انتظار از دین در دنیای جدید

تعاليم و آموزه هاي ديني متضمن هيچ برنامه اي براي مديريت و اداره امور سياسي ، اقتصادي و اجتماعي مردم نيست و در اين زمينه برنامه اي ارائه نكرده است . اساسا رسالت اديان ارائه برنامه نيست . تقليل دادن دين به فقه ،کوچک كردن دين و وهن آن است و اساس كار فقه ارائه حكم است و فقه واجد هيچ برنامه اي نيست

اذا سألک عبادي منی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان فلیستجیبوا لي و لیؤمنوا بی لعلهم یرشدون.

در قرآن هیچ آیه ای نداریم که ضمیر متکلم وحده که رجوع آن به خدای تعالی است هفت بار تکرار شده باشد و با آهنگی موزون و دلنشین و عمیق و دوستانه و خویشاوندانه رابطه بین انسان و خدا را در هستی ترسیم نماید، مگر آیه فوق . به ترجمه آیه دقت بفرمایید ” هنگامیکه بندگان من درباره من از تو می پرسند همانا من نزدیکم و من درخواست هر درخواست کننده ای را هنگامیکه مرا می خواند پاسخ می گویم پس باید مرا اجابت کنند و به من ایمان داشته باشند ، باشد که رشد نمایند . ” رابطه انسان و خدا ، رابطه ای دیالکتیکی است ، دوطرفه است یک گام از ما برداشتن است و صدها گام از سوی او به طرف ما . انسان در این جهان ،غریب و تنهاست و فقط در پیوستن و وصال با خداست که انسان از غربت بیرون می آید و احساس خویشاوندی با هستی می نماید و زندگی برایش معنا و مفهوم پیدا می کند و به ساحل نجات و دیار قرب می رسد . با نگاهی معناشناسانه و معرفت شناسانه و بویژه تجربت اندیشانه در می یابیم که هیچ فاصله ای میان انسان و خداوند وجود ندارد و آنچه موجب جدایی میان انسان و خدا می شود به تعبیر زیبای امام سجاد (ع) در دعای ابو حمزه ثمالی ، اعمال ما انسانهاست همان حقیقتی که در بیان زیبای حافظ آمده است. آنجا که می گوید :

 میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود / حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 در متون و ادبیات دینی ” عبودیت ” فلسفه آفرینش است و انسان اگر یک تکلیف و وظیفه اساسی در این جهان داشته باشد آن وظیفه بندگی خداست و بس . و این پیمان میان انسانها با خداست و صراط مستقیم هدایت نیز در این حقیقت خلاصه میشود . تجربه تاریخی به ما نشان داده است هرگاه انسان پیشانی بندگی به آستان خدا نساید ، خدایی خواهد کرد و بندگان خدا را به بندگی و بردگی خواهد کشید . راز عبادت و بندگی و وجوب نماز این است که انسان را از خود بزرگ بینی ، خودخواهی و ادعای خدایی و کبریایی کردن باز بدارد. اساسا زیباترین جلوه و صحنه آفرینش ، صحنه نیایش ، رازگویی و دیالوگ میان انسان و خداست . مست می شراب عشق شدن ، رهایی از دلبستگیها و وابستگیها، رسیدن به سرزمین روشنایی و آزادی و سیراب شدن از زلال چشمه سار عاشقی با معشوق محتشم و خاکساری و فروتنی در برابر جمال و عظمت و قدرت مطلق هستی ، افتخار عرفا و عاشقان و سالکان بوده است و بدین جهت بوده است که حضرت مولانا بعنوان عاشق عارف ، حالت بیخودی خود را در این عشق ورزی چنین بیان می کند:

 بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم / باچشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تخت نمی خواهم ، من تاج نمی خواهم / در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من ، بگرفت گلوی من / گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

 آنچه گفته شد یادآوری و ذکر بود. می پردازم به دو مفهومی که در موضوع مقاله آمده است . ابتدا باید مشخص شود مراد ما از” دنیای جدید ” چیست . چه ویژگیهایی دنیای قدیم را از دنیای جدید متمایز می نماید و هنگامیکه سخن از دین به میان می آوریم مرادمان کدام دین است . بنابراین وجوه تمایز ” دنیای جدید ” یا ” دوران جدید ” را از ” دنیای قدیم ” یادآور می شو.

