چشمانداز ایران: سیدمحمدمهدی جعفری (متولد پنجم مهر 1318) نویسنده، مترجم، پژوهشگر متون دینی، فعال و زندانی سیاسی دوران پهلوی و استاد بازنشسته دانشگاه شیراز است. وی از همرزمان مرحوم طالقانی است که هنگام اسارت در زندان پیش از انقلاب، در معیت آیتالله، ضمن آموختن از محضر ایشان به نوشتن تقریرات درس تفسیر آقای طالقانی همت گماشت و سه جلد از تفسیر «پرتوی از قرآن» بدین طریق تنظیم و تدوین شد.
گفتوگوی زیر، دیدگاههای ایشان درخصوص چگونگی باب تفسیر از منظر آیتالله طالقانی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
■شما از دوران جوانی با مرحوم طالقانی در مسجد هدایت و نیز در زندان و پس از انقلاب مأنوس بودهاید. به نظر شما «پرتوی از قرآن» چه ویژگیها و نوآوریهایی داشته است؟ و «قرآن راهنمای عمل» یا «قرآن در صحنه»ای که ایشان مطرح میکنند، چه افرادی را پرورانده و چه نقشی در انقلاب داشته است؟
□تفسیر قرآن نخست توسط خود پیامبر اکرم(ص) صورت گرفته است. یعنی وقتی که مطلبی برای اصحاب روشن نبود، پیغمبر شأن نزول آیه و توضیح آن را میفرمودند. پس از پیغمبر اکرم، اصحاب این کار را میکردند، ولی در همان زمان دو نفر ـ البته چند نفر ولی مشهورترین آنها دو نفر بودند ـ به تفسیر مشهور بودند. یکی ابنعباس و دیگری امیرالمؤمنین امام علی(ع). البته ابنعباس در زمان پیغمبر اکرم نوجوان بود، اما چون انسان بسیار هوشمندی بود و در آن محیط هم تربیت شده بود، برداشتهای خوبی از قرآن داشت. او پس از پیغمبر اکرم، همه علم خود در تفسیر قرآن را از امیرالمؤمنین گرفت که در سیرهها بهطور کامل آمده است. حتی گاهی که تفسیر او با امیرالمؤمنین اختلاف داشته و مثلاً کسی پیش ابنعباس میآمد و تفسیر آیهای را میپرسید و او برایش توضیح میداد و آن شخص نزد امیرالمؤمنین میرفت و ایشان چیز دیگری میگفت، شخص نقل میکرد که ابنعباس چیز دیگری گفته است. حضرت میگفت برو به ابنعباس بگو که به این دلیل اشتباه میکنی.
به هرحال این دو بزرگوار در تفسیر قرآن، مشهور بودهاند و حتی روایات ابنعباس درباره تفسیر به صورت کتابی درآمده است. شخصی به نام «فیروزآبادی» ـ که البته فردی غیر از صاحب قاموس است ـ تمام روایات ابنعباس در تفسیر قرآن را در سه جلد باعنوان «تنویرالمقیاس فی تفسیر ابنعباس» جمعآوری کرده است. پس از اصحاب، دوران تابعین میرسد و تفسیر قرآن نسل به نسل ادامه مییابد، اما هر نسلی و دورهای، شرایط خاص خودش را داشته است. با بالاتررفتن فهم انسان، برداشتهای تازهای از این آیات بهوجود آمده است. هر گروهی به نسبت طرز تفکر و مشرب فکریای که داشتند ـ مثلاً صوفیها، ادبا، فقها، علما، عرفا و… ـ برداشتهای خاصی از قرآن میکردند. افزون بر هزاران تفسیری که در طول تاریخ از قرآن شده، اكنون هم انواع و اقسام تفسیرها ـ از نظر روش تفسیری ـ وجود دارد. هر کس به خود حق میدهد که آیات را در تأیید نظر خودش بداند.
شاید بتوان گفت در دوران جدید، پایهگذاری تفسیر قرآن بهطور روشنگرانه، از «سیدجمال الدین اسدآبادی» به اجمال و کلی شروع شد و شاگردانش مثل «شیخ محمد عبده» و «کواکبی» و در تونس فردی بهنام «قاسمی» و کسانی در الجزایر، این مسئله را ادامه دادند. تفسیر شیخ محمد عبده ـ تفسیر المنار ـ بهطور شفاهی بود، یعنی استاد تفسیر میکرد و شاگردان، بخصوص «شیخ رشیدرضا»، آن را مینوشتند. «شیخ رشیدرضا» تقریرهای استاد را به تحریر درمیآورد و هرجا که نقل قول مستقیم کرده بود، میگفت «قالالاستاذ الامام» و بعد خودش توضیحات دیگری میداد. شیخ محمد عبده تا آیه 56 سوره نسا را تفسیر کرده است.
آیتالله طالقانی افزون بر اینکه تا آیه 24 سوره نسا را تفسیر کرده، جزء 30 را هم در زندان تفسیر کردهاند و تفسیرشان بیشتر از شیخمحمد عبده است؛ شیخ محمد عبده سوره نسا را تا آیه 56 تفسیر کرده و بیش از آن فرصت نکرده است. شیخ رشیدرضا تفسیر را تا سوره یوسف (جزء 12) دنبال کرده است. شیخ رشیدرضا که از سلفیه است، درست برخلاف استادش نظر میدهد، یعنی تا جاییکه مربوط به خود شیخ محمد عبده است، نظری بسیار باز و روشنگرانه و همگانی دارد اما شیخ رشیدرضا بیشتر پایبند به افکار سلفیه است. منظور از همگانیبودن نظر شیخمحمد عبده این است که سعهصدر دارد و آیات قرآن را به اندیشههای مذهب خاصی محدود نمیکند. هرجا آیات قرآن احیاناً به نفع شیعه یا مذهب دیگری است، آن را بیان کرده است؛ با اینکه خودش مفتی فقه حنفی در مصر بوده است. سلفیه بیشتر طرفدار «ابنتیمیه»اند که میگویند باید به سنت سلف برگردیم. وهابیها شکل افراطی این نظر را دارند. جریان معتدلی هم دارند ـ مانند شیخ رشیدرضا و گروهی دیگر ـ که تا این حد افراط نمیکردند و شیعه را مشرک نمیدانستند ولی با شیعه اختلاف نظر داشتند.
