جمعه ۲۰ام اردیبهشت ۱۳۹۸ , ساعت: ۱۰:۰۲کد مطلب : 112458 نسخه قابل چاپ
گفت وگو با لطف‌الله میثمی

شهادت مجید شریف‌واقفی، ریشه‌ها، بازتاب‌ها و پیامدها

گفت وگو با لطف‌الله میثمی
از سید مهدی غنی

●●شریف‌واقفی را ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۲ همرزمانش به شهادت رساندند، شما آن زمان در سلول انفرادی بودید، در چه شرایطی از این مسئله باخبر شدید؟
●من شب ۲۸ مرداد ۱۳۵۳ در یک حادثه انفجار نابینا شدم و دست چپم مجروح شد و دستگیر شدم. مرا به بیمارستان سینا و سپس بیمارستان شهربانی بردند و یک ماه آنجا تحت بازجویی ساواک بودم، بعد هم مرا به سلول انفرادی کمیته مشترک منتقل کردند. از آنجا به سلول‌های انفرادی اوین منتقل شدم. ۱۶ ماه این انفرادی طول کشید، در این مدت تنها بودم و از این‌که در بیرون زندان چه اتفاقی افتاده خبردار نشدم. نزدیک عید ۵۵ مرا به زندان قرنطینه قصر بردند، در آنجا از بچه‌های دیگر این خبر را فهمیدم. ابتدا باور نمی‌کردم، چون افراد زندانی را هم نمی‌دیدم و نمی‌شناختم اعتمادکردن به این اخبار برایم مشکل بود، اما وقتی حسن محمدی را که قبلاً در زندان دیده بودم و آشنا بود دیدم تا حدی مطمئن شدم. بعد علی خدایی‌صفت در قرنطینه زندان قصر نشانه‌هایی از بهرام آرام داد که با دانسته‌های من جور درمی‌آمد و باور کردم که چنین اتفاقی افتاده است، سپس گفتند مرتضی صمدیه در تلویزیون حضور یافته و حرف‌هایی زده و مسائل تاحدی روشن شد.

●●بنابراین شما زمانی از این واقعه خبردار شدید که تمام خبرها بیرون پخش شده بود، ولی بر سر تحلیل این واقعه اختلاف‌نظر زیادی بوده و هست. یک تحلیل این بود که این ماجرا کار ساواک بوده است و فرار محمدتقی شهرام از زندان ساری به همراه افسر زندان سروان احمدیان را برنامه‌ریزی ساواک می‌دانستند. با توجه به این‌که تقریباً مسئله با آمدن شهرام به سازمان شروع شد، شما در این رابطه چه فکری می‌کنید؟
●آنهایی که با تقی شهرام زندگی کرده بودند و هم‌تیم بودند یا در زندان با او بودند هیچ شاهدی نداشتند که او برای فرار با ساواک همکاری داشته باشد. برای این تحلیل هیچ دلیل و نشانه‌ای نیست، اما ساواک از رفتار و کردار و دیدگاه‌های بسیاری در زندان اطلاع داشت. درآن زمان فقط تقی شهرام و حسین عزتی را از زندان قصر به زندان ساری بردند. حسین، مارکسیستی بود که هم کتاب زیاد خوانده بود و خیلی باسواد بود و هم مبارزه مسلحانه را به هیچ وجه قبول نداشت و دلایل تئوریک زیادی برمبنای مارکسیسم علیه مبارزه مسلحانه داشت. او عضو گروه ستاره سرخ یا طوفان بود. اعضای فداییان خلق در زندان هم از او برای این‌که مبارزه مسلحانه را با متون مارکسیستی رد می‌کرد خیلی ناراحت بودند. شهرام هم در سال ۱۳۵۱ در زندان قصر گرایشی به بهمن بازرگانی داشت. بهمن هم دیدگاه‌هایش عوض شده بود.
من در خاطراتم به بحثی که در زندان قصر با شهرام داشتم اشاره کرده‌ام. او می‌گفت ما بچه مسلمان‌ها هر کاری می‌شود به فکر می‌گذاریم، ولی باید یک ایدئولوژی داشته باشیم که برمبنای آن بتوانیم سریع تصمیم بگیریم. آن زمان اعضای سازمان معمولاً افراد سالمی بودند و مسائل را طرح می‌کردند تا همه روی آن فکر کنند و نتیجه خوبی هم از آب درمی‌آمد، ولی او می‌گفت باید برای هر چیزی یک موضع صریح و قاطع داشت. تحلیل من این است که وقتی این دو را با هم در یک سلول قرار می‌دهند، ساواک از دیدگاه حسین عزتی خبر داشت و حدس می‌زد که وقتی آنها را با هم در یک سلول بگذارند شهرام تحت‌تأثیر حسین قرارگرفته و مبارزه مسلحانه را نفی می‌کند.
من در زندان شیراز بودم و همسرم حوری بازرگان و فاطمه امینی به ملاقات می‌آمدند و ملاقات حضوری هم داشتیم. حوری خانم به من می‌گفت که زندان ساری خیلی گل و گشاد است و زمینه فرار فراهم است.

●●با این اوصاف می‌گویید تقی شهرام از این شرایط استفاده کرده و دست به فرارزده است و ساواک دراین کار دخالتی نداشته است.
●بله، برخی فرار رضا رضایی را هم کار ساواک می‌دانستد، درحالی‌که من می‌دانم که آن فرار طراحی بنیانگذارها، حنیف‌نژاد و بچه‌ها بود، بدین‌‌ترتیب که تا دستگیری‌های شهریور ۵۰، رضا را کمی دیرتر دستگیر می‌کنند. سعید محسن داخل زندان شبکه ارتباطی راه انداخته بود و وقتی رضا را می‌بیند نوشته‌ای در سلولش می‌اندازد و نام حدود ۹۵ نفر از بچه‌هایی که اسمشان گفته شده بود و از نظر اطلاعاتی سوخته بودند را به رضا می‌دهد. وقتی رضا را به بازجویی می‌برند، اول خیلی مقاومت می‌کند، اما بعد حاضر می‌شود حرف‌هایش را بزند و گریه‌ می‌کند و می‌گوید من دارم خیانت می‌کنم و اسامی سوخته‌شده‌ها را می‌گوید. ساواکی‌ها با خود می‌گویند عجب طعمه‌ای گیر آورده‌ایم و به او اعتماد می‌کنند. بچه‌ها با ارتباطاتی که در سلول‌ها داشتند به رضا پیغام می‌دهند که اعتماد به دست آمده را از دست نده و اگر احمد رضایی را از تو می‌خواهند قبول کن که تلاش می‌کنی او را پیدا کنی. رضا هم همین را می‌گوید و حاضر می‌شود با اکیپ‌های گشت ساواک به خیابان‌ها برود تا احمد را پیدا کند و حتی شب‌ها به خانه پدری‌اش می‌رفته تا رد پایی از احمد پیدا کند. بچه‌های سازمان از طریق خانواده‌اش با او ارتباط می‌گیرند و به او می‌گویند فلان روز برو به حمام جعفری که دو تا در دارد، از این در داخل حمام شو و از آن در فرار کن. رضا هم همین کار را کرد و از چنگ مأمورین ساواک در لحظه مناسب فرار کرد، اما این ماجرا را بعداً طور دیگری تعریف کردند تا برای خانواده دردسر نشود و رد گم شود. آنها گفتند زمانی‌که رضا با ساواکی‌ها در خیابان می‌گشته یکی از افراد سازمان به شکل واکسی در آمده و در حال واکس‌زدن کفش او نشانی حمام را داخل کفشش گذاشته است. به هرحال ساواک در ماجرای فرار رضا رودست خورد و ما که در زندان اوین بودیم ناراحتی و حساسیت ساواک را درک می‌کردیم و برادر کوچک رضا را بردند و کتک مفصلی به او زدند.
یکی از تکنیک‌های انقلاب همین ارتباط درون زندان با بیرون بود. یک طرح فرار دسته‌جمعی هم بود که لو رفت و یک شب همه ما را از اتاق چهل نفره به سلول‌های انفرادی بردند.

