اکبر گنجی و قتل عام زندانیا‌ن در ۱۳۶۷

مقاله اخیر اکبر گنجی در پاسخ به مقاله محمد رضا نیکفر در محافل داخل و خا رج ایران با عکس العملهای متفا وتی روبرو شده است. با توجه به تحولات مثبت اخیر در سیاست ایران در صحنه بین المللی و اینکه گنجی و یاران همفکرش همواره از این تلاشها پشتیبانی کرده اند، عکس العملهای مخالف از جناح جنگ طلب اپوزیسیون کاملا قابل پیش بینی بود.

نویسنده با توجه بموقعیت حساس کنونی در ایران این نوع برخوردها را بصلا ح آینده آپوزیسیون نمیبیند و تا مدتها با خود مبارزه میکرد که جوابگوی این اراجیف نباشد. ولی حجم مقالات نوشته شده توسط اشخاص گوناگون، از چپ های افراطی گرفته تا چپهای بریده و همچنین خادمین نیروهای نئو کان و طرفدار اسرائیل و جنگ طلبان وطنی در این مورد بقدری است که نویسنده را وادار بجوابگوی کرد . مشخص است که دفاع از اکبر گنجی بمنزله دفاع از کلیه مواضع ایشان نیست، ولی با توجه بشرایطی که امروز در جامعه ایران حکمفرماست، این گونه حملات ناجوانمردانه بمنزله فعالیتهای مشترک جریان موازی در داخل با این جریانات در خارج کشور است.

نگاهی‌ به فضای رسانه‌ای ایران نشان میدهد که روزی نیست که رسانه‌های متعلق به جناح افراطی داخل کشور به گنجی حمله نکنند. بنابراین من این حملات را در راستای حملات نیروهای های داخل ایران میدانم . گویی این هیاهوی تبلیغاتی از یک جا رهبری میشود . کیهان شریعت مداری بار ها اکبر گنجی را بعنوان “ضد انقلاب ” فراری متهم کرده است. شرم آور است که این جماعت خارج نیز با همان عناوینی که کیهان درست کرده او را مورد حمله قرار داده اند . این جماعت خارج شبیه همین بر خورد را با اعلامیه ۵۱ نفر زندانیان سیاسی هم نمودند. با توجه بفعالیت های تیم سیاست خارجی ایران، امکان برداشت تحریمها و روابط سیاسی با دول غرب از هر زمان دیگر محتمل تر است . لذا “ماموریت” این آقایان در ارتباط با تشویق دول خارجی‌ به “دخالت بشر دوستانه” در ایران به پایان رسیده، و یا به تعبیری به بن‌بست رسیده است. در این حال، بعوض نگرش دوباره به مواضع خود، آقایان حملات خود به وطن دوستانی مثل گنجی را افزایش داده‌اند.

از نظر من عصاره مقاله نیکفر و نقد گنجی بر آن این چنین است:

نیکفر نوشت. گنجی نقد کرد. نیکفر جمهوری اسلامی را رژیم کشتار کرد. گنجی آنرا نقد کرد و از نیکفر خواست که “رژیم کشتار” را به طریق دقیق علمی‌ تعریف کند. نیکفر تاریخ ۳۴ سال گذشته را سیاه مطلق و سفید مطلق کرد و مخالفان در تاریخ او گاندی شدند. گنجی گزارش سازمان مجاهدین خلق را گوش زد کرد که بر طبق ادعا ی خود حداقل ۷۱ هزار تن را طی هفت سال ازخرداد ۱۳۶۰ تا مرداد ۱۳۶۷کشته اند. نیکفر در مورد مجاهدین سکوت کرد و در عوض به گنجی عنوان رانت خوار رژیم داد و ادعا کرد که گنجی گفته است که کشتن های رژیم واکنش به خشونت های مخالفان بود.

بعد چند تن دیگر از همرزمان سابق نیکفر به میدان “جنگ” آمدند و از نظر من دروغ گفتند، تهمت زدند و فحاشی کردند. در نتیجه برگشتیم به فرهنگ سیاسی پیش و پس از انقلاب. به نظر می‌رسد برای فحاش ها زندگی در غرب نتیجه‌ای نداشته است؛ این ها در دیوار آهنین استالینیسم مانده اند.

گنجی و اعدام زندانیان در ۱۳۶۷

همه می‌دانیم که گنجی تعداد عظیمی‌ مقاله منتشر کرده است، در نتیجه من فقط نوشته های سالهای ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹ او را مرور می‌کنم. فقط به دو کتاب گنجی (تک افتادگی و تنهایی، و بود و نمود خمینی) او نگاه کنیم تا ببینیم درباره ۱۳۶۷چه گفته است و درباره دهه شصت چه گفته است. واقعیت ها اینهاست:

۴ مرداد ۱۳۸۸، مقاله “خامنه ای و احمدی نژاد: جنایت علیه بشریت”:

“نظام سلطانی ایران طی سه دهه ی گذشته جنایات سازمان یافته ی بسیاری صورت داده است: قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 ، ترور دهها دگراندیش در داخل و خارج از ایران، حمله به کوی دانشگاه تهران در سال 1378 ، به گلوله بستن مردم معترض به تلقب انتخاباتی و کشتن دهها تن از آنها، برخی از مصادیق مدعای ماست…رژیم سلطانی حاکم بر ایران، به طور سازمان یافته حقوق اساسی مردم ایران را نقض کرده و رفتارهایش با مردم ، مصداق “جنایت علیه بشریت” است…در خصوص قتل عام چند هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 ، دستخط نامه های آیت الله خمینی وجود دارد”.

۷ مرداد ۱۳۸۸ مقاله “راه قانونی برخورد با سرکوبگران حاکم بر ایران”:

“جنایات گسترده ی زمامداران جمهوری اسلامی، مستند به گزارش های بازرسان سازمان ملل متحد(موریس کوپیتورن، نماینده ویژه ی شکنجه، نماینده ی ویژه ی بازداشت های غیر قانونی و…)، قطعنامه های مجمع عمومی سازمان ملل ،گزارش های مستند کلیه ی نهادهای حقوق بشری بین المللی، حکم آیت الله خمینی در خصوص قتل عام چند هزار زندانی در تابستان 1367 و نامه هایی است که در این خصوص بین آیت الله منتظری و قوه ی قضائیه و آیت الله خمینی رد بدل شده است. قتل های زنجیره ای وزارت اطلاعات در خارج و داخل کشور، در نهایت وزارت اطلاعات را مجبور ساخت تا مسئولیت آن را رسماً پذیرا شود. قتل زهرا کاظمی در زندان اوین جنایتی بود که از سوی مسئولان نظام جمهوری اسلامی پذیرفته گردید. جنایات پس از انتخابات اخیر ایران هم مستند به صدها فیلم و گزارش و دهها شهید است. صدها تن از بازداشت شدگان حوادث اخیر، اینک در سلولهای انفرادی سپاه، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، بسیج، سازمان زندانها و بسیج در بدترین شرایط محبوس اند. طی هفته های گذشته چند تن از بازداشت شدگان زیر شکنجه به شهادت رسیده اند. بازداشتگاه کهریزک، چنان وحشتناک بود که علی خامنه ای مجبور شد حکم تعطیلی آن را صادر کند. داستان غمناک نقض برنامه ریزی شده و گسترده ی حقوق اساسی انسان ها در نظام سلطانی ایران، مستند به شواهد و قرائن بسیار است”.

