسم مبارزه کرد و به صورتی از سایر روحانیون زمان خود بسیار مدرن¬تر محسوب می¬شد.شریعتی در این زمینه امتداد پدر خود بود و به نهضت خداپرستان سوسیالیست پیوست!به زبان ساده شریعتی در زمان خودش چپ¬تر از عموم جامعه دانشگاهی نبود!!
در فضای دانشگاهی اواخر دهه بیست به بعد مارکسیسم پایه اصلی محیط دانشگاهی بود! در آن زمان تقریبا همه دولت¬گرا بودند! شریعتی چندان سر سازشی با دولت نداشت و قطعا از لیبرال¬های امروزی همین الان ما کمتر پذیرای دولت بود..اگرچه شریعتی بر گروهی از دانشجویان آن زمان تاثیر گذاشت اما حقیقت عمده آن¬ها به شدت دولت¬گرا بودند…در نظر شریعتی شیخ و شاه فقط اسم¬های متنوعی بودند که بر یک ساختار قرار می-گرفت! در مورد کافی است شما بدانید که دکتر غنی¬نژاد خود در جوانی گرایشات چپ و مارکسیستی داشتند! یا جواد طباطبایی دوست و از همراهان آلتوسر، ژیل دلوز و مارکسیست¬های بسیار مشهور پست مدرن بود و کتاب لنین و فلسفه آلتوسر را ترجمه کرد( در سال 1358) و این تغییرات فکری تنها مربوط به بعد از انقلاب است! به طور قطع در آن زمان هر دو این بزرگواران چپ¬تر از خود شریعتی بودند!
با این حال با تمرکز بر بنیان¬های فکری شریعتی می¬توان اساسی ترین مفهومی که در تمامی محوریت¬های متونش در مورد «آزادی» وجود داشت را به آسانی حدس زد: آزادی وی خیلی فراگیر است و تقریبا هدفش آزادی انسان و آزادی اگزیستانسیالیستی از تمام بندهاست و این بندها را زر، زور و تزویر تفسیر می¬کند وی کاملا از تفاوت نظرهای لیبرال¬ها و دموکرات¬ها و مارکسیست¬ها و غیره آگاه است …شریعتی تنها مهم¬ترین متفکری است که در تاریخ ایران در آن دوره قدرت را مورد حمله و انتقاد قرار داد در فضایی که اصلا چنین چیزی قابل فهم نبود: «
حالا چرا روي اين سه بعد تکيه ميکنيم؟ اينها ارزشهاي گوناگون دارد، در حاليکه مارکسيسم به يک بعد آن تکيه ميکند، و ليبراليستها و دموکراتها، آزاديخواهها، انقلاب مشروطه و انقلاب کبير فرانسه به يک بعد ديگر تکيه کردند. آنها خيال ميکردند که اگر زور را از بين ببرند( در مشروطه و در انقلاب کبير فرانسه)، ملک را از بين ببرند و تيغ را از دست او بگيرند، ديگر راحتند، در صورتيکه طلا باز دو مرتبه تيغ ميتراشد، تزوير تيغ ميتراشد و فوراً جايش را پر ميکند. و اين مارکسيستها خيال ميکنند که اگر زر را بگيرند، ديگر زور و تزوير وجود ندارد، در صورتيکه زر را از مردم گرفتهاند، ولي خودشان هم تيغ دارند، هم طلا دارند و هم تسبيح دستشان است!
