یکشنبه ۱۰ام شهریور ۱۳۹۸ , ساعت: ۰۱:۰۶کد مطلب : 114159 نسخه قابل چاپ

بودجه نظامی کلان، توجیه توهم همیشگی وجود یک دشمن

گروه دیپلماسی|هرچند در بسیاری از محافل تخصصی و سیاسی در داخل و خارج از ایالات متحده صحبت از هزینه‌ نظامی امریکا می‌شود اما سوال اصلی اینجاست که مردم امریکا نسبت به هزینه‌های نظامی امریکا چگونه فکر می‌کنند. فرید مرجایی، تحلیلگر مسائل امریکا در گفت‌وگو با «اعتماد» معتقد است که نگاه مردم امریکا نسبت به بودجه نظامی یک نگاه حساسیت برانگیز نیست بلکه آنها بر این عقیده هستند که این یک موضوع تخصصی است و آن را به نحوی به کنگره امریکا سپرده‌اند. در ادامه مشروح این گفت‌وگو را می‌خوانید.

آیا بودجه نظامی ایالات متحده از دیدگاه مردم امریکا بالا است؟
واقعیت آن است که اگر بگوییم بودجه نظامی امریکا بسیار بالاست واقعیت ماجرا را نشان نمی‌دهد، بلکه باید بگوییم که بودجه نظامی این کشور فوق‌العاده بالا است. اگر بودجه تمام کشورهای اروپایی را کنار یکدیگر بگذاریم به اندازه بودجه نظامی امریکا نیست. این موضوع در امریکا نیز از حساسیت خاصی برخوردار است. هنگامی که بودجه نظامی امریکا تا این حد بالاست نشان از یک شرایط حساس و استثنایی برای این کشور دارد. چرا که در تاریخ و در هیچ کشوری سابقه نداشته است و وقتی با این شرایط استثنایی روبرو هستیم باید دید که مردم نسبت به آن چه نگاهی دارند. آیا واقعا دیدگاه ناهنجاری در میان مردم نیز وجود دارد؟ جامعه امریکایی به مانند کشورهای شمال اروپا یک جامعه سوسیال دموکرات نیست که بیمه عمومی وجود داشته باشد یا در موضوع بیکاری حمایت از مردم صورت گیرد. از طرفی این سوال مطرح می‌شود که این بودجه فوق‌العاده بالا چگونه می‌تواند با شرایط مردم انطباق داشته باشد؟ اقشار اجتماعی که از حمایت‌های بودجه‌ای برخوردار نیستند چگونه با این موضوع روبرو می‌شوند؟ آیا آنها شرایط استثنایی را برای افزایش این بودجه درک می‌کنند؟ ولی باید این موضوع را ابتدا به شکل یک نقد فرهنگی دید تا بتوان آن را توضیح داد و سپس هنگامی که به این درک رسیدیم بتوانیم تبعات آن را نیز توضیح دهیم. در حال حاضر مناظره‌هایی که میان دموکرات‌ها و جمهوریخواهان صورت می‌گیرد شاید مهم‌ترین کنش عمومی باشد که مردم می‌توانند از این طریق آگاهی پیدا کنند. اکنون مهم‌ترین چیزی که در مناظره‌ها مطرح می‌شود بهداشت و درمان برای مردم است. اکنون موفقیت الیزابت وارن یا برنی سندرز به این دلیل است که آنها ارقامی ارایه دادند که میلیون‌ها نفر در کشور وجود دارند که بیمه درمانی ندارند. اکنون در شرایط داخلی امریکا تناقضاتی وجود دارد که با وجود اینکه در امریکا بحرانی برای بهداشت عمومی وجود دارد چگونه بودجه نظامی تا این حد بالاست و افکار عمومی چگونه با این موضوع کنار می‌آید و اگر جامعه چنین چیزی را برنمی‌تابد پس چگونه چنین چیزی اجرایی می‌شود؟
آیا به نظر شما این حساسیت مردم به نحوی بوده که بتواند جلوی رشد این بودجه را بگیرد؟
دیدگاه افکار عمومی امریکا نسبت به بودجه نظامی از اهمیت بالایی‌ برخوردار است اما ابتدا باید یک توضیح در مورد افکار عمومی ارایه داد. چرا که تجربه ایران نسبت به افکار عمومی و مقوله مردم بسیار متفاوت است. در امریکا مقوله رابطه مردم با دولت بسیار قابل توجه است. دولت بخشی از مردم است که هر چند سال یک بار راس آن تغییر می‌کند. اما جدا از مردم نیست. بنابراین مقوله خارج از حاکمیت معنایی ندارد. جمعیتی در امریکا وجود دارد که هر کدام شغل‌های متعددی دارند که هر لحظه ممکن است به نحو دیگری رای