۱۲ آبان ۱۳۸۸ در مقاله “30 سال جنگ قدرت در ایران”:

“با پایان جنگ ایران و عراق، نگهداری چند هزار مخالف را در زندان ها ناممکن بود. حمله ی سازمان مجاهدین خلق به ایران(عملیات فروغ جاویدان) با این تصور که شهر به شهر زندانیان سیاسی به آنها خواهند پیوست(این نکته را مسعود رجوی قبل از شروع عملیات طی یک سخنرانی مهیج به نیروهایی که آماده ی حمله به ایران بودند،وعده داد)،با شکست روبرو شد. برخی از سران رژیم همین نکات را با آقای خمینی در میان گذاردند و او فرمان داد که زندانیان سیاسی سر موضع را اعدام کنند.این حکم مبتنی بر “خشم و کینه ی انقلابی” و “قاطعیت”، از “اسلام انقلابی” آیت الله خمینی بیرون آمده بود، یعنی همان اسلامی که مومنانش را مجاز می دارد برای حفظ قدرت، همه ی احکام اولیه ی اسلام را تعطیل کنند. چند هزار زندانی در تابستان 1367 اعدام گردیدند. البته برخی از مخالفان جمهوری اسلامی بر این باورند که برخی از محافل رژیم از مدتها پیش قصد کشتار زندانیان را داشته اند…آیت الله منتظری بدون در نظر گرفتن مقتضیات قدرت، در مقابل ظلم و بیداد می ایستاد و از حقوق همه دفاع می کرد. اعدام زندانیان دارای حکم قطعی به هیچ وجه برای آیت الله منتظری قابل قبول نبود. وقتی آیت الله منتظری اعتراض شدید خود به این جنایت را به آیت الله خمینی اعلام کرد،شکاف آنها به نقطه ی اوج خود رسید. برخی از افرادی که از ماجرا مطلع بودند، به آقای منتظری از سر دل سوزی می گفتند چند ماه سکوت کنید، پس از رحلت امام، در مقام رهبری به گونه ای که خود درست می دانید عمل کنید. اما آیت الله منتظری همه ی این نصایح را ناشنیده گرفت، برای اینکه نمی توانست برای مقام رهبری در مقابل قتل عام چند هزار زندانی سکوت کند”.

۲۹ دی ۱۳۸۸ در مقاله “خدا مرده است، زنده باد دولت” (بود و نمود خمینی صفحه ۴۲۳) نوشت:

“زندانیان سیاسی که در دادگاه های ناعادلانه، غیر علنی، فاقد وکیل و هیأت منصفه جمهوری اسلامی به حبس های چند ساله محکوم شده بودند، مطابق حکم خدای جدید، با خشم و کینه انقلابی، و قاطعیت تمام، قتل عام می شوند. آیت الله منتظری هیچ توجیه اخلاقی و فقهی برای این حکم نمی یافت. به همین خاطر در برابر این حکم ایستاد. اما این حکم بر مبنای جدیدی تشریع شده بود. سلطان، خدای جدید است که شارع احکام و مجازات هاست. اوست که واضع اخلاق و فرامین است”.

۲ اسفند ۱۳۸۸ در مقاله “شکست و پایان جنبش سبز” (در صفحه ۱۳۱ کتاب تنهایی و تک افتادگی) می گوید:

“آیت الله منتظری در مقابل آیت الله خمینی ایستاد، نه فردی دیگر. در این رویارویی، آیت الله خمینی ناقض حقوق اساسی مخالفان بود (بدترین شکنجه ها در دهه 60 و فرمان قتل عام چند هزار زندانی سیاسی در تابستان 67) و آیت الله منتظری مدافع حقوق بشر”.

۱۳خرداد ۱۳۸۹ در مقاله “جنبش سبز و ایت الله خمینی” ( تک افتادگی و تنهایی، صفحه ۱۳۹) می گوید:

“آیت الله خمینی که حفظ نظام را مهم تر از کلیه احکام شرعی به شمار می آورد و آن را تئوریزه کرد، برای حفظ نظام هر عملی را مجاز می دانست. او بود که فتوا داد برای حفظ نظام دروغگویی واجب شرعی است. مگر در تابستان 1367 چند هزار زندانی سیاسی به حکم او قتل عام نشدند؟ سرسپردگی به آیت الله خامنه ای با سرسپردگی به آیت الله خمینی تفاوتی ندارد، هر دو مصداقی از نظام سلطانی را به نمایش گذارده ومی گذارند”.

۲۷ خرداد ۱۳۸۹ در مقاله “آیت الله خمینی؛ بی گناه یا…” (صفحه ۱۵۰ کتاب بود و نمود خمینی) می گوید:

“بدترین دوران زندان های جمهوری اسلامی، زندان های دهه اول انقلاب است که بدترین نوع شکنجه ها در آن اعمال می شد. قتل عام تابستان ۱۳۶۷ که با حکم آیت الله خمینی صورت گرفت، مطابق معیارهای دیوان بین المللی کیفری، “جنایت علیه بشریت” به شمار می رود…فقط اعدام چند هزار زندانی جنایت علیه بشریت به شمار نمی رود، رفتارهایی که در دهه شصت در زندان ها با مخالفان شد، مصداق دیگری از جرم جنایت علیه بشریت بود و هست”.

تیرماه ۱۳۸۹ در مقاله “حلال کردن حرام ها، حرام کردن حلال ها” (بود و نمود خمینی، صفحه ۴۹۶) می گوید:

“جنایت تابستان 1367 آن قدر نفرت انگیز بود که پس از گذشت 22 سال هنوز رژیم رسماً به وقوع آن اعتراف نکرده است”.