■به چه کسانی سلفیه میگویند؟
□اصحاب سلف پیامبر، همه را قبول دارند و از نظر احکام به «احمدبن حنبل» گرایش دارند. به این دلیل که او در حدیث و روایت بسیار سختگیر بوده است.
اما جریانهای دیگر این تفسیر در هندوستان شخصی بهنام «سیداحمد خان» بوده است. سیداحمدخان بسیار تحتتأثیر علوم جدید بود و تفسیرش تقریباً یک تفسیر علمزده است و سیدجمال الدین اسدآبادی هم با او مخالفت میکند. آیتالله طالقانی به برخی از نظراتش اشاره کرده است. سیداحمدخان، قصد دارد معجزه و مسائلی مانند عبورکردن بنیاسرايیل از رود نیل، پدر نداشتن حضرت عیسی و بسیاری از این مسائل را بهطورعلمی توجیه میکند. البته آیتالله طالقانی هم بهطور محترمانه با ایشان برخورد میکند و میگوید ایشان نظر خودش را دارد، اما این نظر درست نیست.
نظر آیتالله طالقانی به قرآن، یک نظر جامع است. به این معنا که ایشان پایبند به هیچیک از این گرایشهای تفسیری که گروهها و فرقهها و مشربهای مختلف دارند، نیست، درحالیکه از همه آنها هم استفاده میکند. مثلاً در جایی آیه را خیلی زیبا و به روش عرفانی تفسیر میکند. جای دیگر به روش علمی تفسیر میکند؛ نه به این معنا که علم را اصل بداند، بلکه علم را مانند سوسوی چراغی میداند که وقتی روی حقیقت پرتو میافکند، آن را بهتر نمایان میسازد. در اصل، به خود قرآن متکی است. به این معنا که میگوید براساس لفظ قرآن، نظم و ترکیب آیات آن و اصطلاحات و تعبیرهای خاصی که در آن بهکار رفته است، بهترین فهم و بهترین تفسیر را از قرآن میتوانیم داشته باشیم. برای نمونه ایشان درمورد آیات محکم و متشابه خیلی مفصل بحث کردهاند که خود مقوله مستقلی است و با نظر هیچیک از مفسرین مطابقت ندارد. اگرچه ایشان چندین نظر از مفسرین دیگر آورده است، اما در نهایت همه را نقد میکند و نظر خودش را میگوید. بخش کوچکی از آن را ذکر میکنم؛ ایشان درباره تأویل، آیات دیگری از قرآن را بهعنوان شاهد آورده است؛ آیه 53 سوره اعراف که میفرماید «هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتىِ تَأْوِيلُه»(1) (اعراف:53). آیتالله طالقانی میگوید از آیه 53 سوره اعراف میتوان فهمید که با احاطه علمی در مسیر تحول جهان و ظهور قیامت و تکامل عقلی و علمی انسان، آیات قرآن تأویل میشود.
■یعنی اینجا عقلانیت معادباور را مطرح میکنند؟
□بله، و ظهور قیامت به همین اشاره دارد. ایشان با توجه به آیه «بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يحُِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتهِِمْ تَأْوِيلُهُ» (یونس:39)، میفرماید آیاتی تأویل شده، یا تأویلش رخ نموده است. یعنی اینطور نیست که تأویل همه اینها در روز قیامت باشد، بلکه بهتدریج که تأویل در مسیر تحول جهان جلو میرویم، این آیات تأویل میشوند. و ادامه میدهند: «از اینرو با این دریافت عطف «وَ الرَّاسِخُون» به «الله»(2) هم شاید رسوخ عبور به نفوذ به ثبوت و ظرف «فی العلم»، صورتهای حقایق معلومات را میرساند که معبر و منفذند». قرآن میفرماید «وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ». این «ما» وقتی با «الا» میآید، حصر را میرساند. یعنی منحصرا. اما برخی میگویند که «وَ الرَّاسِخُونَ فىِ الْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ كلٌُّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا» دارای «و» عطف است و به این معنا که آنها هم میتوانند تأویل کنند. اما اکثراً و بخصوص شیعه میگوید که «و» استیناف است، به این معنا که اگر ما تأویل متشابهات را هم نفهمیدیم از آنجا که ایمان داریم همه قرآن ازسوي پروردگارمان نازل شده، به متشابهات هم مانند محکمات ایمان داریم. آیتالله طالقانی میگوید از اینرو با این دریافت حتی میشود «و الراسخون» را عطف به «الله» گرفت ـ البته میگوید شاید ـ و در آن صورت به معنای رسوخ، عبور و نفوذ و ثبوت خواهد بود، یعنی راسخون توانستند با ایمانی که به کل قرآن دارند، چنان در این مسئله رسوخ کنند و به اعماق آن نفوذ کنند که تأویلش در دلشان جای گرفته و ثابت شود. «فی» در «وَ الرَّاسِخُونَ فىِ الْعِلْمِ» ظرف را میرساند و لذا این ظرف، صورتهای حقایق معلوم را در خود جای داده است؛ حقایقی که برای انسان قابل درک هستند و انسان میتواند به آنها علم پیدا کند. اینها میتواند معبر و منفذ برای عبور از ظاهر به اعماق و باطن این حقایق باشد. ایشان میگوید: «راسخین در العلم ـ نه علما ـ در پرتو هدایت قرآن و الهامات آن از اظلال ـ یعنی سایهها ـ به صورتها و متشابهات میگذرند تا خود را در پرتو اصول و حقایق کلی و ثابتی رسانند که از آنها نمیتوانند پیشتر روند و متشابهات را در پرتو آن حقایق عینی درمییابند.» یعنی متشابهات چیزی نیست که هرگز کسی نتواند به تأویلش برسد یا درکش کند. چون به محکمات ایمان دارند، در پرتو هدایت قرآن، از سایهها و صورتهایی که متشابهات ایجاد میکند، میگذرند تا خود را در پرتو اصول و حقایق کلی و ثابتی برسانند که از آن نمیتوانند پیشتر روند.