●●چطور شد که یک نفر مثل تقی شهرام که فرد برجسته‌ای هم نبود توانست بقیه اعضا را جذب کرده و همه‌کاره شود؟
●در ویژگی‌های شهرام همه اتفاق‌نظر داشتند که آدم پرادعا و مغروری بود. پیش از دستگیری من شاهد بودم بهرام آرام که مدتی با او هم‌تیم شده بودیم مانده بود با او چه کار کند. او می‌گفت که تقی آدم مغروری است و در سایه غرورش هم آدم پرکاری است، پرکاری و غرور با هم عجین شده بود، اطلاعات شهرام هم بسیار زیاد بود و از همه‌چیز خبر داشت. او روحیه کنجکاوانه‌ای داشت که دل و روده‌های آدم‌ها را در می‌آورد و همه مسائلشان را بیرون می‌کشید و به اصطلاح روحیه اطلاعاتی داشت و وقتی بیرون می رفت چند قرص سیانور در دهانش می‌گذاشت تا زنده دستگیر نشود.

●●برفرض شهرام آدم مغروری بوده، آیا این دلیل کافی است که چنین کارهایی انجام بدهد؟ یک نفر مغرور بوده، اما کشتن مجید کاری دسته‌جمعی بوده است. در یک سازمانی‌که خودش با استبداد و ظلم مبارزه می‌کند و آرمانگراست چگونه افراد دیگر به چنین کاری تن می‌دهند؟
●پس از شهادت افراد دیگر مثل رضا رضایی، رهبری ایدئولوژیک سازمان دست تقی افتاد. بهرام دست و پا می‌زد و مقاومت می‌کرد. گاهی مسائلی که تقی برایشان می‌گفت برای ما هم می‌آورد ما هم یک جواب‌هایی می‌دادیم، ولی زمانی احساس کردم دیگر بریده است. آن زمان هم که دیگر بریده بود و نماز نمی‌خواند از خودش سؤال می‌کرد و مردد بود. من به این سؤال همیشه این‌گونه جواب می‌دادم که شما اگر پنج نفر باشید یک گروه تشکیل می‌دهید، در این پنج‌نفر یک نفر هم خیلی متکبر هم پرکار است و هم تئوری بلد است و پر مطالعه است، با او باید چگونه برخورد کرد؟ مثلاً از یکی از مدیران سابق اطلاعاتی پرسیدم گفت باید رویش را کم کرد. گفتم پیش از اینکه رویش کم شود روی شما را کم می‌کند، چون از همه جهت جلوتر است، پرمطالعه و پرکار است و در جهت رهبری‌‌ای که می‌خواهد پیدا کند خستگی‌ناپذیر است.
تحلیل من این بود که تقی در زندان ساری تحت‌تأثیر حسین عزتی که به متون مارکسیسم وارد بود از مبارزه مسلحانه بریده بود. من همان زمان در خانه تیمی همه متون مارکسیستی که از خارج می‌آمد و در نقد مبارزه مسلحانه بود را مطالعه کرده بودم. دلایلشان برای رد مبارزه مسلحانه از موضع مارکسیستی کافی بود. این مشی بویژه در آن شرایط با اصول مارکسیسم اصلاً قابل تبیین نبود. به نظر من شهرام در عمق وجودش مارکسیسم را قبول کرده بود و مبارزه مسلحانه را هم نمی‌توانست بپذیرد و با ویژگی‌ها و روحیاتش همخوانی نداشت، چون بیشتر اهل کار روشنفکری و کتاب خواندن بود. مثلاً در زندان کمتر لباس‌هایش را می‌شست و ترجیح می‌داد کتاب بخواند. بهرام آرام می‌گفت یکبار شهرام به کوه رفته بود، از میان نهری عبور کرده بودند و آب داخل سلاح کمری‌اش رفته بود و تا ده روز اصلاً سلاحش را تمیز نکرده بود، اسلحه‌اش زنگ زده بود و دو بار هم با همین اسلحه بیرون رفته بود. مبارزه مسلحانه نوامیس و ضوابطی داشت، مثلاً حفظ اسلحه، تمیزکردن آن، هوشیاری و اینکه آدم کنجکاو نباشد و اطلاعات بیش از حد پیدا نکند. عید ۵۳ جزوه سبز را منتشر کردند، که به‌ قلم او بود. اسم سبز را من رویش گذاشتم، چون روی کاغذ سبز پوست پیازی بود. نقد من آن زمان این بود که مبارزه مسلحانه با مارکسیسم قابل تبیین نیست و این تغییر ایدئولوژیک چه ضرورت مردمی، خلقی و استراتژیکی دارد؟ این جزوه سه نسخه یا چهار نسخه بود و در هر شاخه یک نسخه داشتیم که خیلی محرمانه و سری بود و در اولین فرصت باید آن را می‌سوزاندیم. نقد من این بود و روی این نقدم استوار بودم. در مدتی‌که بیرون بودم و بعد در زندان تحلیلم این بود و حالا هم همین است که شهرام در عمق وجودش مارکسیست شده بود و در مارکسیسم هم چون با متون آشنا شده بود و جنبه فلسفی مارکسیسم را پذیرفته بود، خط‌مشی را قبول نداشت. او مانند فدایی‌ها و دیگران نبود که مثلاً «درباره عمل» یا «درباره تضاد» و یا زندگی چه‌گوارا نوشته مائو را بخوانند و به مبارزه مسلحانه برسند. چه‌گوارا می‌گفت مارکسیسم یک علم است مثل شیمی و فیزیک، ولی شهرام مارکسیسم را این‌گونه نمی‌دید، بلکه آن را یک جهان‌بینی ماتریالیستی می‌دید و عمیقاً به این رسیده بود که عمل مسلحانه درست نیست. همان چیزی که بیژن جزنی هم در سال ۵۲ گفت که مبارزه مسلحانه تاکتیکِ محور است و نمی‌تواند هم استراتژی باشد و هم تاکتیک. بعد هم گفته بود مبارزه مسلحانه بیشتر مال خرده‌بورژوازی چپ است و پرولتاریا نباید تابع آن بشود. سال ۵۱ که در زندان موقت شهربانی بودم با مهندس محمد توسلی بحثی داشتم؛ آقای توسلی می‌گفت من نگرانم، زیرا از نظر تاریخی مارکسیسم در ایران همیشه ضربه زده است، ولی اکنون می‌بینم شما رابطه‌تان با مارکسیست‌ها بسیار خوب است. من گفتم آنها در خط‌مشی ما گام برمی‌‌دارند، مبارزه مسلحانه که از مارکسیسم در نمی‌آید.

