(1)
ساکنان تالار جاودانگی او را خواهند برد
وقت خداحافظی آخرین بوسه را به گونه هدی زدم تا در بند 350 به زیر هشت بروم. نمیدانستم شاد باشم یا ناراحت. دستم را بالا بردم. بچهها آرام دست زدند و دست تکان دادند، به آخرین فردی که نگاه کردم هدی بود و از در خارج شدم. خبر آزادی غیرمنتظره بود. اولین بار بود که این طور غیرمنتظره آزاد میشدم. دو سه کیلومتر پیاده راه رفتم تا خودم را یافتم. ماشین گرفتم. میدانستم که جای دیگری را اجاره کردهایم. آخر ما خانه به دوش هستیم. اما آدرس دقیق منزل را نمیدانستم…
وارد خیابان شدم. با مرور مجتمع مسکونیها، دیدم که علی و کیانا بازی میکنند. در زدم و وارد شدم. نرگس بهتزده به استقبالم آمد. علی گفت کیانا دزدها بابا را آزاد کردند.
گفتم مهندس را میشود دید؟ نرگس گفت فردا. ملاقات فرداست. بیمارستان مدرس. میخواستم ببینمش.
داستان من و دیگر ملی – مذهبیها با مهندس هر بار که بالای سرش میرفتیم و دستش را لمس میکردیم مصداق این شعر بود که گفتم ببینمت شاید درد اشتیاق ساکت شود / دیدمت مشتاقتر شدم.
از 26 اردیبهشت تا 10 خرداد این روایت ما با مهندس خفته در بستر مرگ بود؛ مهندس میثمی، دکتر ملکی با عصا، و به خصوص بستهنگار که نایی در توانش نمانده است و…
مراسم دعای بند 350 زندان اوین به همت کبوتر صلح و دوستی یعنی عمادالدین باقی برگزار شد. حال منقلب هدی را دیدم. من هر شب میگریستم. وقتی همه در بند به خواب میرفتند، دستی به دعا میگرفتم اما میدانستم ساکنان تالار جاودانگی او را خواهند برد. بیگمان طالقانی با آیهای، شریعتی با متنی، و بازرگان با کلماتی مهندسی شده و پدرش با لبخندی پذیرای او هستند. حنیفنژاد و دیگران دست در دستاش میگذارند. مهندس در این تالار با همه خوبان جهان دیدار خواهد کرد. اما این تمنا و نیاز من و ما بود که میخواستیم او به دنیای ما بازگردد. اما با شناخت روحیه هدی میدانم که در او غوغایی بود که بروز نمیداد. رابطه او با مهندس با همه متفاوت بود. این رابطه پرتلاطم مصداق خیلی دور، خیلی نزدیک بود.
سحابی به هر کس که علاقه داشت، با او بیشتر سخت میگرفت. هدی در این میانه اول بود و بعد بستهنگار که خاطرخواه مهندس است. گاهی به او میگفتم اگر زرینخانم به اندازه بستهنگار خاطرخواه تو بود، دیگر چه میشد… مهندس میخندید، خنده مهندس به سبک خندههای عزتالله انتظامی بود. من به رضا میگفتم این خنده تهرانی های اصیل است.
هر بار که به ملاقات مهندس در کما میرفتم، به یاد حال هدی بودم… زمانی که هدی از خبر فوت خبردار میشد، چه حالی میشد؟ ذهن مهندسی و منظم رضا، این درد را هضم میکند، البته به سختی. اما ذهن هدی چه؟
هدی با احساس انفجاری و روحیه آیینی و اعتقادی چگونه با رفتن مردی مواجه میشود که او را عصاره جریان صدساله ملی – مذهبی میدانست؛ البته با همه انتقادهایی که به او داشت…
یا کنار طالقانی یا …
گفتم و گفتم و اصرار کردم به خانواده نجیب و نرم و صبور سحابی که مهندس مشعل راه است، نشانه است، باید در کنار طالقانی آرام گیرد، چرا که میدانم در تالار جاودانهها نیز ملی – مذهبیها در کنار هماند و با هم با گاندی و دیگران همسایه هستند.