۲۰ شهریور ۱۳۸۹ در مقاله “ضرورت گفت و گو پیرامون گذشته” (کتاب تنهایی و تک افتادگی، صفحات ۱۵۹ و ۱۶۰) می گوید:

“سال 1360، نقطه ی عطفی در تاریخ خشونت ورزی بود. اعلام جنگ مسلحانه ی سازمان مجاهدین خلق در این سال، در طی یکسال بعد،حدود 2000 تن تلفات برای زمامداران رژیم جدید و طرفدارانشان به ارمغان آورد.از سوی دیگر،رژیم سرکوب وسیع را آغاز کرد و روزانه نام دهها تن اعدام شده اعلام می گردید. شکنجه ی زندانیان سیاسی در این دوران به طور سیستماتیک انجام می گرفت. چند سال بعد،حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت هم پاکسازی شدند تا فضای سیاسی کاملاً یکدست شود.به دنبال پذیرش قعطنامه ی 598 شورای امنیت سازمان ملل و پایان جنگ ایران و عراق، حمله ی ارتش آزادیبخش سازمان مجاهدین خلق به ایران آغاز شد. این عمل بهترین بهانه را به دست داد تا چند هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 قتل عام شوند. البته چند صد مارکسیست هم در آن قتل عام تاریخی اعدام گردیدند که حتی سازمان هایشان هم هیچ ارتباطی با عملیات فروغ جاودان سازمان مجاهدین خلق نداشتند”.

۹ آذر ۱۳۸۹ در مقاله “استراتژی سیاسی اصلاح طلبی خمینی محور” (تک افتادگی و تنهایی، صفحات ۳۳۰ و ۳۳۱) می گوید:

“زندان های سلطان علی خامنه ای قطعاً بهتر از زندان های آیت الله خمینی است. سلطان علی هم شکنجه گر ماهری است، اما این کجا و شکنجه ها و قتل عام های آیت الله خمینی کجا”.

۸ بهمن ۱۳۸۹ در مقاله “سلطانیسم، میراث آیت الله خمینی” (بود و نمود خمینی، صفحات۵۳۲ و۵۳۳) نوشت:

“آیت الله خمینی در تابستان 1367 حکم قتل عام زندانیان سیاسی محکوم به حبس را صادر کرد…آیت الله منتظری که شاهد بسط قدرت فردی و شخصی شدن بیش از حد رژیم بود، آیت الله خمینی را به نقض سنت متهم می کرد و وی را به رعایت سنت فرا می خواند…آیت الله منتظری معصومانه آیت الله خمینی و مجریان احکام شخصی (خودسرانه/مطابق میل) او را به رعایت سنت دعوت می کرد، اما آیت الله خمینی مدتها بود که از این مرحله عبور کرده بود”.

۱۹ اسفند ۱۳۸۹ در مقاله “پروژه حذف هاشمی از ریاست مجلس خبرگان”:

“سازمان مجاهدین خلق پس از فاز نظامی سی خرداد ۱۳۶۰ در هفت تیر دفتر حزب جمهوری، هشت شهریور نخست وزیری و ۱۴ شهریور دادستانی کل کشور را منفجر کرد. فقط در شهریور ۶۰ در تهران ۶۰۰ تن ترور می‌شوند. به دنبال آن، سید حسین موسوی، دادستان کل کشور، و آیت‌الله مهدوی کنی نخست وزیر شد. رژیم هم به طور گسترده روزانه یک صد تن را اعدام می‌کرد. پس از این حوادث، جلسه شورای امنیت کشور با شرکت مهدوی کنی، سید حسین موسوی، محسن رضایی، بهزاد نبوی و آیت‌الله موسوی اردبیلی تشکیل می‌شود. مهدوی کنی خطاب به جمع می‌گوید:

“حالا ما ديگر مشكل می‌‌توانيم با اينها (مجاهدين) برخورد كنيم”. ايشان پيشنهاد كرد که “به‌واسطه آقای طاهر احمدزاده با آقای رجوی صحبت بشود، بلكه راضی بشوند تا مذاكره و گفت‌وگو كنيم، حتی اينها در بعضی پست‌ها قرار داده بشوند تا اين غائله ختم بشود”.

آقای اردبيلی گفت: “آقای مهدوی من تا شش‌ ماه پيش با اين حرف شما موافق بودم كه ما اينها را بياوريم، صحبت كنيم، دعوت كنيم و حتی پست هم بدهيم، ولی حالا با اين همه كشتارها و ترورها كه انجام داده‌اند نمی‌‌شود اين كار را كرد ـ آن زمان سه چهار روز از شهادت آيت‌الله مدنی در تبريز می‌‌گذشت ـ اگر اينها را سر كار بياوريم به مردم چه بگوييم؟” من هم گفتم: “با اين وضع نمی‌‌توانيم اين مجوز را بدهيم”.

شورای امنیت کشور پیشنهاد نخست وزیر را رد می‌کند، اما مهدوی کنی ناامید نمی‌شود و طرح خود را در جلسه سران نظام مجدداً در تاریخ چهارم مهرماه ۱۳۶۰ مطرح می‌سازد. هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود نوشته است:

“در منزل آقای موسوی اردبیلی با حضور آقایان مهدوی ‌کنی، خامنه‌ای و احمد آقا بودیم. آقای مهدوی‌کنی پیشنهاد داشت به کلی اعدام‌ها قطع شود و با محاربان ملایمت کنیم که تصویب نشد”.

روحیه مهدوی کنی را در این زمان با روحیه موسوی اردبیلی، هاشمی رفسنجانی، احمد خمینی، علی خامنه‌ای، محسن رضایی، بهزاد نبوی، سید حسین موسوی، و دیگران مقایسه کنید. سپس موسوی تبریزی کار را به آیت‌الله خمینی می‌کشاند و او به همه مسئولان نظام دستور می‌دهد که در این ماجرا تابع نظر دادستان جدید کل کشور باشند”.

خشونت حکومت واکنش به کنش خشونت آمیز مخالفان

نیکفر چنین ادعا کرده است:

“اکبر گنجی در بیان هویت مخالفان فقط سیاه‌نمایی کرده است، و در برابر تا توانسته به رژیم امتیاز داده و آن را موجودی تلقی کرده که در تنگنا قرار داشته و بدون اراده و آگاهی و فقط به صورت واکنشی به میزانی محدود خشونت ورزیده است…اکبر گنجی از اطلاق عنوان “رژیم کشتار” به جمهوری اسلامی انتقاد می‌کند. دلیل‌هایش اینها هستند: آنانی که در دهه نخست کشته شدند، تقصیر خودشان بود”.