●●یعنی آنها از فلسفه‌شان عدول کرده‌اند؟
●بله من به این معتقد بودم. به هر حال پس از کودتای ۲۸ مرداد بورژوازی ملی و خرده‌بورژوازی چپ زیر چکمه‌های امپریالیزم له می‌شد، نه به‌طور طبیعی بلکه به خاطر فشار، زور و سلطه سرمایه‌داری وابسته و به‌ناحق در حال اضمحلال بود و این یک واکنشی دارد و این پروسه از پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آغاز شده بود. آن زمان کارگرها اصلاً در فاز صنفی هم نبودند چه برسد به فاز سیاسی که بعد بخواهند به فاز سرنگونی رژیم و مبارزه مسلحانه برسند. محمدرضا سعادتی نماینده رجوی در زندان قصر به ما می‌گفت که شما خرده‌بورژوازی چپ هستید. گفتم خدا را شکر، خرده‌بورژوازی چپ بیرون مبارزه می‌کند، ما که مشکلی نداریم این را به ما بگویید، ولی با همان دیدگاه، شما در خط بورژوازی هستید، مهندس بازرگان یک تفکر بورژوازی ملی دارد، شما هم به کتاب «راه طی شده» انتقادی ندارید و می‌گفت عجب حالا ما شدیم بورژوا، من هم گفتم این نحوه نگرش شماست.
●●این پرسش هنوز باقی است که چطور شهرام و دوستانش که مارکسیست شده‌اند دست به ترور همرزمان خود ازجمله مجید شریف واقفی و دیگران می‌زنند؟
●با همان تحلیل مارکسیستی‌شان گفته بودند که سیر جامعه به سمت اضمحلال خرده‌بورژوازی چپ است، اما پرولتاریا در حال رشد است، بازتاب خرده‌بورژوازی چپ در سازمان، مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه هستند. آنها خود را هم رهبر پرولتاریا می‌دانستند و گفته بودند اگر یک ضربه به اینها بزنیم این تغییر طبقاتی انجام می‌شود، غافل از اینکه در یک اتاق در بسته چنین تحلیلی از جامعه خیلی ذهنی بود.

●●درحالی‌که سیر جریان برعکس شد، همان خرده‌بورژوازی که از دیدگاه آنها درحال اضمحلال بود غلبه کرد و جریان به دست آنها افتاد.
●بله، دراین‌باره بهمن بازرگانی تحلیلی دارد و می‌گوید پس از ۲۸ مرداد جریان مذهبی و ملی از کودتا ضربه خورد و آنها را مقاوم کرد و قوی شدند. مردم قبلاً به غرب خوشبین بودند، ولی پس از ۲۸ مرداد غرب‌زدگی مطرح شد و مذهب، روشنفکرهای خاص خود را پیدا کرد و سنت قوی‌تر شد. به نظر او تمام این گروه‌های چریکی در حاشیه بودند و این‌که ادعای هژمونی می‌کردند اشتباه بود.
جدا از این‌‌که این کار توجیه مارکسیستی داشت یا نه، یک رویه قابل قبول برای همه گروه‌های مبارز نهادینه‌شده بود و آن هم وحدت در میدان نبرد و اتحاد ضدامپریالیستی میان گروه‌های ضدامپریالیست بود. شهرام و دوستانش از این رویه عدول کردند. با همان فرهنگ شکی نبود که شریف واقفی ضدامپریالیست بود، صمدیه لباف، شاهسوندی و ناصر انتظارمهدی اگر خرده‌بورژوا هم بودند ضدامپریالیست هم بودند، آنها می‌دیدند این طبقه توسط امپریالیسم در حال اضمحلال بود و در برابر این روند سخت مقاومت می‌کرد، از این‌رو با اصول خودشان درگیری نظامی با این طبقه خیانت بود. حزب‌توده این کار را محکوم کرد و در سال ۵۲ یک بیانیه داد و مطرح کرد که سازمان مجاهدین و ما دو نیرو در کنار هم هستیم که علیه رژیم سلطنتی و بر ضد امپریالیسم مبارزه می‌کنیم و حتی مبارزه مسلحانه را هم تأیید کرده بودند. تبیین بهرام آرام این بود که ما را خرده‌بورژوا می‌داند و خود را پرولتاریا و پرولتاریا با خرده‌بورژوازی متحد شده است.
ولی برخی مارکسیست‌ها هم از حذف شریف‌واقفی خوششان آمد. بیژن چهرازی با من همکلاس بود، در زندان که با او قدم می‌زدم، به من گفت آخرین گروه مذهبی هم مارکسیست شد، ویژگی جامعه ایران مارکسیستی است. به او گفتم اعماق جامعه ایران این تحلیل را قبول ندارد، نیروهای مذهبی خیلی قوی هستند. به مارکسیست‌ها می‌گفتم شما در تحلیل‌هایتان اول اسلام را روبنای جامعه شبانی و برخی عناصر تجاری می‌دانید، سپس گفتید اسلام روبنای فئودالیسم است، زمان مصدق گفتید روبنای بورژوازی ملی است و پس از ۱۵ خرداد گفتید روبنای خرده‌بورژوازی چپ است. خسرو گلسرخی در دادگاه خود در سال ۱۳۵۲ گفت روبنای پرولتاریاست و حضرت علی ستاد زحمتکشان بوده، این مذهبی که می‌تواند روبنای همه‌چیز باشد و این‌قدر کشش‌پذیر است آیا می‌تواند همین‌طوری روبنا باشد؟ حتی می‌گفتم مائو گفته باید هفت‌بار انقلاب فرهنگی بشود و هر بار هفت‌سال طول می‌کشد، یعنی ۴۹ سال روبنا بر زیربنا تقدم دارد. دربرابر این حرف بیژن چهرازی می‌گفت باید تأمل کرد.

