پنج شنبه ۵ام بهمن ۱۳۹۱ , ساعت: ۰۲:۱۱کد مطلب : 35108 نسخه قابل چاپ
در سالگرد تولد شهید بزرگ راه آزادی مطبوعات

کریمپور شیرازی، ندای شورش و مشعل آزادی

کریمپور شیرازی در سالهای کار مطبوعاتی اش همواره دو اصل را پیروی می کرد. یکی حمایت قاطع و تمام عیار از دولت ملی مصدق و نهضت ملی شدن نفت و دوم نقد بی پروا و صریح خاندان پهلوی از صدر تا ذیل.

پیکار کنید، بگذارید جای لکه ذلت، دامن کفن شما آغشته به خون پاک شما باشد. پیکار کنید که مرگ شرافتمندانه هزار بار از زندگی ننگین ستوده تر است. (۱)

در صدر روزنامه ای به نام شورش در سالهای نهضت ملی شدن نفت، این عبارت به نقل از امام دوم شیعیان نقش بسته بود. روزنامه شورشی که به مدیر مسئولی امیر مختار کریم پورشیرازی منتشر می شد. مدیر مسئولی که او را پس از کودتا آتش زدند. غافل از اینکه  شعله وجودش روشنگر راه مبارزان می شود و شهادتش راهی می شود برای روزنامه نگاری مستقل درایران که تمام قد و تمام عیار در برابر تمامیت استبداد در ایران بایستد.

متولد چهارم بهمن ماه ۱۲۹۹٫ در روستای مجد آباد از توابع شهرستان فسا در شیراز. فرزند قدمعلی خان و گل صنم که از روستائیان خوش نام منطقه بودند. در محرومیت درس خواند و پس از پایان تحصیلات متوسطه در شیراز و تهران مدتی به کار بیمه پرداخت. و تا آنجا از خود کفایت نشان داد که به سمت رئیس اداره فرهنگیان در شرکت بیمه ایران رسید. به موازات کار در سال ۱۳۲۷ وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و به تحصیل در رشته حقوق قضائی پرداخت. روح ناآرام امیر مختار اما مانع از آن بود که بتواند در شرکت بیمه تاب بیاورد. کار را رها کرد به امر خطیر مبارزه پرداخت. در دوران دانشجویی یکبار درباره ترور محمد مسعود (روزنامه دیگر شهیدی از تبار شهیدان نهضت ملی ایران) سخنرانی کرد و به مدت یکسال از تحصیل معلق شد. پس از آن یکسال برگشت و درس خود را تمام کرد و اما از سال ۱۳۲۹ شد سیدی شیرازی که به مصیبتی برای حاکمان مستبد پهلوی بدل شد.

از سال ۱۳۲۹ امتیاز هفته نامه ای به نام ((شورش)) را گرفت و آغاز به نوشتن کرد. در این هفته نامه که به قیمت دو ریال روزهای شنبه و گاهی دو شنبه ها منتشر می شد، این جوان شیرازی هم کلام امامی از امامان شیعه و هم جمله ای را به عنوان اصلی حقوق بشری ذکر کرده بود. جمله امام دوم شیعیان در ابتدای نگاشته آمد. اما اصل حقوق بشری که کریمپور شیرازی آن را در ابتدای روزنامه اش ذکر کرد و تا آخر بر آن وفادار ماند این بود  : ((وقتی که حکومت، حقوق ملت را نقض کند، شورش و انقلاب برای هر دسته از ملت، از مقدس ترین و ناگزیرترین وظایف است.)) (۱)

و شهید شیرازی اهل انجام این وظیفه مقدس بود. اهل برخواستن بر علیه تمامیت ظلم و فساد و جنایت و خباثت خاندان پهلوی در آن دوران. آن چنان که در شماره اول که به بزرگداشت شهید محمد مسعود اختصاص داشت، صراحتا نوشت : ((من ملت ایران را به شورش دعوت می کنم.)) (۱)