من چنین برداشتی از نوشته گنجی نکردم. گنجی در نقد نیکفر نوشت:

“درست پس از شکست عملیات فروغ جاویدان، رژیم قتل عام زندانیان را آغاز کرد. در قتل عام تابستان 67 حدود 3700 تن را ناجوانمردانه اعدام کرد که حدود 3200 تن از آنان از سازمان مجاهدین خلق و حدود 415 تن از آنان به کلیه گروه های مارکسیست(حزب توده، سازمان اکثریت، فدائیان اقلیت، راه کارگر، فدائیان 16 آذر، سازمان پیکار، و…) تعلق داشتند. آن دسته از رهبران جمهوری اسلامی که در این زمینه سخن گفته اند(از جمله آیت الله خامنه ای)،مدعایشان این بوده که سازمان از قبل زندانیان را از عملیات آگاه کرده و آنان نیز قرار بوده در این عملیات مشارکت فعال داشته باشند…این مدعیات هراندازه هم که صادق باشد، قتل عام زندانیان را توجیه نمی کند و آن جنایت، جنایت بود(در مقاله “هاشمی رفسنجانی و قتل عام 67 ” این توجیه را رد کرده و در مقاله “مسأله اشرف؛ مجاهدین خلق، دولت ایران و مخالفان”، آن قتل عام را “جنایت علیه بشریت” به شمار آورده ام)”.

مقاله گنجی تحت عنوان “هاشمی رفسنجانی و قتل عام 67” چه می گوید؟ نقد روایت رژیم را از زبان گنجی بخوانیم:

“فضای عمومی ایجاد شده ی پس از تهاجم نظامی مجاهدین و صدام را نمی توان انکار کرد. اما مسأله این است که اعدام زندانیان از یک هفته پیش شروع شده بود و قتل عام زندانیان نه ربطی به خواست مردم داشت و نه هیچ نظام قضائی ای زندانیان محکوم به حبس را با شعارهای گروهی از مردم اعدام می کند… طی مرداد و شهریور حدود چهار هزار زندانی سیاسی- اکثراً از مجاهدین- با حکم آیت الله خمینی قتل عام شدند…شاید روایت رسمی نادرست بوده و پروژه ای از پیش طراحی شده برای قتل عام زندانیان وجود داشته است. کمونیست های زندانی هیچ ارتباطی با سازمان مجاهدین خلق نداشتند.آنها را برای چه اعدام کردند؟ چرا غیر اعدامی هایشان را در اوقات پنج گانه ی نماز- به دلیل امتناع از نماز خواند- تازیانه می زدند؟ مسأله، مسأله ی متهم کردن هاشمی رفسنجانی نیست.مسأله، مسأله ی حقیقت است. مسأله،مسأله ی مسئولیت اخلاقی در برابر جنایت است.یک بار چند هزار زندانی سیاسی را از قلمرو حیات حذف کرده اند. بار دوم وجود آنها را از تاریخ حذف می کنند. به طور مسلم هاشمی رفسنجانی عمل دوم(پاک سازی تاریخ از وجود قربانی) را مرتکب شده است”.

کتاب بود و نمود خمینی (صفحه های۱۰ تا۱۲) صریح تر است و چنین می‌گوید:

“تحلیل های علی، در بهترین حالت، روابط ضروری بین علل و پیدایش معلول را بر ملا می سازند. اما نشان دادن علل ضروری ای که به معلول منتهی می شوند، اعمال را اخلاقاً موجه نمی سازند. قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367، نمونه خوبی است که تمایز داوری اخلاقی از تحلیل های علی را نشان می دهد. زمامداران جمهوری اسلامی قتل عام زندانیان سیاسی را معلول عملیات فروغ جاویدان سازمان مجاهدین خلق قلمداد می کنند…فرض کنیم تحلیل های علی گویندگان این مدعیات درست باشد و تنها علت اعدام زندانیان مجاهد(نه مارکسیست ها، برای اینکه بیش از 400 تن از مارکسیست ها هم در آن قتل عام اعدام گردیدند) حمله سازمان مجاهدین خلق به ایران، و همدلی و همراهی زندانیان با آنها باشد. آیا حمله نظامی سازمان مجاهدین خلق اعدام چند هزار زندانی را که در دادگاه های نامنصفانه (غیر علنی، فاقد وکیل، فاقد هیأت منصفه، مبتنی بر اعترافات زیر شکنجه، و…) به حبس محکوم شده اند اخلاقاً موجه می سازد؟ همین مدعا درباره سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) صادق است…پس از خط مشی جدید فدائیان اکثریت، یعنی سرنگونی جمهوری اسلامی، حدود یک هزار تن از اعضای آنها در سال 1365 بازداشت گردیدند و حدود یک صد تن از آنها در قتل عام تابستان 67 اعدام شدند. فرض کنیم که انتخاب استراتژی سرنگونی جمهوری اسلامی تنها علت اعدام یک صد تن از اعضای آنها باشد. آیا این تبیین قتل عام یک صد زندانی سیاسی را مشروع و مجاز می سازد؟ نه خشونت های صورت گرفته را می توان با متغیر “ضرورت تاریخی” توجیه کرد و نه فاعلان را می توان به عروسک های خیمه شب بازی ساختارهای اجتماعی فروکاست”.

تفکیک تحلیل علت و معلولی از توجیه اخلاقی و حقوقی کلید حل مسأله است. همان کتاب در صفحه ۲۶ تأکید می‌کند که:

“ممکن است از گزارش زمینه های تاریخی که منجر به رویدادهای بعدی شد، برخی به این نتیجه برسند که زمامداران جمهوری اسلامی چاره ای جز سرکوب گروه های مخالف نداشته اند و سرکوب و زندان و شکنجه و اعدام و انقلاب فرهنگی ضرورت تاریخی داشته است. همانگونه که تأکید کردیم، ضرورت تاریخی، هیچ عملی را برحق (درست) و اخلاقی (خوب) نمی سازد. این مدعا که “هر واقعه ای معلول علل عدیده ای است” و این مدعا که “زمامداران سیاسی برای حفظ قدرت دست به کارهایی می زنند یا باید بزنند”، یک چیز است، و این که آن اقدامات خوب و یکی از فضائل بوده است موضوع دیگری است که از اولی نمی توان استنتاج کرد”.