●●اما گذشته از این بحث‌های تئوریک، این تصفیه فیزیکی در درون یک سازمان مبارز بازتاب‌های زیادی هم در بیرون داشت و گویا واکنش‌هایی را برانگیخت.
●بله، مرحوم بازرگان از این‌که سازمان مجاهدین که دست‌پرورده تفکر مذهبی خودش بود این‌طور شد به قدری وحشت کرد که گویی آذربایجان می‌خواهد تجزیه شود و مملکت دارد از دست می‌رود. تعامل با امریکایی‌ها و مسائلی‌که پیش آمد و زمینه‌ساز انقلاب شد، تا حدی از ترس مارکسیسم بود. یکی از تحولاتی‌که پس از این ماجرا رخ داد تغییر سیاست‌های امریکا و رژیم بود. یکی از مقامات امریکا گفت اگر آزادی بدهید خود چپ و راست به جان هم می‌افتند. من این را در مطبوعات آن زمان خواندم. طبیعی هم بود و به لحاظ تحلیل طبقاتی این‌که مذهبی‌ها و مارکسیست‌ها با هم درگیر شوند و آنها هم نفتشان را ببرند و مسائل نظامی‌شان را حل کنند بهتر بود. اما بعد که امام‌خمینی به میدان آمد و شعار مرگ بر شاه داد، چپ و راست موقتاً کمرنگ شد. من از این وضعیت خیلی خوشحال بودم.
در زندان هم واکنش‌های زیادی به‌وجود آمد. ابتدا وقتی مارکسیست‌ها کار جریان شهرام را محکوم نکردند مذهبی‌ها کمونشان را از آنها جدا کردند.
من در قرنطینه که بودم وقتی یقین پیدا کردم که سازمان مارکسیستی شده و بیانیه داده‌اند و آدمکشی شده با خود گفتم سی‌سال مارکسیسم ضربه خورد. البته بعدها خودشان در مهر ۵۷ به عنوان سازمان پیکار بیانیه دادند و این کار را نقد کردند. کارشان با هیچ منطقی قابل دفاع نبود. اگر بهانه می‌گرفتند و صمدیه و مجید را متهم می‌کردند که اسلحه‌ها را برای خودشان مصادره کرده‌اند، در مورد محمد یقینی هیچ توجیهی هرچند به ظاهر نداشتند شهرام از پشت با اسلحه او را می‌کشد و جسدش را هم در سد کرج می‌اندازند. این قتل کاملاً نشان داد که حذف‌های خونبار ناشی از رهبری‌طلبی بوده است. این جریان بعدها نامشان را عوض کردند و به سازمان پیکار برای رهایی طبقه کارگر تبدیل شدند.

●●بر سر این واقعه تلاطم شدیدی در میان نیروها افتاد و هرکسی تحلیلی کرد. بعضی‌ها گفتند که سازمان از اول مارکسیست بوده، ولی آن را اعلام نمی‌‌کرده است، اما حالا ماهیتش آشکار شده، بعضی‌ها گفتند مسئله خصلتی بوده، شما خودتان چه تحلیلی نسبت به این قضیه داشتید؟
●می‌توان گفت مارکسیسم مکتب جبر است چون ماتریالیسم تاریخی می‌گوید پنج دوره تاریخی جبراً باید تکرار شود و برگشت‌ناپذیر است. من نام آن را مکتب جبر گذاشته‌ام، ولی در قرآن انسان به اوج هم که برسد ممکن است برگردد، به قله عرفان هم که برسد ممکن است برگردد، به افول هم که برسد و به هردرجه از انحطاط دچار شود می‌تواند به خود آید و برگردد، یعنی اصل بازگشت‌پذیری انسان را قبول کرده است. من این را معجزه قرآن می‌دانم که انسان می‌تواند توبه کند و خود را اصلاح و تقواسازی کند و برگردد. از دیدگاه من انسان چنین موجودی است. سازمانی که آن همه کار کمی ـ کیفی و اخلاقی کرده بود، چنان الگو شده بودند که ساواک هم می‌ترسید بچه‌ها را اعدام کند.
پرویز ثابتی مقام امنیتی می‌گفت اگر هریک از این مذهبی‌ها را اعدام کنیم دوهزار چریک می‌جوشد، ولی در نهایت به این رسیدندکه این سازمانی که در شرایط خفقان توانسته دویست کادر تربیت کند، اگر اینها بمانند هم خطرناک است و خود را بازسازی کرده و رشد می‌کنند و سرانجام دست به اعدام آن کادرهای اولیه زد. آنها افراد کیفی و باتجربه و مؤمن بودند و روی رعایت اصول پافشاری کرده و افراد را کنترل می‌کردند. مثلاً اگر کسی غرور داشت آن را پیش‌بینی می‌کردند. آنها درباره مسعود رجوی گفته بودند غرورش بالاخره ضربه می‌زند. بدیع‌زادگان، حنیف‌نژاد، سعید و بهمن همه همین را می‌گفتند. حتی خودش جلوی همه در اتاق ۴۰ نفره اوین گفت من نمی‌دانم چرا مشهدی‌ها مغرورند مثل شریعتی، امیرپرویز پویان، جلال فارسی و من. یعنی غرورش را هم به جغرافیا نسبت داد. این مسائل مورد توجه بود. به هرحال رهبرها، خصلت‌ها را با پرورش و کادرسازی کنترل می‌کردند، ولی وقتی آنها اعدام شدند، کیفیت پایین آمد و خیلی خصایل رو شد. ازسوی دیگر یک مشکل اساسی وجود داشت، سازمان رسالت بزرگی به‌عهده گرفته بود، از یک‌سو می‌خواست با رژیم مبارزه مسلحانه کند، ازسوی دیگر می‌خواست نواندیشی دینی داشته باشد و از یک طرف می‌خواست که سازماندهی و استراتژیک را تدوین کند و تحلیلی از تاریخ اسلام و تاریخ معاصر داشته باشد. آنها در چند وجه کار می‌کردند و پیش‌‌بینی هم کرده بودند اگر این کار ایدئولوژیک و این نوآوری ادامه پیدا نکند ما توسط ارتجاع فکری بلعیده می‌شویم.
یک مشکل دیگر هم بود، وقتی ما می‌پرسیدیم امتیاز ما نسبت به تشکیلات سراسری روحانیت چیست؟ حنیف‌نژاد می‌گفت آنجا قرآن آموزش داده نمی‌شود، ما روی قرآن کار می‌کنیم. این مسئله در انجمن اسلامی مطرح شد. او گفت روی قرآن هم که کار می‌کنیم احکام اجتماعی قرآن را می‌خواهیم دنبال کنیم، احکام فردی‌اش که در رساله‌ها هست، ما روحانیت را در حد خودش قبول داریم. بعد وقتی روی قرآن کار کردند و گفتند قرآن راهنمای عمل شود و واژه مکتبی‌بودن را در استراتژی آوردند به این نتیجه رسیدند که قرآن خودش محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ دارد و… اینجا کشتی ما به گل نشست، یعنی وقتی با آموزش‌های جاری، رویکرد به قرآن داشتیم برخی را می‌گفتند منسوخ شده که دیگر کاربردی ندارد، متشابهاتش را هم می‌گفتند که ایمان باید داشت، ولی به آن عمل نکرد. درباره محکماتش هم که به قول علامه طباطبایی در «المیزان» حدود ۱۶ نظر بنیاداً متفاوت وجود دارد که با نظر ایشان هفده نظر می‌شد. وقتی این دیدگاه‌های مختلف وارد یک سازمان که مبارزه مسلحانه می‌کند می‌شود، هفده انشعاب با بار مسلحانه به‌وجود می‌آید، یعنی این دیدگاه‌ها به جان هم می‌افتند و از همین‌جا بود که به گِل نشستیم. در سال ۱۳۵۲ در کرج جلسه‌ای گذاشته و این حرف‌ها را زده بودند و گفته بودند بهتر است ما قرآن را از آموزش‌ها حذف بکنیم و علم را ملاک بگیریم، چون علم ۴۰۰ سال است ثبات داشته، از نیوتن تا انیشتین، از انیشتین تا پلانک مشخص است کجاها به آن حاشیه زده‌اند و این پیچ و خم‌هایی که در فقه و دین است درآن نیست.

