یکشنبه 24th ژانویه 2016 , ساعت: 11:01کد مطلب : 90595 نسخه قابل چاپ
تفسیر عبدالعلی بازرگان از سوره نصر

نصرت الهی همیشه پس از مراحل سخت و دشوار می رسد

إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وقتی نصرت خدا فرا رسد. «اذا» که در اینجا آمده «اذا»ی شرط است. خوب، چرا همیشه نصرت خدا نمی‌آید؟ خدا پیامبرانش را فرستاده و آنان آن همه آزار و اذیت دیدند، خود پیامبر ما سیزده سالی را که در مکه بودند چه رنجی کشیدند و بعد هم در آن غزوات و جنگ‌ها که سرشان شکست، دندانشان شکست و آن همه یاران مؤمن و مسلمان که زیر شکنجه کشته شدند، آزار دیدند، از خانه و زندگیشان رانده شدند و بعد هم که همه چیزشان را گذاشتند و هجرت کردند؛ خوب، چرا از اول خدا به آنها کمک نکرد؟ پیغمبری فرستاده و کتابی نازل کرده و می‌توانست اصلاً اجازه ندهد که به پیامبرانش بگویند بالای چشمتان ابروست. چرا خدا این کار را نکرد؟ مگر نمی‌خواسته رسولانش موفق شوند؟ حالا، این سؤال را جور دیگر هم مطرح می‌کنند. امروز اتفاقاً صبح با یکی صحبت می‌کردم، می‌گفت این اوضاع و احوال روزگار را که می‌بینم، از خودم می‌پرسم اصلاً خدا کجاست؟ چه خدایی؟ اگر بود که این‌طور، به نام او، این همه خلاف و خطا مرتکب نمی‌شدند. این عده تصور می‌کنند که خدا بالا سر ما ایستاده که هیچ گناه و خطایی از ما سر نزند و هیچ اشتباهی نشود و مؤمنان را، مثل پدر این بچه‌های لوس و ننر، مواظبشان باشد که هیچ آسیبی به آنها نرسد! خدا کجا یک همچنین وعده‌ای داده؟ منکران می‌پرسند آنچه خدا وعده داده کی خواهد آمد! هرگاه وقتش فرا رسد: إذا جاء نصرالله والفتح. وقتی آن پیروزی آمد، وعده‌ی الهی عملی خواهد شد.

حالا راجع به این «اذا»ها و شرایطی که در قرآن با این «اذا»ها بیان شده فقط تیترهایش را خدمتتان می‌گویم. یکی اینکه نصرت خدا موقعی می‌آید که شما خدا را نصرت کنید. می‌فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ای مؤمنان، إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ (۱). اگر شما خدا را مددکنید، خدا هم شما را مدد می‌کند. خوب، خدا که احتیاجی به‌کمک ما ندارد؛ پس، نصرت خدا یعنی نصرت بندگان خدا. شما وقتی که تنبل و تن‌پرور و ترسو هستید و محفاظه‌کارید، کسی را نصرت نمی‌رسانید تا به شما هم نصرت داده شود. یا در جای دیگر می‌فرماید: وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ(۲) خدا به‌کسی که یاریگر خدا باشد یاری می‌رساند. پس، اولاً رابطه‌ دو طرفه است: کسی که در راه حق فداکاری کند، ایثار بکند، بازتاب نصرت الهی شاملش خواهد شد. این یک نکته.

حالا ما چطور می‌توانیم خدا را نصرت بدهیم؟ می‌گوید نصرت من نصرت رسولان و مؤمنین است: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا کُونوا أَنصَارَ اللَّهِ (۳) ای مؤمنان، یاران خدا باشید؛ چنان که عیس‌بن مریم(ع) به حواریان گفت: چه کسی یاران من به سوی خدایند؟ و حواریان گفتند: ماییم یاران خدا. پس، نصرت‌دادنِ خدا یعنی حمایت کردن و تقویت کردن رسولان و مؤمنین. این هم نکته‌ی دوم.

سوم، شرط نصرت الهی آماده شدن برای دفاع و قتال و جهاد در راه اوست. خداوند می‌فرماید دشمنانی که به شما حمله می‌کنند و شما را می‌کشند، قَاتِلُوهُمْ (۴) با آنها بجنگید، یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ (۵) خدا با دست شما باید آنها را شکست بدهد، یعنی درواقع دست قدرت خدا از آستین مؤمنان باید بیرون بیاید. خدا به ذات خودش که دخالت نمی‌کند این هم نکته‌ی سوم.

چهارم، نصرت الهی همواره پس از مراحل سخت و دشوار فرا می‌رسد. این‌طور نیست که تا یک ملتی در راه حق خواستند قیام کنند، فوراً خدا کمکشان کند. همان تا چیزی نشده بگویند ما برای خدا شروع کردیم، اقدام کردیم، پس مدد خدا چه شد؟ یک روز است، دو روز است، یک هفته و دو هفته است که برای حق به‌پا خواسته‌ایم و هنوز از نصرت خدا خبری نیست. نه، این‌طوری‌ها نیست. زمان می‌برد؛ یعنی مستلزم تحمل سختی‌هاست؛ یعنی نصرت الهی چیزی جدا از وجود شما نیست. نصرت حق باید از درونتان بجوشد. نصرت خدا از درون خودتان سر برمی‌زند، امر بیرونی نیست.