دهند. آنها خودشان را در یک کلیت سیاسی – اجتماعی علیه دولت نمی‌بینند. تجربه تاریخی – سیاسی ایران به نحوی بوده که از زمان مشروطه یک خودآگاهی نسبت به حکومت مردمی به وجود آمده مقوله مردم نیز در یک جامعه مطرح شده است. چرا که حکومت دولت و ملت را همواره جدا از مردم می‌دیده و مقوله مردم در ایران به لحاظ تاریخی از مردم جدا بوده چرا که این تجربه تاریخ سیاسی ایران بوده است. مردم همواره خود را در مقابل سیستم قدرت دیده بودند. اما در امریکا این گونه نیست بلکه با وجود همه مشکلات یک نوع آگاهی کاذب وجود دارد که جمعیت کشور خود را جدا از سیستم و حاکمیت کشور نمی‌بیند. در ایران همواره تلاش شده که مردم در حکومت منعکس بشوند اما به دلیل اینکه شکاف خواه ناخواه وجود دارد از همین رو مقوله مردم از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. در امریکا نمی‌توان مردم را از دولت این کشور جدا دید. چرا که سیستم قدرت در این مناسبات فرهنگی به نحوی پیش رفته که دولت توانسته به نحوی خود را ارایه دهد که نماینده مردم است. اما در اصل این گونه نیست. ولی این تصور عمومی در جامعه به وجود آمده که دولت از مردم است. پس نارضایتی تا جایی است که انتخابات بعدی بتواند برگزار شود و مردم آن را راه‌حلی برای نشان دادن اعتراضات خود می‌دانند. هر چند ساختار قدرت می‌تواند برخی موارد را به مردم القا کند و اینجاست که بودجه نظامی بالای امریکا در این چارچوب معنا پیدا می‌کند.
چرا امریکا نظامی‌گری را وارد سیاست خارجی کرد؟
در اوایل قرن بیستم با پیشرفت تکنولوژی و صنعتی و همچنین بهبود اوضاع اقتصادی و همچنین گسترش جغرافیایی در این مناسبات فرهنگی دکترین مونرو و دکترین سرنوشت مطرح شد. در دکترین مونرو عنوان می‌کرد که ما در غرب جهان حضور داریم و اجازه نخواهیم داد هیچ کس در این طرف دنیا بخواهد قدرت مارا محدود کند. در دکترین مانیفست سرنوشت عنوان می‌شد که این سرنوشت امریکا است که تبدیل به یک قدرت جهانی شود و به سمت یک سلطه جهانی نیز پیش برود. این مناسباتی بود که در سیستم تفکری جامعه در حال ظهور و بروز بود. در همین چارچوب بود که تئودور روزولت را می‌توان اولین امپریالیست تاریخ امریکا دانست و شروع به ساخت ارتشی کرد که بتواند با مناسبات و ساختار جدید امریکا برای آینده همخوانی داشته باشد. تئودور روزولت که از یک خانواده هلندی‌تبار و اشرافی امریکایی به قدرت رسیده بود، به این نتیجه رسید که نیروی دریایی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و جامعه امریکا زمانی می‌تواند به یک قدرت بین‌المللی نظامی تبدیل شود که قدرت نیروی دریایی خود را تقویت کند. از همین رو با توانایی که در سیستم حزبی داشت به سمت ریاست نیروی دریایی امریکا رسید. در همین دوران بود که امریکا وارد یک جنگ با اسپانیا شد و کوبا را اشغال کرد. سپس وارد خاک فیلیپین شد. اینها اولین تصرف‌های امپریالیستی امریکا به حساب می‌آید. روزولت سپس با ایجاد یک حزب سوم توانست نامزد ریاست‌جمهوری امریکا شود و با شعار اصلاح در داخل و انعکاس قدرت در خارج از کشور توانست منعکس‌کننده مناسبات سیاسی امریکا شود که تاکید داشت امریکا باید تبدیل به یک قدرت جهانی شود. از همین رو با این رویکرد در مقام ریاست‌جمهوری رسید و از همین طریق توانست سرازیر شدن سرمایه سنگین برای نظامی‌گری امریکا را توجیه کند و کشتی‌های فلزی پیشرفته برای تولید نیروی دریایی قوی به کار برده شود. این اقدام را می‌توان اولین قدم در راستای توجیه سیاسی فرهنگی یک بودجه کلان نظامی در تاریخ سیاسی امریکا دانست.