کميسيون جهتيابي ايدئولوژيک دارد بخشنامه ميکند ـ حتي به استادها ـ که اينجور عقيده داشته باشيد، همه بايد همينجور نقاشي کنند، همين جور چيز بنويسند، همينجور شعر بگويند، همين جور فيلم بسازند، همينجور فکر کنند و همينجور عقيده داشته باشند. معلوم ميشود که او هم تسبيح را گرفته و هم بلعم با عورا شده براي اينکه يک بعد را خلع سلاح کردن و دو بعد ديگر را گذاشتن، (باعث ميشود) دو بعد ديگر يک بعد خلع سلاح شده را بسازد و بازسازي کند. پس مثلث را بايد در سه بعدش شکست. گذشته از اين، اين سه بعد نشان ميدهد که در هر نظامي يکي از اين ابعاد زيربنا است؛ هميشه که پول زيربنا نيست، گاهي هست که زور زيربنا است. ما، در تاريخ خودمان ديدهايم که زورمنداني گدا و لات ريختهاند و آمدهاند سلسلههاي سلطنتي درست کردهاند و بعد تمام املاک و تمام ثروتها را از مردم گرفتهاند و خودشان فئودال شدهاند. در اينجا مبنا چه بوده است؟ مبنا زور بوده که بعد زر را بدنبالش آورده.»
شریعتی لیبرال¬ها و دموکرات¬ها را هم به نحوی رهروان راه آزادی می¬داند که به خطا رفته¬اند یعنی هر کدام از این¬ها یک بخش مسیر را گرفته¬اند که درست است اما کامل نیست ..در اینجا شریعتی به مارکسیست¬ها و کمیسیون هایشان می¬تازد و آن را مانع آزادی می¬داند و بعد در نظریه¬اش عنوان می¬کند که مشکل سه جزء است …البته نظریه شریعتی مندرآوردی نیست در حقیقت این در ادامه همان اگزیستانسیالیسم است که به دنبال آزادی نهایی انسانی است که فراتر از آزادی عادی و آزادی از هر قید و بند بیرونی است که بر انسان وارد شود.شریعتی عنوان می¬کند که حتی با از بین بردن زر و زور همچنان هنوز هم مشکل حل نمی-شود چرا که تزویر وجود دارد.
« طبيعي است که آن سه بعد را هم در شرق و هم در غرب ميبينيم: بعدي که انسان را از لحاظ فکري نابود و منحرف ميکند و به جمود و قهقرا ميکشاند، بعدي که از لحاظ استثمار و بهرهکشي و بوسيله قدرت و پول و مالکيت انسان را به بردگي اقتصادي ميکشاند و بعدي که از لحاظ زور و قدرت سياسي سرها را به بند بندگي سياسي خودش ميکشاند.. »
شریعتی آزادی را این¬طور توصیف می¬کند:
« مبارزه در برابر زور اسمش آزاد شدن انسان است: آزادي سياسي؛ يعني قدرت حکومت و قدرت حاکميت آزادي مرا براي انتخاب فکريم، انتخاب زندگيم، ابتکارم و تجلي وجوديم بند نکند، در بند نکشد، زندان نکند، محروم نکند و محکومم نداشته باشد. مبارزه انسان در برابر حکومت زور و حاکميت تيغ ـ بعد فرعوني ـ اسمش ليبراليسم، دموکراسي و آزادي است؛ يعني در برابر قدرت حاکميت، قدرت مردم را جانشين بکنيم يا براي تعديلش به مردم تکيه بکنيم و يا مردم را بهصورت نيرويي در بياوريم که منشاء حکومت خودش باشد و خودش بتواند بر خودش حکومت کند و حکومت خود بر خود هيچوقت اسمش زور نيست.»
وی حکومت و قدرت را از هم جدا می¬کند و منشا اصلی را قدرت می¬داند و چاره آن را آزادی سیاسی می¬داند و عنوان می¬کند که اسم این ليبراليسم، دموکراسي و آزادي است؛ يعني در برابر قدرت حاکميت، قدرت مردم را جانشين کرد!این در حالی است که وی قبلا مارکسیست¬ها را به دلیل نبود آزادی سیاسی و کمیسیون جهت یابی ایدئولوژیک و اجبار تفکرها محکوم کرده بود!