«ماکس پلانک» در «علم به کجا میرود؟» میگوید که ما در مسائل علمی به کشفیات علمی جدیدی رسیدهایم و خیلی جلو رفتهایم، اما من ایمان دارم که ما به اعماق علم نمیتوانیم دسترسی پیدا کنیم؛ از اينرو تا آنجا که درک کردهایم، ایستادهایم و نمیگوییم که حقیقتی نیست، بلکه ایمان داریم که حقیقتی هست، ولی ما فعلا به آن دسترسی نداریم و چهبسا که تجربیات انسانهای گذشته، به انسانهای آینده کمک کند که به آن حقایق هم دسترسی پیدا کنند. «راسخ در علم» در همین مرز میایستد. آقای طالقانی میگوید «متشابهات را در پرتو آن حقایق عینی درمییابند». ایشان در ظرف علوم پیش رفته، با پلههای آن بالا میروند و حجابهای غرورانگیز را برمیدارند: «نُورُهُمْ يَسْعَى بَينَْ أَيْدِيهِم» (تحریم:8). و علمای حرفهای و انبانی مغرور که شعاع محدود علمیشان گوشه و سطحی را روشن میکند و حجاب ماورا میشود، در حجاب معلوماتشان چنان درمیمانند که جز همان خط شعاعی را نمیبینند و ماورای آن را تکذیب میکنند: «بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يحُِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتهِِمْ تَأْوِيلُهُ»(3) (یونس:39). آیتالله طالقانی میگوید ایشان به اندازه انبانی علم دارند و مغرور به همان هستند و خیال میکنند همه حقایق جهان را درک کردهاند و لذا نور علم محدودشان فقط محدودهای را روشن میکند. یا به قول دکتر علی شریعتی علمشان اقیانوسی است، اما به عمق یک انگشتانه. نور علمی که جلو ایشان را روشن میکند، خود حجابی میشود که ماورای آن را نبینند. چون نمیبینند، تکذیب میکنند، از اينرو قرآن و یا آیاتی از آن را که تأویلش را نیافتهاند یا هنوز زمان تأویلش نرسیده است، تکذیب میکنند. مانند فاقد حس و حواسی که مُدرِکات دیگر را به مقیاس حسی که دارد، درمییابد یا آنها را باور ندارد. راسخون در علم، در حد وصف رسوخشان، به تأویلات، احاطه علمی دارند و چون در شعاع مستقیم، رسوخ مییابند و نه از زوایای محدود و مختلف، اختلافی با هم ندارند.
■ درمورد استینافیبودن جمله «وَ الرَّاسِخُونَ فىِ الْعِلْمِ»، «استیناف» که قاعده خاصی ندارد، نظر مفسر است که «و» را استینافی بداند یا عطف؟
□در عربی معمول است که مطلب جدیدی را که میخواهند بیان کنند، با «و» میگویند. در اول جمله «و» میآورند و میگویند «و اما بعد». به این میگویند «واو استینافی»، یعنی مطلب جدیدی که از نو شروع میشود.
به هرحال آیتالله طالقانی در مورد همه مسائل قرآن، با همین دید جامع مینگرد و از کلمات و الفاظ قرآن، استفادههای بسیار جالبی میکند، برای نمونه در دنباله همین آیه که میفرماید: «وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُواْ الْأَلْبَاب».
«تذکر»، آگاهی حاصل از «تنبیه» و «تذکیر» و یا برخورد با مسائل را متشابه و متضاد میداند. «تذکر» از باب تفعل است. «تفعل»، یعنی انسان خودش با تلاش و کوشش، به چیزی برسد، اما «تذکیر» و «تنبیه»، چون از باب تفعیل است و متعدی است، یعنی دیگری را متوجه و بیدار کند. از اینرو میگویند آگاهی حاصل از آن است. یعنی خداوند انسانها را بیدار ساخته و این آگاهی حاصل از آن، «تذکر» است. جز خردمندان متذکر نمیشوند؛ یعنی خردمندان تلاش کرده و دنبال این آگاهی را گرفتهاند و صرف یک ایمان ساده ندارند، بلکه میکوشند با استدلال عقلی هم به آن برسند. آیتالله طالقانی میگویند «الباب» که جمع «لب» است، به معنای «مغز اندیشمند و مایهدار و نمودار تکامل آدمی» است. ایشان میگویند که در مورد انسان، «الباب» بهکار برده، نه «لب». چون هر حیوانی را به مقیاس حجم و وزن مغزش، تقسیمبندی میکنند و تکامل آن را درمییابند. اما چون انسان تکاملیافته است، «لب» نمیگوید، بلکه «الباب» میگوید که جامعیت آن را میرساند. هرجا که از «اولوا الالباب» صحبت میکند، جمع میآورد. ایشان میگوید: «بیش از مغز، انگیزهها و طلبهایی است که از درون میجوشد، میخواهد، میجوید، دوست دارد، نفرت دارد، پیش میراند و میهراسد و چون در سراسر وجود انسان و در حرکات قلب و نبض، و همراه با جریان خون است، نام و نشانی از مبدأ و منشأ آن جز قلب نمیتوان یافت. همان چیز است که مغز و اعصاب حسی و تحریکی را زیر نفوذ میگیرد و برای خواستههایش به لمس، دیدن، شنیدن، تخیل، تفکر و حرکت وامیدارد. اگر قلب، مستقیم و در مسیر حق و خیر و کمال بود، همه ادراکات و دستگاهها را به آن سمت پیش میراند و اگر متمایل به اباطیل و هواها بود، همه را بدان جهت وامیدارد و مغز را در دیوار اوهام و شهوات، تهی و پوچ میکند. البته بیماریهای میراثی و عصبی هم در بیمغزی و آفتزدگی مؤثر است.»
