بازخوانی زند گی و شهادت مجید شریف واقفی

قضاوت تاریخ میان شریف واقفی و تقی شهرام !

چهل و یک سال پیش در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۵۴يكي از کورترین ترورهای تاریخ معاصر ایران اتفاق می افتد. مجید شریف واقفی از كادرهاي بلندپايه سازمان مجاهدين خلق در خيابان اديب الممالك تهران به دست همرزمان خود كشته و سپس در بيابان هاي اطراف تهران دفن می شود. مسئله ای که در همان ابتدا اذهان بسیاری را معطوف به خود کرد و جدای از چرایی و اندوه بسیاری را به شناخت وی و اندیشه هایش کنجکاو نمود.

مجید شریف واقفی که بود

 در سال ۱۳۲۷ در تهران متولد شد. دوازده روز بعد تولدش، پدرش که کارمند ادارة فرهنگ و هنر و استاد زری‌بافی بود به اصفهان منتقل شد. مجید هفت ساله بود و باید به کلاس اول می رفت اما به زودی کارکنان دبستان فوق دریافتند که وی استعدادی بالاتر از سن خود دارد. لذا در كلاس دوم دبستان به تحصيل نشاندندش. ذكاوت و پشتکار وی سبب شد تا در دبيرستان صائب آن دیار به عنوان مسئول كتابخانه و منشي انجمن اسلامي دبيرستان كه خود در تشكيل آن كوشيده بود به فعاليت بپردازد. در همین ایام و به واسطه ی نزدیکی با کتاب و جامعه ای که اندک اندک کشفش می کرد دريافت كه بزرگ ترين علت بدبختي جوامع تحت سلطه، پراكندگي آنان است و اتحاد و اعتصام به حبل الله تنها راه ظفر خواهد بود. چنین بود که تجمعات و تشكلات را شکل داد  و در سازمان دهي دانش آموزان و حتي دبيران نقش به سزايي ایفا کرد. تجمع در اعياد، سوگواري هاي مذهبي، بازديد از بيمارستانها و يتيم خانه ها به شکلی جمعی برای اولین بار توسط وی به شکلی اعتراضی رنگ و بو گرفت.  از اين رهگذر بود که بیشتر و بیشتر به نابساماني ها و آسیب های اجتماع آشنايي یافت و در پرتو اين آگاهي ها به افشاي ناکارآمدی رژيم پهلوي از يك سو و اشاعه هرچه آموزه های اسلام در بين دانش آموزان از سوي ديگر پرداخت. در سال ۱۳۴۵ در زمره اولین دانشجویان رشته برق دانشگاه صنعتى آريامهر به تحصیل پرداخت و یکی از بنیانگذاران انجمن اسلامی آن دانشگاه بود. هیچ کس فکرش را نمی کرد این دانشگاه روزی به نام آن دانشجوی لاغراندام نامیده خواهد شد.

مبارزه در خفا

اوایل سال ۵۰ به واسطه ی فعالیت های وی نام مجید شریف که حالا به مهندسی خبره بدل شده و در شركت برق منطقه فارابى مشغول به كار است در لیست سیاه ساواک قرار می گیرد. سازمان امنیت براى دستگيرى وی به محل کارش می رود. این ورود آغازی است بر زند گی مخفیانه وی. آن طور که مرکز اسناد انقلاب اسلامی ذکر می کند؛ حضور ساواک در اداره ی برق مصادف بوده با مرخصی رئیس اداره ی مذکور و مجید شریف واقفی موقتاً جانشین وی شده است. مامورين ساواك بى اطلاع از اين ماجرا ابتدا به اتاق رئيس شركت وارد مى شوند تا از طريق او مجيد را شناسايى و دستگير كنند. از وی سراغ مهندس شريف واقفى را مى گيرند. مجيد قضيه را مى فهمد و بی آنکه خود را ببازد به بهانه صدا كردن شريف واقفى از اتاق خارج مى شود و خود را به دانشگاه مى رساند تا دوستانش را از موضوع باخبر كند. این چنین است که زند گی مخفی وی که تا زمان شهادتش نیز ادامه می یابد آغاز می شود. نامه ای از وی در زمان زندگی مخفیانه اش که خطاب به مادرش نوشته شده به خوبی از روحیه وی پرده برمی دارد:

مادر مهربانم، خانواده عزيزم،

پس از سلام با قلبى مملو از دوستى به شما و عشق به تمام مردم زحمت‏کش و ستمديده، به شما درود فرستاده، آرزوى سلامتى و سعادت همگى را دارم. از اينکه شریف1مدتى است براى شما نامه اى نداده ‏ام مرا خواهيد بخشيد. اگر اشکالى وجود نداشت هر لحظه پيش شما مى‏ بودم، ولى برايم تحمل ‏پذير است که در اين شرايط در راه خدا و خلق دورى شما را نيز به عنوان يک مشقت در اين راه تحمل کنم و اميدوارم شما نيز چنين باشيد. در مقابل نابخردان و خودپرستان صبر و شکيبايى خود را از دست ندهيد. هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق.”

سازمان مجاهدین خلق

در سال ۱۳۴۴، دوازده سال پس از کودتای ۲۸ مرداد و ۲ سال پس از سرکوب خونین قیام پانزده خرداد، سه تن از اعضای سابق جبهه ملی دوم و نهضت آزادی، تصمیم گرفتند در مبارزه علیه رژیم شاه، سازمانی با مشی مسلحانه به وجود آورند. مجید شریف که در راه سرنگونی رژیم شاه به گروه و اتحاد میان همرزمان احتیاج داشت به این سازمان گروید. فعاليت مسلحانه این سازمان طبعاً فشارهای حکومت وقت بر دستگیری اعضای آن را چندین برابر بود. شریف در مدتی کوتاه پس از ورود در رأس يكى از شاخه هاى اصلى این سازمان قرار گرفت. وی همزمان مسئوليت امور امنيتى سازمان، مسئوليت گروه الكترونيكى (شنود فرستنده هاى ساواك) و مسئوليت ارتباط با افراد خارج از كشور را نيز بر عهده داشت. گروه الكترونيك دست به موفقیتی چشم گیر زده بود که خشم ساواک را برانگیخته بود. گروه توانسته بود گيرنده هايى بسازد كه بى سيم هاى سازمان امنیت کشور را كنترل کند. این ابتکار آنجا عیار خود را نشان می داد که افرادی که لو رفته و شناسایی شده بودند و ساواک مترصد دستگیری شان بود را نجات می داد. پس از سال ۵۰ گرچه اعضاى اصلى سازمان دستگير شدند ولى در ميان جوان ها استقبال زيادى براى پيوستن به سازمان ايجاد شده بود، به طورى كه این سازمان از نظر كمّي توسعه يافت درحالى كه از نظر كيفى افراد ماهر خود را از دست داده بود. در اين زمان تشكيلات به ۵ گروه مطالعاتی و ارتباطی تحت عناوین «گروه ایدئولوژی»، «گروه سیاسی»، «گروه کارگری»، «گروه مطالعات روستایی» و «گروه روحانیت» تقسيم شده بود که در راس شاخه كارگرى مجيد شريف واقفی و سپاسى به همراه ليلا زمرديان، وحيد افراخته و محمد يزدانيان بودند. ارديبهشت سال ۱۳۵۲ تقى شهرام از زندان سارى فرار كرد و به سازمان می پیوندد و پس از چندی به مركزيت سازمان راه می یابد. او باطناً ماركسيست شده بود و به تدريج نظرات ايدئولوژيك خود را ابراز كرده و بحث ها و سئوالاتى را در ميان اعضا عنوان می کرد. وی كه آدمى پر مطالعه و پركاربود تلاش زيادى كرد تا افراد ديگر را با خود همنوا و همفكر كند و به تدريج اين بحث را پيش كشيد كه ايدئولوژى مذهبى پاسخگوى نيازهاى مبارزه نيست و بايستى ايدئولوژى سازمان را تغيير داد. آنها اين سير تغيير ايدئولوژى را سير انتقاد از خود ناميدند. ادعا اين بود كه اشتباهات و ضربه هايى كه سازمان و افراد خورده اند ناشى از ايدئولوژى مذهبى آنان بوده است.