پنجم، نصرت الهی قانونی قطعی و همیشگی است. یعنی این چنین نیست که زمان پیامبر فقط نصرت خدا می‌آمده: إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا (۶) یا وَکَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ.(۷) می‌فرماید این وظیفه‌ی ماست که مؤمنین را نصرت بدهیم. این قانون را ما بر خودمان نوشته‌ایم. پس همیشه مؤمنین یاری خواهند شد. اما نه فقط به صرف اینکه اسم مؤمن روی خودشان گذاشته باشند و مؤمنِ شناسنامه‌ای باشند. این تداوم نصرت بارها در قرآن یادآور شده و می‌توانید ببینید.

ششم، خدا چگونه نصرت می‌دهد؟ آیا عده‌ای از آسمان می‌آیند، مثلاً فرشتگان، و می‌جنگند و به مؤمنان کمک می‌کنند؟ گفتیم که نصرت خدا در وجود خود ماست. می‌فرماید خداوند روحیه‌‌تان را تقویت خواهد کرد: هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ (۸) و اوست که آرامش را بر دل‌های مؤمنان فرو فرستاد. یعنی آن آرامش هم از درون خودتان است. آیات زیادی هست راجع به جنگ بدر و احد که می‌گوید این نصرتی که ما دادیم، بشارتی بود که با آن دل‌هاتان قوت گرفت: وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى لَکُمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُم بِهِ (۹) بنابراین، کسی یا فرشته‌ای از آسمان نیامدند که با کفار بجنگند. نصرت الهی در وجود خودماست؛ یعنی هر چه هست از خود انسان است. آدمی وقتی به سوی خدا برود، نصرت از درونش می‌جوشد؛ استعدادهای درونش که بالقوه است به فعلیت درمی‌آید. قبلاً از اینکه حتی یک سیلی بخورد می‌ترسید، ولی حالا راحت سینه سپر می‌کند و به جنگ صد نفر می‌رود و از هیچ چیز نمی‌ترسد. این از کجا در دل او آمده؟ اینها نیروهایی است که در درون آدم کم کم رشد می‌کند. نصرت خدا این چنین است. بحث البته مفصل است. مثلاً این کدام نصرت خداست که می‌گوید زمانی فرا خواهد رسید؟ آنچه درباره‌ی این آیه اجماع دارند این است که وعده‌ی الهی همان فتح مکه است. می‌دانید که کانون اصلی شبه‌جزیره‌ی عربستان مکه بوده و کعبه هم برای مسلمانان بسیار مهم بوده است. در همان سه چهار سال پیش از رحلت پیامبر، مکه فتح شد. می‌فرماید وقتی این نصر و پیروزی فرا رسید، وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا. و دیدی که مردم فوج فوج وارد دین خدا می‌شوند، آنگاه فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حال، تسبیح‌کن حمد پروردگارت را وَاسْتَغْفِرْهُ و از ا و طلب بخشش‌کن. إِنَّهُ‌کَانَ تَوَّابًا. که خدا توبه‌پذیر است.

بسیار خوب، حالا اینجا چند سؤال مطرح است؛ یکی اینکه چطور شد که مردم فوج فوج و گروه گروه به دین خدا درآمدند؟ بعد، در این هنگام که چنین پیروزی درخشانی حاصل ‌شده، چرا پیامبر باید استغفار کند؟ معمولاً به کسی که دورانی سخت را پشت سر گذاشته است و مثلاً فرض کنید درس خوانده و لیسانس و فوق‌لیسانس و دکتری گرفته، گفته نمی‌شود حالا برو استغفار کن؛ بلکه انتظار این است که به او احسنت و آفرین بگویند؛ خدا بگوید بسیار خوب، آفرین، بارک‌الله، خیلی زحمت کشیده‌ای، دستت درد نکند، اما این‌طور نمی‌فرماید. برای چه؟ حالا توضیح خواهم داد.