1- ماکس وبر جامعه شناس آلمانی ، دوران جدید را دوران اسطوره زدایی می داند . انسان قدیم در دوران گذشته خود را بر مثال اسطوره می خواست و می ساخت اما انسان در دنیای جدید اسطوره را بر مثال خود می خواهد و می سازد.

2- ” دنیای جدید ” را ” دنیای سکولاریسم ” می نامند . سکولاریسم نه دینی است نه ضد دینی بلکه غیر دینی است.  سکولاریسم دغدغه قدسی ندارد و معتقد به قدسی کردن امور دنیوی از جمله حکومت نیست . بارزترین ویژگی سکولاریسم باورمندی به تفکیک میان حوزه دین و دولت و تمایز نهاد دین از نهاد حکومت است . تجربه تاریخی نشان داده است که هرگاه دین و دولت یکی می شوند منجر به فساد و تباهی هر دو آنها می شود بنابراین سلامت این دو نهاد به تفکیک حوزه های آنها از یکدیگر است . حقیقت این است که هرجا این دو قدرت یکی شده اند دین تابعی از قدرت سیاسی و حکومتی شده و به عنوان ابزار و توجیه کننده نهاد قدرت در آمده است و این امر مادر همه مفاسد و جنایتها و نابسامانیها و بحرانهاست . تصریح می کنم باید بین ” تفکیک نهاد دین از نهاد قدرت ” و ” جدایی دین از سیاست ” تمایز قائل شد . به این باورم که اولی امری ضروری و عقلایی است و دومی امری ناشدنی بویژه در جامعه ای دینی چون ایران.

3- دوران جدید در پی ” راز و رمز ” زدایی از هستی و به دنبال آن تغییر جهان است . این جمله مارکس مشهور است که می گوید : ” فلاسفه به تفسیر جهان پرداختند و ما در پی تغییر جهانیم ” اما انسان قدیم در پی “راز و رمز” دانی و در نتیجه تفسیر جهان بود . در نگاه مولانا و حافظ ، هستی آنچنان حساب و کتاب دار بوده است که انسان حق فضولی در چند و چون این عالم را نداشته است اما ویژگی دنیای جدید چون و چرا کردن است و “جرات پرسیدن داشته باش” شعار آن است .

4- در” دوران جدید ” انسان با ” عقلانیت ابزاری ” با همه چیز مواجه می شود . او انسان و طبیعت و اشیاء عالم را برای خود و در استخدام خود می خواهد و نامهربانانه ، مسرفانه و زیاده طلبانه با آن برخورد می نماید و آنها را پدیده هایی مقدس و نعمتهای خداوند نمی داند در حالیکه انسان در “دنیای قدیم” با طبیعت برخوردی خویشاوندانه ، مهربانانه و آیه ای داشت و آنها را نعمت خدا و مقدس می دانستند و شکرگزاری را وظیفه خویش . اما انسان دوران جدید به قدسیت زدایی از ساحت هستی می پردازد . انسان قدیم جهان را جلوه های جمال خداوند می دانست . زبان حال انسان قدیم را در بیتهای زیر می توان دید :

 با صدهزار جلوه برون آمدی که من /  با صدهزار دیده تماشا کنم تو را

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

صدهزاران پرده دارد حسن دوست / می کند هر پرده آوازی دگر

 5- در دوران جدید انسانها صاحب حقند و بعنوان شهروندان یک کشور محسوب می شوند در حالیکه در دوران قدیم ، انسانها رعایای سلاطین و حاکمان و مکلف به فرمانبرداری از آنها بودند .