عبور از سازمان

این تغییر طریق را مجيد شريف نپذیرفت. در برابرش ایستاد. در آن سو اما تقی شهرام همچنان معتقد بود که پذيرفتن ايدئولوژى الزامى است و كسانى كه به اين روند شهرام یکكه تكامل فكرى سازمان است تن نمى دهند به خاطر منافع طبقاتى و خصلت هاى خرده بورژوازى شان است. بنابراين بايستى با اعمال فشار و روش هاى تشكيلاتى خصلت هايشان را اصلاح كرد. بعدها اين شيوه اصلاح مستبدانه و تحميلى را به عنوان يك اصل سازمانى اعلام كردند. در کتاب مسائل حاد جنبش ما؛ از انتشارات سازمان مجاهدين خلق ماركسيست شده؛ مقاله ای است با عنوان چگونه يك مبارز براى انحراف مبارزه تلاش مى كند؟ در این مقاله به خوبی این اصل سازمانی شرح داده می شود: « در يك حزب يا سازمان انقلابى كمونيستى اين تفكر و منافع پرولترى است كه بايد حكومت كند.طبيعتاً براى آن نيروهاى حزبى كه در اين جهت قرار دارند دموكراسى وجود خواهد داشت. اين ايدئولوژى ها و منافع غيرپرولترى هستند كه بايد تحت فشار و حكومت شدن قرار گيرند.طبيعتاً آن نيروهاى حزبى كه جهت پرولترى ندارند، احساس ديكتاتورى و فشار خواهند كرد. مگر اينكه بتوانند جهت منافع و جهت گيرى سياسى _ ايدئولوژيك خود را با پرولتاريا هماهنگ سازند.»

مجيد شریف كه مى ديد سازمان در حال مصادره توسط نیروهای منحرف است، به فكر جدایی از آن  افتاد و شروع به جذب افراد ماركسيست نشده سازمان در دو شاخه تحت مسئوليت تقى شهرام و بهرام آرام كرد. سازمان كه از اين روند آگاه شده بود به تدريج مسئوليت هاى وى را گرفته و ارتباطش را با سازمان كمتر كرد. در تابستان سال ۵۳ شاخه تحت مسئوليت مجيد (شاخه كارگرى) منحل شد. وى به رغم اينكه كماكان عضو مركزيت بود و در جلسات آنها حضور مى يافت مسئوليت مهم و قابل توجهى نداشت. در پائيز ۵۳ او را واداشتند كه در يك كارخانه به كار كارگرى بپردازد. به رغم به كار بردن همه اين شيوه ها نتايج مطلوب به دست نيامد. مجيد و دوستانش همچنان بر عقيده مذهبى خود پايبندى نشان دادند و زير بار تحميل فكرى تقى شهرام و بهرام آرام دو عضو مركزيت ماركسيست شده نرفتند. به اين ترتيب شهرام و همفكرانش صرفاً به اين دليل كه انديشه خود را حق مطلق مى پنداشتند و براين باور بودند كه هر كس زير بار حق نرود بايد نابود شود حكم مرگ شريف واقفى را صادركردند.