و جالب است که جهت¬یابی ایدئولوژیک را محکوم می¬کند البته شریعتی ایدئولوژی را به دو صورت دولتی و غیر دولتی می¬بیند فلذا ایدئولوژی داخل داخل دولت را محکوم می¬کند وگرنه ایدئولوژی خارج از دولت را حتی مفید هم امکان دارد بداند، به نظر می¬رسد شریعتی تفکیکی از ضدیت کامل با ایدئولوژی و یا حمایت کامل از ایدئولوژی دارد.همین سخنان البته در آن زمان طبیعتا به هیچ وجه به جو زمانه هماهنگ نبود!شریعتی ایدئولوژی دولتی را رد می¬کند و بر ایدئولوژی انسانی و خداپرستانه تکیه می¬کند منظور شریعتی در حقیقت چیزی است که به آگاهی و رهایی انسان بینجامد.
این که شریعتی با نظریه ارزش برابر با کار موافقت می¬کند در حقیقت امتداد همان نظریه در مورد آزادی است نه برابری، در حقیقت وی بیشتر عدم وجود برابری را نوعی عدم آزادی تلقی می¬ کند:ـ« بعد دوم بعدی است که مالکيت و سرمايه بر کار انسان حاکم است: عدهاي بخاطر داشتن ميخورند بدون اينکه کار کنند و عده اي بخاطر اينکه ندارند کار ميکنند و نميخورند. اين رابطه، رابطه ضد انساني است که حاکميت پول ايجاد کرده، و يک عده را دارنده و يک عده را مزدور کرده، فلسفه مزدوري فلسفه پيچارگي و خود فروشي انسان است، (زيرا) کار جوهر معنوي وجود آدمي است و آنرا روز بروز با پول فروختن و مزدش را شب گرفتن و رفتن دو سير گوشت گرفتن، اين، سقوط انسان است بدرجه يک حيواني که روزمره زندگي ميکند. اين رابطهـ بردگي اقتصادي ـ را کي ايجاد کرده است؟ حکومت پول و سرمايه بر نيروي کار انساني.»
آوردن این نظریه در شریعتی ریشه سوسیالیستی دارد! با این حال آوردن آن به ایران ربطی به شریعتی ندارد..این نظریه ابتدا توسط حزب اجتماعیون عامیون (سوسیال دموکرات¬ها) دقیقا در پس از مشروطه وارد ایران شد!!و در کل دهه¬ها پیش از شریعتی در دوره پهلوی هم با قدرت وجود داشت و تمام فضای دانشگاهی مبتنی بر همین بود، تنها شریعتی آن را بیشتر بر مبنای آزادی از عدم توانایی و به مزدور گرفته شدن و بردگی توصیف می-کرد.شریعتی در حقیقت بر فعالیت و ناتوانی یا توانایی انسان اشاره می¬کند و نه فقر کالایی ( مشابه این نظریات را در آمارتیا سن اقتصاددان هندی می¬توانید بیابید). در حقیقت فقر به این دلیل بد است که جلوه دیگری از عدم آزادی است.
شریعتی انتقادهای کاملا مشابهی را به سیستم¬های کمونیستی وارد می¬کند و فقط یکی را بردگی سیاسی می¬داند و دیگری را بردگی اقتصادی( …در همین زمان حال هم همچنان لیبرال¬های ما از اساس در مورد آزادی محدودتر از شریعتی هستند و همچنان رفرمیست¬های سیستم هستند. برخی¬ها با نظریات شریعتی برخورد اقتصادی دارند در حالی که اساسا قالب فکری شریعتی در مورد بیان مفاهیمش چندان اقتصادی نیست!
با این حال شریعتی در مورد پدیده انقلاب، انقلاب را به ماهویت موفق نمی¬داند این در دیدگاه او در مورد انقلاب شوروی و انقلاب فرانسه کاملا مشهود است، در حقیقت شریعتی تمام نظریاتش حول ایده زر، زور، تزویر است در نظر شریعتی انقلاب فرانسه شکست خورده بود و انقلاب شوروی هم شکست خورده بود، چرا که هر کدام از این ها فقط یکی از این سه مورد را هدف قرار داده بود.