6- پیدایش دولت مدرن در دوران جدید سبب شده دولتها مکلف و خدمتگذار مردم باشند . مدیریت را به نمایندگی از مردم برای خدمت بیشتر به آنها به عهده می گیرند . پاسخگوی مردم هستند ، مردم مطالباتشان را از آنها می خواهند و محقند و دولتمردان موظف به پاسخگویی به نیازهای مردم هستند و در صورت عدم توانایی برای پاسخگویی و یا ناکارآمدی در مدیریت ، باید از کار برکنار شوند . در دوران جدید ، دولتهای مدرن ملتزم به لوازم دموکراسی اند. آنها با رای مردم قدرت را به دست می گیرند و با رای مردم از کار برکنار می شوند و هیچ قدرت مادام العمری در دموکراسیهای جدید و دوران جدید به لحاظ قانونی و عقلانی پذیرفته شدنی نیست . درحالیکه در دوران قدیم دولتها و حاکمان ، محق و مظهر سلطنت الهی یا اقتدار ملی بودند و مردم مکلف بودند از اوامر آنها اطاعت و پیروی نمایند . هنوز هم در پاره ای از حکومتها و جوامع افکار دوران قدیم حاکم است و آنها مردم را ابزار قدرت و مطیع و منقاد بی چون و چرا می خواهند .

در ” دنیای قدیم ” انسانهای دیندار مکلف به دینداری بودند و حق تغییر دین و عقیده را نداشتند والا به عنوان ارتداد ، محکوم به اعدام و زوال و زندان بودند اما در دنیای جدید ، دینداری و عدم دینداری هر دو حق شناخته شده ای برای مردم است و برخلاف گذشته که حکومتها خود را مامور و موظف به حفظ دینداری مردم و ترویج آن می دانستند ، حکومتهای جدید چنین حقی را برای خود قائل نیستند . بنابراین در دنیای جدید هیچکس به جرم بی دینی ، تغییر عقیده و دین و مخالفت با قرائت رسمی از دین ، مجازات و محکوم به اعدام و زندان نمی شود و نبايد بشود.(وجود پاره اي از قوانين جزايي در بعضي از كشورها در اين مورد و موارد مشابه نشانه عدم ورود آنها به دنياي جديد و دريافت و معرفت ديني استاتيك و بيگانه با روح تعاليم و اهداف غايي دين از سوي آنها ست) مراد ما از دين در اين بحث چيست ؟ مراد ما در اينجا اسلام به معني اخص كلمه است . آنهم نه مجموعه متون موجود ديني اعم از آنچه در قرآن و سنت و سيره تاريخي پيامبر و امامان وجود دارد بلكه منظور نوع رويكرد و تلقي اي است كه از اين متون بنام دين مي تواند و بايد وجود داشته باشد آنچه در اين بحث مطمح نظر ماست انتظار انسان عصر جديد از قرائتي است از دين كه مي تواند پاسخگوي نيازهاي اساسي وي به عنوان شهروند محق ، موجودي خردمند و جستجوگر معناي زندگي باشد. سخن از برداشت و فهمي از دين است كه توانايي بر اقناع دروني اكثريت انسانها را در مواجهه با آن داشته باشد و نگاهش به انسان، جامعه،تاريخ و هستي در محكمه و جدانهاي پاك و عقول خردمندان و انسانهاي بي طرف مورد پذيرش واقع شود. در جهان اسلام و از جمله در ايران قرائتهاي ديني را مي توان ذيل اين سه رويكرد سامان بخشي نمود .

1 – رويكرد تكليفي به دين كه شامل : نگرش هاي فقيهانه ، ايدئولوژيك ، آمرانه ، حق مطلق پندارانه و معطوف به سطح و قشر دين مي شود . نگرش فقيهانه به دين كاملا تكليفي است زيرا موضوع فقه چنانكه گفته اند افعال مكلفين مي باشد (موضوعه فعل المكلفينا ) بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه ولايت فقيهانه و حكومت فقيهانه از نوع تكليفي مي باشند و از اين حيث جمله امام محمد غزالي بسيار شايسته تأمل است كه مي گويد « فقيه ولايت بر دلها ندارد » زيرا اين نگرش به روابط انسانها با يكديگر ، انسان با خود و خدايش و انسانها با حكومت ، به نحو تكليفي مي نگرد .

