انتخابات هفتم اسفند جدای از شکست سیاسی اصولگرایان به وضوح اساس و بنیان تفکر آنان را به چالش کشید و پای بندی و التزام اصولیون قدرت طلب را به اسلام و انسانیت و اخلاق با شک و تردید روبرو ساخت.
اصولگرایان قبل از انتخابات به مدد رد صلاحیتهای غیر قابل قبول اصلاح طلبان تصور می کردند به راحتی می توانند پیروز شوند و بخشی از این جریان حتی به یاران خود هم رحم نکرد و تندروهای عاری از اخلاقیات و خشونت طلب تا جایی دایره خودی و غیر خودی را تنگ و تنگتر کردند که نه فقط رقیب بلکه دوستان دیروز خود را هم از جمع خودی های خود بیرون راندند؛ دیگران که جای خود دارند! آنها را وابسته، خودفروخته، بی دین، مرتد، ضد انقلاب، فتنه گر، نفوذی، آمریکایی و انگلیسی خواندند.
پس از انتخابات هم نتوانستند و نخواستند آرای مردم را بپذیرند، مردمی که با وجود محدویتهای فراوان اعتماد کرده و در صحنه حضور یافتند تا اگر زوری ندارند و یا دیده نمی شوند از طریق صندوق رای سخن بگویند و وفاداری خود را به انقلاب اسلامی اعلام نمایند اما هزار تاسف که به حساب نمی آیند و رایشان اهمیتی ندارد و اگر بر خلاف نظر جبهه زورمدارانِ زراندوزِ مزور اعلام نظر کردند، انواع تهمتها را نثار آنان کنند.
تهران ستیزی امروز اصولگرایان ریشه در اندیشه پست دون مایگان سیاسی دارد؛ فرومایگان هیچگاه بزرگی یک ملت را نمی خواهند، آنان به هیچ وجه به رای مردم قائل نبوده و نیستند. امروز که می بینند تهران و سراسر ایران دست رد بر سینه آنان زده است و مردم نمی خواهند دست نشانده سیاست بازان شوند و تهران در هیچ مقطع و دوره ای از انتخابات اجازه خودنمایی به اقتدارگرایان نداده است، تهران را کوفه می خوانند و مردمی را که در همه عرصه های انقلاب و در همه مشکلات از یاری انقلاب و اسلام دریغ نداشته اند و بیشترین آمار شهیدان انقلاب و جنگ را در کارنامه خود دارند ضد انقلاب و خوارج می نامند و آنان را حامل ارزشهای غربگرایی معرفی می کنند. پر واضح است در این فرافکنی آشکار آنچه ذات پلید خودشان است به مردان و زنان و جوانان غیرتمند و مسلمان تهران نسبت می دهند.
انحصارطلبان همه چیز را برای خود می خواهند و رای و نظر دیگران را بر نمی تابند حتی اگر در انتخاباتی که زمینه های آن را طوری فراهم آورده بودند تا به هر شکل ممکن قدرت را در انحصار خود داشته باشند و همه روزنه ها را بستند اما به محض آنکه دیدند اصلاح طلبان با دستان بسته به لطف الهی روزنه های جدیدی گشودند و با مدد مردمی در عین بی سابقه ترین رد صلاحیتها پیروز انتخابات شدند بازار مکاره باز و تهمتهای بی شرمانه از دهانهای وقاحت بیرون آمد. این همان است که رای مردم را به هیچ هم نمی انگارند که انگار مردم نیستند. به یاد آوریم که بنیان چنین تفکری در سالهای پیش تا اندازه ای علنی شد که گفتند: ” در حکومت اسلامی رای مردم هیچ اعتبار شرعی و قانونی ندارد نه در اصل انتخاب نوع نظام سیاسی کشورشان و نه در اعتبار قانون اساسی و نه در انتخاب ریاست جمهوری و انتخاب خبرگان و رهبری
ملاک اعتبار قانونی تنها یک چیز است و آن “رضایت ولایت فقیه” است .
اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده است، صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود.
ولی فقیه حق دارد و می تواند هر زمان که اراده کند و مصلحت بداند نوع دیگری از حکومت را که در آن چه بسا اصلا به رای مردم مراجعه نشود انتخاب کند.
مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد.” آیت الله مصباح یزدی (ماهنامه پرتو 7/10/84)
مسئله اساسی این است که اصولگرایان بزرگی یک ملت را درک نمی کنند چون خود را بزرگ نمی بینند چون رسم بزرگی را نمی دانند، آنچنان دچار عقده های درونی و حسادت و جهل و بخل و کینه و انتقام جویی هستند و آنچنان فریفته زرق و برق دنیا شده اند که دین را از یاد برده اند و از دینداری به شکلک در آوردنهای دینی و نظرات بی پایه و اساس می پردازند؛ “كسانی كه كوچكند ظرفی ندارند كه در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری كه بزرگ است و دینداری كه كوچك است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است كه در خانه خدا مینشیند و با منكر خدا حکیمانه گفتگو میكند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست كه برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه كردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به كوچك چه كار دارد؟ غیردیندار را در جايگاهي ميبيند كه میتواند به زیباییهای دین رو كند، اگر نتوانسته است حقیقتی را بیابد احتمال درك آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا میتواند كوچك باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را كه درك نمیکند ترك كند و بیآنكه بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بیاساس بخواند.” میرحسین موسوی بیانیه 16
فارغ از شکستها و پیروزیهای سیاسی آنچه بیشتر روح ملت را آزار می دهد این است که با همه رشادتهایی که بخرج داده است باز هم مظلوم واقع می شود و به خاطر رایی که داده در مظان اتهام قرار گرفته است و آزار دهنده تر آنکه مسئولین و کارگزارانی که ملت از آنها توقع حمایت دارد و انتظار دارد در برابر موج اهانتها و تخریبها از آنان دفاع نماید بر عکس با تندروها همگام شده اند و خود بدترین دشنامها را حواله مردم می کنند. یا للعجب. رو به کدامین سو دارند اینان و با این تفکر آینده این ملت چه خواهد شد؟
در این ماجرا ایران مظلوم و از این میان تهران مظلومترین بود. در این تهران کشی و تهران ستیزی اصولگرایان و فرومایگان اقتدارگرا آنچه امیدوار کننده است جوانه زدن بذرهای امید است که اصلاح طلبان با تاسی از مشی اخلاق مدارانه آقای خاتمی بدون آنکه خود را آلوده روشهای هتاکانه و غیراخلاقی نمایند صبورانه به آینده انقلاب می اندیشند و در اندیشه گشودن گره های فروبسته هستند.
آنچه امروز در تو بر توی هیجانات سیاسی و بحران اخلاقی اصولگرایان و نقشه های شومی که برای ملت کشیده اند شاهد آن هستیم بزرگی بی چون و چرای ملتی است که در راهی گامهای استوار خود را بر می دارند که به حقانیت آن یقین داشته و در باور خود به این نتیجه رسیده اند که باید در صحنه حضور داشته باشند و با عقلانیت گام بردارند؛ چنانکه گام اول را در انتخابات ریاست جمهوری و گام دوم را در انتخابات مجلس شورا و خبرگان به درستی برداشتند و هیمنه اصولگرایی را در هم شکستند و دستهای مزورانِ غارتگرِ زورگو را رو کردند. حضور مردم در صحنه و تمهید اصلاح طلبانه و اندیشه خاتمی و داستان راستان محصورین و بندیان بود که پشت پرده تئاتر اصولگرایانه را افشا کرد و نشان داد اصولگرایان هیچ برای گفتن ندارند و به زور و حیله قدرت را قبضه کرده اند.
آنچه امروز شاهد آن هستیم فراگیر شدن بلوغ یک ملت بزرگ است که با بلوغ سیاسی دیگر هیچگاه نخواهند توانست به او فخر فروشند و زور بگویند. این ملت حقوق قانونی خود را می خواهد، آزادی می خواهد، امنیت می خواهد، از زورگویان اقتدارگرا و اصولیون انحصارطلب و از فسادسازان اختلاس گر دشنام گو متنفر است.
پایان این مقاله را زیت می دهم به سخنان مهندس میرحسین موسوی که در سال 88 بیان نمودند:
” ملت ما اينك دارد نشانههای بزرگی خود را به نمایش میگذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تكاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی كه اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانههای آن. نشانههایش را باز میگوییم تا خود آن را باور کنیم كه چونان بهار از راه میرسد و حیات ما را دیگرگون میكند؛ تا به مباركی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد میکند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولي پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانههایش را پیشرویمان قرار داده است.
نشانههای بزرگی يك ملت شبيه به صفاتی است كه از یك انسان رشید انتظار ميرود.
وقتی كه یك ملت بزرگ میشود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و كجا باید برود و چه كسی را برگزیند و به چه چیز و چه كس اعتماد كند.
آن چیزی که مردم را عصبانی میکند و به واکنش وا میدارد آن است که به صریحترین لهجه بزرگی آنان انکار میشود.
مگر نمیخواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن كسي را بيشتر ميپسندند كه حق بزرگي آنان را كاملتر ادا كند.
برادران ما! اگر از هزینههای سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمیگیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفتهاید؛ در خیابان با سایهها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است.
اگر میشنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک میشد؛ آن پيروزي را میگویم كه عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پيروزي كه انسانها را همچون جوانههای یک مزرعه يكي يكي و گروه گروه بزرگ میکند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز میکند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که میکند خجالت بكشد.
جان جامعه ما دارد نشانههای عظمت را تجربه میکند.
دعایمان مستجاب شد و ملت با تكیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی كه شایسته او بود رسید.” بخشی از بیانیه 16 مهندس میرحسین موسوی