آیتالله طالقانی این مقدمه را میآورد تا به دنبال آن بگوید «رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَ هَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ»(4) (آلعمران:8)، یعنی دقیقاً کلمه «الباب» را که در آیه قبلی آمده بود، زمینهای برای این آیه میداند. چه کسانی دچار «زیغ قلب» میشوند و انحراف پیدا میکنند؟ کسانیکه دنبالهرو اباطیل باشند و به پروردگار ایمان نیاورند. آقای طالقانی میگوید «این دعا و التماس خاضعانه، بیان پیوستگی راسخان در علم به مقام ربوبی و آگاهی و هشیاری و نگرانیشان به جاذبههاي مخالف و جنبشهای درونی است تا مبادا انحراف و نوسان و تجری در قلبشان پدید آید و به پیروی از متشابهات و فتنه و تأویل جویی کشیده شوند». ایشان همه این کلمات را به هم مربوط میدانند و آیات دیگری را که در این زمینه است در اینجا میآورند و میگویند لازم نیست ما به روایاتی که غالبا نادرست و از اسرايیلیات است، برای تفسیر قرآن متوسل شویم. البته ایشان میگوید اگر ثابت شود که روایتی صحیح است و از ائمه و پیامبر اکرم رسیده، مسلماً باید تسلیم شد، هرچند که با نظر ما موافق نباشد. اما بسیاری از این روایاتی که در تفسیر آمده، اسرايیلیات است و ما از خود قرآن بهتر میتوانیم تفسیر داشته باشیم. ایشان در وصف ملائکه میگوید، به خطبه «اشباح» که خطبه 90 نهجالبلاغه است مراجعه کنید. حضرت علی، بهتر از هر کسی ملائکه را وصف کرده است. اتفاقاً آن خطبه بسیار جالب و مستند است و منبع دارد. «مسعدهبن صدقه» از امام صادق(ع) نقل کرده که شخصی در کوفه از امیرالمؤمنین(ع) درخواست کرد که پروردگار را برای ما چنان وصف کن که گویی او را به چشم میبینیم تا هم معرفت ما نسبت به پروردگار بیشتر شود و هم محبتمان. امیرالمؤمنین از این طرز تلقی از پروردگار، ناراحت شد و به مردم اعلام کرد که همه در مسجد جمع شوید. مردم هم وقتی که غیر از وقت نماز به مسجد دعوت میشدند، میدانستند که اتفاق مهمی افتاده و همه جمع میشدند. گفته شده مسجد کوفه ـ با آن وسعت ـ چنان از جمعیت پر شد که جا برای همگان تنگ شد. آنگاه امیرالمؤمنین به منبر رفت و این خطبه را خواند که پس از مقدمه ـ که خود تعریف استادانهای برای وصف خداست ـ همین آیه را تفسیر میکنند. امام علی میگوید که ای سؤال کننده، هر وصفی که از قرآن و پیغمبر و ائمه درباره پروردگار به تو رسیده، پیروی کن و اگر چیزی در قرآن و گفتار پیغمبر و ائمه درباره پروردگار نیامده، علمش را به خدا واگذار کن که این منتهای حق خدا بر توست و نیز میفرماید راسخان در علم، که در این آیه آمده، اقرارشان به آن علم اجمالی که نسبت به حقایق کلی دارند، بینیازشان کرده که بخواهند پردههای زده شده در مقابل غیب را به زور کنار بزنند تا ببینند پشت آنها چه خبر است. خدا هم آنها را با کلمه راسخون در علم ستایش کرده و اقرارشان را نشانه عالم بودنشان نامیده. بعد میگویند که معرفت چیست و چگونه میتوانیم به معرفت دست یابیم و بعد ملائکه را وصف میکند. به هرحال آیتالله طالقانی نسبت به احادیث بیاعتنا نیست. از احادیث هم استفاده کرده است. چنانکه در ذیل مسئله محکم و متشابه از قول رسول خدا احادیثی آورده است. برای نمونه ميگويند همين حدیث که ائمه طاهرین، وحدت دید و بینش داشتند، امام و نمونه کامل راسخون در علم بودند؛ «نحنالراسخون فى العلم و نحن نعلم تأويله»آنها خلفا و خاندان همان پیامبری بودند که محکمات و متشابهات قرآن بر قلب او نازل شده است: «هُوَ الَّذِى أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَاب» (آلعمران:7) و از او بر قلب پاک فرزندان معصومش پرتو افکند. همینکه در بسیاری از روایات ما آنان را راسخان در علم یا نمونههای کامل آن شناساندهاند دلیلی برای عطف «الراسخون» به الله است، مگر اینکه آنان چون موطن وحی و تنزیلاند و مانند شخص پیامبر(ص) از همان طریق، تأویل را درمییابند، مشمول حصر الیالله باشند نه از راسخان که صعودشان با رسوخ در علم است و انطباق راسخین در علم بدانان در حد درک مخاطبان و مدعیان باشد.
