مسئله «تصاحب نمادهای فرهنگی توسط اسلامگرایان» یکی از پیچیدهترین جلوههای نبرد بر سر هویت در جوامع معاصر است. عناصر مادی و اجتماعی ساده، از بستر فرهنگی و تاریخی خود جدا شده و به «نشانههای ایدئولوژیک» مملو از دلالتهای سیاسی و طبقهبندیکننده تبدیل شدهاند. «روسری» نمونهای برجسته از این تصاحب نمادین است. روسری که زمانی یک پوشش سنتی یا انتخابی فردی مرتبط با حیا ذاتی یا عرف اجتماعی بود، در نگاه فعالان اسلامگرا به «خط فاصل» میان ایمان و کفر تبدیل شده است؛ نمادی بصری برای دستهبندی جامعه، استانداردسازی دینداری و محدود کردن آن به جلوههای ظاهری خاص، در خدمت آنچه میتوان «ایدئولوژی ظاهر» نامید. این تصاحب، نه تنها باری غیرقابل تحمل بر دوش این نماد گذاشته، بلکه آن را به تنها معیار سنجش تقوا و رابطه زن با خالق تبدیل کرده است. این تقلیلگرایی، جوهره ارزشهای اخلاقی والا را به یک «شکل» بیرونی فرو میکاهد و روسری را از «بیانیه کرامت» به «بیانیه سیاسی» و گواهی وفاداری به گروه بدل میکند؛ گواهیای که تنها به پیروان قوانین سختگیرانه آن اعطا میشود. نتیجه، شکلگیری نوعی قطبیسازی بصری در جامعه است؛ جایی که زنان بیروسری به عنوان «بیحیا» یا «غربزده» برچسب میخورند، در چارچوبی از تروریسم اخلاقی که حق تعریف خود را از افراد سلب میکند.
از قضا، شکل روسری ـ یا آنچه اسلامگرایان «حجاب» مینامند، در حالی که قرآن این اصطلاح را در معنای پوشش موی زن به کار نمیبرد ـ در میان مکاتب مختلف اسلامگرایی متفاوت است. سبکها و جزئیات این پوشش از گروهی به گروه دیگر تغییر میکند. برخی پوشش کامل صورت (نقاب) را واجب میدانند و برخی دیگر شیوههایی متمایز برمیگزینند که هویت گروهی آنان را مشخص میکند. کار به جایی رسیده است که ناظران میتوانند تنها با نگاه به نوع پوشش سر، گروههای اسلامی و پیشینههای ایدئولوژیک آنها را تشخیص دهند؛ امری که این پوشش را به یک هویت بصری و نشانگر سازمانی تبدیل کرده است.
با این حال، بازگشت به «دینداری ذاتی» در فرهنگ عامه مناطق روستایی و بیابانی جهان اسلام، تصویری کاملاً متفاوت ارائه میدهد. قرنها، پوشش سر بخشی از معماری فرهنگی بود و با شرایط زندگی روزمره و آبوهوای سخت هماهنگ میشد، بیآنکه دوگانگیهای امروزی را به همراه داشته باشد. برای زنان روستایی، پوشش سر بیانگر حیایی طبیعی و هماهنگ با محیط بود؛ عملی فرهنگی که بهطور خودجوش در آیینهای مذهبی نیز امتداد مییافت. در حافظه جمعی روستاها، زنان کنار رودخانهها وضو میگرفتند، صورت میشستند و سر خود را در برابر طبیعت و رهگذران آشکار میکردند، بیآنکه احساس شرم یا اضطراب اجتماعی داشته باشند. این رفتار نشاندهنده درکی عمیق از روح دین به عنوان پاکی و گشودگی به سوی امر الهی است، نه عملی مبتنی بر سانسور و پنهانکاری. نه فقه اسلامی و نه سنت تاریخی جوامع مسلمان ـ پیش از دوران «تلقین ایدئولوژیک» ـ هرگز زنان را مجبور نمیکردند برای شستن سر خود به اتاقهای بسته پناه ببرند. این محدودیت، نوآوری سختگیرانهای است برخاسته از فرهنگی که «ممنوعیت و انزوا» را بر تمام بدن زن تحمیل میکند، حتی در لحظات ارتباط او با خالقش.
این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیهراندن پوششهای سنتی متناسب با محیطهای گوناگون ـ مانند پوششهای روستایی و واحهای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگیاش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیباییشناختیاش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطهای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانهها و نور خورشید معنا مییابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژیای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.
حفریات
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14