شریعتی مخالفتش را با انقلاب¬های آنی پیش از آگاهی را هم به صورت بسیار روشنی در راه چهارم اصلاح انقلابی عنوان کرده است در حالی که در آن زمان انقلاب یک امری بود که بسیار لازم شمرده می¬شد وی با اصلاح¬طلبی و رفرم هم مخالفت می¬کند. او انقلاب را یک امر ذهنی می¬داند: « انقلابی شدن بیش از هرچیز مستلزم یک انقلاب ذهنی، یک انقلاب در بینش و یک انقلاب در شیوۀ تفکر ما است. انقلابی توأم با این آگاهی، که ثمرۀ تجربۀ بزرگ تاریخ انسان است، این آگاهی که خداپرستی را آخوندیسم به ابتذال کشاند و سوسیالیسم را مارکسیسم به اکونومیسم جبری کور مادی بدل کرد و آزادی را سرمایهداری نقابی برای نفاق و فریب کرد»
« بعد سوم: تمام تلاش انسانهاي روشن و آگاه براي اين است که از جهل، جاهليت، تاريکي، فريب، بيسوادي، انحطاط و خرافهپرستي بيرون بيايند، (در حاليکه) همه (تلاش) قدرتهاي ضد انساني براي اينست که انسان را بنام دين، بنام هنر، بنام فلسفه، بنام فرهنگ، بنام تبليغات و بنام رسانههاي گروهي از آزاد انديشيدن که هدفش رسيدن به روشنايي، رسيدن به حقيقت و رسيدن به آگاهي است، باز بدارد و انسان را بوسيله فکر و دين، در اشکال گوناگون، به انحطاط و جمود، شخصيتپرستي، ملاپرستي، بتپرستي، فتيشپرستي و مجسمهپرستي و …(بکشاند):اتعبدون ما تنحتون ـ او مي سازد و ما ميپرستيم!
بنابراين تلاش انسان براي رسيدن به نور و رسيدن به آگاهي، تلاش اساسي انسان و بعد اساسي وجود انسان است، اينهمه مبارزه براي علم، مبارزه براي آگاهي، مبارزه در راه حقيقتپرستي، مبارزه براي نابود کردن ارتجاع، نابود کردن جاهليت، نابود کردن جهل، نابود کردن پاسداران جهل و خرافه و دروغ، همه تلاش انسان براي رفتن از ظلمت بسوي نور ـ بقول قرآن ـ است. اين چقدر تعبير قشنگي است: يکي از رسالتهاي پيغمبر خارج کردن انسان و مردم است از ظلمات و بردنشان بطرف نور، اين مسأله نجات از زير مهميز استحمار است، نجات از زير سلطه تزوير و تسبيح است. فرق ميکند، ديروز ملا بود، امروز ايدئولوگ است، نويسنده است، هنرمند است، هنرپيشه است و فيلم است ـ اسمهايش فرق ميکند.»
شریعتی به شدت در اینجا موضع ضد هر نوع بتی را اعلام می-کند در اینجا هدف در حقیقت آزادی است اما از هر نوع استبداد و مانعی برای رسیدن به آزادی …رکن سوم که آگاهی است در نظر شریعتی : « انسان را بنام دين، بنام هنر، بنام فلسفه، بنام فرهنگ، بنام تبليغات و بنام رسانههاي گروهي از آزاد انديشيدن که هدفش رسيدن به روشنايي، رسيدن به حقيقت و رسيدن به آگاهي است، باز بدارد و انسان را بوسيله فکر و دين، در اشکال گوناگون، به انحطاط و جمود، شخصيتپرستي، ملاپرستي، بتپرستي، فتيشپرستي و مجسمهپرستي و …(بکشاند):اتعبدون ما تنحتون ـ او مي سازد و ما ميپرستيم!»
و به همین علت است که شریعتی خیلی وسیع¬تر از این چارچوب¬ها عنوان می¬کند:« ديروز ملا بود، امروز ايدئولوگ است، نويسنده است، هنرمند است، هنرپيشه است و فيلم است ـ اسمهايش فرق ميکند.»