2 – رويكرد حقي به دين كه در اين نگرش به انسان نه به عنوان موجودي مكلف بلكه به عنوان فردي محق ( صاحب حق) نگريسته مي شود بر اين اساس اعتقاد به دين ويا عدم پذيرش آن حقي از حقوق انسانها شناخته مي شود و آنرا به رسميت مي شناسند در اين ديدگاه روح و گفتمان غالب قرائت ديني، تكيه بر حقوق انسانها ، پاسخگويي و استيفاي حقوقشان مي باشد. در اين نگرش بر خلاف نگرش تكليفي كه « انسان را براي دين و در خدمت دين » مي داند معتقدند «دين براي انسان و در خدمت انسانهاست»

3 – رويكرد حقي – تكليفي با تقدم حق بر تكليف: در اين نگرش رابطه اي علي ميان حق و تكليف وجود دارد و تكليف آدميان معلول حق و تكاليف ،ميوه درخت حقوق اند . آثار اين رويكرد را مي توان در نهج البلاغه در خطبه هاي 34 و 207 و نامه 53 امام علي (ع) به مالك اشتر مشاهده كرد . رويكرد شريعتمدارانه و فقيهانه صرف به دين ،در گذشته و حال انسان در جهان اسلام و ايران تجربه شده و ثمرات تلخ آن در مرئا و منظر مردم قرار گرفته است .بدليل نگاه عبوسانه اين رويكرد به دين و پرداخت عمدتا غالب آن به ظواهر و قشر دين و بي توجهي به عمق و روح و اهداف حيات بخش ، اخلاقي، انساني و حقوقي در اين رويكرد ،كمتر افرادي در دنياي مدرن، آن را مفيد و راهگشا مي دانند و در نتيجه به اين نحله باور ندارند . از طرف ديگر صرف رويكرد حقي به دين(برغم نقاط قوت و تناسبش با عصر و نسل) نيز اين اشكال را دارد كه انسانهارا در چارچوب كنترلهاي بيروني ملتزم و متقاعد به رعايت قانون ، ضابطه و مراعات حقوق ديگران مي نمايد واز وجوه متعالي و توازن بخش آدميغفلت مي نمايد. و دقيقا از همينجاست كه ضرورت به آموزه هاي ديني و معناشناسانه آن به عنوان پشتوانه اخلاقي رفتار انسانها به ميان مي آيد و بحث انگيزه ها و كنترل از درون مطرح مي شود زيرا كثيري از اقوال وافعال ما انسانها از حوزه حقوق و قانون بيرون مي باشند و تنها در پرتو التزام ديني ،معنوي و اخلاقي است كه انسانها رعايت حقوق ديگران را كه خارج از قانون و حقوق است خواهند كرد . بنظر مي آيد . نگرش سوم واقع بينانه ترين ومطلوبترين رويكرد به دين در دنياي جديد باشد . زيرا در نگرش تكليفي سخني از حقوق انسانها به ميان نمي آيد ، آدميان صاحب حق و مدعي حقوق شهروندي در اين بينش جايگاهي ندارند .

در نگرش حقي يكجانبه سخن از حقوق افراد است و نگاه افراد عمدتا معطوف به خويش است و آگاهي به مسئوليت و احساس وظيفه در برابر ديگران مغفول و يا حداقل كمرنگ مي شود . و حس خودبيني و خودخواهي و همه چيز و همه كس را در استخدام خود و براي سودخود و به عنوان ابزار خواستن بطور ناخودآگاه در ضمير انسان رشد مي نمايد ولي در نگرش حقي – تكليفي ضمن توجه و اولويت بخشي به حقوق انسانها در تمام زمينه ها ، آنها به تكاليف و وظايف خود و مسئوليتشان در برابرافراد و جامعه آگاهي مي يابند و احساس مسئوليت مي كنند . در اين نگاه ضمن آنكه به انسانها آموزش داده مي شود كه محقند و بايد در جستجوي استيفاي حقوق خود باشند به آنان يادآوري مي شود، شرط رشد و ارتقاء مادي و معنويشان احساس مسئوليت اجتماعي در قبال سرنوشت همنوعان مي باشد . انسانها ياد مي گيرند ضمن دفاع از حقوق و منافع فرديشان مكلف به دفاع ا ز حقوق جامعه و مردم نيز باشند . البته اين احساس مسئوليت اجتماعي و وظيفه مندي در قبال مردم اگر چه در نظامهاي حقوقي دنياي جديد با استفاده از كنترلهاي بيروني بصورت قانوني در آمده اما در بينش سوم با استفاده از مكانيزمهاي كنترل بيروني و دروني مي تواند به اوج خود برسد و تعميق و توسعه يابد . در اينجا لازم مي دانم چند نكته

را براي روشنتر شدن زمينه بحث يادآوري نمايم .