گنجی در مقاله طولانی “ایدئولوژی انقلاب: تسخیر قهرآمیز دولت” (بود و نمود خمینی، صفحات ۵ تا ۹۴) آرای خود را پیرامون علل وقوع خشونت های دهه شصت ارائه کرده است. در عین حال، در تیرماه ۱۳۸۹ در مقاله “حلال کردن حرام ها، حرام کردن حلال ها” (بود و نمود خمینی،۴۷۳ تا ۴۷۵)، گنجی فرضیه دیگری مطرح نموده و می‌نویسد:

“حکم قتل عام چند هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 صادر شد….چند هزار تن از اعضای زندانی سازمان مجاهدین خلق در دادگاه های غیر علنی، بدون وکیل و هیأت منصفه محاکمه و به احکام قطعی چند ساله زندان محکوم گردیدند. آیا از نظر دینی/اسلامی/فقهی می توان چنین افرادی را- به دلیل همدلی و همفکری با سازمانشان- اعدام کرد؟ پاسخ آیت الله خمینی به این پرسش مثبت بود، اما پاسخ آیت الله منتظری منفی بود…آیت الله منتظری این حکم را خلاف شرع می دانست…از سوی دیگر، در قتل عام تابستان 1367 بیش از 400 تن از چپ ها هم اعدام گردیدند. روشن نیست که آیت الله خمینی بر چه مبنای شرعی ای چنان حکمی را صادر کرد…آیا نمی توان این حدس را مطرح کرد که، با پایان جنگ ایران و عراق، زندانی بودن چند هزار تن از مخالفان توجیه ناپذیر می شد. خلاص شدن از شر همه آنها، فقط به دستور آیت الله خمینی امکان پذیر بود؟ بدین ترتیب، مقدمات کار به وسیله دیگران آماده شد و آنها توانستند آیت الله خمینی را مجاب سازند که راهی جز سر به نیست کردن زندانیان سیاسی وجود ندارد”.

فقط تحریف گران و دروغ گویان مانده در گذشته قادرند این اتهام را به گنجی بچسبانند.

برابر کردن خشونت مخالفان و رژیم

از نظر من دروغ دیگراین است که گنجی خشونت های مخالفان و حکومت را مساوی کرده است، ولی‌ من دلیل چنین اتهامی را تا بحال ندیده‌ام. به نظر می‌رسد منتقدین گنجی تصور میکنند که دروغ و تهمت کافی‌ است و احتیاج به اثبات ندارد.

گنجی در مرداد ۱۳۸۸ در مقاله “والله من به بنی صدر رأی ندادم” (بود و نمود خمینی، صفحه ۳۱۱) نوشته بود:

“البته مسئولیت حقوقی و اخلاقی حکومت و مخالفان یکسان نیست. حتی اگر حکومتی به گروه های تروریستی رویارو باشد، به هیچ وجه مجاز نیست حقوق بشر را پایمال کند و از شکنجه و سرکوب استفاده کند. تأمین و حفظ امنیت یکی از مهمترین کارکردهای دولت مدرن است. اما این وظیفه در چارچوب یک نظام حقوقی اعلام شده و شفاف صورت می گیرد که توسل به روش های سرکوبگرانه و نقض آزادی های شهروندان به بهانه تأمین امنیت را نامجاز می سازد. در داوری اخلاقی- حقوقی حکومت و مخالفان در یک موقعیت قرار ندارند، اما تبیین فرایند زایش و بسط خشونت الزامات خاص خود را دارد. از دیکتاتور بودن آیت الله خمینی نمی توان دموکرات بودن مخالفان رژیم را استنتاج کرد. بدیل هایی که برخی از مخالفان در برابر رژیم سلطانی فقیه سالار مطرح می ساختند، لنینیسم، استالینیسم، مائوئیسم، انورخوجه ئیسم بود. “تسخیر قهرآمیز دولت” روش رسیدن به این آرمان ها بود”.

گنجی در دی ماه ۱۳۸۹، در مقاله “افسانه میزان رأی مردم است”، مشروحاً مواضع آیت الله خمینی را نقد می کند. آیت الله خمینی مخالفانی را که مسلحانه در کردستان و برخی شهرهای دیگر می جنگیدند، تهدید به مقابله به مثل کرد که با چوبه های دار باید به سراغ آنان رفت. گنجی در پاسخ او( بود و نمود خمینی، صفحه های۱۴۰ و ۱۴۱ ) نوشت:

“یک نکته بسیار مهم در رویکرد آیت الله خمینی نادیده گرفته شده است. دولت/حکومت و مخالفانش در یک موقعیت قرار ندارند. گروه های تروریست و سازمان های تجزیه طلب، ممکن است همه اصول اخلاقی را زیر پا بگذارند. ممکن است از خشونت مفرط برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کنند، اما یک دولت/حکومت در هیچ شرایطی مجاز نیست حقوق بشر را نقض کند و شهروندان را از حقوق اساسی شان محروم سازد. از این مقدمه که “فلان گروه و سازمان تروریست/تجزیه طلب هستند” نمی توان نتیجه گرفت که هر کاری با آنها مجاز است. مثلاً می توان/باید زندانیانشان را بی رحمانه شکنجه کرد، زندانیانشان را ناعادلانه در دادگاه های غیر علنی محاکمه کرد، متهمان محکوم به زندانشان را قتل عام کرد. قلمرو دولت/حکومت، قلمرو حق است. دولت موظف به رعایت حقوق شهروندی و سیاسی است. هیچ دولتی نمی تواند به هیچ بهانه ای حقوق بشر را نقض کند، چه رسد به این که به بهانه وجود گروه های تروریستی/تجزیه طلب، کل ملتی را از حقوق شهروندی/سیاسی محروم سازد”.

چرا تهمت و دروغ و فحاشی؟

خواننده منصف باید از خود بپرسد که دلیل این نزاع با گنجی چیست . آیا آنچه که او می‌گوید ادعا های جمهوری اسلامیند؟ آیا نوشته‌های او اشتباهند؟ اگر هستند، باید ثابت شود و یا نقد شوند، وگرنه اتهامات به او یک ادعای ناجوانمردانه بیش نیست. گنجی جمهوری اسلامی را دیکتاتوری می داند، ولی خطابه “رژیم کشتار” را از نظر علمی نادرست می خواند. نیکفر واکنش نشان داد، و گنجی را طرفدار جمهوری اسلامی کرد و”رانت خوار مستقیم و غیر مستقیم” رژیم.