  روز واقعه

۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴ ساعت حدود چهار بعدازظهر را نشان می‌داد. مجید که از طریق لیلا همسرش از قرار مذاکره‌ای با فرستاده سازمان مطلع شده بود، به سه‌راه بوذرجمهری‌نو رسید. به محل قرار که رسید از توطئه بی‌خبر بود. هرچند خود سلاح سازمانی‌اش را برای تداوم مبارزه با رژیم پنهان کرده و از تحویل آن به سازمان سرباز زده بود، اما تصور نمی‌کرد بر سر قرار با یاران دیروزش باید به فکر تیراندازی و دفاع از خود باشد. او جز بر عوامل بیگانه و کارگزاران رژیم شاه اسلحه نکشیده بود و از برادرکشی در میان نیروهای خلقی تصوری نداشت. طبق برنامه لیلا زمردیان البته آنچنان که بعد‌ها گفته شد بی‌آنکه از جریان ترور مطلع باشد، شریف را تا محل ملاقات همراهی کرد و سپس جدا شد. به شریف گفته شده بود این جلسه برای اتمام حجت است و حتی امیدواری‌هایی به او داده شده بود که قرار است سازمان با فعالیت جداگانه آن‌ها موافقت کند. دقایقی بعد وحید افراخته نزد مجید شریف آمد و همراه او وارد یکی از کوچه‌های خیابان ادیب‌الممالک شد. جایی که از ساعتی قبل سیدخاموشی و سیاه‌کلاه در آن مستقر شده بودند و منیژه اشرف‌زاده کرمانی هم در کمین بود تا ورود این دو را به نیروهای دیگر اعلام کند. هنوز لحظاتی از ورود افراخته و شریف واقفی به کوچه نگذشته بود که صدای دو گلوله پی‌ در پی سکوت منطقه را شکست. گلوله اول را حسین سیاه‌کلاه از روبرو به صورت شریف واقفی شلیک کرد و گلوله دوم از اسلحه وحید افراخته که پشت سر او ایستاده بود، شلیک شد. چند زن از دیدن صحنه داد و فریاد کردند؛ که قاتلان سر آنها داد کشیدند: «ما پلیسیم، دور شوید. کسی که کشته شد خرابکار بود».

سعيد شاهسوندى اين واقعه را چنين توصيف مى كند: «در ارديبهشت ۵۴ شريف واقفى به عنوان خائن شماره ۱ توسط نارفيقان، غياباً محكوم به اعدام شد، حكم اعدام انقلابى به ناجوانمردانه ترين شكل در يكى از كوچه هاى جنوب شهر تهران در ساعت ۳ بعدازظهر روز ۱۶ ارديبهشت ۱۳۵۴ توسط كسى كه مجيد بارها او را از خطر مرگ نجات داده بود به اجرا درآمد. عاملان براى پوشاندن جنايت مسلم خود جسد او را نيز سوزاندند. نيم ساعت قبل از اين جنايت مجيد با من قرار داشت، ما بعد از صحبت درباره كارهاى روزمره و جارى تشكيلات از يكديگر خداحافظى كرديم. من به دنبال انجام كارهاى تعيين شده رفتم و او بر سر قرار نارفيقان سازمانى، قرارى كه «قربانگاهش» بود رفت. در  کیلومتر۱۸ جاده مسگرآباد، جسد را پیاده کردند، جیب‌های او را خالی کردند. در جیب های او آیاتی از قرآن بوده و مشتی پول. آیاتی که با دستخط خود یادداشت کرده بوده. محلول کلرات، بنزین و شکر روی صورت و بدن او ریختند. پس از آتش زدن جسد که به سوختگی دست‌های سیاه‌کلاه منجر شد، پیکر شریف واقفی را مثله کرده و در چند گودال‌‌ همان منطقه دفن کردند.”