گفتند که وصیت خودش بوده است، نمیشود کاری کرد. او اصرار داشت که در کند علیای لواسان دفن شود و کاری نمیشود کرد. همواره این جمله را تکرار کردند. گفتم مهندس متعلق به خودش یا خانوادهاش نیست. مهندس نشانه و نماد است. او یک استاد بازنشسته دانشگاه نیست که در گوشهای دنج خفته باشد.
با خود گفتم که کاش لحظهای به هوش میآمد تا نظرش را عوض کند. آخر وقتی از زندان بیرون آمدم او در کما بود. هر روز ملاقات دستش را میبوسم که برخیز و با ما سخن بگو.
اگر چه روزهای آخر به دلایل نامعلوم – اما معلوم برای ما – مانع دیدن میشوند. حتی حسودان کاری کردند که دیگر خانوادههای بیماران بخش را علیه ما تحریک کنند. هاله تاکید کرد که به ملاقاتکنندگان مهندس میگویم که در حیاط بیمارستان تجمع کنند تا مانع ملاقات خانوادههای دیگر بیماران بخش ویژه نشوند.
در این میان هر بار که زرین خانم میگفت عزت مثل دیگران است، اگر عزت یک بقال یا کارگر بود، این قدر به او میرسیدند…
این کلمات را که میگفت من تنم میلرزید. آخر او مهندس سحابی است. حاکمان برای خیلی کمتر از او، امکانات جهانی بسیج میکنند. اما چه میتوان کرد؟ این آموزه سحابی است. مهندس همواره این چنین بود. فرق قائل نشدناش را هر هفته وقتی به صف انتظار ماشین تجریش تا هفت تیر میایستاد خودم میدیدم.
با خودم میگویم اینها این جایی نیستند، اگر چه این جمله را نیز حاکمان لوث کردهاند.
اما مهندس نیامد و به تالار جاودانهها پیوست و نیاز و دعای ما خاکیان به تمنای طالقانی، پدرش، بازرگان و مصدق و شریعتی و دیگر بزرگان نچربید. آنها او را بردند.
آخر مدتها بود که مهندس میخواست بمیرد. خسته از هر چه بود، اما میگفت که تکلیف و وظیفهای دارم در حد توان که انجام میدهم. دیگر این تن خسته توان کشیدن آن جان پرهیاهو را نداشت. بازجوها میگفتند که او به مقامات نظام توهین میکند. به بازجوها از دغدغهاش برای ایران گفتم که این دغدغه را ایمان مذهبی یاری میدهد. اما دنیای آنها و مهندس خیلی دور از یکدیگر بود، اگر چه جسمها نزدیک.
صبح سر زد. زنگ زدند که مهندس ساعت 2 و 20 دقیقه بامداد سهشنبه 10 خرداد 1390 آرام همانند کبوتر صلح و دوستی از این دیار رفت.
فضای بیمارستان مدرس (مهندس مدرس را آغازگر مفهوم ملی در کنار مذهبی میدانست) ماتمزده بود. اکثر اعضای شورای فعالان ملی – مذهبی تهران بودند، اما رضا و هدی نبودند. میدانم که هدی چه زجری میکشد و رضا چه دردی. اما همه یکدیگر را دلداری میدادیم.
فشارها شروع شد. جنازه را زود بشویید و دفن کنید. گفتند و هی گفتند. چه غمناک با نالههای تلخ و جانکاه. صدای مینو خانم از همه بلندتر بود. زرین خانم دیگر از شدت درد و انتظار، مچاله و در سکوت پرغوغای خود بود. مهندس در آمبولانس به سوی لواسان روان شد.
بارها در مورد سکونتش در لواسان با او جر و بحث کرده بودم. مکانی بود که رفت و آمدش برای کسی که حاضر نبود راننده و امکانات ویژه و ماشین مدل بالا داشته باشد، بسیار سخت بود. گفتیم، هدی، رضا و من و سعید مدنی و ملی – مذهبیها و خیلیهای دیگر که در سال 1377 در جریان قتلهای زنجیرهای که اگر تو را میان راه بکشند چه؟
میگفت من پیرم، شما را نکشند، من عمرم را کردهام.
این جملات را به دکتر فریدون سحابی در راه لواسان میگفتم.