کریمپور شیرازی در سالهای کار مطبوعاتی اش همواره دو اصل را پیروی می کرد. یکی حمایت قاطع و تمام عیار از دولت ملی مصدق و نهضت ملی شدن نفت و دوم نقد بی پروا و صریح خاندان پهلوی از صدر تا ذیل. و در این نگاشته ها، کار گاه به تهدید خاندان ظلم نیز می رسید. تا جایی که صراحتا در یکی از شماره های شورش می نویسد : ((مردم می‌گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می‌گویند این پولهایی را که اشرف بنام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل، تراخمی و بی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می‌گیرد به چه مصرفی می‌رساند…. مردم می‌گویند چرا خواهر شاه در امور قضائیه، مقننه و اجرائی این مملکت دخالت نا مشروع می‌کند. چرا خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدم کش اعتراض کرده و دستور تعویض بازپرس را می‌دهد. چرا باید یک نفر مفتخور نالایق بنام همسری خواهر شاه دربار سلطنتی یک مملکت تاریخی را ملعبه عیاشی و خوش گذرانی خود قرار دهد… شاه اگر با طرد اشرف، فاطمه و احمد شفیق عرب و هیلر آمریکایی افکار عمومی را تسکین ندهد، عاصیان جان به لب آمده و کارد به استخوان رسیده، ناچار خواهند شد برای حفظ استقلال و آبروی ایران کاری بکنند که ملت قهرمان و بزرگ فرانسه با دربار و لوئی شانزدهم کردند. حال خود دانید با آتش و قهر و نفرت مردم.)) (۱) و پس از این نوشته توسط عمال زر و زور و تزویر سلطانی تهدید می شود که : ((… ای مدیر روزنامه شورش! بدان و آگاه باش که اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوی بر نداری، عاقبت وخیمی در پیش داری، دیدی که چگونه محمد مسعود می‌خواست علیه ما مبارزه کند، به حیات او خاتمه دادیم و باز هم می‌گوئیم، اگر دست از مبارزه با ما بر نداری در همین روزها منتظر سرنوشت مسعود باش.)) (۲) اما صدای فریاد مردم ایران و ندای شورش مردم رنج دیده از پا نمی نشیند. و همچنان قلمش را بر علیه جباران می چرخاند و انگار همین قلم افشاگر و منادی حق مردم است که خداوند بدان و آنچه می نویسد قسم می خورد. قلم کریمپور شیرازی از آن قلمهای قسم خوردنی بود.

همچنین شهید شیرازی در جای دیگر می نویسد : ((…به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که حقایق را بگویم و بنویسم ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود . من با خدای خویش عهد و پیمان محکمی بسته ام… چون من پرده هایی را بالا می زنم که در زیر آن هزارها خیانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بیچارگی نهفته است…من جّدا” مصمم هستم که این مبارزه ی سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سرحّد مرگ شرافتمندانه ی سرخ که ایده آل و آرزوی دیرین من است ، دیوانه وار دنبال کنم ، من با وجدان خود قرار و مدارهایی گذاشته ام ، من وظیفه دارم تمام لانه های زنبور را هر چقدر می خواهد خطرناک باشد ویران کرده و مردم را از شر آنان آگاه سازم. من کاملا”در طی انتشار این سه شماره ی شورش خطر را پیش بینی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه ، شهادتین خود را ادا کرده ام.))  (۲) آری! او خطر را حس کرده بود. اما اهل مماشات و بازی نبود. اهل حق بود و حقیقت. هیچگاه حقیقت را مصلحتی برتری نداد و عاقبت جان بر سر آرمان نهاد.

کریمپور نیز به مانند مصدق قائل به نیروی مردم بود. همانطور که پیشوای نهضت ملی گفته بود که هرکجا مردم هستند مجلس همانجاست، کریمپور نیز سروده بود : ((انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی /انجمن بایست کردن درسرای انقلاب

ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند/نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب

داروی صـــــبر وشکیبایی نمی بخشد اثر/درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب

کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد/ریختن باید زنو از خون بنای انقلاب)) (۳)