حکایت آن مرد شریف

شعله ای که جسد مرد شریف را سوزاند آتشى در عرصه سياسى ايران به پا كرد كه دود آن به چشم همه نيروهاى سياسى و ملت ايران رفت و ثمرات آن هنوز از بين نرفته است. عمده نیروهای سیاسی با انتقاد از این اقدام آن را فاجعه‌ای برای مجاهدین خلق به حساب آوردند. تقى شهرام گمان مى كرد با اعمال اين خشونت ها رهبرى پرولتاريا را تثبيت مى كند. در بيانيه تغيير ايدئولوژى سازمان كه در شهريور ۵۴ منتشرشد نوشت: «اينك عمده اين بحران ها از سر سازمان گذشته است و ما بر مواضعى مستحكم تر و خلل ناپذيرتر از گذشته، مواضعى كه اكنون بر «فلسفه عملى» و انديشه «ماركسيسم لنينيسم» قرار دارند، باز هم مصممانه پيش مى رويم.» غافل از آن كه هيچ بنايى بر پايه زور و خشونت مستحكم نمى شود. او با حذف شریف واقفی ضربه سهمگينى به كل جريان روشنفكرى در ايران زد. از آن پس بود که شکاف های عمیق ايدئولوژيك حادث شد و خون میانش را پر کرد. آن اتحادی که سالها مورد نظر شریف واقفی و حنبف نژاد بود به یکباره از هم پاشید و تمام زحمات چندین ساله ی وی در نهایت تبدیل به جدل میان نيروهاى سياسى شد. صف بندى نيروها دگرگون گشت و جنبش مذهبى به مرزبندى جدى با ماركسيست ها پرداخت و روحانيت با شتاب بيشترى وارد صحنه شد. يك سال پس از پيروزى انقلاب تقى شهرام دستگير شد و در دادگاه به اعدام محكوم شد.در حالى كه تصفيه خونين ايدئولوژيك از محدوده يك سازمان خارج شده، چون اختاپوسى بر فضاى سياسى جامعه سنگينى مى كرد.

مجید شریف تنها یک چریک آرمانگرا نبود او یکی از زبده ترین دانشجویان ایران بود که با دردهای مردمش، رنج می کشید. به خاطر همین دردها و رنج ها به راهی که با حنیف نژاد و سعید محسن آغاز کرده بود وفادار ماند تا در برابر یکی از انحراف های بزرگ در سازمان مجاهدین بایستد.هزینه این ایستادگی شهادت بود. اکنون سال ها از آن واقعه تلخ که یک مرد با منش والا را از ادامه زندگی بازداشت می گذرد.تقی شهرام را به خاطر این تصفیه خونین و غیر انسانی تاریخ سرزنش می کند اما شریف واقفی را قربانی صادق راه عدالت و آزادی می داند.تقی شهرام را با  این تصفیه خونین می شناسند و شریف واقفی را با نام   یکی از بهترین دانشگاه های کشور به خاطر می آورند.تاریخ همیشه منصف نیست اما در قضاوت میان این دو انصاف به خرج داده است.

مرگ مظلومانه شریف واقفی در تداوم راه بنیانگذارانی بود که نه ضربه 54 را پیش بینی می  کردند و نه انحطاط مطلق سازمانی را پس از سال های انقلاب ، سازمانی که قرار بود اسلام را در خدمت پبشرفت اجتماعی قرار دهد. اگر از آن سازمان جز انحطاط  باقی نماند  اما از مجید شریف همچون حنیف نژاد منش و ایستادگی بر اصول باقی ماند. منشی که آنها را واداشت جان خود را  بی منت و بدون خواستن سهمی فارغ از دغدغه نان و نام  فدای آزادی ایران کنند. منش جاویدان که الهام بخش فداکاری بی منت برای مردم و وطنت هست  یادگاری است که از  شریف واقفی باقی مانده است.