منظور شریعتی در حقیقت فقط دین و ملا نیست بلکه هر نوع بت¬سازی است..چنان که شریعتی هر کدام از این¬ها را هم می¬تواند رهایی بخش ببیند در حقیقت شریعتی بیشتر متمرکز بر هدف به آزادی است اگر چیزی در خدمت استحمار است پس منفی است و اگر در مسیر آزاداندیشی است پس مثبت است!وی در اینجا باز هم تاکید می¬کند آگاهی در خدمت آزاداندیشی است..شریعتی در بین هیچکدام از این¬ها فرقی نمی¬گذارد، چرا که هر کدام از این¬ها امکان دارد مانع از آگاهی بشوند و آزاد اندیشیدن را منع کنند، در نظر شریعتی نهایت آزاداندیشی به خداپرستی منجر می¬شد چرا که شما هیچ کسی را غیر از خدا نمی¬پرستیدید..
اساسا آزادی و رهایی که شریعتی تعریف می¬کند بسیار فراتر از آزادی عادی است و منظور وی آزادی در تمام شئون و حتی جزئیات است…نظریه زر،زور،تزویر را به نحو بارزی می¬توان نظریه آزادی اسم گذاشت،چرا که تمام تفاسیر شریعتی مبتنی بر آزادی است ،سه بخشی که شریعتی در این مورد توضیح می¬دهد در حقیقت آزادی سیاسی،آزادی اقتصادی و آزادی اگزیستانسیالیستی اما با تفسیر بسیار گسترده¬تر است.(شریعتی عینا در همین جا توضیح می¬دهد که این عنوان سه گانه فقط به دلیل آشنایی مخاطبان است) خود شریعتی در مورد این که چرا چنین اسمی بر روی آن گذاشته است به لزوم ترویجش در جامعه اشاره می¬کند.
شریعتی عنوان می¬کند که ایمان با آزادی در تناقض نیست اما آزادی اولویت دارد آن را به صورت یک پنج گانه تعریف می¬کند که اول نان را در اولویت قرار می¬دهد و بعد آزادی! و بعد توضیح می¬دهد اگر اول ایمان را پیش از آزادی قرار بدهیم چه اتفاقی می¬افتد:
« اول نان بگوئیم، بعد ایمان را پیش از آزادی. اگر آزادی نباشد، ایمان هم چیز دروغینی است بنفع قدرتهای ضد آزادی. و اگر ایمان پیش از فرهنگ باشد، ایمان یک عده بیفرهنگ چه خواهد بود!؟»
اگرچه شریعتی تلاش می¬کند همه این نظریاتش را در قالب¬های مورد قبولی در فضای به شدت تند آن زمان که بین مذهبی¬ها و مارکسیست¬ها و گفتمان پان آریانیستی حکومت پهلوی تقسیم¬بندی شده بود قرار بدهد که محکوم نشود و بیشترین نفوذ را داشته باشد.اما مابقی آثار شریعتی در حقیقت متمرکز بر روح همین نظریه اصلی او است که تمام بنیادها را براساس آزادی قرار داده است..به همین دلیل مهم¬ترین دغدغه شریعتی را آزادی عنوان کرد. این که تا چه حد این آزادی مورد قبول و پذیرش لیبرالیسم امروزه است سخنی است و این که ما بدانیم چه چیزی هدف شریعتی بود متفاوت است ..خش بزرگی از آزاد گذاشتن شریعتی در دوره شاه و همچنین نشر کتاب¬هایش به دلیل ایجاد رقیب برای نسخه چپ مارکیسستی بود که در دانشگاه¬ها مسلط بود و به عنوان یک نسخه بدیل عمل می¬کرد .. اگر شما شریعتی را کمی مطالعه کنید متوجه می¬شوید عمده تفکرات شریعتی به شدت تحت تاثیر اگزیستانسیالیسم است! و شریعتی از آن برای نقد مارکسیسم دولتی استفاده می¬کند.با توجه به این که عمده کسانی که به دکتر شریعتی نقد وارد می¬کنند هیچ نوع آشنایی به اگزیستانسیالیسم ندارند بنابراین توضیح آن در اینجا حقیقتا بی¬ثمر است.
