میان سیاست و همراهی نظری، همواره این پرسشِ تردیدآمیز وجود دارد که چه کسی مقدم بر دیگری است: آیا نظریه بر رویداد مقدم است یا دگرگونیها روشنفکر را به چارچوببندی زمان و جستوجوی کل در جزئیات آن سوق میدهند؟
پس از شکست، و شاید بهطور خاص پس از جنگ اکتبر 1973، ضربالمثل «گفتوگوی تمدنها» بهشدت مطرح شد و عناوین فرعی بسیاری برای قرار گرفتن ذیل آن تولید شد که برجستهترینشان گفتوگوی ادیان بود. در اصل، این بیانیه چیزی نبود جز پژواک آسیبی که غربِ مسلط پس از استفاده اعراب از کارت نفت احساس کرد.
عبدالعزیز بن عثمان التویجری، یکی از مهمترین دستاندرکاران گفتوگوی تمدنها، از موضع مسئولیت دیرینهاش در سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی اسلامی (آیسسکو) خاطرنشان میکند که هیچ دستاورد ارزشمندی از این دستورکار حاصل نشد، جز آنچه که یک گفتوگوی مذهبی محدود بود؛ گفتوگویی که کلیسای کاتولیک برای چند جلسه محدود در آن درگیر شد و سپس همهچیز پایان یافت.
دو دهه از این گفته میگذرد و اندیشمندان مجموعهای متنوع از نقدها را تولید کردهاند که همگی بر افق این ایده متمرکز بودهاند. با توجه به اینکه مشکل در رفع سوءتفاهم میان اسلام و غرب نیست، بلکه در هژمونی غرب و تلاش آن برای جهانیسازی مدل اقتصادی، فرهنگی و ارزشی خود با اتکا بر قدرت مادی و نمادین است، تولید نتیجهای مثبت از این پروژه ناممکن بود.
در دهه 1980، راجا گارودی، متفکر فرانسوی، کتابهای بسیاری در نقد این تز و آینده قرن بیستم نوشت و توضیح داد که تحقق آن ممکن نیست، مگر اینکه غرب تغییراتی بنیادین در سطوح سیاسی، اقتصادی، علمی و ارزشی ایجاد کند. ادوارد سعید نیز پوشش اسلام را نوشت و در آن بهوضوح نشان داد که تصور گفتوگو میان غرب و اسلام ناممکن است؛ زیرا در غرب ساختاری فکری وجود دارد که پشت آن نهادهای رسانهای، مؤسسات تحقیقاتی، مراکز نظرسنجی و نخبگان تأمین مالیشده قرار دارند. هدف این ساختار، بازنمایی تصویری هولناک و هراسانگیز از اسلام است که خشونت را توجیه کند و آن را تهدیدی وجودی برای غرب جلوه دهد. سعید تأکید میکند که ورود به چنین گفتوگویی مستلزم برخوردی عینی و منصفانه با اسلام و میراث مسلمانان است.
هنوز یک دهه یا یک دهه و نیم از طرح «گفتوگوی تمدنها» نگذشته بود که ضربالمثل مخالف آن در راهروهای اندیشکدههای آمریکایی و بهطور دقیق در تالارهای کاخ سفید، از سوی مشاوران دولت آمریکا مطرح شد. وظیفه این مشاوران هموار کردن مسیر سیاست آینده آمریکا بود. در فاصله سالهای 1992 تا 1996، دو کتاب مهم منتشر شد: نخست «پایان تاریخ» که لیبرالیسم آمریکایی را بهعنوان آخرین مرحله تفکر اومانیستی ترسیم میکرد؛ و دوم «برخورد تمدنها» که گویی دولت آمریکا روشنفکران خود را به سمتی سوق داده بود تا جهان را میان دو گزینه قرار دهند: یا پذیرش مدل آمریکایی بهعنوان پایان تاریخ، یا جنگ.
روشنفکران جهان عرب با این دو کتاب تعامل گستردهای داشتند و احساس میکردند که عمق فرهنگی این آثار، با وجود لرزش و ضعف استدلالیشان، بهزور به عاریت گرفته شده تا راه را برای مأموریتی نظامی و استراتژیک هموار کند که هدف اصلی آن بازفرمولبندی منطقه عربی، بهویژه خاورمیانه و خلیج فارس بود. محمد عابد الجابری، برهان غلیون، طیب تزینی و دیگران نقدهایی علمی نوشتند که عمدتاً بر ماهیت حمایت نظری این آثار متمرکز بود و نشان میداد که این آثار فاقد استدلال تاریخی معتبرند. آنان نسبت به خطراتی که جهان عرب را پس از دهه 1990 تهدید میکرد هشدار دادند.