مطالب مرتبط

هاشم آقاجری: ۱۲۰ سال پس از مشروطه همچنان در تعلیق بین رعیت‌بودگی و شهروندی هستیم/ انقلاب ۵۷ محصول منطقی کودتای ۲۸ مرداد بود

چهار گروه نخبه ایران با مساحت‌های گوناگون البته؛ یعنی منورالفکران، دیوانیان تجددخواه، تجار ایران و بالاخره روحانیان نوگرا پروژه مشروطیت را پیش بردند. خود پروژه مشروطیت حاصل به بن‌بست رسیدن تکاپوهای اصلاح‌طلبانه از بالا و درون‌سیستمی بود که تقریباً حدود ۱۰۰ سال جریان داشت و به نتیجه نرسیده بود؛ یعنی پروژه‌های ناکام اصلاح‌طلبی از جنگ‌های ایران و روس و قائم‌مقام‌ها گرفته تا امیرکبیر و سپهسالار و دیگران، حاصلش پروژه مشروطیت بود.
پروژه مشروطیت عبارت از این بود که ما چه کنیم تا آن بحران‌ها را حل کنیم؟ از کجا شروع کنیم؟ مشروطیت گفت از ساختار سیاسی و حقوقی باید شروع کنیم، تبدیل رعیت به شهروند، از حل مسئله قدرت و مسئولیت، تناسب قدرت و مسئولیت (به میزان قدرت، مسئولیت و پاسخ‌گویی)، از تمرکززدایی از قدرت و تفکیک قوا، از اصل نمایندگی، از دو اصل اساسی حریت به تعبیر امروز یعنی آزادی، و مساوات یعنی برابری، اصل نهادهای پایینی و مردمی، انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، مطبوعات، نهادهای مدنی، انجمن‌های ایالتی و ولایتی؛ یعنی ساختار حقوقی و سیاسی را باید ابتدا دگرگون کرد تا بعد با اتخاذ برنامه‌های مختلف، برنامه‌هایی که مثلاً فرض می‌کنیم مرتضی‌قلی‌خان صنیع‌الدوله داشت؛ یکی از رجال روشن‌اندیش و مترقی ایران که خیلی خوب فهمیده بود راه ایران بعد از انقلاب مشروطه توسعه صنعتی است، در آلمان درس خوانده بود و خیلی خوب به نقش صنعت و صنعتی‌شدن ایران توجه داشت؛ ولی اول باید ساختار سیاسی دگرگون بشود، باید یک قانون اساسی، یک نظام مبتنی بر تفکیک قوا، اصل نمایندگی، اصل حاکمیت مردم و اصل آزادی باشد.

(میزگردی با حضور علیرضا رجایی، آذر منصوری، لطف‌الله میثمی، بدرالسادات مفیدی و مهدی فخرزاده)

بدرالسادات مفیدی: برخی رسانه‌های خارج از کشور ــ به‌عنوان مثال شبکه‌هایی مانند ایران اینترنشنال ــ این رخداد را صراحتاً «انقلاب» نامیدند. این نام‌گذاری بالاخره بر ذهن و روان جامعه اثر می‌گذارد؛ نوعی امید و احساس نزدیکی به پیروزی ایجاد می‌کند. حال آنکه اگر این تصویر تقویت شود و سپس نتیجه‌ای حاصل نشود، پیامدهای روانی آن می‌تواند سنگین باشد: افزایش یأس، سرخوردگی، انفعال اجتماعی و حتی در برخی موارد افزایش آسیب‌های فردی. وقتی جامعه در وضعیت انتظار برای یک «پیروزی قریب‌الوقوع» قرار می‌گیرد و آن اتفاق نمی‌افتد، انرژی اجتماعی فروکش می‌کند. در چنین فضایی، ممکن است حاکمیت نیز از کاهش انگیزه‌های اعتراضی بهره‌مند شود.

به گذارش القدس الغربی :مترجم علی سرداری

منتقدانش اما او را نمادی از ظهور گفتمان سیاسی تندتر می‌دانند که می‌تواند برای حزب دموکرات چالش‌آفرین باشد، زیرا این حزب تلاش می‌کند پایگاه جوانان خود را با رأی‌دهندگان میانه‌رو متعادل کند.