شریعتی به شدت قالب¬گریز است این قالب¬گریز از دولت¬گریزی تا سرمایه¬داری جهانی امپریالیستی و سیستم کلیسایی همه موارد را شامل می¬شود.تحلیل¬های مارکسیستی برای شریعتی بیشتر ابزار فهم و جدال است و هیچ ربط خاصی به جدال درون جنگ سرد ندارد.. شریعتی از این ابزارها برای تحلیل و نقد امپریالیسم استفاده می¬کند و از اگزیستانسیالیسم و مفاهیم دینی برای نقد مارکسیسم! این اساتیدی که امروزه بعد از پنجاه سال مدعی لیبرالیسم هستند در آن زمان اساسا هیچ نوع کتابی در این زمینه موجود نبود خودشان رفرمیست لیبرال هستند، همچنان در بستر محدودتری از آزادی به سر می ¬برند!
یکی از خطاهای بسیار عمیقی که امروزه اساتید آزادیخواه! انجام می¬دهند خلط دو مبحث بازار آزاد و نظام سرمایه¬داری است ..شریعتی هیچ وقت با قیمت¬گذاری دستوری یا هر چیز دستوری از سوی دولت موافق نبود!! چرا که اساسا هر چیز دستوری را با اراده و خواست و آزادی انسانی متناقض می¬دید با این حال وی با بودن مالکیت خصوصی ابزار تولید در دستان قشر محدودی سرمایه¬دار مخالف بود! معمولا این دو تا اشتباه گرفته می-شوند، شریعتی با مالکیت شخصیِ وسایل مصرفی (خانه، ماشین و…) مخالف نبود، بلکه با انحصارِ ابزار تولید در دست یک طبقه مخالف بود. او به دنبال جامعهای بود که در آن، ابزار تولید در خدمت عموم و تحت نظارتِ «انسانِ متعهد» باشد، نه در انحصارِ یک گروه خاص.این که اساسا چقدر درک شریعتی از مسائل اقتصادی درست بود با این که هدف وی چه بود متفاوت است! همچنین نظریات شریعتی در این زمینه در طی زمان امکان دارد تفاوت کرده باشد چون شریعتی دائما در حال اصلاح بود.
برعکس تصور شریعتی رقابت را مساله اصلی نمی¬داند چرا که رقابت حقیقی به معنای رسیدن به سوسیالیسم است و علت این هم در ذهنیت شریعتی این است که گسترش شدید تولید، افت قیمت، فزونی یافتن شدید عرضه بر تقاضا نتیجه آن رکود در سرمایه داری است، در نظر شریعتی سرمایه¬داری به آن طوری که قرار بود باشد یعنی رقابت آزاد و تولید انبوه غیر انحصاری را دارای مشکل نمی¬دید چرا که این خود به خود به سوسیالیسم یا برابری و انحطاط حاکمیت پول می¬انجامید…بنابراین رقابت آزاد و جلوگیری از تولید غیر انحصاری در نهایت به سوسیالیسم حقیقی منتهی می¬شد.
با این حال سرمایه¬داری امروز باهوش شده بود و با ایجاد تراست¬ها و انحصارها و همچنین از بین بردن مازاد تولید جلو این امر را می¬گرفت و در واقع مانند آنچه می¬بایست انجام می¬شد و سرمایه¬داری حقیقی بود عمل نمی¬کرد..در نظر شریعتی روش-های کلاسیک پاسخ نمی¬داد چرا که سرمایه¬داری امروزه باهوش شده بود بنابراین پاسخ در آگاهی بود که هر لحظه به آن مطابق با محیط جواب می¬داد.همچنین در نظر شریعتی ایجاد محرومیت، خروجی نابرابری و تضاد طبقاتی بود، اما امری که مهم بود احساس محرومیت بود که ایجاد آگاهی می¬کرد! سرمایه¬داری سعی می¬کرد با از بین بردن حس محرومیت از طریق مصرف های کاذب آن را از بین ببرد!