از امام صادق(ع) این حدیث را نقل کردهاند که «نحنالراسخون فی العلم و نحن نعلم تأویله». این حدیث از امیرالمؤمنین(ع) هم نقل شده است. آقای طالقانی میگوید با توجه به این حدیث میتوان «و» را عطف دانست؛ چرا که قرآن بر قلب همین پیامبر نازل شده و او تأویل را به فرزندانش و امامان معصوم گفته است. ولی از سوی دیگر میتوان گفت اینکه در آیه آمده است «وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ»، شامل آنها هم میشود چراکه تنها خدا تأویل آیات متشابه را میداند، ولی خدا به پیامبرش تأویل را گفته است و پیامبر در اختیار ایشان گذاشته است. به این ترتیب ایشان هم راسخان در علماند و «مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ» را میگویند و هم از طریق پیامبر، تأویل را میدانستهاند، نه اینکه مانند راسخان از طریق صعود در علم باشند یعنی بهتدریج علم و اندیشهشان تحول پیدا کرده و همچنان در علم صعود میکنند تا اینکه به آن برسند.
***
به هرحال ایشان از طریق خود آیات قرآن، نهتنها در اینجا بلکه در همه جای قرآن استشهاد میکنند. برداشتهایی که ایشان از آیه دارند، بسیار زیبا و جالب است. مثلاً ایشان در تفسیر «مالک یومالدین» میگوید: چرا گفتهاند «یوم الدین»؟ ما اكنون در شب زندگی گرفتاریم. انسان در شب، پدیدهها و حقایق را آنطور که هست، نمیبیند. به سمت روز که میرویم، همه اینها تحقق عینی پیدا میکند. مثل اینکه انسان در شب در بیابانی فرود آمده واطرافش را بهطور کلی دیده است. فردا که آفتاب طلوع کند، بهطور عینی و کامل اطرافش را درک میکند. خداوند در آیه بعد، از قول راسخان در علم در مورد محکمات و متشابهات و تأویل متشابهات میگوید: «رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لَّا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ» (آلعمران:9). آقای طالقانی توضیح میدهند که این مناجات، عمق ایمان و بعد دید راسخان را تا مسیر نهایی، مینمایاند.
نکته دیگری که در تفسیر آقای طالقانی هست، این است که اسم را بهصورت اسم و فعل را بهصورت فعل، ترجمه میکنند، برای نمونه درباره «یا ایها الذین آمنوا» اگر معنی «ای مؤمنان» داشت ـ چنانکه برخی ترجمه میکنند ـ خودش میگفت «یا ایها المؤمنون»، اما چرا گفته «یا ایها الذین آمنو» به صورت فعل ماضی؟ یعنی آنها قدم اول را در جاده ایمان برداشتهاند. «وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ ءَاوَواْ وَّ نَصَرُواْ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا»(5) (انفال:74) چنین کسانی مؤمنان حقیقیاند؛ کسانیکه ایمان آورده، به دنبال ایمان، هجرت کردند و به دنبال هجرت، جهاد با مال و جان کردند و آنها که مهاجران را پناه دادند و یاری کردند، با گذشت از این مراحل، مؤمن حقیقی شدهاند. یعنی روزبهروز ایمان فزاینده داشتهاند تا در ایشان نهادینه شود. زمانی میگوید «یا ایها المؤمنون» که ایمان در وجودشان نهادینه و ثابت شده باشد. به هرحال باید فعل را به صورت فعل و اسم را به صورت اسم ترجمه کرد.
درباره «جامعالناس» ایشان میگویند که صفت ثبوتی «جامع» به جای فعل حدوثی «تَجمَعُ»، کشندگی و پیشبری را و «لیوم» بهجای «فی یوم» مالکیت و تصرف غایت را میرساند. اینکه میگوید «رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاس»، یعنی تو گردآورنده مردم هستی و نمیگوید مردم را گرد میآوری. اگر در آیه فعل حدوثی «تجمع» آمده بود، یعنی که خدا کاری را یک بار انجام میدهد. اما «جامع» به صورت اسم فاعل، ثبوت را میرساند. یعنی خدا همیشه کارش کشندگی و گردآوری و پیشبردن مردم برای «لیوم» است. اگر میگفت «فی یوم لاریب» هم عمل موقتی حدوثی را میرساند و هم بهطور ظرفی بود که فقط در آن روز انجام میگیرد. وقتی میگوید «لیوم»، لام مالکیت است و این تصرف به غایت را میرساند. در سوره حمد هم آمده است «مالک یومالدین». مالک را به کسی میگویند که حق تصرف در مالش را داشته باشد. به همین دلیل در آن روز خدا در اعمال بندگان تصرف میکند.
«ریب» هم با «شک» فرق میکند. شک این است که انسان بگوید چنین چیزی شده است یا نشده است، اما ریب، عوامل و انگیزهها و زمینههای ایجاد شکاند. لذا درباره خود قرآن هم خدا میفرماید: «الم ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِين» (بقره:1و2)، یعنی پرواپیشگان چنان از هدایت قرآن استفاده کردهاند که هیچ انگیزه و عواملی برای شک در قرآن ندارند، به این دلیل که از اول با هدایت قرآن حرکت کردهاند.
از نظر آقای طالقانی، «لَّا رَيْبَ فِيهِ» نظر دید ایمانی و رسوخ علمی و یقینی راسخان است؛ هم در ابعاد نزولی که به همه ابعاد و حواس و مشاعر و اذهان نازله و مختلف و هم در تحولات و تکاملات ذهنی و عقلی مردم نزول کرده است. این بدان معناست که حقیقت قرآن در ابعاد نزولی، بسیار والاست و غیرقابل دسترس برای بشر، اما خدا آن را نازل میکند به این معنا که در حد درک پیامبر آن را پایین میآورد. هم کسانیکه فقط به ظواهر و حواس توجه دارند و هم کسانیکه عقلشان را بهکار میگیرند، میتوانند به این حقایق برسند.
