افسانه نجاتی

ماه را نمی‌شود کشت

دیدی؟
نگفته بود بامداد که شبی مهتاب، ماه خواهد آمد؟ آمد؛ در شبی که هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است صبحش با همیشه فرق داشته باشد. آمد با همان آرامش همیشگیِ ماه، بی‌خبر از آنکه آدم‌ها گاهی برای خاموش کردن یک نور، چه اندازه خشونت به خرج می‌دهند.
تو آن شب فقط یک دختر بودی. دختری که از شهری به شهری دیگر رفته بود، با خانواده‌اش، با زندگی کوچکی که برای خودش داشت و با روزهایی که هنوز نیامده بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است نام تو از زندگی شخصی‌ات جدا شود و به حافظه‌ی یک نسل راه پیدا کند. قرار نبود نماد شوی. قرار بود زندگی کنی.
شاید همین است که هنوز نمی‌توانم تو را فقط با واژه‌هایی مثل «آزادی» و «اعتراض» به یاد بیاورم. این واژه‌ها بزرگ‌اند، اما تو پیش از همه‌ی آنها یک انسان بودی؛ با صورتی که می‌خندید، با صدایی که نزدیکانت می‌شناختند، با روزهایی معمولی که برای خودت معنایی داشتند. زندگی آدم‌ها اغلب در همین معمولی‌بودنشان عزیز است. ما معمولاً وقتی کسی را از دست می‌دهیم، تازه متوجه می‌شویم چه حجم بزرگی از آینده در یک زندگیِ به ظاهر ساده پنهان بوده است.
تو می‌توانستی فردا صبح بیدار شوی، چای بخوری، به کسی تلفن بزنی، از چیزی خوشحال یا دلگیر شوی، لباس دیگری بپوشی، جایی بروی که هنوز نرفته بودی. می‌توانستی سال‌ها بعد، در آینه به زنی نگاه کنی که دیگر آن دختر جوان نیست. می‌توانستی پیر شوی. هیچ‌کدام از این امکان‌ها دیگر وجود ندارند و شاید دردِ مرگ فقط نبودنِ یک انسان نباشد؛ گاهی تمامِ آینده‌ای است که می‌توانست با او اتفاق بیفتد و دیگر اتفاق نخواهد افتاد.
اما آنچه قرار بود پایان تو باشد، پایان نامت نشد.
نامت از آن اتاق، از آن شب، از آن حادثه بیرون آمد و به خیابان رسید؛ بعد به خانه‌ها، به دانشگاه‌ها، به دفترهای نویسندگان، به آوازها و نقاشی‌ها و موهای رهاشده‌ی دخترانی که دیگر نمی‌خواستند از حقِ ساده‌ی انتخاب بگذرند. شاید هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید یک انسان پس از مرگش چگونه در زندگی دیگران ادامه پیدا می‌کند. گاهی یک جمله می‌ماند، گاهی یک تصویر، گاهی یک نام. گاهی هم چیزی مبهم‌تر از همه‌ی اینها؛ حسی که نمی‌گذارد آنچه اتفاق افتاده، به گذشته‌ای دور تبدیل شود.
برای تو اما تصویری ساخته شد که از خودت بزرگ‌تر بود: ماه.
و من به این تصویر فکر می‌کنم. به اینکه چرا ماه؟
شاید چون ماه، نور خودش را فریاد نمی‌زند. در سکوت شب پیداست. پشت ابر هم اگر پنهان شود، ما می‌دانیم که هست. می‌توان چشم را بست، اما نمی‌توان آسمان را از ماه خالی کرد.