یک دهه از آغاز طرح «برخورد تمدنها» نگذشته بود که جمله سوم از دل مشورتهای نظری ارائهشده به دولت آمریکا بیرون آمد. پس از حوادث 11 سپتامبر، ضربالمثل «مبارزه با تروریسم» و «گسترش اعتدال و شبکههای آن در جهان عرب و اسلام» مطرح شد. سپس، به موازات آن، ایده «ترویج دموکراسی در جهان عرب» پیش کشیده شد. این ایده پیامدهای مهمی داشت؛ زیرا همه حاکمان و نخبگان سیاسی عرب پیام مهمی دریافت کردند: آمریکا دیگر منافع خود را به تداوم رژیمهای توتالیتر گره نمیزند. به این معنا که باید خود را تطبیق دهند و گشایش ایجاد کنند، وگرنه در برابر تغییر اجباری آسیبپذیر خواهند بود. نخبگان نیز نمیدانستند کدامیک از آنها قرار است کلید تغییر باشد یا آمریکا روی کدامیک شرطبندی خواهد کرد.
اندیشکدههای آمریکایی در آغاز، همه نخبگان سکولار و لیبرال را قابل اعتمادترین گزینهها میدانستند و سردرگمی اسلامگرایان در اوج بود؛ تا زمانی که ضربالمثل «هیچ تفاوتی میان رادیکالها و میانهروها نیست» مطرح شد. سپس اندیشکدههایی مانند کارنگی و بروکینگز تأکید کردند که نخبگان لیبرال از نظر اجتماعی اقلیتی منزوی و حاشیهایاند و نمیتوانند گزینهای عینی باشند. بنابراین باید به اسلامگرایان اندیشید، افق گفتوگو با آنان را گشود و حوزههای خاکستری در تفکرشان را برای بحث مطرح کرد، بهویژه درباره مسائل حقوق بشری و جایگاه شریعت در تفکر سیاسی آنان.
امروز میتوان با اطمینان گفت که پژواک این تزها همان چیزی بود که مرحله بهار عربی و ظهور اسلامگرایان در چند کشور را چارچوببندی کرد. اما این تزها پس از سال 2013، سالی که قوس دموکراتیک در جهان عرب بسته شد، محو شدند و بهطور کامل از میان رفتند.
از دوره اول ترامپ تا دوره دوم او، فقر بزرگی در حمایت نظری وجود داشت. اندیشکدههای آمریکایی، حتی با وجود مشورت نزدیک با کاخ سفید، نتوانستند پایاننامهای با عمق فرهنگی و قابلیت پذیرش یا مناقشه ارائه دهند. بهجز «معامله قرن» که بیشتر عنوانی اسرائیلی بهنظر میرسید تا آمریکایی، ذهن نظری آمریکا دچار فقر شدیدی بود. این امر در بسیاری از محافل بهعنوان بازتابی از اهمیت فرهنگی اندک نخبگان جدید حاکم بر کاخ سفید تعبیر شد، در حالی که نقد عربی و اسلامی بر تأثیرات فزاینده انجیلیسم صهیونیستی و نفوذ آن در سیاست آمریکا متمرکز بود.
امروز در داخل آمریکا جنبشی انتقادی وجود دارد که پیش از این سابقه نداشته است. وضعیت عدم اطمینان نسبت به واژگان سیاست در داخل و خارج کشور حاکم است. برخی نویسندگان در کتاب پلیس خارجی هشدارهایی درباره احتمال انحراف مدل دموکراتیک آمریکا مطرح کردهاند. بهنظر میرسد سخنان بسیاری درباره «مالکیت» ترامپی وجود دارد؛ ضربالمثلی که نهتنها سیاست داخلی، بلکه سیاست خارجی را نیز دربرمیگیرد. ایده «امپراتوری» که ترامپ به آن متهم است، در اصل حاوی مضامین تهاجم و تصرف خارجی و تغییر قواعد سیاست خارجی است؛ از جمله بیتفاوتی مطلق نسبت به قوانین و نهادهای بینالمللی و تقلیل سیاست به چیزی که صرفاً «منافع آمریکا» تلقی شود.
در دهه 1930 حتی ایده امپراتوری نیز از حمایت نظری بیبهره نبود؛ تزهای نازی و فاشیستی بیانیههای خود را تولید کردند و تمرکز نظری بر ایده نژاد و برتری ملی بود. اما بهنظر میرسد ذهن نظری آمریکا امروز توانایی همگام شدن با واژگان سیاست را از دست داده است و دولت آمریکا دیگر روشنفکرانی ندارد که بتوانند این وظیفه را انجام دهند. این امر از منظر راهبردی، یکی از ابعاد بحران را نشان میدهد؛ اگر عنوانی برای آغاز زوال نباشد. زوال ذهن نظری و ناتوانی آن در همراهی و چارچوببندی سیاست به این معناست که دیگر رابطه سیاستمدار و روشنفکر سالم نیست؛ نه به این دلیل که سیاستمدار نمیخواهد روشنفکر را سر جای خود بنشاند، بلکه به این دلیل که سیاستی که تولید میشود، ذهن نظریای نمییابد که بتواند آن را توجیه کند.
٭ نویسنده و پژوهشگر مراکشی
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14