به کرات و بارها در همین کانال و در نوشتههای پیشین خود تأکید کردهام که فرقه سلطنتطلب به رهبری رضا پهلوی را نمیتوان صرفاً جریانی سیاسی با اختلافنظرهایی در باب شکل حکومت در فردای بعد از براندازی دانست. پهلویسم، در تداوم تاریخی خود از پدر به پسر و از یک نسل به نسل دیگر، واجد دلالت های عمیق و در نسبتی عمیق با ساختارهای سلطه، وابستگی و مداخلات امپریالیستی بوده و هیچ نسبت و دلالت جدی در خصوص مبارزات حق طلبانه خلق های ایران برای ترسیم حیات سیاسی مستقل و عادلانه ندارد. مسئله اساسی، نه نوستالژی یک نظم سیاسی سپریشده، بلکه بازتولید مناسبات قدرتی است که در آن سرنوشت یک ملت به ابزار تحقق منافع نیروهای خارجی و طبقات برخوردار از امتیازات تاریخی بدل میشود و در عین حال علیه تمامیت حیات زحمتکشان ایران میباشد.
از منظر ماتریالیسم تاریخی، هیچ پروژه سیاسی را نمیتوان جدا از مناسبات مادی، پایگاه اجتماعی و نیروهایی فهم کرد که از تحقق آن سود میبرند. در همین چارچوب، پیوند سیاسی پهلویسم با دولت یهود و برخورداری آن از حمایت محافل صهیونیستی را باید در متن رقابتهای ژئوپلیتیکی، منازعه بر سر حاکمیت ملی ایران و تلاش برای بازآرایی مناسبات قدرت در منطقه،بخصوص مداخلات امپریالیستی از اپاخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میبایست تحلیل کرد. هنگامی که یک جریان سیاسی برای دستیابی به قدرت، به حمایت نیروهایی متکی میشود که منافع راهبردی خود را در تضعیف و تجزیه قدرت ملی ایران جستوجو میکنند، ادعای آزادیخواهی آن با تناقضی بنیادین روبهرو میشود: آزادی یک ملت چگونه میتواند از مسیر وابستگی سیاسی به قدرتهایی محقق شود که خود در پی تحمیل اراده خویش بر سرنوشت ملتها هستند؟
مسئله پهلویسم صرفاً بازگشت به سلطنت نیست؛ مسئله، امکان بازتولید نظمی است که در آن جامعه به تودهای مطیع، تاریخ به کالایی نوستالژیک و سیاست به ابزار کسب قدرت برای یک خاندان و متحدان خارجی آن تقلیل مییابد. در چنین منظومهای، انسان نه سوژه خودآیین تاریخ خویش، بلکه موضوع مهندسی سیاسی و ماده خام پروژهای از پیش تعریفشده است. این همان نقطهای است که نقد مارکسیستی از سطح مخالفت با یک خاندان فراتر میرود و به نقد مناسبات سلطه، شیءوارگی آگاهی و استحاله اراده جمعی جامعه در منافع نیروهای مسلط میرسد.
وجه تراژیک ماجرا آنجاست که بخشی از نیروهای اجتماعی، زیر فشار بحرانهای اقتصادی، انسداد افقهای سیاسی و فرسایش امید به آینده، به جای شناخت ریشههای مادی رنج خویش، به بازنمایی نوستالژیک گذشته پناه میبرند که صرفا باکمک رتوش رسانه ایی بزک شده و در این مسیر به نیروی بسیج یک پروژه سیاسی بدل میشوند که الزاماً منافع تاریخی آنان را نمایندگی نمیکند. بحران آگاهی سیاسی هنگامی عمیقتر میشود که نارضایتی واقعی جامعه از وضع موجود، به سرمایه سیاسی خاندانها و ابزار چانهزنی قدرتهای خارجی تبدیل شود.
از همین رو، باید میان مبارزه برای رهایی جامعه از مناسبات سلطه و جایگزین کردن یک شکل سلطه با شکلی دیگر تمایز گذاشت. رهایی ملی با وابستگی به قدرت خارجی سازگار نیست و آزادی اجتماعی با تبدیل اراده یک ملت به ابزار رقابتهای ژئوپلیتیکی تحقق نمییابد. هیچ پروژهای که آینده ایران را در گرو اراده دولتهای خارجی و بازگشت یک خاندان سیاسی تعریف کند، صرفاً به دلیل مخالفتش با نظم موجود، واجد خصلت رهاییبخش نخواهد شد.
اکنون اظهارات مشاور پیشین جریان پهلوی را در همین چارچوب ببینید. اگر این اظهارات مستند و در بافت اصلی خود مؤید ادعاهای پیشین باشند، میتوانند به فهم بهتر مناسبات و محاسبات پشت پرده این پروژه کمک کنند. با این همه، معیار نهایی داوری نه صرفاً گفتههای یک فرد، بلکه شواهد، مناسبات واقعی قدرت و پیامدهای اجتماعی و سیاسی این ائتلاف است که به کرات در چند سال اخیر به ویژه در دو تجاوز اخیر به خاک ایران،و سخنان تبهکاران فرقه و اثار ان بر هیچ کسی پوشیده نیست.
تاریخ بارها نشان داده است که ملتها زمانی به سوژه تاریخ خویش بدل میشوند که اجازه ندهند خشم و نارضایتیشان به سرمایه سیاسی خاندانها، ابزار مداخله امپریالیستی و وسیله بازتولید سلطه تبدیل شود. مسئله ایران نیز دقیقاً همین است: رهایی جامعه از مناسبات استثمار و سلطه، نه بازسازی گذشتهای که در آن اراده مردم قربانی منافع قدرتهای داخلی و خارجی شده است.
خالد محمد باطرف نویسنده ی تحلیلگر دانشگاهی و سیاسی عربستان سعودی :مترجم علی سردار
مشارکت کشورهای ائتلاف مکه از آن جهت اهمیت مضاعف مییابد که همکاری دفاعی را با اقدام سیاسی ترکیب میکند. این اتحاد میتواند با افزایش هماهنگی و آمادگی، امنیت اعضای خود را تقویت کند و همچنین به جلوگیری از درگیریهایی که منافع آنها را تهدید میکند کمک کند. این دو کارکرد زمانی که توانمندیهای دفاعی به ایجاد محیطی جدیتر برای مذاکره کمک میکنند، مکمل یکدیگر خواهند بود
- 1405/08/08