1 – هدف پيامبران و اديان معطوف به اصلاح امر آخرت انسانهاست . اگر آخرت نبود پيامبري مبعوث نمي شد. البته اين بدان معنانيست كه دين تأثيري بر بهسازي دنيا و بهروزي مردم ندارد بلكه قطعا ديني كه براي اصلاح آخرت و تضمين سلامت اخلاقي جامعه آمده است سايه تعاليمش بر سر همه حوزه هاي اجتماعي ، فرهنگي و حتي سياسي خواهد افتاد و به بهسازي آنها كمك خواهد كرد . سخن در اين است كه هدف اصلي و اساسي و اوليه ارسال پيامبران اصلاح امور دنيوي و مديريت و سامان بخشي مسائل روزمره مردم نبوده است و اين امر به عقل و عرف و تجربه بشري وانهاده شده است.

2 – تعاليم و آموزه هاي ديني متضمن هيچ برنامه اي براي مديريت و اداره امور سياسي ، اقتصادي و اجتماعي مردم نيست و در اين زمينه برنامه اي ارائه نكرده است . اساسا رسالت اديان ارائه برنامه نيست . تقليل دادن دين به فقه ،کوچک كردن دين و وهن آن است و اساس كار فقه ارائه حكم است و فقه واجد هيچ برنامه اي نيست و تا كنون هيچ فقيهي مدعي ارائه برنامه زندگی ومديربت نبوده و نمی تواند باشد .آنها که بر اساس آيه “تببانا لکل شیء” جامعيت دين را نتبجه می گيرند وآنرا به ارائه بر نامه و راهبرد در همه زمينه ها تفسير مي كنند غلو در دين نموده تكليف بيهوده بر دوش دين نهاده و انتظاري عبث از دين براي اداره دنياي مردم در اين جهان پيچيده دارند و مخاطب ( لا تغلوا في دينكم ) مي باشند و به ساحت قدسي دين آسيب مي رسانند . اساسا نداشتن برنامه مديريت و عدم ارائه راهكارهاي اداره زندگي از سوي دين به هيچ وجه از ارج و منزلت دين در نزد مومنان نخواهد كاست چه اينكه دين براي اين هدف نيامده است . اداره زندگي تابع عرفهاي زمانه ، ازعرضيات دين و امري متغير است و دين خدا امري ابدي ، ثابت و محكم است و متكفل امور متغير نيست هر چند كه سازگاري و تلا ئمش با اين امور امري ضروري و عقلاني است.

3 – بايد ميان « نهاد دين » و «نهاد قدرت » تفكيك قائل شويم . زيرا تجربه تاريخي بشر نشان داده است يكي شدن اين دو نهاد به فساد و تباهي هر دو مي انجامد و منجر به ظهور و بروز استبداد ديني و مفسران رسمي و دولتي دين مي گردد و ايمان مردم آلوده به ريا ، تظاهر ، نفاق ،چاپلوسي،دروغ و بسياري ديگر از رذائل اخلاقي مي شود. منفك شدن دين و دولت در دنياي جديد ضرورتي تام و تمام يافته زيرا مديريت فقهي (بدليل فقدان برنامه) ،ناكارآمد و ناتوان از اداره جامعه در دنياي جديد است و اين حقيقتي است كه تا كنون بارها تجربه شده است نامه مهم مرحوم آخوند خراساني به علامه نائيني در مورد عدم پذيرش اداره حكومت از سوي فقهاء و زيانهاي ناشي از آن در 107 سال پيش ،نشانگر عمق نگرش آن مرجع بزرگوار ديني در مورد تفاوت ميان “مديريت علمي” و “مديريت فقهي” و ضرورت اداره كشور بر اساس مديريت علمي است. كساني خواهان ادغام اين دو نهاد هستند كه مدعي اند فقه پاسخ همه مسائل و نيازمنديهاي انسان را در تمام عرصه هاي علمي ، اجتماعي ، سياسي و اقتصادي را در اختيار دارد و براي همه آنها برنامه ارائه كرده است در حاليكه در هيچيك از متون ديني چنين مدعاي گزافي به چشم نمي خورد. ديگر دوره اي كه فردوسي مي سرود كه:

چنان دين و دولت به يكديگرند  / تو گويي كه در زير يك چادرند

به پايان رسيده است و حكومت بايد نسبت به صاحبان و پيروان مذاهب مختلف كاملا بيطرف و بلا شرط باشد و اين امر زماني ممكن می شود كه نهاد دين از نهاد قدرت جدا باشد و نهاد دين در استخدام نهاد قدرت و قدرتمندان و حاكمان نباشد .