یکی‌ از طرفداران جنگ و تجزیه ایران در دفاع از نیکفر نوشت که “تعداد” کسانی که رژیم کشته مهم نیست، و اینکه اگر در ۲۵ سال دوران خامنه‌ای کمتر از ۵۰۰ نفر هم کشته شده‌اند ، باز جمهوری اسلامی “رژیم کشتار” است. خوب، نتیجه چنین ادعایی به‌خود اینها هم برمیگردد .سازمان مجاهدین خلق به کشتن مهمترین رهبران جمهوری اسلامی اعتراف کرده است. مسعود رجوی گفته به غیر از اینها در سال ۱۳۶۰، دو هزار تن از طرفداران جمهوری اسلامی را کشته اند. در جنگ عراق علیه ایران هم ۶۹ هزار تن از سربازان ایرانی را کشته اند. “عدد” مهم نیست؟ پس آن ۷۱ هزار نفر مهم نبودند؟ مجاهدین خلق چند برابر رژیم کشته است؟ سازمان مجاهدین خلق “سازمان کشتار” نیست؟

مسعود رجوی در سخنرانی استادیوم امجدیه گفت (مجاهد، شماره ۸۸، صفحه ۶):

“چه باید کرد؟ یک عده می خواهند ایران را ترکیه بکنند ولی ایران که ترکیه بشو نیست؛ لبنان خواهد شد و ما بگوییم که در یک تجربه لبنانی، نیروهای انقلابی [مجاهدین خلق] نیستند که بازنده اصلی هستند”.

رجوی به دنبال جنگ داخلی بود. به مجاهد (شماره ۱۱۴، صفحه ۳، ۲۶ اسفند ۱۳۵۹) گفت:

“اما چنان چه یک چاره جویی مشترک ملی، دست های انحصارطلبان را از سیطره بر قوای مملکت و مقدرات انقلاب و مردم کوتاه نکند…همان طوری که در امجدیه نیز گفتیم در پایان، دیگر به طور عمده به راهی جز خشونت های تروریستی و تحمیل جنگ فرگیر داخلی [منتهی] نخواهد گردید و این چیزی است که این روزها کمتر کسی در آن تردید دارد”.

رجوی جنگ داخلی می خواست. پیروزی را قطعی می دید. از گروه پیکار انتقاد کرد، ولی‌ انتقادش این نبود که جنگ داخلی برپا کردن بد است. پسامدهایش برای کشور و همه نیروها خطرناک است. رجوی گفت که جنگ داخلی باید وقتی برپا کرد که پیروزی ما قطعی باشد. در همان شماره مجاهد بالا رجوی گفت:

“مسئله اصلی این است که وقتی کسی مثل پیکار هیچ ابایی از هرگونه تعجیل در جنگ داخلی در همین لحظه حاضر نیز ندارد ، با کدام “حسابگری” و “تناسب قوا” ، “پیروزی انقلابیون” را “تضمین” می کند؟ “مسئله در یک کلام این است…ما از “جنگ داخلی زودرس مورد نظر پیکار (که طبعاً اگر اوضاع به همین ترتیب ادامه یابد و سرکوب همچنان ادامه یابد، چیز اجتناب ناپذیری است) استقبال نمی کنیم…وقتی بالاجبار به جنگ داخلی تن بدهیم که…برای “انقلابیون”، کمترین ریسک را داشته باشد”.

اگر سازمانی که به دنبال جنگ داخلی قطعا پیروز بود و حداقل ۷۱ هزار تن را کشته، “سازمان کشتار” نیست، پس کشتار چه معنایی دارد؟ آیا “تعداد” کشته شدگان واقعا مهم نیست؟ به پسامد این نظر التزام دارید؟

جنایات و سرکوب های رژیم البته محکوم است، ولی‌ آیا نیکفر و حامیان او هم تروریسم ( انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، انفجار دفتر نخست وزیری، حمله موشکی به دفتر دادستانی، و…) و جنگ مسلحانه را محکوم میکنند؟ بسیار غیر محتمل است ، که هیچ، دفاع و توجیه هم میکنند. در کجا و چه زمانی‌ کشتن۷۱ هزار تن توسط سازمان مجاهدین خلق را محکوم کرده‌اند؟

نیکفر در پاسخ گنجی نوشت:

“جنگ داخلی، شر مطلق است. زیستن در زیر استبداد اما با امنیتی در سایه سرکوب، بر جنگ داخلی ترجیح دارد”.

اگر نیکفر واقعاً به این باور دارد، چرا آن دسته از مخالفان را که جنگ داخلی در کردستان و گنبد و خوزستان و بلوچستان و سراسر کشور(سازمان مجاهدین خلق) راه انداختند، محکوم نمی کند؟ تهدید به راه انداختن جنگ داخلی توسط سازمان مجاهدین خلق، در سخنان مسعود رجوی فراوان یافت می شود که در نشریه مجاهد وجود دارد. ده ها شخصیت مستقل و از اعضای جدا شده سازمان تصورات خیالی رجوی را افشا کرده اند. مهندس محمد توسلی از اعضای نهضت آزادی نشان میدهد که آیت الله طالقاتی در نیمه اول سال 1358 این قصد را فهمیده بود. به گفته او (ماهنامه چشم انداز، شماره 33 ، شهریور/مهر 1384، گفت و گو با محمد توسلی تحت عنوان “سی خرداد شصت ، پیامد خطای استراتژیک”) :

“حدود اوایل شهریور ماه 1358- ده یا پانزده روز پیش از فوت مرحوم طالقانی- برای انجام مشورت درباره مسائل شهر تهران به دیدار ایشان رفتم، مرحوم طالقانی بسیار برافروخته و ناراحت بود. پرسیدم چه شده است؟ پاسخ داد:”پیش از شما با آقای مسعود رجوی جلسه داشتیم . واقعاً اینها بچه اند! به آنها گفتم این عمامه ای که روی سر من است بولدوزر است. آدم عاقل در مقابل بولدوزر قرار نمی گیرد، بلکه از کنار آن عبور می کند. چرا شما دارید زمینه های تقابل با آقای خمینی و روحانیت را فراهم می کنید؟ این به ضرر شماست”.

یکی از طرفداران نیکفر، که قبلاٌ گفته بود که جنگیدن در کنار دولت خارجی با نیروهای داخلی لزوماً “خیانت” نیست، حالا در وبسایت رادیو زمانه، یعنی‌ وبسایت خود نیکفر، به کمک او آمده و در توجیه خشونت های مجاهدین خلق می‌نویسد:

“خشونت علیه نظام‌های اقتدار گرا و غیر دموکراتیک از اساس متفاوت با خشونت دولتی و اقتدار گرایی است. نفی شیوه مبارزاتی مسلحانه از باب قبح اخلاقی و یا عدم مشروعیت آن نیست بلکه بر تبعات منفی آن و نا کارامدی اش در تحصیل اهداف سازنده استوار است. اکثر قریب به اتفاق فلاسفه لیبرال دنیا حق خشونت در برابر حاکمان زور گو را مجاز دانسته‌اند…بنابراین [مجاهدین و دیگران] اگر دست به قیام مسلحانه زدند، اگر چه نگارنده به دلایل مختلف با آن مخالف است، عمل نا مشروعی انجام نداده‌اند و همچنین اقدام آنها نمی‌تواند به عنوان عامل شکل دهنده و آغاز گر خشونت شناخته شود بلکه حداکثر خشونت دفاعی در برابر تمامیت خواهی و خشونت تهاجمی حکومت به عنوان مخرب‌ترین نوع خشونت ناموجه است”.