●●از نظر سیاسی این واقعه چه پیامدهایی در میان بچه‌ها داشت؟
●در قرنطینه زندان قصر که بودم جریان فکری‌ای شکل گرفته بود که خیلی مأیوس بودند و می‌گفتند پس از مرگ پیامبر در سقیفه حضرت‌علی را در شورا دعوت نکردند. در دوران امام حسین آن‌ اتفاقات افتاد و امویان غالب شدند، در دوره معاصر هم انقلاب مشروطیت به آن سرنوشت ناهنجار کشیده شد، نهضت‌ملی هم آن‌طور شکست خورد و کودتای ۲۸ مرداد شد، قیام پانزده خرداد هم سرکوب شد، امید ما به مجاهدین بود که آن هم این‌گونه شد. این جمع‌بندی‌ها یک کپسول یأس بود که با انسجام تاریخی توجیه می‌شد. ما می‌گفتیم تکامل در تاریخ مارپیچی است، پس از هر ضربه‌ای‌، مدار بالاتری است. می‌گفتم اگر کلی کار می‌کردیم که مارکسیسم با این عملکردش در ایران را نقد کنیم به این اندازه افشاگر و خودبیانگر نبود، یعنی این کار مارکسیسم را از صحنه تاریخ کنار می‌زد. نفس امیددادن خیلی مطرح بود. برخی این کار مارکسیست‌ها را پیروزی می‌دانستند، اما در عین حال یک شکست واقعی هم بود و دیدیم به چه سرنوشتی دچار شد. یک دیدگاه مارکسیستی هم از این واقعه خوشحال بود و می‌گفت ویژگی جامعه ایران مارکسیستی شده است. برخی مارکسیست‌ها هم بودند که این ترور را محکوم می‌کردند. یک دیدگاه هم این بود که نارسایی‌هایی درون سازمان بوده و کشف این نارسایی‌ها خودش یک معجزه بود، یعنی به دلیل اینکه بچه‌ها صادق بودند و خون داده بودند، مثل کوره ذوب‌آهن که ناخالصی‌ها رو می‌شود، ناخالصی‌های تفکر سنتی و دیدگاه‌هایی‌‌که داشتیم رو شده بود و این بزرگترین پیروزی بود که ما روی آن کار کردیم.

●●در مورد مارکسیسم چه؟ آنها این مشکلات را نداشتند؟
●انتقادی به نحوه ورود مارکسیسم به ایران دارم که از راه فلسفی وارد شد. همه تلاش گروه ارانی این بود که بگویند خدا نیست، جنبه فلسفی و ماتریالیستی مارکسیسم بیشتر برای آنها مهم بود. به کاسترو گفته بودند که نام خدا را بالای بیانیه نگذاریم. گفت بگذار باشد اگر خدا هست که باید باشد و اگر نیست‌که طوری نمی‌شود، ولی شهرام و همفکرانش اصرار داشتند که همه را بی‌خدا کنند و این تأکید بر جنبه فلسفی در ایران خیلی ضربه زد.
مارکس را واقعاً باید بازخوانی کرد، زیرا دیدگاه‌های اقتصادی و اجتماعی‌اش خیلی قابل توجه است. اکنون در غرب هم روی آن کار می‌کنند و نتیجه‌های خیلی خوبی ازآن گرفته‌اند، اما مارکس در ایران بازخوانی نشده و بیشتر جنبه‌های فلسفی آن مد نظربوده است. در میان مذهبی‌ها هم پرسش‌هایی در همین رابطه وجود داشت که خدا چه نقشی در کار ما دارد؟ مارکسیست‌ها می‌گفتند امام زمان چه نقشی در خط‌مشی شما دارد؟ روی اینها کار نشده بود، ولی مسئله‌ای ریشه‌ای بود، یعنی کاری به مارکسیسم نداشت و یک جوشش طبیعی در بچه مسلمان‌ها بود، می‌گفتند که وقتی خدا مبنای تفکر و فلسفه ماست می‌خواهیم از او کمک بگیریم و حضورش را احساس کنیم. آنها جان به کف و فداکار شده بودند، این یک تعالی بود، ولی می‌خواستند از خدا مدد بگیرند، همان‌طور که ابراهیم و انبیا، مدد می‌گرفتند. این گمشده ما بود و آنها دعا می‌کردند خدا به آنها کمک کند، ولی تبیینی نبود.