انتظارات از دين : الف : در حوزه فردي ب : در حوزه اجتماعي و اخلاقي ج: در مواجهه با پديده هاي جديد ( آزادي ، دموكراسي ، حقوق بشر ، جامعه مدني و … )

انتظار از دين در حوزه ي فردي رهايي از رنج و رسيدن به رضايت باطني، معني بخشي به زندگي ( فلسفه حيات )، برخورداري از منطق عقلي و قابليت و ظرفيت سازگاري با تغييرات ، پاره اي از انتظارات انسان در دوره ي جديد از اديان است . مشكل اساسي انسان در اين جهان درد و رنج او و مطلوبش رهايي از رنج و رسيدن به رضايت باطني است . رنج انسانها معلول و محصول تناقض ميان باورهاي ذهني و اعتقادات قلبي انسان با واقعيتهاي عيني و خارجي است . رنج اصلي و اساسي انسان از نگاه اديان، جدا شدن انسان از منبع قدرت ، زيبايي و فضائل و كمالات است و تنها با وصال و قرب و يگانگي با اين منبع ( خدا ) است كه به آرامش مي رسد. كار دين رهايي انسان از اين رنج اساسي و رساندن آدمي به رضايت باطني از راه ارائه راهبردهاي لازم براي يگانه شدن با مبدا هستي است .” رضايت باطني محصول سه عامل آرامش ، شادي و اميد مي باشد”(استاد ملكيان) و اين سه عنصر رواني در پيوند روحاني انسان با هستي و تفسيري روحاني داشتن از جهان در وجود آدمي نهادينه مي شوند . در حوزه ي فردي ، معنابخشي به زندگي و دادن فلسفه اي از زندگي انتظاري است كه از دين داريم. سئوالهاي اساسي بشر در طول تاريخ از كجا آمده ام ؟ به كجا خواهم رفت ؟ و … بوده است فيلسوفان و متكلمان ما و مومنان همواره در سوداي دادن بهترين و قانع كننده ترين پاسخ به اين سوالات بوده اند و هنوز بهترين پاسخها به اين سئوالات داده نشده و در واقع فيلسوف و متكلمي كه بهترين و نهايي ترين پاسخ را داده باشد هنوز به دنيا نيامده و نخواهد آمد زيرا در اين زمينه ما هيچگاه پاسخ نهايي نخواهيم داشت ، اما دين با مبدا وحياني خودش پاسخ اين سئوالات را به رايگان در اختيار آدمي نهاده است و به دليل وحياني بودنش از سطح بالايي از اطمينان، يقين و آرامش انسان را برخوردار مي سازد و به باور قلبي انسان در رابطه با مقولات فوق استحكام و آرامش مي بخشد .

انسان جديد نگاهش به دين اكنون و اينجايي است و حاصل نقد از دين مي طلبد و بر خلاف انسان قديم كه نگاهش به دين معطوف به آخرت ، ثواب و آنسويي بود. نگاهش معطوف به دنيا و تأثير دين بر شادي ، آرامش ، نشاط و شادابي ، اميد و استيفاء حقوق و بهروزي خويش است . اگر حاصل پذيرش و اعتقاد به دين برخورداري از مواهب فوق باشد آنرا مي پذيرد. انسان مدرن ايمان را زماني ايمان راستين مي داند كه آرامش ، اميد ، شادي ، معنابخشي به زندگي و رضايت باطني و … محصول آن باشد و نتيجه آنرا در سلوك فردي واجتماعي اش مشاهده نمايد در غير اينصورت عطاء آن را به لقايش خواهد بخشيد و آنرا قابل دفاع و پذيرش نمي داند.

در حوزه اخلاقي : پيش از بيان نسبت دين واخلاق به سه نكته اساسي اشاره مي نمايم.