کریمپور شیرازی در جای دیگر به صراحت اعلام می دارد که : ((با کمال صراحت و مردانگی آشکارا و علنی فریاد می زنم که ای مردم اگر طالب سعادت و خوشی ایران و ایرانیان هستید، چاره منحصر بفرد فقط یک شورش و انقلاب خونین است. در صورتیکه از مرگ سرخ بترسید با روی سیاه در برابر کاخهای سفید سر بفلک کشیده از گرسنگی و بدبختی خواهید مرد. باید بین مرگ شرافتمندانه و زندگی ننگین ، یکی را انتخاب کنید. من مرگ شرافتمندانه را هزار بار بر زندگی ننگین ترجیح می دهم و حاضر نیستم در بستر مذلت و پستی جان خود را حراست کنم. اگر شما هم از مردی و مردانگی و غیرت نشان دارید ، بسم الله بفرمائید، این گوی و این میدان وگرنه بمانید و بنام زندگی اینقدر در این منجلاب مانند کرم بلولید تا با پستی و حقارت از گرسنگی جانتان بالا بیاید.))(۲)  و او چنین کرد. عامل بود به سخن خودش. اهل حرف نبود. مرد عمل بود.

کریمپور شیرازی در نقدش به نام مستعار سخن نمی گفت. دو پهلو نمی گفت. نمی گفت تا باد به گوش اعلی حضرت! برساند. صریح و بی پروا و با باور به حق آزادی بیان صراحتا و به نام و رو در رو با استبداد تمام عیار زمانه اش می جنگید تا حق مردم  و حق نهضت ملی مردم ایران را از استبداد زمانه اش بستاند. کریمپور شیرازی پس از روز ۳۰ تیر ۱۳۳۱ و شهادت تنی چند از مردم ایران زمین اینگونه شلاق نقد را بر روی قاتلان مردم ایران می کشد و می نویسد : ((من نمی دانم مادر و خواهران و برادران شاه دیگر از جان مردم مفلوک و گرسنه و بی چیز چه می خواهند؟ سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکیدند، مردم بیگناه و شریف را در سیاهچال ها ی زندان انداختند ، املاک و اموال مردم را بزور از آنان گرفتند ، ناموس دختران و زنان ملت را بزور لکه دار و آلوده ساختند ، تمام دارایی و پول ملت را به بانکهای خارجی سپردند. شاه ، شعبان بی مخ ، عشقی ، پری غفاری و دزدان دیگر از مردم محروم و گرسنه ایران چه می خواهند؟

هزار مرتبه جای دریغ و آوخ هست / که شاه حامی چاقوکشان بی مخ هست)) (۲)

او تا دم مرگ از حامیان مصدق بزرگ بود. حتی زمانی که مصدق به دلیل مسئولیت ریاست دولت و زمانی که کریمپور بر شاه و خاندانش می تاخت ،مجبور به توقیف شورش کریمپور شد، ذره ای از ارادتش به مصدق کم نشد و همچنین مصدق نیز عارفانه او را دوست می داشت. استاد حسین شاه حسینی در این ارتباط می گوید : ((مصدق واقعاٌ عارفانه او را دوست داشت. در ۲۶ مرداد ۳۲ به لحاظ مقالات تندی که علیه شاه نوشته بود، دولت دستور توقیف شورش را داده بود ولی ذره‌ای علاقه و ارادتش نسبت به او کاسته نشد.)) (۱) (۲) (۳) (۴)

کودتا شد. سپاهیان جهل و جور، آخوندهای درباری و چاقوکشان حامی استبداد بر گرده جهل مردمان سوار شدند و کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را سامان دادند. کودتا شد و این بار دست قاتلان باز شد تا تسمه  ازگرده فرزندان مردم بکشند.

با وقوع کودتای ۲۸ مرداد کریمپور شیرازی به مانند بسیاری از فرزندان نهضت ملی فراری می شود. به مدت دو ماه تمام گزمه های شب پرست به دنبال او می گردند تا در ۲۶ مهرماه ۱۳۳۲ روزنامه ها خبر از بازداشت او می دهند. او پس از بازداشت به زندان موقت لشگر دو زرهی منتقل می شود و از سوم آبان روزنامه ها خبر از شروع بازپرسی از او را در بازپرسی ارتش و تحت نظر سرتیپ کیهان خدیو می دهند. و در ۲۹ بهمن ۱۳۳۲ هم پرونده با درخواست حکم اعدام برای او به سرتیپ آزموده تحویل می شود.