●●اکنون بسیاری از افرادی که اهل تزکیه هستند می‌گویند بروید تزکیه کنید تا ارتباط پیدا کنید.
●تزکیه فردی آن موقع مورد قبول نبود، مکانیزم آن هم مرید و مرادی بود و معلوم نبود آن عرفانی که مصطلح بود به کجا می‌رسید. مراد روی مرید کار می‌کرد، شخصیت و هویت او را تخلیه می‌کرد و خود را در جای خدا در ذهنش می‌کاشت. اینها مسائلی بود که آموزش‌های رایج مذهبی پاسخگوی آن نبود، مثلاً ما خدا را از طریق براهین علمی و عقلی اثبات می‌کردیم، بحثی بین بچه‌ها بود که طرف می‌گفت تو داری نیم‌ساعت از نیستی به هستی می‌رسی، از بی‌خدایی به خدا می‌رسی، در این نیم‌ساعت که برای رسیدن به خدا استدلال می‌کنی، به کسی امتیاز می‌دهی که ماتریالیست است و خدا را قبول ندارد، چون از نیستی و بی‌خدایی شروع کردی و براساس آن استدلال می‌کنی، پس با بی‌خدایی هم می‌شود استدلال کرد. اثبات این خدا هم آن خدایی‌که بر انسان اشراف داشته باشد نبود. من خودم در معرض همه آموزش‌های سازمان بودم و روی بحث‌های خدا و ذره بی‌انتها خیلی کار کرده بودم، کتاب دکتر صادقی به نام «آفریدگار و آفریده» را هم خوانده بودم، ولی وقتی در سلول بودم از طالقانی بیشتر می‌ترسیدم تا خدا. این برای خود من هم در سلول مسئله شده بود. مدتی در همه‌چیز شک کردم و به جایی رسیدم که گفتم خدایا اگر هستی کمکم کن. واقعاً این دوران بهترین و لذت‌بخش‌ترین دوران زندگی‌ام بود. این را نمی‌شود منکر شد، چرا که به هر حال جوشیده از متن خود بچه مسلمان‌ها بود.
از سال ۵۳ تاکنون (سال ۱۳۸۸) سی‌وپنج‌سال می‌گذرد. پس از ۳۵ سال برخی از متفکران مسلمان ما می‌گویند این قرآن کلام خدا یا کلام محمد است. این بحث آن زمان هم بود. بهرام آرام می‌گفت این قرآن یک مجموعه ضد ظلم است و انسجام هم دارد، ولی از کجا معلوم مال خدا باشد؟ ما جوابی به او می‌دادیم و می‌گفتیم آیا قبول داری که حضرت محمد انسانی صادق است؟ می‌گفت آره. می‌گفتیم او خودش می‌گوید قرآن مال خداست. این‌که حضرت علی ۵۰ سال در پراتیک مستمر بوده است را قبول داری؟ می‌گفت آره، ولی نه او قانع می‌شد نه ما جوابی قانع‌کننده برای خودمان داشتیم. این جواب فقط بحث را متوقف می‌کرد.
برخی متفکران و حوزوی‌ها می‌گویند قرآن که کتاب روش و استدلال نیست. آن زمان هم همین بود. ما چیزی را می‌گفتیم که جنبه زیربنایی و روش و استدلال داشته باشد. با این دیدگاه این دو مؤلفه در مارکسیسم وجود داشت و از ماده ازلی ـ ابدی که مبنای فلسفه‌اش بود به چهار اصل دیالکتیک در جهان و پس از آن به تقدم ماده بر ایده می‌رسید. پنج دوره تاریخ را تعریف می‌کرد تا به شکل حکومت که دیکتاتوری پرولتاریاست می‌رسید، ولی آیا ما می‌توانستیم این کار را بکنیم، یعنی از مکتبمان روش و استدلال داشته باشیم؟
همین امروز هم اگر شما به حوزه علمیه بروید می‌گویند قرآن کتاب روش و استدلال نیست و اگر با برخی متفکران صحبت کنید می‌گویند کتاب روش و استدلال نیست. در مراسم هفتم مرحوم بازرگان در حسینیه ارشاد گفته شد آقای بازرگان اواخر عمرش تلاش داشت بگوید دین برای حکومت‌کردن نیامده، ولی اشتباهش این بود که این کار را می‌خواست از طریق آیات قرآن از درون دین اثبات کند، درحالی‌که قرآن کتاب روش و استدلال نیست و از بیرون دین باید این کار را کرد. حالا متفکران اسلامی که مورد تأیید نظام جمهوری‌اسلامی بودند چنین دیدگاهی دارند. این مسائل آن زمان مطرح بود، پس واقعاً نمی‌توانیم صرفاً با محکوم‌کردن و یا نادیده‌گرفتن و عبورکردن از آن مسائل، مشکل را حل کنیم. پرسش‌هایی بود که پاسخی نداشت و در آن مقطع هم واقعاً کسی نبود به آن جواب بدهد. در سال ۸۸ هم پرسش‌هایی وجود دارد که کسی در پی پاسخ‌دادن به آن نیست.

●●اما برخی مدعی هستند به جواب رسیده‌اند.
●ولی این پاسخ‌ها تناقضات زیادی دارد. حالا اگر پرسیده شود روش و استدلال قرآن چیست؟ می‌گویند منطق ارسطو کلید فهم قرآن است.

●●نکته‌ای‌که بعدها مطرح شد این بود که این خشونت‌گرایی بین گروه‌های سیاسی ناشی از ایدئولوژی‌گرایی بود، چون طرفین دارای یک ایدئولوژی دگم و متصلب بودند ایدئولوژی‌ همدیگر را نفی می‌کردند و نتیجه‌اش این درگیری‌ها و خشونت‌ها می‌شد. از درون این جمع‌بندی‌ها رسیدند به اینکه اصلاً ایدئولوژی را کنار بگذارند.
●ایدئولوژی معمولاً سیاه سفید است. می‌گویند هرکه با ما نیست دشمن ماست و مراتب رشد را در نظر نمی‌گیرند، ولی ماجرای خشونت سال ۵۴ شکل تشکیلاتی داشت و می‌گفتند چون آنها از تشکیلات عدول کرده‌اند باید اعدام شوند، درحالی‌که تشکیلات هویتی به نام اسلام داشت و هرکس این هویت را زیر پا می‌گذاشت مشکل داشت. بعداً در سال ۵۷ از خود انتقاد کردند که باید سازمان را به حال خودش می‌گذاشتند و آنها که مارکسیست شدند انشعاب می‌کردند. یک عامل دیگر هم رهبری‌طلبی بود که با ایدئولوژی تناقضی همراه شده بود و این عوامل با هم جور شده بود. البته وقتی شهرام، محمد یقینی را کشت هیچ دلیل تشکیلاتی سیاسی ـ ایدئولوژیک وجود نداشت و کاملاً براساس رهبری‌طلبی بود و آغاز افول آشکار آنها از همان‌جا بود.