فرآیند افزایش بودجه نظامی از کجا آغاز شد؟
یکی از متفکران نظامی امریکا یک امریکایی-ایرلندی‌تبار به نام ژنرال ماهان است. ماهان معتقد بود که یک نیروی دریایی فوق‌العاده قوی و مدرن جایگاه جهانی امریکا را تقویت می‌کند و این رویکرد ماهان تبدیل به مکمل دیدگاه روزولت در آن دوران شد. اینجاست که توجیهات استراتژیک به همراه توجیهات سیاسی و فرهنگی برای افزایش بودجه نظامی آغاز می‌شود. در سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰ هنگامی که جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز شده بود امریکا وارد این جنگ نشده بود. در آن دوران امریکا در حال آماده‌سازی خود برای جنگ بود. فرانکلین روزولت به عنوان رییس‌جمهور وقت دستور بسیج صنعتی نظامی امریکا را صادر کرد. اینجاست که برای اولین ‌بار صنایع بزرگ نظامی در امریکا شکل می‌گیرد و کمپانی‌های بزرگ امروز در آن دوران پایه‌گذاری می‌شوند. در آن دوران دستور داد که ده‌ها هزار هواپیما و تانک ساخته شود و کارخانه‌های صنعتی که پیش از آن خودرو تولید می‌کردند، چرخه تولید خود را تبدیل به خط تولید تسلیحات نظامی کردند. در آن دوران یک بسیج عمومی شکل گرفت و حتی خانم‌ها به این کارخانه‌ها برای کار دعوت شدند. در حقیقت تولید ناخالص ملی امریکا از توان بسیار بالایی برخوردار بود و بودجه نظامی خود را نیز می‌توانست تامین کند. تاریخ‌دانان پس از جنگ جهانی دوم بر این باورند که آلمان نیز تولید ناخالص داخلی بسیار بالایی داشت و به همین جهت از توانایی بالایی برخوردار بود ولی آنها معتقدند که ژاپن و محور متحدین اشتباه بزرگی کردند که وارد جنگ با امریکا شدند چرا که تولید ناخالص ملی امریکا بسیار بالاتر بود و توانایی صنعتی امریکا نیز به مراتب بیشتر از این کشورها بود. ولی در این موضوع چند نکته کلیدی وجود داشت که باعث شد بودجه نظامی بالا در افکار عمومی توجیه شود. نخست اینکه در اروپا جنگ جهانی صورت گرفته بود و نازیسم برای همه یک خطر وجودی را ایجاد کرده بود. ولی نکته دوم و بسیار مهم اینجاست که پس از ۸ سال رکود اقتصادی امریکا در دهه ۱۹۳۰ در اینجا اتفاقی که رخ داد این بود که روزولت در وعده انتخاباتی خود یک اصلاحات وسیع اقتصادی و اجتماعی را وعده داد و برای اولین ‌بار در تاریخ امریکا از مناسبات سرمایه‌داری خشک خارج شد و تفکر سوسیال‌دموکرات به عنوان نسخه‌ای برای نجات از رکود را وارد ساختار اقتصادی امریکا کرد و به شکل وسیعی برای سال‌ها بودجه اصلاحات را برای ایجاد کار تولید می‌کرد. به این معنی که دولت مقروض می‌شد تا بتواند بودجه اشتغال