جنگ طلب می گوید چند هزار ترور سازمان مجاهدین خلق و در کنار صدام حسین جنگیدن و کشتن 69 هزار نظامی ایرانی “عمل نامشروعی” نبوده و “حداکثر خشونت دفاعی در برابر تمامیت خواهی” است. ولی اروپا و آمریکا این سازمان را تروریستی می دانستند و به گزارش روزنامه فایننشال تایمز ، مجاهدین با صرف میلیون دلار و لابی گری توانستند نام خود را از لیست سیاه تروریسم در آمریکا خارج کنند.

کاش این جنگ طلب حداقل همکاری مجاهدین خلق با صدام حسین را در تجاوز به ایران و کشتن سربازان ایرانی در حال دفاع از مرزهای کشور محکوم می کرد. کاش جاسوسی های مجاهدین خلق را محکوم می کرد(مجاهدین با افتخار جاسوسی هایشان را در صفحه وبسایتشان نمایش می دهند. این را ببینید که تازه است: “مشاور ارشد سابق وزارت خارجه آمريکا: ما اغلب اوقات توسط مجاهدين در مورد سايتهای جديد اتمی مطلع می شويم”). البته انصافاً از کسی که مانند سازمان مجاهدین در زمینه هسته ای دروغ گفت و ادعا کرد که استفاده نظامی ایران از انرژی هسته ای به مرحله تعیین کننده ای رسیده، این خواست زیادی است(دروغ دیگرش این بود که به وال استریت جورنال گفت که چهره های شاخص اصلاح طلبان داخل کشور نیز این دروغ را تأیید کرده اند). کاش این جنگ طلب دوره آموزش نظامی دیدن اعضای سازمان مجاهدین خلق در صحرای نودای آمریکا را محکوم می کرد. کاش حداقل مصاحبه مسعود بنی صدر را در ۲۶ نوامبر ۲۰۱۳ با وبسایت مندوایز را می خواند. بنی صدر تا سال ۱۹۹۶ عضو بالای سازمان مجاهدین خلق بود و گوشه هایی از حقایق را بازگو کرده است.

درس هایی که اصلاح طلبان باید بیاموزند

تا آنجا که من میدانم، دیدگاه های گنجی، نظرات اصلاح طلبان نیست. آنان گنجی را بسیار رادیکال می دانند. ولی‌ به عقیده من دروغ ها و تهمت ها و دشنام هایی که نثار گنجی شد، درس عبرتی برای همه آنان است. مسعود نقره کار که نیم دقیقه زندان نرفته، با نامیدن انقلاب ۱۳۵۷ بعنوان “انقلاب لات ها” به میلیون‌ها ایرانی‌ توهین کرده، و در این وبسایت بجز مطالب سطحی و بی‌ اساس چیزی منتشر نکرده، حالا در نهایت بی‌ شرمی مدعی است که زندانی شدن گنجی “مشکوک” است. اگر زندانی شدن گنجی مشکوک است، زندان تاج زاده و موسوی و کروبی “مشکوک” تر خواهد بود، البته از سوی این جماعت. بعدها خواهیم دید که اگر موسوی، کروبی و خانم رهنورد آزاد شوند، این جماعت با آنان چگونه برخورد خواهند کرد.

اسماعيل نوری علا هم دروغگویی را به مضحکترین شکل به نمایش گذاشته و چنین اظهار نظر می‌کند:

“چندی پيش، آقای دکتر محمدرضا نيکفر، طی يک سخنرانی بمناسبت کشتارهای 67، رژيم اسلامی حاکم بر ايران را “رژيم کشتار” خواند و در پی آن آه از نهاد برخی از “مدعيان مخالفت با حکومت اسلامی” برآمد که “آقا، بی انصافی هم حدی دارد و اين رژيم اگرچه استبدادی است اما کشتارگر نيست و فقط در مقابل حمله برای از ميان برداشتن اش دست به کشتار متقابل می زند”. [تأکید از من است، نه نوری علا).

این آقا هنوز نمی‌داند که وقتی‌ که عبارتی در داخل گیومه قرار گرفت معنی‌ آن نقل قول دقیق و کلمه به کلمه است. کدامیک از منتقدین نیکفر این چنین عبارتی را بکار بردند؟ به نظر می‌رسد طرفداران نیکفر بدون هراس دروغ می گویند.

به عقیده من نیکفر که نتوانست از دو نظریه اصلی خود (رژیم کشتار و گاندی بودن مخالفان) دفاع کند، کار را به تهمت و تحریف کشاند، و یک جنگ طلب کار کرده در تینگ تنگ های دسته راستی ها، فرمان دهنده همسویی با دولت بوش، فرمان دهنده و امضا جمع کننده همسوشدن اپوزیسیون با فشار خارجی به ایران، نویسنده و امضا جمع کننده برای دروغ استفاده نظامی ایران از انرژی هسته ای تا مرحله تعیین کننده، توجیه کننده تجاوز نبودن حمله خارجی به کشور، توجیه گر خیانت نبودن همکاری با متجاوز، و غیره و غیره را به کار گرفت تا در وبسایت رادیو زمانه بنویسد که ناقدان نیکفر در ابتدای انقلاب “از سلسله‌جنبانان خشونت دولتی بودند”. این هم نتیجه بخشیدن مسئولیت رادیو زمانه به یک “روشنفکر” تا از آن سوء استفاده کرده و بدیگران از زبان همدستان خود اتهام بیجا و ناجوانمردانه بزند، چرا که خود شهامت پاسخگویی ندارد. همدست نیکفر می‌نویسد:

“زیست در چارچوب ساختار قدرت کنونی و تعامل با صاحبان اصلی قدرت را سرنوشت محتوم جامعه ایران می‌پندارد و هزینه‌های تعقیب راهبرد سیاسی بیرون از این دایره را سنگین و کمرشکن توصیف می‌کند…مقصد سیاسی این جریان یا نظام ولایت فقیه معتدل است و یا موقعیتی را مطلوب می‌پندارد که از طریق مذاکره نیرو‌های معترض نزدیک به حکومت قدرت را تصاحب کرده و امتیازاتی در اختیار بخش مسلط کنونی قدرت قرار دهند تا مشکلاتی را برای نظم سیاسی جدید ایجاد ننمایند و انتقال قدرت در چارچوب محدود و کنترل شده‌ای در حلقه خودی‌ها صورت بپذیرد”.