●●گروه رجوی چه برخوردی کردند؟
●دکتر کریم رستگار نقل می‌کرد که گروه رجوی ابتدا باور نمی‌کردند که افراد بیرون در حال مارکسیست شدن هستند. هرچه کریم رستگار و دیگران گفتند باور نمی‌کردند که افراد بیرون مارکسیست می‌شوند. وقتی‌که یقین کردند و تلویزیون مصاحبه‌ها را نشان داد مسعود شروع کرد نمازشب خواندن و از خدا استغفار کردن.(۱) آن زمان رسم بود که وقتی کارمان گیر می‌کرد دست به این کارها می‌زدیم تا به آرامشی برسیم. بعد به این نتیجه رسیدند که ایدئولوژی سازمان ایرادی نداشته و یک کودتای خارجی بوده و ما هم تشکیلات را وادادیم و این عناصر درآن نفوذ کردند. به همین دلیل باید برخورد قاطع می‌کردیم که برخورد قاطع تبدیل به مرکزیت صرف شد، یعنی آنها هم در واکنش، به خط شهرام افتادند. در آن مرکزیت هر کسی انتقاد می‌کرد می‌گفتند این همان شهرام یا همان بهرام است. من تا مدتی اصلاً حاضر نبودم نقدهایشان را به دیگران بگویم، ولی برخوردی با من کردند که گویی دشمن آنها هستم. یا وقتی آقای محمدی ایرادی داشت می‌گفتند این همان شهرام است. حتی آقای ابریشمچی که از خودشان بود چون چند تا انتقاد کرده بود، بایکوتش کردند، با علی زرکش و فضل‌الله تدین نیز همین کار را کردند. من می‌گفتم این بلاهایی که به سر ما می‌آورند باعث اتحاد و انسجامشان نمی‌شود و گروهی از آنها انشعاب می‌کنند، چندی نگذشت که آقایان محمدی، بهزاد نبوی و رئیس‌طوسی از آنها جدا شدند و مؤتلفه موضع‌گیری کردند.آنها از همه طلبکار شدند، یعنی به‌جای اینکه چنین ضربه‌ای را که قرن‌ها اسلام را عقب انداخت و فاجعه بود ریشه‌یابی کنند و جوابی به مردم بدهند، از همه طلبکار شدند. کریم رستگار می‌گفت در آن مقطع به مسعود می‌گفتیم بالاخره ما باید از خودمان انتقاد بکنیم، اما او می‌گفت اگر سازمان را نفی کنی راست‌ها روی سرمان سوار می‌شوند، یعنی تضادی که تکبر با تضادی که در جزوه شناخت آمده این مسئله را ایجاب می‌کند که ما نمی‌توانیم از خودمان انتقاد کنیم.
از این‌رو من معتقدم این بحران طبیعی است، هر پدیده‌ای «قدری» دارد،(۲) ما «قدر»مان تمام شده بود. چند جوان می‌خواستیم هم مبارزه مسلحانه و هم قوانین مبارزه مسلحانه چریکی را تدوین کنیم، هم دانش سازماندهی و نوآوری در دین داشته باشیم و هم مبارزه مکتبی را نهادینه کنیم و در چند شاخه کار می‌کردیم. پس از شهادت رهبران و بنیانگذاران ما به‌تدریج قدرمان در حال تمام‌شدن بود، می‌گفتیم یک کش ده‌سانتی را تا دوازده سانت می‌توانی بکشی، اما اگر بیست سانت بکشی پاره می‌شود. قدر ما به اندازه‌ای نبود که در همه این زمینه‌ها کار کنیم، جامعه هم نمی‌‌توانست به ما کمک کند. من چنین احساسی داشتم و در سال ۱۳۵۳ پیشنهاد کردم که سازمان همزمان با اعلام دستاوردهای خود و کشش‌ناپذیری‌ها انحلال خود را اعلام کند که تفصیل آن در جلد دوم خاطراتم باعنوان «آنها که رفتند» آمده است. اوج انتقاد این بود که چرا برادرکشی شده؟ حالا مگر درون انقلاب چنین مسائلی پیش نیامد؟ می‌گویند در سازمان دیکتاتوری پیش آمد. مثلاً اگر کسی بخواهد حرفی مخالف نظرات طرح‌شده یک شخصیت فرهنگی بزند، نمی‌تواند نقد کند و می‌گویند او یک دنیا علم دارد. یک‌نفر در انجمن‌اسلامی به من می‌‌گفت شما چه حقی دارید به فردی که اسلام و زبان عربی را به‌خوبی می‌داند انتقاد کنید؟ گفتم ایشان بت که نیست، هر انسانی را می‌توان نقد کرد. اسلام برای همه مشترک است، اگر این حالت پیش بیاید آنجا هم دیکتاتوری می‌شود و در آنجا هم پروسه نقد بسته می‌شود.
من در خانه تیمی یک روز همه را می‌نشاندم سر حوض نقدهایم را بگویم، اما دلم نمی‌آمد. دیدم یکی اسلحه به کمرش است، آن دیگری قرص توی دهانش است و همه جان به کفند، از این‌رو نتوانستم نقدهایم را بگویم. این روحیه مربوط به منِ انسان است. در هر سازماندهی اگر آزادگی نباشد دیکتاتوری پیش می‌آید. آقای ال‌گور تحلیلی از جامعه دموکراتیک امریکا می‌کند و می‌گوید در جامعه دموکراتیک امریکا جنگ ویتنام با یک گزارش دروغ از یک کارمند CIA شروع شد، به امید این‌که مافوقش دوست داشت گزارش این‌‌گونه بالا بیاید. ال‌گور می‌گوید چرا در یک جامعه دموکراتیک یک انسان به اینجا می‌رسد؟ یا مثلاً با یک گزارش دروغ کارمند FBI مارتین لوترکینگ ترور شد، چرا که گفته بودند همه اطرافیانش کمونیست هستند و یا گزارش‌های دروغ CIA باعث جنگ عراق شد. همه اینها هم در یک جامعه دموکراتیک است.
عده‌ای در سازمان گفتند هرچه سازمان بگوید همان درست است، یعنی جرأت مقابله‌کردن و آزادگی لازم را نداشتند، ولی در تشکیلاتی که صددرصد سانترالیستی هم ‌باشد، اگر افراد ببینند با هویتشان نمی‌خواند (هویتی‌که مورد پذیرش آنهاست و یا اسلامی‌که مورد پذیرش آنهاست) باید مقاومت کنند. در هر تشکیلات فرهنگی و علنی و در هر تشکیلات مخفی این عدول وجود دارد. حزب کمونیست شوروی یک سازمان سراسری علنی بود، استالین آخرین نفری بوده که با افراد تصفیه شده دست می‌داده و آخرین روبوسی را می‌کرده و به او دلداری می‌داده است که من نمی‌دانستم، قربانت شوم چه کسی تو را تصفیه کرده است؟ استالین را این‌طوری نبینید که خشن بوده است، او مکانیزم‌هایی داشت و در حزب این‌گونه ایجاب می‌کرده که این نباشد و آن یکی باشد. لیابوف در این رابطه کتابی نوشته و در روزنامه اعتماد ملی خلاصه‌ای از آن را آورده بودند. گورباچف به او می‌گوید تو که در رهبری حزب کمونیست بودی از لنین تا حالا را تحلیل کن که چرا شوروی به اینجا رسید؟ اسناد حزب را در اختیارش می‌گذارند. می‌گوید لنین خودش گفته که حزب سوسیال ناسیونال دویست هزار عضو داشته است، همه اینها باید از بین بروند چون عقاید آنها با دیدگاه او ـ خودش بلشویک بود ـ مطابقت نمی‌کرد. یک‌سال بعد حدود چهل پنجاه ‌نفر آنها ماندند و بقیه از بین رفتند. وقتی که در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی در۱۹۶۰ خروشچف آزادیخواهی را مطرح کرد، همه پچ‌پچ کردند که این خودش قبلاً جزو این کارها بوده حالا آزادیخواه می‌شود و به استالین نقد می‌کند. خروشچف محکم روی میز می‌زند و می‌گوید سکوت، سپس می‌گوید بیایید حرف‌هایتان را بلند بزنید. هیچ‌کس در سالن بلند نمی‌شود حرف بزند. خروشچف می‌گوید من که به شما آزادی می‌دهم، حالا هم نمی‌آیید حرف‌هایتان را بزنید، ولی آن زمان که استالین بمب اتم ساخت و سوسیالیسم را تحکیم کرد و بیست میلیون نفر در برابر مقاومت با فاشیسم هیتلری در استالینگراد شهید شدند، من می‌توانستم جلوی چنین رهبری بایستم؟ معادله ترس هم یک واقعیت است.
به نظر من این به انسان بستگی دارد که چه تبیینی داشته باشد. انسان از همین‌جا به خدا می‌رسد؛ خدایی که سمیع، علیم و خالق است. این زبان مشترک جهانی است. کسی‌که خالق است عالم هم هست، انسان می‌تواند مقاومت کند و به جریانات خودبه‌خودی تن ندهد.
این مسئله به تبیین انسان در قرآن ربط دارد. اولاً انسان برگشت‌پذیر است، هرچند که خالص باشد. در قرآن دوازده بار می‌گوید «ان الشیطان للانسان عدو مبین»، شیطان برای انسان دشمنی آشکار است. از انبیا گرفته تا همه مردم در معرض وسوسه قرار گرفته‌اند، ولی راه توبه هم باز است و این‌طور نیست که بگوییم جبری است و خودسازی هم ندارد و بازگشت هم نمی‌شود کرد. با همین دیدگاه بود که گفتیم ضربه ۵۴، هرچند فاجعه‌ای است که قرن‌ها ما را عقب انداخت، ولی تازیانه تکامل است و از آن هم برکات زیاد درآوردیم. یکی همین مسئله خدا بود که قبلاً همه را دچار بحران می‌کرد و به این رسیدیم که خدا را نمی‌شود اثبات کرد، انکار کرد، تعریف کرد و یا در آن شک کرد. این نقطه‌عطفی بود. به مجید شریف‌واقفی گفته بودند تشکیلات جدیدی درست کنیم، او گفته بود این فایده ندارد، ما دوباره تشکیلاتی راه می‌اندازیم و باز تضاد علم و دین مطرح می‌شود و انشعاب جدیدی صورت می‌گیرد. ما اگر روی رابطه علم و دین کار نکنیم فایده‌ای ندارد.