شریعتی خیال می¬کرد که گسترش سرمایه در دستان گروهی محدود چه در قالب دولتی چه در قالب خصوصی هیچ تفاوتی با هم ندارد چرا که اساسا تجمع قدرت و سرمایه را موجب محدود کردن آزادی انسانی می¬دید…این ربط خاصی به نوع گروهش نداشت .. این بیشتر ناشی از عام گرفتن مفهوم طبقه در ادبیات شریعتی است در ادبیات شریعتی هر گروهی که بر گروهی دیگر حاکم شد و یک رابطه انحصاری بالا به پایین ایجاد کند و آزادی طرف مقابل را محدود کرد و او را ضعف کند ، هیچ فرقی نمی-کند خواه این دولت سوسیالیستی باشد یا یک جمعیت سرمایه¬دار باشد یا یک طبقه روحانی باشد و یا هر گروه دیگری!
شریعتی به شدت با سوسیالیسم دولتی مخالف بود!! این در آخرین نامه شریعتی به پدرش در 26 اردیبهشت 1356 قبل از خروج از ایران موجود است.
« پدر، استاد و مرادم! به روشنی محسوس است که اسلام دارد تولدی دوباره مییابد. عوامل این بعثت اسلامی وجدانها که عمق و دامنه بسیاری گرفته است متعدد است و اینجا جای طرح و تفسیرش نیست، اما، فکر میکنم موثرترین عامل، به بنبست رسیدن روشنفکران این عصر است و شکست علم و ناتوانی ایدئولوژیها و به ویژه، آشکار شدن نارساییها و کژیهای سوسیالیسم و مارکسیستی و سوسیال دموکراسی غربی است که امیدهای بزرگی در میان همه انسان دوستان و عدالت خواهان و جویندگان راه نجات نهایی مردم برانگیخته بود و در نهایت به استالینیسم و مائوئیسم منجر شده یا رژیمهایی چون رژیم اشمیت و گی موله و کالاهان! و علم هم که به جای آنکه جانشین شایستهتری برای مذهب شود، که ادعا میکرد، سر از بمب اتم درآورد و غلام سرمایهداری و زور و در نتیجه، از انسان جدید، بدبختی غنی و حشیای متمدن ساخت و آزادی و دموکراسی هم میدان بازی شد برای ترکتازی بیمهار پول و شهوت و غارت آزاد مردم و لجن مال کردن همهی ارزشهای انسانی.»
و در نوشته دیگرش در سال 1355 آورده است: « وچه غمانگیز است، که به نام سوسیالیزم با خشونتی غیرانسانی، آزادی فکری، آزادی علمی، آزادی ایمان، آزادی انتخاب و تنوع اندیشهها و راهها و ابتکارهای انسانی را نفی میکنند و در حالی که به شیوۀ فاشیستها و بر رسم جاهلیت وحشی عمل میکنند، برای خویش توجیهات فیلسوفانه، جامعهشناسانه و عالمانه نیز دارند.»
و جالب است که شریعتی نه تنها به مائویسم و استالیسنیسم بلکه به هر سه نخست وزیر سوسیال دموکرات آلمان و فرانسه و انگلستان می¬تازد که هر سه مورد در زمان انقلاب ایران بر سر کار بودند.