به نظر من جنگ طلبان بازنده تحولات اخیر هستند. پس حالا باید عصبانیت شان را سر کسی خالی کنند. نیکفر هم از آنها برای “دفاع” از خود ، که در واقع اتهام زنی‌ بدیگران است، استفاده می کند. البته مدیر وبسایت رادیو زمانه بودن امتیازاتی دارد.

اگر گنجی طرفدار وضعیت موجود و ولایت فقیه معتدل است، تکلیف بقیه اصلاح طلبان زندانی روشن است. اینها در تهمت زنی و دروغ گویی و فحاشی به هیچ کس رحم نخواهند کرد. وقتی نیکفر که روشنکفر اینهاست، چنین می کند، وای به بقیه. اینها یکسره اصلاح طلبان را می کوبند، ولی‌ مگر موسوی، کروبی، رهنورد، عبدالله نوری، قدیانی، تاج زاده، و…اصلاح طلب نیستند؟

گنجی در دادگاه کنفرانس برلین به اعدام های۱۳۶۷، که هیچگونه ربطی‌ به موضوع محاکمه نداشت، اعتراض کرد. گنجی در نطق دریافت جایزه قلم طلایی انجمن جهانی روزنامه نگاران در مسکو در سال ۲۰۰۶ گفت:

“اين جايزه در واقع حق كسانی است كه در راه دفاع از آزادی و حقوق بشر در پی اتفاقات موسوم به ‘قتلهای زنجيره‌ای’ جان خود را از دست دادند. اين جايزه حق زندانيانی است كه در تابستان ١٣٦٧ و در زمانی که دوران محکوميت خود را می گذراندند در زندانهای سراسر كشور اعدام شدند. اين جايزه حق افرادی است كه در راه اطلاع رسانی، روزنامه‌نگاری و دفاع از آزادانديشی ترور و فلج شدند”.

گنجی در نطق دریافت جایزه جان همفری در اوتاوا در سال ۲۰۰۷ گفت :

“ما با هرگونه تحريمی هم که بر درد و رنج مردم بی گناه ايران بيفزايد مخالف هستيم. نبايد به جای ‏مجازات زمامداران بنيادگرای حاکم بر ايران، مردم ايران مجازات شوند. در عوض می توان کيفرخواستی عليه تمام ‏زمامداران حاکم بر ايران که در شکنجه، ترور، و قتل عام دگرانديشان و دگرباشان دست داشته اند، تشکيل داد، و آنها را در ‏اوّلين فرصت ممکن بازداشت کرد و در دادگاهی بين المللی به جرم جنايت سازمان يافته عليه بشريت محاکمه نمود”.

گنجی در زندان اوین گفت، “خامنه ای باید برود. “

نیکفر به این قانع نشد که گنجی را “رانت خوار مستقیم و غیر مستقیم” فعلی جمهوری اسلامی کند. جنگ طلب همسوی با بوش را به کمک گرفت تا در وبسایت خود گنجی را “از سلسله جنبابان خشونت دولتی” اول انقلاب و مبلغ جبری بودن پذیرش وضعیت فعلی جمهوری اسلامی بنمایاند. این اخلاق مدعی روشنفکری و آورنده روشنگری به ایران است. یک بار منصفانه آنچه گنجی درباره تابستان ١٣٦٧ گفته را بخوانید. برخورد با گنجی در این مورد، وضعیت تأسف بار اینها را نشان داد، اخلاق و منش یک بسیجی‌ و یک استالینیست.

حرف این گروه این است : چیزی نداریم . فاقد پایگاه اجتماعی هستیم . با تحریف گذشته، خودمان را کسی می کنیم. در یک کلام، اینها می‌گویند، “من هستم، چون جمهوری اسلامی چند هزار نفر را در ١٣٦٧ کشت”. اگر این را از اینها بگیرند، دیگر چه هستند؟ هر چند که در حال حاضر هم شارلاتانی بیش نیستند.

 منبع: گویانیوز

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است.

مطالب مرتبط

جادالله الجباعي نویسنده سوری :مترجم علی سرداری

واسازی رابطه بین دین و سیاست، اصل اساسی استدلال‌های عادل ضاهر در مورد اسلام سیاسی است که در چندین کتاب او در این زمینه ارائه شده است. او در کتاب خود با عنوان «اولویت عقل»، از این رویکرد به عنوان سکوی پرشی برای رد تعدادی از استدلال‌های اسلام سیاسی که دیدگاه مشترک مراجع فکری و معنوی آن را تشکیل می‌دهند، علیرغم تنوع جریان‌ها و سازمان‌های مختلف آن، استفاده می‌کند. از جمله مهمترین استدلال‌هایی که او به آنها می‌پردازد عبارتند از: «تقدم وحی بر عقل»، «ناتوانی انسان در مدیریت امور دنیوی خود بدون هدایت الهی» و «محدودیت اجتهاد (استدلال مستقل) در حوزه عمومی به موضوعاتی که به صراحت در متون دینی به آنها پرداخته نشده است». او سپس به مبهم‌ترین مسئله در اندیشه اسلام‌گرایان می‌پردازد: «مسئله دموکراسی» و سرنوشت آن در دولتی که مرجعیت دینی را منبع نهایی قدرت و قانونگذاری خود قرار می‌دهد.

مصطفی یوسف، پژوهشگر اقتصاد سیاسی و مدیر مرکز بین‌المللی مطالعات توسعه:مترجم علی سرداری.

این گروه از طریق نفوذ مالی خود می‌تواند بر روند نقدینگی جهانی، هزینه‌های استقراض و جریان سرمایه تأثیر بگذارد. یک تصمیم هماهنگ برای افزایش نرخ بهره دیگر یک موضوع صرفاً داخلی در واشنگتن، فرانکفورت یا لندن نیست؛ بلکه به سرعت به یک زلزله مالی در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین تبدیل می‌شود.

دکتر بسام روبین:مترجم علی سرداری

پایان دادن به جنگ و ایجاد شرایط برای توافقات سیاسی عادلانه، به امنیت و ثبات کل منطقه خدمت می‌کند و مردم آن را از ویرانی و رنج بیشتر نجات می‌دهد. امید است که این مرحله، گامی مقدماتی برای ایجاد نظامی جامع‌تر و هماهنگ‌تر مبتنی بر گفتگو، احترام به حاکمیت کشورها و اولویت دادن به منافع مشترک بر منافع متضاد باشد.

مطالب پربازدید

مقاله

♦️شصت وششمین سالروز تولید سعید مدنی در شرایطی برگزار شد که تاکنون ۹ سال از زندگانی این فعال سیاسی ملی و مذهبی در پشت میله های زندان سپری شده است.