را افزایش دهد و میلیاردها دلار هزینه می‌کرد تا بتواند اقدامات عمرانی وسیع به همراه اشتغالزایی انجام دهد. حتی به هنرمندان نیز حقوق می‌دادند تا اشتغال ایجاد شود. از همین رو اصلاحات اجتماعی برای هفت سال صورت گرفت که یک اعتماد اجتماعی را ایجاد کرد و در آن بحران ابتدا یک قدم برای مردم برداشته شد و سپس بودجه به سمت جنگ سرازیر شد و افکار عمومی را برای آن بودجه نظامی توجیه کرد. از همین رو این اتفاقات تاریخی در وجدان عمومی امریکا شکل گرفت که به امروز می‌رسیم و مشاهده می‌کنیم که شهروندان اعتراضی به بودجه نظامی ندارند.
بودجه نظامی امریکا در دوره جنگ سرد چگونه تنظیم می‌شد و آیا امریکا پس از جنگ جهانی دوم تصمیم گرفت تا جاه‌طلبی‌های خود را با افزایش بودجه نظامی افزایش دهد؟
به هرحال پیروزی قاطع امریکا در جنگ جهانی دوم و پیدا کردن یک جایگاه استثنایی در ضمیر ناخودآگاه عمومی توجیه‌کننده یک بودجه نظامی وسیع بود. پس از جنگ جهانی دوم با جنگ سرد مواجه هستیم. در جنگ تبلیغاتی که جبهه غرب و در راس آن امریکا، افکار عمومی را به نحوی علیه شوروی سوق داده بودند که یک هیولای بسیار خطرناک است و وجود جامعه و افراد را به خطر می‌اندازد. بزرگنمایی وسیع جنگ سرد توجیه‌کننده بودجه‌های نجومی نظامی امریکا شد. در دوره ریاست‌جمهوری کندی و جانسون نیز اصلاحات بزرگی صورت گرفت. ایالات‌های جنوبی از جمله آلاباما، می‌سی‌سی‌پی، تنسی و جورجیا در فقر شدیدی بودند این اصلاحات بسیار جوابگو و موثر بود. اما دکترین امریکا بر این مبنا بود که به دلیل توان تولید ناخالص ملی امریکا در این رقابت سعی می‌کرد به دلیل توان خود به حدی بودجه نظامی را گسترش دهد که شوروی را فلج کند. این موضوع خود را در بودجه منعکس کرد. با بزرگنمایی خطر اردوگاه شرق هر چیزی قابل توجیه در افکار عمومی بود. در این چارچوب اجازه داده می‌شد که تولید تسلیحات هسته‌ای و غیرهسته‌ای بالا برود به گونه‌ای که بسیاری از این اقدامات محرمانه بودند. امریکا در دهه ۶۰ میلادی شروع به میکروفن‌گذاری اقیانوس‌ها کرد. میکروفن فعالیت‌های دریایی اردوگاه شرق را رصد می‌کرد که این یکی از پروژه‌های بزرگ بود. با این وجود همه اصلاحات در آن دوران کماکان وضعیت بسیاری در شرایط وخیم قرار داشت. مردم بیمه‌های کارگری نداشتند ولی مناسبات سیستم قدرت در زمان جنگ سرد می‌توانست بودجه نظامی را که فوق‌العاده نجومی و استثنایی است را به نحوی توجیه کند. اینجاست که سیستم قدرت توانایی این را ‌دارد با وجود بحران‌های مادی می‌تواند پارادایمی ارایه دهد که بودجه نظامی را توجیه کند.