●●پس از آن واقعه شما روی زمینه‌ها و نارسایی‌های درون سازمان کار کردید که باعث بروز چنین پدیده‌ای شده بود؛ دراین زمینه چه کردید؟
●بله، وجه خصلتی و اخلاقی‌اش و همچنین وجه معرفتی‌اش را مورد توجه قرار دادیم. وجه خصلتی‌اش تکرار می‌شود، ولی روی وجه معرفتی‌اش خیلی کار کردیم، مثلاً علم‌آفرینی قرآن بخشی از تحقیقات ما بود. عقلانیت وحی مقاله دیگری بود که در این زمینه منتشر کردیم.
آنهایی‌که در آن فضا نبودند مسئله را خیلی ساده فرض می‌کنند. اکنون هم اگر کسی آن ضعف‌ها و پرسش‌ها را حل کرده باید بگوید. آن موقع آقای هاشمی رفسنجانی با آقای رجایی ارتباط داشت و به ما پیغام داده بود که «اقتصاد به زبان ساده» شما کمونیستی است، اما «راه انبیا ـ راه بشر» بد نیست. ما جواب دادیم که این اقتصاد به زبان ساده مبتنی بر نظریه سه دانشمند اقتصاد؛ لاسال، ریکاردو، و مارکس (به‌عنوان یک اقتصاددان) است و اصلاً حرف فلسفی درآن مورد توجه نبود. طبق گفته مارکس اگر هزینه یک مداد ده‌شاهی شود و آن را دو ریال بفروشید، این سی‌شاهی ارزش اضافی است. در پاسخ این پرسش که حق کارفرما چه می‌شود؟ می‌گویند سود کارفرما در آن ده شاهی هست، مزد کارگر هم در آن ده شاهی حساب شده است، استهلاک ساختمان و استهلاک ابزار هم در آن ده‌شاهی هست، درنتیجه آن سی‌شاهی ارزش اضافی می شود. اگر نقدی به این نظریه ارزش اضافی دارید به ما بدهید، ما آن را در رادیو میهن‌پرستان به‌عنوان تئوری آقای رفسنجانی مطرح می‌کنیم، که پاسخی داده نشد.

●●بعضی می‌گفتند اگر روحانیت بر کار سازمان ناظر بود چنین نمی‌شد.
●آن زمان آقای لاهوتی در سازمان نظریه محکم و متشابه را مطرح کرده بود و منشأ تصمیم‌گیری‌های شهریور ۱۳۵۲ در نشست کرج شد. بحث روی محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ بحث مستقلی می‌طلبد که لازم است به پس از انقلاب هم پرداخته شود. من اکنون پس از کار روی همه مباحث محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ به این رسیده‌ام.

پی‌نوشت:
۱ـ ر.ک: گفت‌وگو با کریم رستگار، ۳۰ خرداد ۶۰؛ چیرگی آشتی‌ناپذیری بر گفتمان، چشم‌ انداز ایران، ش ۲۱٫
۲ـ و کل شیء عنده بمقدار (رعد:۹) ـ و قد جعل‌ الله لکل شیء قدرا(طلاق:۳).

چشم انداز ایران – شماره ۶۷ اردیبهشت و خرداد ۱۳۹۰


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.