او به سبک و منش صبوری و بزرگواری خانواده سحابی، من را مستحق توضیح دانست. گفت عزت خودش وصیت کرده بود که در لواسان دفن شود. گفتم دیگر گذشته، اما مهندس در دید ما مشعل راه و نشانه فرداست. زندگی جدید او در این دنیا، تازه شروع میشود یا کنار پدرش یا کنار طالقانی جای مناسبی بود.
هر دو گریستیم…
در گردنه لواسان تدابیر امنیتی شدید شروع شده بود. به آقافریدون گفتم که از سالها قبل با فکر مرگ مهندس گریستهام. هر بار که به گردنه میرسیدیم غر میزدم آخر اینجا کجاست که آمدی؟ لااقل راننده بگیر یا ماشین مناسبتر.
میگفت این درسها را به خودت بده. بنده همین که دارم از سرم زیاد است. میگفتم رانندگی در این سن و سال در این مسیر مناسب شما نیست. لواسان محل ییلاق است، نه مسیر رفت و آمد روزانه به سن شما. تازه این حرف من نیست نظر همه است.
میگفت منتها تو زیاد تکرار میکنی. چقدر سمجی تو. گاهی از رضا سمجتری. آخر نمیتوانستم به او بگویم من مراد داشتم. علی شریعتی را که ندیدم مشعل راه ماست. شیخ محرم محمدی که در تبعید ناخواسته است و شما نقشه راهی.
مهندس در اتاق در سپهر پرچم ایران خفته بود. پرچمی که هاله بسیار دوست میداشت. این همان پرچمی بود که بر سر پدربزرگ هم کشیده بودند. مهندس دوستداشتنیتر از آن بود که متعلق به خانوادهاش باشد. خداحافظی را گذاشتم برای بعد از نیمه شب تا با خواندن دعای زمزمه نیمه شبی و پیمان بستن جدیدی با او برای دقایقی تنها باشم. فرصتی که هاله خانم و خانم شاپوری به من دادند. چرا که هاله و شاپوری و خانم کیانی و … تا صبح بر بالین او بیدار بودند.
قصد خانواده دفن محترمانه و آرام مهندس در روز چهارشنبه 11 خرداد در گورستان کند علیا بود. همین و بس. مراسمی محترمانه.
گفتم مهندس یا باید میلیونی دفن شود یا غریبانه. او در قلبها نهفته است اما زورمداران را سر اجازه دفن محترمانه نیست. مطمئن بودم که اجازه نمیدهند که خواسته خانواده اجرا شود. خانوادههای نجیب و صبور سحابی و بازرگان، با خانوادههای شجاع و مهاجم طالقانی و منتظری فرق دارند. نمیدانند که اینان مردان قرار و مدار و پیمان نیستند.
برای من مسئله تازهای نبود. از ساعت 10 صبح تا 12 شب سهشنبه فشار عصبی و روحی و تهدیدها و انواع و اقسام رفتارهای امنیتی و اطلاعاتی شروع شد.
گفتند منافقین میخواهند بمبگذاری کنند. پس همین امروز جنازه را دفن کنید.
گفتند خانواده سحابی را قبول داریم اما عدهای میخواهند تظاهرات سیاسی راه بیندازند.
گفتند اگر دفن نکنید عدهای وارد میشوند و خودشان جنازه را دفن میکنند، کاری از دست ما برنمیآید.
صحرای نارون لواسان محل استقرار نیروهای امنیتی با اشکال گوناگون بود. محلهای ورودی شهر لواسان زیر نظر بود و نیروهای ضدشورش وضعیت فوقالعاده برقرار کردند، اخطار و احضار به بعضی افراد در خانه شروع شد.
خانواده میگفت فقط فردا، همین. مراسم محترمانه و آرام. با رفتار حسابشده. اما دور از هر نوع جوانمردی فشاری که بر خانواده سحابی تا ساعت 12 شب وارد آمد، به من نشان داد که در جریان دفن امام حسن، بنیهاشم در مدینه چه کشیدهاند.