■من از بحثهایی که گفتید اینطور برداشت میکنم که گرچه قرآن کلام خداست، اما چون به لفظ آمده است، باید اسیر این لفظ نشد و از آن عبور کرد و به خالق خدا تأویلش کرد. و این با هرمنوتیک فرق دارد که مبدا مختصات ثابتی ندارد.
□بحث هرمنوتیک این است که سخن قرآن مانند هر سخن بشری است و در آن زمان، پیامبر تحتتأثیر فرهنگ خاص خودش و تجاربی که داشته، سخنی گفته و ما که میخواهیم این متن را بخوانیم، باز هم اسیر فهم و معرفت کنونی خودمان هستیم و برداشت دیگری از آن میکنیم. درباره سخن بشر این حرف کاملاً درست است. چنانکه آقای مهندس بازرگان در کتاب «سیر تحول قرآن»، منحنی گفتار بشر را رسم کرده و سه کتاب را براي نمونه آورده است. یکی کتابی قدیمی بهعنوان «شاهنامه منصوری» به نثر و دیگری «دارالمجانین» جمالزاده و سوم کتاب «کلمات» سارتر. مهندس بازرگان منحنی این سه کتاب را که متعلق به سه دوره، سه نسل و سه ملت بوده است، کاملاً تابع فرهنگ، حالات، شرایط و مسائل خاص خود آن نویسنده میداند. نموداری که برای دارالمجانین و کتاب سارتر کشیده، مانند مجانین، بالا و پایین رفته است. بعد میگوید منحنی قرآن ـ چه موضوعی و چه لفظی ـ که ترسیم میشود، مانند منحنی تحول پدیدههای طبیعی است. همانطورکه منحنی تحول پدیدهها در طبیعت، شکل استانداردی دارند، آیات قرآن هم همینطور است. مهندس بازرگان میخواهد این را ثابت کند که قرآن از سوی کسی نازل شده که جهان آفرینش را خلق و منظم کرده و هر پدیدهای را جای درست خودش گذاشته است. میگوید در طبیعت هم هرچه انسان دخالت کند، این نظم به هم میخورد و این منحنی را در مصنوعات بشر و سخن بشر میبینیم که به هم میخورد. پس آیات قرآن ـ حتی در مقایسه با سخنان خود پیامبرـ تابع شرایط و حالات خود پیامبر نیست و از منبعی دیگر صادر شده که تحتتأثیر شرایط و زمان و مکان و فرهنگ و تجربه نبوده است. اتفاقاً آیتالله طالقانی هم در چندین جا این را مطرح کردهاند. بخصوص در آیه «عَبَسَ وَ تَوَلىَّ» (عبس:1) میفرمایند مسلماً خطاب به خود پیامبر است، نه آنطور که توجیه کردهاند سران قریش یا کسان دیگری باشد. پیامبر فکر میکردند که اگر بهطور مسالمتآمیزی با سران قریش مذاکره کنند، ایمان میآورند؛ «پيرزن کور كه آمد، گمان ميكرد حالت نرمش و پذیرش ایشان را بر هم زده است.» خدا میگوید تو به کسی دلبستهای که معلوم نیست ایمان بیاورد، اما به کسی که با عشقی از راه دور آمده، روی ترش میکنی. این نشان میدهد که آیات ازسوي خدا آمده است.
بنابراین هرمنوتیک متون دینی اگر برای تورات و انجیل که ساخته بشر است ـ این را ما نمیگوییم، بلکه «ویلدورانت» در «تاریخ تمدن» و «جان ناس» که تاریخ ادیان دارد، میگوید ـ بهکار رود، میتواند درست باشد، اما درمورد قرآن، صحیح نیست.
■من فکر میکنم روح تفسیر آقای طالقانی، روح تأویلیابی است. یعنی آیات را به «اَول» که بازگشت به خداست، برگرداند. میگویند «اول» ـ که به معنای بازگشت است ـ غیر از تأویل ـ به معنای بازگرداندن ـ است. میخواهم بدانم این مسئله در درک آقای طالقانی عمدهتر است یا گرامر و صرف و نحو آیتالله جوادی آملی میگوید صرف و نحو یک علم است و قد علم به قد قرآن و توحید نمیرسد.
□اینها همه ابزار و وسیله است، اما آیتالله طالقانی بههیچوجه روی اینها نمیماند. اینها را بحث میکند که نشان دهد لفظ قرآن میتواند ما را راهنمایی کند، برای نمونه به دنبال آیات محکم و متشابه که خداوند در آخر آیه بعد میفرماید: «… إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَاد» (آلعمران:9) میگویند: «صفت ربوبی «جامع الناس»، شعاعی از اسم کامل و جامع «الله» با همه تجلیات و برخوردها و تضاد در نمودهاست [نمودهایی که از الله به نظر ما میرسد، هم تجلی این حقیقت است و گاهی به نظر ما تضاد دارد که همان متشابهات است] عدول از خطاب و اسم رب در «ربنا» به اسم جامع «الله» گویی ناظر به همین باشد [«ربنا» فقط یک صفت از الله را بیان کرده، ولی وقتی میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَاد» یعنی خدا با همه صفات جامعی که دارد، در وعده خلاف نمیکند] فعل مضارع «يُخْلِفُ » از اِخلاف و باب اِفعال است و متعدی یکباره است. باب تفعیل، متعدی کردن تدریجی است مانند تنزیل. اما افعال، متعدی کردن یکباره مانند انزال است. میگوید فعل مضارع «يُخْلِفُ» از اِخلاف، انجام ندادن وعده و کاری دیگر به جای آن و گذاردن چیزی است به جای آنچه باید. «میعاد» به معنای مصدری، «وعده» و به معنای اسمی، «وعدهگاه» است: همان مبدأ و جامع همه صفات [که «الله» باشد] از آنچه با وحی وعده داده و وعدهگاهی که لازمه و علت غایی حرکات خروشان و پیشرو است، خلاف نمیکند و سکون و وقفه و مانعی در میان نمیآورد. روز میعاد، روز تأویل کامل همه کتاب، هماهنگ با تأویل انسان و جهان، است، یعنی انسان هم حقیقتی دارد که به قول افلاطون ـ که آقای طالقانی خیلی به این نظر افلاطون اعتقاد دارند ـ آنچه در این جهان میبینیم، «مُثُل» است، یعنی سایهای از حقیقت انسان روی زمین است. انسان واقعیت عینی خودش را در آخرت مییابد. مسلماً نه با این جسم و دست و پا. این جسم اگر یکبار در آتش بیفتد، میسوزد، ولی در قرآن آمده است که مرگی در آخرت نیست: «لَا يَمُوتُ فِيهَا وَ لَا يحَْيىَ» (طه:74). پس این جسم نیست، تأویل و تکامل یافته این جسم است که جز خدا نمیداند: ««وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ»».