آن شب، کسی گمان کرد می‌توان با خاموش کردن یک دختر، تاریکی را به جای اولش برگرداند. گمان کرد یک بدن که دیگر حرکت نمی‌کند، دیگر سخنی ندارد. اما بعضی سکوت‌ها از هر فریادی رساترند.
تو دیگر سخن نگفتی و ما تازه فهمیدیم یک نام چقدر می‌تواند حرف داشته باشد.
از آن پس، هر بار نامت گفته شد، فقط گذشته به یاد نیامد. آینده هم به یاد آمد؛ آینده‌ای که حق تو بود و از تو گرفته شد. همین است که نام تو هنوز برای بسیاری از ما فقط نام یک واقعه نیست. یادآور پرسشی است که تمام نشده: آدمی تا کجا حق دارد خودش باشد؟ چه کسی حق دارد درباره‌ی بدن دیگری، لباس دیگری، زندگی دیگری تصمیم بگیرد؟ و چرا ساده‌ترین حق انسان، گاهی محتاج این همه هزینه است؟
من نمی‌خواهم تو را قدیس کنم. نمی‌خواهم از تو انسانی بی‌خطا بسازم که دیگر شبیه آدم‌های واقعی نیست. انسان‌ها با تمام پیچیدگی‌ها و ضعف‌ها و شادی‌هایشان عزیزند. دوست دارم تو را همان‌طور به یاد بیاورم که می‌توانستی باشی: یک دختر معمولی، با زندگی‌ای معمولی و آینده‌ای که می‌توانست بسیار طولانی باشد.
شاید ستایش واقعیِ تو همین باشد؛ اینکه نگذاریم مرگ، تو را از زندگی‌ای که داشتی جدا کند و فقط به یک نماد تبدیل کند.
تو پیش از آنکه ماه باشی، مهسا بودی.
و پیش از آنکه مهسا باشی، انسانی بودی که حق داشت بماند..
حالا سال‌ها گذشته است. شب‌های بسیاری آمده و رفته‌اند. آدم‌ها تغییر کرده‌اند، بعضی امیدها کم‌رنگ شده‌اند و بعضی دیگر از جایی که انتظارش را نداشتیم دوباره سر برآورده‌اند. اما آن شب هنوز در جایی از حافظه‌ی ما روشن است؛ نه چون نمی‌توانیم فراموش کنیم، بلکه چون بعضی چیزها اگر فراموش شوند، چیزی از معنای انسان بودنمان هم با آنها فراموش خواهد شد.
بامداد، ماه خواهد آمد، گفته بودی؟
آمد.
و ماند.
نه در آسمان؛ در چشم‌هایی که هنوز نگاه می‌کنند، در زنانی که هنوز می‌خواهند خودشان درباره‌ی خودشان تصمیم بگیرند، در نسلی که نام تو را شنید و فهمید گاهی یک زندگی، وقتی از دست می‌رود، به پرسشی بدل می‌شود که دیگر نمی‌توان به آسانی از کنارش گذشت.
و تو ماندی؛ نه چون مرگ توانست تو را جاودانه کند، که هیچ مرگی چنین قدرتی ندارد؛ ماندی چون زندگیِ ناتمام تو، در ذهن و حافظه‌ی ما ادامه پیدا کرد.
شاید ماه همین باشد:
چیزی که دستمان به آن نمی‌رسد، اما تاریکی را بهانه نمی‌کند.
می‌توان پرده کشید.
می‌توان چشم بست.
می‌توان گفت ماهی در کار نیست.
اما ماه را نمی‌شود کشت.
و تو، مهسا، در تمامِ ناتمامیِ آن زندگی، هنوز یکی از روشن‌ترین پرسش‌های زمانه‌ی مایی
#ایران_فردا
#افسانه_نجاتی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
https://t.me/iranfardamag

مطالب مرتبط

خالد بشير:مترجم علی سرداری

صفوف این گروه به رهبری آن رسید)، کتاب «واعظان، نه قاضیان» را در اواخر دهه 1960 (1969) به عنوان پاسخی به این ایدئولوژی گسترده و همچنان تأثیرگذار منتشر کرد، اما این ایدئولوژی در درون اخوان المسلمین و سایر گروه‌های سیاسی و مبارز اسلامی، حتی در میان کسانی که میانه‌رو یا متفاوت از اندیشه سید قطب تلقی می‌شوند، به حاشیه رانده شده و عملاً ناشناخته مانده است

گفت‌گو با وزریر فتحی

۱. در ایتدا با مفهوم امنیت آغاز می‌کنیم و در ادامه به این‌موضوع‌ ورود می‌کنیم؛ زمانی که برای تبیین مفهوم «امنیت ملی» به نظریه‌پردازان کلاسیک بورژوازی و تئوریسین‌های حفظ وضع موجود (مانند مورگنتا و مرشایمر) پناه می‌بریم، آیا مرزهای میان دفاع از جان و زیستِ توده‌ها با دفاع از ساختارهای حاکمیت طبقاتی مخدوش نمی‌شود؟

سعیدرزین

به عبارتی دیگر، سیاست اسرائیل تقویت جریان‌های اپوزیسیون ایرانی و در عین حال حفظ اختلاف و رقابت میان آنهاست. یعنی تقویت هر جریان سیاسی به اندازه و استعداد خودش، که با فروپاشی جمهوری اسلامی، یک نظام نیرومند و توانا شکل نگیرد.