« تمامی این تجربههای تلخ زمینه را برای طلوع دوبارهی ایمان مساعد کرده است و انسان که هیچگاه نمیتواند دغدغهی «حقیقتیابی، حقطلبی و آرزوی فلاح» را در وجدان خویش بمیراند، در کوچههای علم، ایدئولوژی، دمکراسی، آزادی فردی (لیبرالیسم)، اصالت انسان (اومانیسم بیخدا)، سوسیالیسم دولتی، کمونیسم مادی (مارکسیسم)، اصالت اقتصاد (اکونومیسم) و مصرفپرستی و رفاه، به عنوان هدف انسان و فلسفهی زندگی در فرهنگ و نظام بورژوایی و بالاخره تکیه مطلق و صرف بر «تکنولوژی و پیشرفت» یعنی تمدن و آرمان نظامهای معاصر… به بنبست رسید و با آن همه امید ایمان و شور اشتیاقی که در انتخاب این رهگذرهای خوشآغاز بدانجام داشت و هر کدام را به امید حقیقت و کمال و نجات، با پشت کردن به خدا و از دست نهادن ایمان پیش گرفت و با عشق و شتاب و فداکاری بسیار پیمود، سرش به سختی به دیوار مقابل خورد و یا از برهوت پریشانی و پوچی و ضلالت مطلق سر درآورد و سوسیالیسم او را به استبداد چند بعدی و دموکراسی به حاکمیت سرمایه و آزادی به بردگی پول و شهوت و حتی علم او را به انسلاخ از همه کرامتهای انسانی و ارزشهای متعالی وجودی و سلطه غولآسای تکنولوژی بیرحم و قتال افکند.»
در واقع شریعتی تقریبا به تمامی موارد بالا را از وجه¬هایی را به عنوان یک امر خالص و بی¬عیب نقد کرده است و نه فقط یک مورد خاص به طور مثال وی آزادی فردی لیبرالی را ناقص و صوری می¬داند نه غیرلازم!! به همین صورت سوسیالیسم دولتی را هم به دیکتاتوری متهم می کند…. کدام یک از متفکران و اساتید آن دوره در زمان شریعتی به این موارد نقد کرده¬اند و سقوط آن¬ها را مایه امیدواری خوانده¬اند.و ما پرستش همه این موارد بالا را در طی همین سه دهه اخیر دیده¬ایم و نتیجه آن را هم مشاهده کرده¬ایم. نظرات شریعتی اساسا و به طور قطع دانشجویان در آن زمان چندان قابل درک نبود چرا که اساسا با مکان و زمان عصر خودش متفاوت بود..فضای دانشگاهی در آن زمان به شدت متمرکز بر تفکرات دولت¬گرایانه بود.شریعتی به شدت ایدئولوژی دولتی را در متن¬هایش مورد انتقاد قرار می¬دهد چیزی که تنها چند دهه بعد مورد توجه قرار گرفت ، او ایدئولوژی غیردولتی را از دولتی متمایز می¬کند…همچنین دانشجویانی که تحت تاثیر شریعتی بودند عموما بسیار بیشتر تحت تاثیر فضای مارکسیستی و چپ دولتی دانشگاه¬ها بودند.
شریعتی درکی شناور از مفاهیم دارد و بسیار پیش از تمام متفکران تاریخ ایران و گسترده¬تر به مفهوم آزادی پرداخته است !شریعتی در دوگانه¬های چپ و راست و لیبرالیسم و سوسیالیسم و کمونیسم گیر نکرده است و مانند برخی آقایان کانال¬های صدهزار نفری نزده است. چه شریعتی در مواردی اشتباه کرده باشد چه نکرده باشد باید دانست که شریعتی بسیار انتقاد پذیر و اصلاح پذیر بود وی بارها سخنان و مخالفانش را شنید و حتی مسئولی برای اصلاح آثارش قرار داد.در زمانه کوری که به اصطلاح روشنفکران برای ما جنگی دوگانه می¬سازند و جامعه را دو دسته کرده¬اند که جمعی به جمع دیگر فحش بدهند و میزان تحمل را به پایین¬ترین سطح ممکن کشانده¬اند. اگر بخواهیم تمامیت اندیشه شریعتی را بررسی کنیم به طور قطع حول محوریت آزادی و مبارزه بر ضد موانع آزادی و رهایی شخصی انسان می چرخد.با این که دکتر شریعتی قطعا اقتصادی فکر نمی¬کرد و اساسا طبیعتا بنا به رشته¬اش اطلاعات اقتصادی جامعی نداشت اما قطعا وی را می¬توان اولین پیشگام تفکر لیبرتارین چپ در ایران دانست.