عاصم امین:مترجم علی سرداری

این همان چیزی است که نیچه به زبان آورد

وقتی از فیلسوف آلمانی فریدریش نیچه‌ (1844–1900) یاد می‌کنیم، او در نظر ما صرفاً یک فیلسوفِ ارائه‌دهندهٔ نظامی فکری و بسته نیست، بلکه همچون زلزله‌ای فکری است که پایه‌های سنتی اخلاق، دین و حقیقت را ــ که تمدن اروپاییِ باستان و مدرن بر آن استوار بود ــ لرزاند.
نیچه دریافت که انسان مدرن در دلِ توهماتی زندگی می‌کند که طی قرن‌ها از دلِ ترس و ضعف شکل گرفته‌اند؛ و آنچه «فضیلت» نامیده می‌شود، همیشه نشانهٔ تعالی نیست، بلکه گاه نتیجهٔ ناتوانی انسان در اعمال قدرت خویش است. از این‌رو فلسفهٔ او فراخوانی بود برای بازارزیابی همهٔ ارزش‌ها؛ ارزش‌هایی نه مقدس و تغییرناپذیر، بلکه ساختهٔ نیازها و اختراعات انسانی که می‌توانند و باید دگرگون شوند.
نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» فلسفه را به معنای سنتی آن ننوشته است؛ متن او بیشتر به پیشگویی شاعرانه شباهت دارد. او شخصیت زرتشت را برگزید تا بتواند از جایگاهی فراتر از اخلاق غالب، انسان را خطاب قرار دهد. هدف او ایجاد دینی تازه نبود ــ برخلاف تصور برخی خوانندگان ــ بلکه می‌خواست خلأ ناشی از فروپاشی یقین‌های کهن را آشکار کند. هنگامی که گفت «خدا مرده است»، مقصودش حادثه‌ای مذهبی نبود؛ بلکه این بود که انسان اروپایی دیگر توان باور به ارزش‌های مطلقی را ندارد که تاریخ تلخ او بر آن بنا شده بود. جهان وارد مرحله‌ای شده بود که در آن، هستی معنای خود را از دست می‌داد، زیرا دیگر استدلال‌های عقلانی‌ای وجود نداشت که بهشت را توضیح آمادهٔ وجود انسان بدانند.
این خلأ به خطرناک‌ترین چیزی انجامید که نیچه از آن بیم داشت: نیهیلیسم. وقتی انسان ایمان خود را به ارزش‌های قدیمی از دست می‌دهد، اما ارزش‌های تازه‌ای نمی‌آفریند، به موجودی بی‌معنا و بی‌هدف بدل می‌شود. از همین‌رو نیچه به انسان فرمانبرداری حمله کرد که از آزادی به اطاعت می‌گریزد و برای امنیت، از خطر کردن فکری سر باز می‌زند. او دریافت که بیشتر مردم ثبات را بر حقیقت ترجیح می‌دهند و اخلاقی را می‌جویند که آنان را شبیه و برابر سازد؛ زیرا نابرابری در قدرت و خلاقیت، ترسشان را برمی‌انگیزد. به همین دلیل اخلاق سنتی را «اخلاق بردگان» نامید؛ اخلاقی برخاسته از حسادت نسبت به قدرتمندان، که ضعف را فضیلت، تسلیم را خوبی و ناتوانی در انتقام را مدارا جلوه می‌دهد.
از نگاه او، آنچه ما «حقیقت» می‌نامیم، چیزی نیست جز تفسیرهایی تثبیت‌شده که چنان تکرار شده‌اند تا مردم گمان کنند ابدی‌اند.
در سوی دیگر، نیچه ایدهٔ «انسان برتر» را مطرح کرد؛ مفهومی که بیش از همه دچار سوء‌فهم شد. مقصود او فردی برتر از نظر قومی یا سیاسی نبود، بلکه انسانی بود که بر ترس خود از خویشتن غلبه کرده و ارزش‌های خود را می‌آفریند، نه آنکه ارزش‌های موروثی را کورکورانه بپذیرد. انسان متعالیِ او حاکمی ستمگر نیست، بلکه روحی است که می‌تواند درد را به قدرت، تنهایی را به آفرینش و هرج‌ومرج درونی را به تولدی دوباره بدل کند. زرتشت نوشت: «انسان باید هرج‌ومرجی بزرگ در درون خود داشته باشد تا بتواند ستاره‌ای رقصان بزاید.» این جمله جوهر فلسفهٔ او را آشکار می‌کند: رنج نه چیزی برای گریز، بلکه شرط خلاقیت و تعالی است.
یکی از رازآمیزترین ایده‌های او، مفهوم بازگشت ابدی است؛ نه صرفاً نظریه‌ای کیهانی دربارهٔ تکرار جهان، بلکه آزمونی اخلاقی و سخت‌گیرانه. نیچه می‌پرسد: اگر مجبور بودی همین زندگی را، با همهٔ دردها و اشتباهات و لحظاتش، بارها و بارها زندگی کنی، آیا آن را نفرین می‌کردی یا با آغوش باز می‌پذیرفتی؟ این ایده معیاری می‌شود برای سنجش توان فرد در دوست داشتن زندگی همان‌گونه که هست، بی‌آنکه چشم‌انتظار رستگاری بیرون از آن باشد. از همین‌رو نیچه فلسفه‌هایی را که زندگی را صرفاً گذرگاهی به جهانی دیگر می‌دانند، رد می‌کرد؛ زیرا این تحقیر جهان خاکی را ریشهٔ ضعف انسان مدرن می‌دانست.
نیچه به خوانندهٔ خود آرامش فکری نمی‌دهد؛ او را وادار می‌کند بی‌نقاب با خویشتن روبه‌رو شود.
نیچه ــ برخلاف تصویر برخی ــ دشمن عقل نبود، بلکه دشمن تبدیل عقل به بتی تازه بود. او باور داشت انسان با عقل محض نمی‌اندیشد، بلکه خواسته‌ها، غرایز و ارادهٔ پنهان اوست که هدایتش می‌کند. از این‌رو مفهوم ارادهٔ معطوف به قدرت را طرح کرد؛ نه به معنای عشق به سلطهٔ سیاسی، بلکه به معنای حرکت ژرف انسان به سوی گسترش، تحقق خویشتن و غلبه بر مرزهای درونی. حتی دانش نیز برای او جست‌وجوی معصومانهٔ حقیقت نبود، بلکه شیوه‌ای بود که انسان از طریق آن تفسیر خود را بر جهان تحمیل می‌کند. بنابراین حقیقت مطلق را زیر سؤال برد و گفت آنچه ما حقیقت می‌نامیم، چیزی نیست جز تفسیرهایی که در طول زمان چنان تثبیت شده‌اند که مردم آن‌ها را ابدی می‌پندارند.
نیچه سبکی پراکنده، استعاری و شاعرانه برگزید، زیرا باور داشت حقیقت‌های بزرگ را نمی‌توان در قالبی خشک و مکتبی بیان کرد. نوشته‌های او به شعر، اندیشه و برقِ ناگهانیِ شهود نزدیک‌تر است. او می‌خواست زبان اخلاقیِ کهن را نیز در هم بشکند، زیرا کلمات را حامل آثار قرن‌ها اطاعت، ترس و بردگی می‌دانست. شاید به همین دلیل است که او فیلسوفی آزارنده و ناآرام‌کننده باقی مانده؛ زیرا به خواننده آرامش نمی‌دهد، بلکه او را وادار می‌کند با حقیقتِ خویش روبه‌رو شود.
منبع العربی الجدید