تا اینجا آیتالله طالقانی روی لفظ تکیه کرده، حال میخواهد به سراغ معنا برود. میفرماید: «از این شب متشابهات و اظلال تا آن روز میعاد تأویلات، در حد رسوخ در علم و نفوذ در اعماق و بطون است و هرچه رسوخ پیشتر رود، ایمان به عظمت عمق و لجهها بیشتر میشود تا خروش «ءَامَنَّا بِهِ كلٌُّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا» از دل و زبانشان برآید. همانسان که هرچه در علم و کشف اسرار آفرینش پیش میروند، عظمت و عمق آن را بیشتر مینگرند. آنکه به ساحل نزدیکتر شود و در آبهای آن قدم گذارد، عمق و خروش دریا را بیشتر درمییابد. توقف ذهن در سطح جهان و پدیدهها و ترکیبات و فعل و انفعالهای آن، چون توقف نظر در سطح دریا و حباب و امواج آن است که موجب غفلت از عظمت و اعماق دریا میشود. توقف در متشابهات و تمثیلها و ترکیبات و تبلور حروف و آیات قرآن هم از رسوخ در بطون و اعماق و دریافت تأویلات بازمیدارد. تفسیر که پرده برداری از کلمات و دریافت معانی لغات و تمثیلهاست، باید کلید درهای بسته باشد تا راه تدبر و اندیشه را باز کند. «أَ فَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ أَمْ عَلىَ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» (محمد:24) و با تدبر است که میتوان وحدت همه آیات و متشابهات و محکمات و مبدا آن را دریافت. «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَ لَوْ كاَنَ مِنْ عِندِ غَيرِْ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا» (نسا:82). متشابهات آن را از اسما و صفات الهی ـ مثل سمع، بصر، ید، دوستی، خشم، کلمه، روح و استقرار بر عرش ـ را تنزیه و تأویل میکنند»، یعنی خدا را منزه میدانند از اینکه مانند انسانها دست داشته و خشم بگیرد.
آقای طالقانی ادامه میدهند: «همچنین تمثیلهای لذات و نعمتهای بهشت و در مقابل آن آلام و عذابهای دوزخ. مانند آیه «مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتىِ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تجَْرِى مِن تحَْتهَِا الْأَنهَْارُ أُكُلُهَا دَائمٌ وَ ظِلُّهَا تِلْكَ عُقْبىَ الَّذِينَ اتَّقَواْ وَّ عُقْبىَ الْكَافِرِينَ النَّارُ»(6) (رعد:35). و نیز آیه «مَّثَلُ الجَْنَّةِ الَّتىِ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنهَْارٌ مِّن مَّاءٍ غَيرِْ ءَاسِنٍ وَ أَنهَْارٌ مِّن لَّبنٍَ لَّمْ يَتَغَيرَّْ طَعْمُهُ وَ أَنهَْارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ وَ أَنهَْارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى وَ لهَُمْ فِيهَا مِن كلُِّ الثَّمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِّن رَّبهِِّمْ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فىِ النَّارِ وَ سُقُواْ مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُم»(7) (محمد:15).»
میفرماید اینها همه تمثیلها و متشابهات از اسماء و صفات الهیاند. «همچنین است احکام متشابه و متغیر و ناسخ و منسوخ و… بخصوص که متشابهات، لازمه نزول و تنزیل از علم و اراده اعلاست.»
چون ما به اراده پروردگار دسترسی نداریم، باید آن را در حد فهم بشر به شکل متشابهات نازل کند. «همانند وجود مطلق و بیتعین که بر مراتب آیات نازله، انعکاسها و تعینها و تشابهها را پدید آورده است.» وجود، همه یکی است، اما اینکه میبینیم در برخی پدیدهها انعکاس دارد و به شکل خاصی معین میشود و با هم تشابه دارد، به خاطر نازلشدن و فرودآمدن و به سطح فهم ما رسیدن آنهاست. «و علم و اراده اعلا که به صورت نیروهای نسبی و حیات و ترکیبات درآمده است و همه به امالکتاب و وجود و اراده مطلق، تأویل مییابند.»
■آقای طالقانی میگوید دیگر مفسران توجیهات مختلفی برای متشابهات کردهاند. ایشان همه را رد میکند و میگوید که متشابهات، لازمه جاودانهبودن کتاب است. یعنی عنصر زمان را هم در نظر میگیرند.