نقطه عطف این اتفاق چه زمانی بود؟
امریکا در دوره‌ای به مرحله سوپرکاپیتالیسم می‌رسد که در اینجا شرکت‌های اسلحه‌سازی نقش پررنگ‌تری در اقتصاد ایفا می‌کنند. این شروع دوره‌ای است که لابی اسلحه‌سازی‌ها بیشتر می‌شود و به آتش جنگ سرد هیزم می‌ریزند تا منافع شرکت‌های اسلحه‌سازی نیز تامین شود و به طور غیرمستقیم جنگ‌هایی در کشورهای جهان سوم به راه می‌انداختند تا از این فضا بهره‌برداری کنند. برای طبقات بالا و متوسط به بالا در امریکا طی سال‌های طولانی مرسوم بوده است که سهام شرکت‌ها را به عنوان سرمایه‌گذاری بخرند. از همین رو بخشی از جامعه امریکا منفعت خود را در موفقیت بنگاه اسلحه‌سازی می‌بیند. اینجاست که بخشی از جامعه روند افزایش بودجه را مورد تایید خود می‌بیند. اما برای بخش دیگری از جامعه این تبلیغات صورت می‌گیرد که بودجه نظامی باعث ایجاد اشتغال می‌شود. از همین رو بین ایالت‌ها یک رقابت برای تولید اسلحه آغاز می‌شود و جامعه برای این افزایش بودجه مخالفت آنچنانی ندارد. چالش در جایی شکل می‌گیرد که این کارخانه اسلحه‌سازی در کجا باشد. چرا که هم اشتغال ایجاد می‌شود و در سویی دیگر مالیات به ایالت پرداخت می‌کند. سال‌ها قبل از این جریان رییس‌جمهور آیزنهاور پیش از ترک کاخ سفید در آخرین سخنرانی خود با وجود جمهوریخواه بودن هشدار داد که ما باید مواظب باشیم که در جامعه امریکا یک ساختار خصوصی متصل به بدنه دولت شکل گرفته که روی بودجه نظامی کشور اثر می‌گذارند. اما این نوع پارادایم‌ها به شکلی نفوذ پیدا می‌کنند که با یک سخنرانی یا مقاله از بین نمی‌روند و نمی‌توانند افکار عمومی را تحت تاثیر قرار دهند. اکنون پارادایم غالب این است که موفقیت مردم به موفقیت بخش خصوصی گره خورده است. امریکا در حال توجیه این جریان است که کشور به مانند جزیره‌ای است که دشمن خارجی همواره برای آن وجود دارد و برای دفاع از آن نیز نیاز به یک بودجه نظامی کلان دارد. این با وجود آن است که شاید بسیاری در امریکا غذای کافی برای خوردن ندارند. پس از جنگ سرد خطر تروریست‌ها، مسلمانان و مهاجران همگی جایگزین شوروی شدند و نیروهای زیادی وجود دارد که می‌توانند به این موضوع شتاب دهند. برخی لابی‌ها مانند لابی اسراییل در امریکا وجود دارد که می‌تواند تبدیل به حلقه اتصال صنایع نظامی به ارتش اسراییل شوند و مسافرت‌هایی شکل می‌گیرد که شرکت‌های اسلحه‌سازی، متصل به اسراییل نیز بشوند. در حقیقت شیطان‌سازی و خطر مسلمانان کمک می‌کند که افکار عمومی را استحمار کند و به آن شکل بدهد. که امریکا باید یک قدرت منحصر به فرد باشد که بتواند جایگاه استثنایی خود را تامین کند.