مطالب مرتبط

روزنامه‌نگار مصری– عبدالمجيد الشرفي:مترجم علی سرداری

او خواستار لغو برخی احکام فقهی می‌شود که آنها را ناعادلانه می‌داند؛ از جمله قوانین مربوط به ارث، ازدواج و طلاق. شرفی تأکید می‌کند که قرآن اصولی را در خود دارد که عدالت را ترویج می‌کنند و این اصول باید مبنای هر تفسیر جدیدی برای دستیابی به برابری جنسیتی در جوامع مسلمان باشند.
با وجود حمایت شرفی از اصلاحات دینی، او به ضرورت جدایی دین از دولت باور دارد. به اعتقاد او، اسلام نیازی به تحمیل از سوی قدرت سیاسی ندارد و باید در چارچوب آزادی فردی عمل کند. شرفی معتقد است دولت مدرن باید سکولار باشد و رابطه دین و سیاست باید در چارچوب حقوق بشر و دموکراسی تعریف شود.

صبحی نایل، محقق مصری — مترجم: علی سرداری


او ادعا می‌کند که «تشکیل جامعه اسلامی یک ضرورت انسانی و یک الزام فطری است» و «نظام اسلامی بر اساس عدالت خدا قضاوت می‌کند، با ترازوی خدا وزن می‌کند و پرچم عدالت اجتماعی را تنها به نام خدا برافراشته و آن را پرچم اسلام می‌نامد؛ آن را با هیچ نام دیگری پیوند نمی‌دهد و بر آن می‌نویسد: لا اله الا الله». «جامعه اسلامی جامعه‌ای است که تمام سبک زندگی اسلامی را اتخاذ می‌کند.» چنین شعارهایی عمیقاً—و شاید حتی به‌گونه‌ای جادویی—در میان مسلمانان طنین‌انداز می‌شود. آرزوی هر مسلمانی نظامی است که مطابق عدالت خداوند عمل کند و بر اساس وحی او حکم نماید. اما قطب خود این نظام را تعریف و اداره می‌کند و هرگونه مخالفت با آن را مخالفت با خداوند می‌شمارد.

نویسنده: احمد الدباوی (مصر)مترجم علی سرداری

روشنگری در آثار طه حسین محدود به مسائل ادبی، تاریخی یا آموزشی نبود؛ بلکه به حوزه سیاست نیز گسترش یافت. سیاست هرگز از پروژه او غایب نبود، به‌ویژه پس از آنکه دولت وفد، پیش از انقلاب ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۲، او را وزیر آموزش کرد. از آن زمان، او عملاً سیاست را در خدمت آموزش قرار داد. طه حسین سیاست و آموزش را درهم آمیخت. هنگامی که از دموکراسی به‌عنوان وسیله دستیابی به آزادی سیاسی سخن می‌گفت، آن را ضروری می‌دانست، اما آن را ناگزیر به آموزش پیوند می‌زد. او باور داشت که بدون آزادی فکری و علمی، آزادی سیاسی وجود نخواهد داشت. این دو آزادی، دو روی یک سکه‌اند. او می‌گوید: «نظام دموکراتیک باید زندگی، آزادی و صلح را برای همه شهروندان تضمین کند. من باور ندارم که دموکراسی بتواند هیچ‌یک از این‌ها را تضمین کند، مگر آنکه آموزش ابتدایی همگانی را ـ خواه مردم بخواهند، خواه نخواهند ـ فراهم کند. برای اینکه دموکراسی زندگی را تضمین کند، باید پیش از هر چیز آزادی انتخاب میان مکاتب فکری گوناگون را فراهم سازد؛ مکاتبی که افراد را قادر می‌سازد امرار معاش کنند.»

مطالب پربازدید

مقاله