□بله. ایشان در همین زمینه میگوید: «تأویل متشابهات، کشیدگی و برگشت و جمع آنها بهسوی امهات و اصول است که جز خدا که نور هستی و آفریننده و قبضکننده است، نمیداند: «وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ». چون سایهها که در امتداد نور پدید میآیند و پیوسته تغییر و تحول دارند و با شعاعهای آن بلند و کوتاه میشوند و برمیگردند و قبض میشوند. «أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا*ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا»(8) (فرقان:45و 46). راسخان در علم، از متشابهات عبور میکنند تا به اعماق و بطون آنها برسند. نه چون کجاندیشان فتنهجو در متشابهات توقف دارند و نه چون جامدان، جمود میورزند. راسخان، تأویل نسبی را در مییابند و به آنچه نرسند، ایمان نسبی و کلی دارند «كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا» و از زیغ قلوب، اندیشناکاند: «رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا» و چشم به رحمت خاص پروردگار دارند: «وَ هَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَهً» و به افق روشن و روز جمع: «إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لَّا رَيْبَ فِيه». پس تأویل در خط برگشتِ تنزیل و در ابعاد طولی و اعماق و بطون همه کتاب است و محکمات و متشابهات، در سطح و اوج صعود و موج نزول آیات است. نه جدا و مشخص از هم و نه مقابل هم تا متشابهات به محکمات عرضه شود که همین امر نیز منشأ تشابه و فتنه گردد»، یعنی اینکه بخواهند متشابهات را به محکمات عرضه کنند و ببینند معنی میدهد یا نه، میگوید همین امر منشا تشابه است. «روایات صحیح و معتبر هم همین را مینمایاند. میفرماید در نهجالبلاغه آمده است که: هیچ آیهای در قرآن نیست مگر آنکه آن را ظاهر و درونی است و در قرآن هیچ حرفی نیست مگر آنکه آن را حدی است و هر حدی را طلوع گاه و افقی. ظهر آن، تنزیلش است و تأویلش، بطن آن است. مقداری از قرآن تأویلش گذشته و برخی از آن هنوز تأویل نشده و جریان دارد و مانند جریان آفتاب و ماه هر زمان و هرچه از آن چیزی واقع یا نمودار میشود.»(پرتوی از قرآن، ج5 سوره آلعمران)
این هم روش تفسیری و هم ویژگی تفسیری ایشان بود که عرض کردم. هرکسیکه دقیقاً و عمیقا کتاب پرتوی از قرآن را مطالعه کرده است، به این نتیجه رسیده که کتابی با این ویژگیها و عمق درباره قرآن که راهنمای عمل هم باشد، در ایران نیست.
هم پژوهشگران علوم قرآنی با مطالعه و شناخت این کتاب به ارزش آن پی میبرند و هم دانشجویان و همچنین آنان که به برداشتهای نويی از قرآن علاقهمند هستند، میتوانند بهرههای نوینی از آن ببرند.
امید است خداوند به ما توفیق دهد که خود پیوسته از این منبع فیض بهرهبرداری کنیم و تا آنجا که در توان داریم دیگران را هم به آن سرچشمه زلال و گوارا راه نماییم.
*شماره 76 نشریه چشمانداز ایران، دی و بهمن ماه 1391
پينوشت:
1ـ هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتىِ تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ فَهَل لَّنَا مِن شُفَعَاءَ فَيَشْفَعُواْ لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيرَْ الَّذِى كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنهُْم مَّا كَانُواْ يَفْترَُونَ (اعراف:53). آيا [آنان] جز در انتظار تأويل آنند؟ روزى كه تأويلش فرا رسد، كسانى كه آن را پيش از آن به فراموشى سپردهاند مىگويند: «حقاً فرستادگان پروردگار ما حق را آوردند. پس آيا [امروز] ما را شفاعتگرانى هست كه براى ما شفاعت كنند يا [ممكن است به دنيا] بازگردانيده شويم، تا غير از آنچه انجام مىداديم انجام دهيم؟» به راستى كه [آنان] به خويشتن زيان زدند، و آنچه را به دروغ مىساختند از كف دادند.
2ـ در آیه 7 آلعمران: هُوَ الَّذِى أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ ءَايَاتٌ محُّْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فىِ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فىِ الْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ كلٌُّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُواْ الْأَلْبَاب (آلعمران:7)
3ـ بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تأويل آن برايشان نيامده است. كسانى [هم] كه پيش از آنان بودند، همينگونه [پيامبرانشان را] تكذيب كردند. پس بنگر كه فرجام ستمگران چگونه بوده است.
4ـ [مىگويند:] پروردگارا، پس از آنكه ما را هدايت كردى، دلهايمان را دستخوش انحراف مگردان، و از جانب خود، رحمتى بر ما ارزانى دار كه تو خود بخشايشگری.
5ـ وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [اين است كه] از زير [درختان] آن نهرها روان است. ميوه و سايهاش پايدار است. اين است فرجام كسانى كه پرهيزگارى كردهاند و فرجام كافران آتش [دوزخ] است.
6ـ مَثَلِ بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [چون باغى است كه] در آن نهرهايى است از آبى كه [رنگ و بو و طعمش] برنگشته و جويهايى از شيرى كه مزهاش دگرگون نشود و رودهايى از بادهاى كه براى نوشندگان لذّتى است و جويبارهايى از انگبينِ ناب. و در آنجا از هرگونه ميوه براى آنان [فراهم] است و [از همه بالاتر] آمرزش پروردگار آنهاست. [آيا چنين كسى در چنين باغى دلانگيز] مانند كسى است كه جاودانه در آتش است و آبى جوشان به خوردشان داده مىشود [تا] رودههايشان را از هم فروپاشد.
7ـ آيا نديدهاى كه پروردگارت چگونه سايه را گسترده است؟ و اگر مىخواست، آن را ساكن قرار مىداد، آن گاه خورشيد را بر آن دليل گردانيديم. سپس آن [سايه] را اندك اندك به سوى خود بازمىگيريم.
منبع: نشریه چشم انداز ایران، ویژه نامه آیت الله طالقانی