این جمله را در روز چهارشنبه به آقایان دعایی، نوری، آغاجری، خانیکی، و چند تن دیگر گفتم. در حالی که انتظار داشتم در همین روز این جمله را به آقای محمد خاتمی و برخی از مشارکتیها و مجاهدین انقلاب میگفتم. البته میدانم که تلفنی به برخی از دوستان مشارکتی و مجاهدین و دیگر شخصیتها توصیه امنیتی شده بود که در مراسم مهندس شرکت نکنند.
خلاصه این ابلاغ دستورها به خانواده تا انتهای شب ادامه یافت.
احساس کردم که زرینخانم و حامد، دیگر کلافه و خسته هستند. داغداری یک طرف و عدم روحیه ستیزهجویی و تعهد اخلاقی و علاقه به مراسم محترمانه و فشار مضاعفی که امنیتیها وارد میآوردند از طرف دیگر. انگار هر لحظه زرین خانم مچالهتر میشد.
حامد گفت ما همه قول دادیم. تعهد اخلاقی دادیم. آنها هم رعایت میکنند و مراسم محترمانه خواهد بود. برخی گفتند با شرایط ایجاد شده در منطقه و فضای امنیتی، ساعت 7 صبح یعنی خاکسپاری در تنهایی. مهندس فریدون تاکید کرد.
گفتند حالا که اینان از دفن روز سهشنبه صرف نظر کردند ما هم در مقابل این امتیاز، یک امتیاز دادیم و قبول کردیم خاکسپاری ساعت 7 صبح باشد.
گفتند که احمد منتظری نباید نماز بخواند، اما ما گفتیم فقط ایشان.
گفتیم توافق امکان ندارد. همین را هم رعایت نمیکنند. مطمئن بودم اما احساس میکنم که این سخنان مورد قبول برخی نبود.
خداحافظی شبانه
اندکی گفتگو باید، اما گریه امان نمیدهد.
ساعت یک بامداد است. بوی عطر یاس حیاط را در خودگرفته است. مهندس در میان عطرها و درختها خفته است. چند نفر بیدارند. انگار خداوند، عطر طبیعت را به استقبالش آورده است. گاهی دوستانی از شهرستان از راه میرسند. گریههای شبانه امان نمیدهد. بعد از مدتی؛ من، هاله، رقیهخانم، شاپوری،کیانی، دکتر فریدون دور مهندس نشستهایم. میخواهم خلوتتر شود. هاله دستبردار نیست. سوره نازعات میخواند و ترجمه میکند. صدای قناری و بلبل او را همراهی میکند. با خود گفتم پایکوبان باید قرآن و مثنوی خواند. مهندس چند دعا را از امام علی تفسیر میکرد. و با اشعار حافظ و مثالهای علمی همراه میکرد. میل مراسمی شورانگیز بود. هر چه باشور و حال بهتر، با سوز و گداز بیشتر و میان عشق و احساس میگفت شما روشنفکرها همهاش بحث و دلیل، شما شریعتیچیها همهاش سیاست، پس دعا چه؟
میگفتم مهندس هر چیزی سطح و توان و مرحلهای میخواهد.
بعد از لحظاتی میگفت درست است، باید قدم به قدم به خدا نزدیک شد، بدون اجبار.
آرام، پایین تخت مهندس خزیدم. سرم را روی تخت گذاشتم. در لحظاتی هزاران سطر در خاطرهام نقش بست.
میدانستم که دیگر نیست. سالها از این لحظه میترسیدم. من به او دیر رسیده بودم. در سن 38 سالگی که او به 70 سالگی نزدیک شده بود. همیشه میدانستم او را زود از دست خواهم داد. حال سر به بالین جسم او که جانش در جای دیگری بود. نمیدانم من از رضا و هدی خوششانستر بودم یا نه، در برش بودم. اما او دیگر سخن نمیگفت. به انتقادهای طولانی من گوش نمیداد و بعد با لبخند و زمانی با تندی نمیگفت بس است، توان همه آدمها مثل هم نیست.
دیگر نبود تا بگوید که این لیبرالها در ایران پیگیر نیستند. شما چپها هم عجول هستید. دیگر نبود که بشنود بگوییم «ما بچه بودیم انقلاب شد، شما ما را کشاندید».
مهندس در جواب میگفت «من زمانی که آزاد شدم انقلاب جهت خود را یافته بود، در آغاز 1357».
ادامه دارد…
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است.