1 – امور اخلاقي از حسن و قبح ذاتي برخوردارند . عدالت ، آزادي ، وفاي به عهد ، احسان و صداقت ذاتا نيكويند و ظلم ، ريا ، پيمان شكني ، دروغ ، خودخواهي ، فخر فروشي و … ذاتا قبيحند . 2 – امور اخلاقي اموري پيشاديني اند و هويت مستقل دارند و نيكي و بدي امور اخلاقي به دليل بيان دين و منوط و مشروط بودن به امر و نهي دين نبوده و نيست اساسا ديني كه اخلاقي و عادلانه نباشد دين نيست . عدالت ، احسان ، صداقت به جهت نيكو بودنشان مورد تأكيد دين واقع شده است ،اگر دين هم امر به عدالت نمي كرد عدالت خوب بود. اساسا درستي و مطلوبيت يك دين به عادلانه بودن آن است و عدالت، ملاك حقانيت دين است . 3 – امور اخلاقي با منطق عقلاني سازگارند .

اصولا كثيري از امور اخلاقي محصول عقل ،تجربه و اجماع انسانها در طول تاريخ است . با عنايت به موارد سه گانه فوق مي توان گفت : دين از باب تأكيد و تشويق و اطمينان مومنان به عدالت ، احسان ،صداقت ،امانتداري و … فرمان داده است و از اين جهت كه دين با استفاده از مكانيزمهاي كنترل دروني و انگيزه هاي معنوي ( علاوه بر استفاده از مكانيزمهاي كنترل بيروني) به تثبيت و تعميق و توسعه اخلاق كمك مي رساند، مي توانيم دين را بزرگترين پشتوانه و ضامن اخلاقي زندگي كردن انسان و اخلاقيات بويژه با تأكيد بر ياد خدا و مرگ بدانيم . كاري كه حقوق به دليل تكيه صرف بر مكانيزمهاي كنترل بيروني و قانون از انجام آن ناتوان مي باشد . در حوزه مواجهه با پديده هاي جديد : مهمترين پديده هاي جديدي كه امروزه جزو ارزشهاي جهاني شده اند عبارت از: آزادي ، دموكراسي ، حقوق بشر، جامعه مدني و … مي باشند . پيروان اديان و در بحث ما مسلمانان در مواجهه با پديده هاي مدرن به دو دسته تقسيم مي شوند . الف : سنت گرايان و بنياد گرايان ( با اغماض از تفاوتهايشان )‌با اعتقاد به اينكه هيچ نيازي از نيازهاي انسان نيست الا اينكه دين به آن پاسخ گفته و راه حلهاي لازم را از پيش از تولد تا پس از وفات براي انسان ارائه داده و نيز باورمندي به اينكه پديده هاي جديد محصول عقل و تجربه بشر ناقص العقل اند و بيشتر مباني سكولاريستي ، اومانيستي و لائيسيستي دارند، آنها را مغاير با دين مي دانند و پذيرش آنها را به معناي ناقص دانستن دين ، انكار ضروريات ديني، توهين به مقدسات و خروج از دين مي دانند.

ب : نوانديشان ديني : اين گروه با تفكيك ميان احكام تأسيسي و امضايي اسلام و با استناد به پذيرش احكام امضايي كه وجود آنها در دين به معناي پذيرش عقل و تجربه و عرف خردمندان عصر نزول وحي بوده است . پذيرش پديده هاي جديد را به عنوان محصول عرف زمانه و تجربه و عقل جمعي بشر مي پذيرند. روشنفكران ونوانديشان ديني معتقدند در تعاليم و آموزه هاي اسلام كرامت، آزادي ، حرمت ، شرافت ، حجيت عقل و اجماع امت به رسميت شناخته شده است. بنابراين با عنايت به روح تعاليم انبياء آنها هيچگونه تعارضي ميان حقوق بشر و دستاوردهاي عقلي و تجربي بشر نمي بينند و آنرا به رسميت مي شناسند.