اتهامات کریمپور شاید برایمان جالب باشد. سوء قصد (آنهم برای یک روزنامه نگار که تنها سلاحش قلمش بود)، برهم زدن اساس حکومت (ظاهرا ان روزها هم حکومت مقدس بوده و حفظش از اوجب واجبات که مبارزه بر علیهش و تلاش برای ستاندن حق مردم اعدام در پی دارد) و تحریص مردم به مسلح شدن بر علیه حکومت. و این آخری انگار همه حکومتهای استبدادی را می ترساند.

و اما آن شب درد و شعله وریkarimpor

کریمپور شیرازی را اعدام نکردند. او را به کین اشرف پهلوی آتش زدند. کریمپور شیرازی یکی از اصلی ترین سر سلسله های فساد خاندان پهلوی را اشرف پهلوی می دانست. او در تمام شئون مملکت دخیل بود و به همراه مادرش پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ توسط مصدق به خارج از ایران تبعید شد. او کینه ای دیرین ازملیون داشت. در وضعیتی که مصدق و یاران نزدیک و دولتیان در زندان بودند و اشرف دستش به ایشان برای کینه توزی نمی رسید و فاطمی نیز تازه بازداشت و با زخم شعبان بی مخ و رفقایش در بیمارستان ارتش به سر می برد تا پس از مداوای اولیه به زندان لشگر دو زرهی منتقل شود، به سراغ روزنامه نگاری آمد که بارها در نوشته جاتش به اشرف تاخته بود و او را یکی از سر پل های فساد در ایران شناخته بود. مسعود بهنود در کتاب این سه زن ماجرای آن شب آمدن اشرف به زندان کریمپور را اینگونه نقل می کند که اشرف به همراه سرهنگ زیبایی و گروهبان ساقی در دفتر زندان بودند که کریمپور را می آورند. وقتی اشرف سیلی محکمی به صورت کریمپور می زند، شیر مرد شیرازی نیز در آن لباس ژولیده زندان زبان می گشاید و با اشرف معارضه می کند. (۴) و از اینجاست که ماجرای فاجعه آن شب آغاز می شود. این مرد که در زندان او را بارها شکنجه کرده بودند و تمام بدنش را با سیگار سوزانده بودند و سیخ داغ بر تنش کرده بودند، نه با تهدید و شکنجه و نه با تطمیع زیر بار سازش نرفت. (۲) توبه نامه امضا نکرد تا آخر به مصدق وفادار ماند. ماند تا روز شعله وری.

کریمپور را می آورند. ((به دستور اشرف پیکرش را آلوده به نفت کردند مدتی او را به توهین و تمسخر گرفتند. پالانی بر پیکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دوید و فریاد می زد، شعلهء آتش همهء بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.

فردای آن روز او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود ، به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا ، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فریادزد : والاحضرت اشرف مرا کشت ! اما دکتر ایادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت : دیوانه است ، هذیان می گوید.

فردای آن شب ، از افراد بیرون زندان کسی ندانست که آن شب ، در زندان لشگر دو زرهی چه گذشته است.. تنها همین را فهمیدند که روزنامه های تهران خبر از آتش گرفتن کریمپور شیرازی دادند.)) (۲)

آری او را سوزاندند و کشتند. ((دکتر میرحقانی پزشک قانونی وقت که از او معاینه کرده ـ به خبرنگار کیهان چنین می گوید :

« مقارن ساعت ۶ بعد از ظهر به من اطلاع دادند که کریمپور شیرازی فوت کرده است من بلافاصله در بیمارستان شماره یک ارتش حضور یافتم . کریمپور در ساعت چهار و نیم بعد از ظهر فوت کرده بود، بر اثر معاینه ای که نمودم مشاهده شد چهار پنجم بدن او سوخته است ، سراسر بدن او بجز یک قسمت از پشتش و پاهای او تا نزدیک قوزک بکلی سوخته ، بطوریکه اظهار می شد کریمپور علاوه بر کهنه ای که آغشته به نفت کرده بود قسمتی از لباسهای خود را نیز به نفت آلوده کرده بود و در نتیجه قسمت زیادی از بدنش سوخته بود. جل الخالق.)) (۲)