آیا برای مردم امریکا، نظامی‌گری این کشور بخشی از سیاست خارجی به حساب می‌آید و آگاهی لازم نسبت به بودجه نظامی امریکا وجود دارد؟
اکنون برای افکار عمومی در امریکا بودجه نظامی، همانند سیاست خارجی است. بودجه نظامی در چارچوب سیاست خارجی قرار می‌گیرد. در مناسبات فرهنگی و سیاسی ایالات متحده، به آسانی می‌توان در مناظره‌های انتخاباتی مشاهده کرد که مساله امرار معاش بسیار مهم است. موضوع بازرگانی و تجارت از اهمیت خاصی برخوردار است و بهداشت یکی از دغدغه‌های اصلی مردم است. اما سیاست خارجی برای یک فرد معمولی در امریکا یک موضوع کاملا پیچیده‌ای است. اطلاعات زیادی در خصوص آن ندارد و افکار عمومی نیز درک درستی از تحولات بین‌المللی ندارند. بنابراین در این خصوص به دلیل اینکه دولت می‌داند مردم اطلاعات خوب و دقیقی در این زمینه ندارند افکار عمومی مساله سیاست خارجی و تصمیمات مربوط به آن را به دولتمردان می‌سپارد و مساله بودجه نظامی نیز به سیستم سپرده می‌شود و طبقه سیاسی در واشنگتن در خصوص آن تصمیم‌گیری می‌کند. پس این موضوع محول به قدرتمندان می‌شود. چرا که مردم نمی‌توانند در این زمینه مسوولیت بپذیرند. بنابراین مساله سیاست خارجی و بودجه نظامی امری دوردست است و نمی‌توانند آن را برای خود حلاجی کنند. پس خود را فارغ از این موضوع می‌کنند. برخی کاندیداها بیان می‌کنند که ما در خاورمیانه طی ۲۰ سال تریلیون‌ها دلار هزینه کردیم. ولی چنین موضوعاتی با وجود اینکه تا حدی مورد توجه قرار می‌گیرد اما واقعیت آن است این از جمله مواردی است که پارادایم غالب می‌تواند از آن عبور کند و افکار عمومی به آن توجه چندانی نکند. اکنون یک شکافی بین آگاهی عمومی و بودجه نظامی امریکا وجود دارد. اما در افکار عمومی این آگاهی نیست. اینکه یک کارخانه ماشین‌سازی در دیترویت در آستانه ورشکستگی توسط اوباما نجات پیدا کند در ذهن عمومی باقی می‌ماند اما موضوعی مثل پایگاه‌های نظامی امریکا چندان مورد توجه نیست. اما در افکار عمومی اطلاعاتی در این خصوص نیست که بتواند در مورد آن نظری ارایه دهد. در زمان دولت بوش پسر بودجه نظامی حدود ۱۰۰ میلیارد دلار افزایش یافت. اما در آن دوره هرچند در برخی از اخبار این موضوع منعکس می‌شد اما در افکار عمومی جایی پیدا نکرد. در زمان دولت ترامپ با وجود اینکه در مناسبات اقتصادی جدید از قشر مرفه برای تولید مالیات کم دریافت می‌کند و بیشتر مالیات از قشر پایین جامعه دریافت می‌شود اما از سوی دیگر میلیاردها دلار به بودجه نظامی کشور اضافه می‌‌شود و مردم عکس‌العمل ویژه‌ای نسبت به آن انجام نمی‌دهند. چراکه توانایی از درک آن ندارند و اطلاع زیادی نیز از آن ندارند. ولی در عین حال افرادی که در کنگره هستند سپس به بخش خصوصی می‌روند این یک بده‌بستان در میان دولت و بخش خصوصی امریکا محسوب می‌شود. به طور مثال در یک چرخه گفته می‌شود که امریکا به عنوان یک ابرقدرت باید بتواند ۳ جنگ را در ۳ نقطه دنیا به صورت همزمان انجام دهد. یعنی امریکا یک جایگاه امپریالیستی برای خود قایل است که می‌خواهد حضور جدی و پررنگ داشته باشد. در این میان افکار عمومی نسبت به این مناسبات اطلاعات کافی ندارد و یک شکافی میان کارشناسان و افراد صاحب قدرت و تصمیم‌ساز در این زمینه با افکار عمومی وجود دارد که مردم را نسبت به اطلاعات بودجه نظامی عقیم می‌کند.
اعتماد


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.