آينده از آن كدام دين خواهد بود؟ اگر دين و گوهر آن را دعوت به خدا و آخرت ، معنويت و اخلاق بدانيم و بر اساس روح تعاليم پيامبر (ص) و پيشوايان ديني ، ارزشهاي جهاني اي چون عدالت ،آزادي ، حقوق بشر و دموكراسي را سازگار با دين و بستر مناسب براي رشد ايمان و فضائل اخلاقي به شمار آوريم، ديني كه مدافع ارزشهاي اخلاقي ، انساني و مدافع حقوق ابناء بشر(فارغ از رنگ،نژاد،مذهب،زبان،قوميت و جنسيت) است در دنياي جديد ماندگار مي ماند و آينده از آن اوست اما ديني كه با تأكيد بر قشر و ظواهر دين به گوهر و باطن آن بي توجه است و با ارزشهاي انساني و عقل و تجربه جمعي بشر مي ستيزد و حقوق بشر ، دموكراسي و آزادي را فرآورده هاي غرب و دريچه هائي به سوي اباحي گري و بي ديني مي داند، قطعا بازنده اصلي تاريخ است و از گردونه ي زندگي خارج خواهد شد . رسالت مومنان به اديان و نوانديشان ديني تلاش براي آشتي دادن ميان دين و مقتضيات عصر از راه آشتي ميان عقلانيت و معنويت و مبارزه فرهنگي با جمود ، تحجر و بنياد گرايي افراطي ديني است.

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه های گوناگون است.

مطالب مرتبط

محمد جبريل:مترجم علی سرداری

افغانی این را با این جمله بیان می‌کند: «دیگران در میان آنها آگاهانه دانشی را که به دست آورده بودند به کار گرفتند؛ آنها ساختمان‌ها و خانه‌ها را تغییر دادند (اشاره به نوسازی قاهره و استانبول) و شکل غذا، لباس، اثاثیه، ظروف و سایر اقلام را تغییر دادند. آنها برای اجرای این تغییرات با تقلید از بهترین نمونه‌های موجود در پادشاهی‌های خارجی، با یکدیگر رقابت می‌کردند و آنها را مایه افتخار خود می‌دانستند و با غرور به نمایش می‌گذاشتند. با انجام این کار، ثروت خود را در خارج از کشور هدر دادند، صنعتگران قوم خود را کشتند و کسانی را که در تجارت کار می‌کردند نابود کردند زیرا قادر به برآوردن تمام نیازهای این علوم جدید نبودند و دستانشان به کار با آهن عادت نداشت و ثروتشان نیز نمی‌توانست واردات ماشین‌آلات جدید از سرزمین‌های دور را پوشش دهد.»
همچنین بخوانید: محمد اقبال و رویای معتزلی یازده قرن بعد

حامد فتحی روزنامه‌نگار مصر:یمترجم علی سرداری

آرام کیوان محامید، فعال سیاسی، معتقد است که رادیکالیسم سید قطب نتیجهٔ واقعیت سیاسی زمانهٔ او بود: شکست لیبرال‌ها و دموکرات‌ها و صعود اقتدارگرایی مدرن با جمال عبدالناصر. او می‌گوید:
«چون اخوان مخالف نظام اقتدارگرای ناصر بودند، ناچار شدند تصور اقتدارگرایانهٔ بدیل خود را بسازند. جاهلیت نزد قطب، تصویری کاملاً ضد ناصری است؛ حتی ردّ هرگونه مخالفت از درون نظام.»
اما چرا قطب جاهلیت را به کل جهان تعمیم داد و گفت:

عاصم امین مترجم علی سرداری

این سخن به معنای کم‌اهمیت دانستن فیلسوفان یا انکار تأثیر آنان بر رشد اندیشه بشری نیست. میراث آنان منبعی ضروری برای فهم، تحلیل و بازاندیشی مسائل فکری، اخلاقی، علمی، اجتماعی و تاریخی است. اما احترام به این میراث نه با تقدیس یا انجماد آن، بلکه با تعامل انتقادی و بهره‌گیری از بینش‌ها و ابزارهای فکری آنان، همراه با حفظ حق بررسی و مخالفت حاصل می‌شود. اندیشه زنده اندیشه‌ای است که پیوسته خود را بازآفرینی می‌کند و پرسش‌های تازه می‌گشاید؛ اما هنگامی که به مجموعه‌ای از پاسخ‌های ثابت بدل شود که بدون موشکافی تکرار می‌شوند، کارکرد شناختی خود را از دست می‌دهد و به ایدئولوژی‌ای درون‌گرا تبدیل می‌شود.

مطالب پربازدید

مقاله