می گویند در قبرستان مسگرآباد خاکش کرده اند. اما محل دفنش هم قطعی نیست. شاید این مرد بزرگ و ایستاده بر قامت آزادی و احقاق حقوق مردم شباهت زیادی با بسیاری از شهیدان تاریخ آزادی خواهی ایران زمین داشته باشد.  مشخص نبودن  محل دفنش یاد خاورانی ها و کشتار ۶۷ خمینی را به ذهن متبادر می کند. فاعتبروا یا اولی الابصار

شهادت کریمپور شیرازی لکه ننگی بود بر دامان حکومت کودتا و تمامی حکومتهای کودتا و پیکر بر افروخته و سوزانش چراغ راهی برای تمامی اهل ایران که آزادی مطلبند و دل برای مردم ایران می سوزانند.

امیر مختار کریمپور شیرازی پس از واقعه ۳۰ تیر ۱۳۳۱ اینچنین سرود:

((ای شهیدی که بخون خفته و گلگون کفنی / ای عزیزی که بخون غرقه ز عشق وطنی

ای جوانی که در آزادی ایران عزیز / چهره گلگونی و خندانی و خونین کفنی

ای حبیبی که به آزادگی و جانبازی / شهره شد نام بلند تو بهر انجمنی

ای وطن خواه شریفی که نبودت ز وطن / بهره جز تیر جفائی و کهن پیرهنی

ای هزاران که بخون گشته پر و بال تو غرق / از سیه کاری و خونخواری پیر زغنی

ای جوانی که ز خون دل مردانه تو / گشته سیراب و برومند درخت کهنی

ای پریچهره عزیزی که در ایام شباب / خفته در خاک ز بیداد پلید اهرمنی

ای شهیدی که دم مرگ نوشتی بر خاک / « پیشوا زنده و جاوید » ز خون بدنی

جامه غرقه بخون تو چو شد پرچم دوست / خصم دانست که تو کاوه لشگر شکنی

سر و جان در پی جانان بگرفتی بر کف / تا نگویند که عاشق نئی و لاف زنی

جان شیرین بنهادی بسر عشق وطن / تا که پرویز بداند تو همان کوه کنی

سر قدم کردی و سینه سپر تیر بلا / تا صف خصم بداند که تو روئینه تنی

سینه چاک ترا دید چو مادر خندید / پدری گفت بنازم که تو فرزند منی

نازم آن لحظه که خونین دهنت خندان بود / تانگویند که گریانی و خونین دهنی

نازم آن غیرت و آن همت و آن عزم بلند / که جز ایران بدم مرگ نگفتی سخنی

ای بخون خفته شهیدان بشما باد سلام / ای کفن پوش عزیزان بشما باد سلام)) (۲)

بر کریمپور شیرازی سلام و درود. بر او و همه شهدای راه آزادی ایران زمین. همه شهدای اهل قلم

درود به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می کنند

منابع :

۱-      http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C

۲-      http://news.gooya.com/culture/archives/058187.php

۳-      http://www.sheydamosadegh.blogsky.com/1389/01/28/post-3/

۴-      http://www.irpdf.com/book-1102.html

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است.


حوزه :
  1. ناظر

    هرچند که پایمردی این شهید فراموش شدنی نیست ، اما حدیث اتش زدن او به دست اشرف پهلوی که سالها نمادی از ظلم و ستم خاندان پهلوی بود ، فسانه گشت و کهن شد ، از بس که جانشینان اشرف پهلوی ، حدیث نو آوردند و خواهند آورد .

  2. بهمن

    وارونه یِ آنگونه که در این پایگاهِ “ملی-مذهبی” یادآوری شده، “محمد مسعود” نه به دستِ دربار و کارگذاران آن که به دستِ گروهی از “افسران حزب توده” و به رهبری “خسرو روزبه” و با همکاری “حسام لنکرانی” و تنی چند دیگر کشته[ترور] شد.
    این رخداد را خود “ملی-مذهبی” ها باید خوب یدانند و به ویژه تکیه یِ ایشان به نوشتارِ “دکتر پرویز داورپناه” شگف انگیز است. چرا که “داورپناه” تنها از نامه ایِ هراس افکنی[تهدید] به زنده یاد “کریمپور شیرازی” سخن به میان آورده و هیچ یادآوری نکرده که این نامه از سویِ چه کسانی فرستاده شده است!!؟؟

    دکتر پرویز داورپناه خود خوب میداند که زنده یاد “محمد مسعود” به دستِ “خسرو روزبه” و یاران اش به دستور رهبری سازمان توده که در دستِ “نورالدین کیانوری” بود، کشته[ترور] شده است،

    چرا که خود خسرو روزبه در دادگاه خود هم خستو شده و آشکار کرد که “محمد مسعود” را با همراهیِ دیگرِ یاران خود، کشته اند! ”
    حسام لنکرانی را هم سپس خود او با همراهی دیگران کشته است تا داستان به بیرون “درز” نکند!

    برایِ آگاهی بیشتر می توانید به کتاب “فریدون کشاورز” هم زیر نام “من رهبری حزب توده را متهم میکنم” نگاه کنید.

  3. keyvan

    این افسانه آتش زدن کریمپور به دستور اشرف مثل
    افسانه که شاه مخالف ها کباب میکرد میخورد شبیه هست

  4. بهمن

    اینکه شما دیدگاه ها را چاپ نمی کنید، سایه یِ خوبی بر منش و رفتار شما نمی اندازد! از چه باک دارید؟ از ویژگی هایِ ما ملیون یکی هم اینستکه برایِ روشن گردیدن تاریخ، از راستگویی ترس و باکی نداریم.

    بی گمان در زمان دستگاه پیشین، تبهکاری هایِ گسترده ای انجام گرفته، به ویژه یکی هم همین آتش زدن کریمپور شیرازیِ زندانیِ دستگاه پیشین.

    هرآینه برایِ روشنگری باید نوشت: وارونه یِ آنگونه که در این پایگاهِ به غلم “علی کلایی” نوشته شده، “محمد مسعود” نه به دستِ دربار و کارگذاران آن که به دستِ گروهی از “افسران حزب توده” و به رهبری “خسرو روزبه” و با همکاری “حسام لنکرانی” وچند تنی دیگر کشته[ترور] شد.

    این رخداد را خود “ملی-مذهبی” ها هم باید خوب بدانند و به ویژه تکیه یِ “علی کلایی” به نوشتارِ “دکتر پرویز داورپناه” شگف انگیز است. چرا که “داورپناه” تنها از نامه ای نوشته که در آن از هراس افکنی[تهدید] به زنده یاد “کریمپور شیرازی” سخن به میان آورده و هیچ یادآوری و گوشزدی نکرده که این نامه از سویِ چه کسانی فرستاده شده است!! چگونه “علی گلایی” دریافته که این نامه از سویِ چه کسانی نوشته شده است؟

    نه تنها برایِ دکتر پرویز داورپناه که برایِ همه ما ملیون و هواداران جنبش ملی روشن است که زنده یاد “محمد مسعود” به دستِ “خسرو روزبه” و یاران اش به دستور رهبری سازمان توده که در دستِ “نورالدین کیانوری و عبدالصمد کامبخش” ، کارگذاران شوروی، بودند، کشته[ترور] شده است،

    چرا که خود خسرو روزبه هم در دادگاهِ خود پس از دستگیری، خستو شده و آشکار کرده است که “محمد مسعود” را با همراهیِ دیگرِ یاران خود، کشته اند! ”
    حسام لنکرانی را هم سپس خود او[خسرو روزبه] با همراهی یار دیگرش کشته است تا داستان به بیرون “درز” نکند!

    برایِ آگاهی بیشتر می توانید به کتاب “فریدون کشاورز” هم زیر نام “من رهبری حزب توده را متهم میکنم” نگاه کنید. و بنچاک هایِ دیگر!

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.