ببینید در ابتدای رسالت پیامبر، شرایط خیلی سخت بود و راندمان از نظر کمیت پایین بود، هر چند از نظر کیفیت بالا بود، تعداد مسلمان‌ها زیاد نبود، آنهایی که هجرت کردند فکر نمی‌کنم بیشتر از شصت هفتاد نفر بودند، یا حداکثر صد نفر، اما چه سال‌های دشواری بر آنها گذشت، چه شرایط سختی را گذراندند؛ شما که انقلاب خودمان یادتان هست. نوبت پیش فکر می‌کنم اشاره کردم که کل آنهایی که در طول سال‌های قبل از انقلاب دستی از دور بر آتش داشتند و شاید هم بعضی‌شان یکی دو ماهی هم به زندان افتادند از سه هزار نفر در کلِ ایران تجاوز نمی‌کرد. کل آنهایی که در اصل سیاسی بودند و تمام کسانی که در درگیری‌ها کشته شدند و تیرباران شدند، در طول آن سال‌ها، چه در جنگل‌های سیاهکل و جنگ‌های پارتیزانی و در وقایع ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، مجموع اینها سیصدوسی چهل نفر بیشتر نبودند. لیستشان را هم بعدها درآوردند. اما چطور شد که یک مرتبه با خیزش و اوج‌گرفتن انقلاب میلون‌ها نفر در آن شرکت کردند؟ شما آمارش را بگیرید ببینید چطور شد در آن ابتدا که در کل ایران حداکثر حدود سه هزار نفر بودند که کار سیاسی می‌کردند چطور شد که یک مرتبه در راه‌پیمایی‌ها دو سه میلیون نفر شرکت کردند؟ تمام آن رقم‌ها واقعی بود. از میدان آزادی- که آن موقع می‌گفتند «شهیاد»- تا میدان امام‌حسین مملو از جمعیت بود. واقعاً همین‌طور جمعیت به هم پیوسته بود، حالا منهای کوچه‌های فرعی. پس، می‌بینید که نهضت گاهی به یک مرحله‌ای می‌رسد که یک مرتبه تعیین‌کننده می‌شود؛ یک مرتبه‌ کفه‌ی قدرت به سرعت تغییر می‌کند. آن جریانی هم که در صدر اسلام بود همین حالت را داشت. یک مرتبه کفه ترازو بالا رفت. دیگر مردم دسته دسته می‌آمدند. توجه کنید که آن موقع آدم‌ها خیلی اهل مطالعه و تحقیق نبودند و نظامات قبیلگی در عربستان حاکم بود و رئیس قبیله وقتی اعلام جنگ می‌کرد، همه بسیج می‌شدند و می‌جنگیدند و اگر رئیس قبیله صلح می‌کرد، همه افراد صلح می‌کردند؛ یعنی در آن نظام همه‌ی افراد تابع نظر رئیس قبیله بودند. پس از فتح مکه هم همین اتفاق افتاد؛ یعنی رؤسای قبایل می‌آمدند و مسلمان می‌شدند. یک مرتبه قبیله‌ای که مثلاً ده هزار نفر بودند هر ده هزار نفرش مسلمان می‌شدند. البته اینها هنوز آموزش اسلامی ندیده بودند، ولی حالا مسلمان شده بودند و دیگر با مسلمانان نمی‌جنگیدند، آن وقت بود که آیه نازل شد که بسیار خوب، حالا که دیدی فوج فوج دارند به دین خدا درمی‌آیند، فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ.

مرحوم آقای طالقانی می‌گوید «تسبیح» دارای سه یا چهار مرحله است. در خیلی از آیات قرآن کریم گفته شده تسبیح کند. «تسبیح» یعنی بی‌عیب و نقص شمردن خدا؛ منزه شمردن خدا. یعنی کار مثبت کردن و دید مثبت داشتن. یعنی اگر پیش از این می‌گفتم بابا چه خدایی! اگر خدا وجود داشت که نمی‌گذاشت این‌طوری مؤمنین کشته بشوند و شکنجه ببینند، حالا اقرار می‌کنم که خدا منزه است از آن که گمان عیب و نقص در مشیّت او برود. مگر حالا بعضی‌ها نمی‌‌گویند این چه دنیایی است و چرا این همه آدم بدبخت و بیچاره در دنیاست! یکی فلج به دنیا می‌آید، آن یکی کور به دنیا می‌آید. آخر چرا؟ چه عدالتی! در این دنیا یک عده‌ میلیاردرند و عده‌ای دیگر بدبختِ فلک زده. ابرقدرت‌ها دارند پدر مردم دنیا را درمی‌آورند؛ در این جنگ‌‌ها ببینید چه تعداد انسان‌ها از بین می‌روند. بله، کسانی این ظواهر را می‌بینند و نتیجه‌ می‌گیرند که پس خدایی در کار نیست، چون اگر بود، مانع این شرور و بی‌عدالتی‌ها می‌شد. چشمشان به ظاهر است و می‌پرسند این چه عدالتی است؟ چه عدالتی است که یکی زشت است یکی زیبا، یکی پولدار است یکی فقیر؟ چرا مثلاً یکی از همان بدو تولد بیمار به دنیا می‌آید؟ اینها چه گناهی کرده‌اند؟ پس عدالتی در دنیا نیست.

اما در اینجا می‌گوید وقتی دیدی که سرانجام کار به کجا رسید، فَسَبِّحْ. این یکی از همان مراحل تسبیح است. دوم می‌فرماید تسبیح بِحَمْدِ کن. «حمد» یعنی ستایش. شما ممکن است مثلاً از مدیری که اتفاقاً خیلی هم خوب کار می‌کند خوشتان نیاید و نسبت به او حالت ستایش نداشته باشید؛ قبول داشته باشید که کارش بی‌عیب و نقص است، ولی دوستش نداشته باشید؛ «تسبیح به حمد» حمدِ همراه با ستایش است؛ یعنی واقعاً خدا را می‌ستائید؛ به او علاقه پیدا می‌‌کنید. پس، اول تسبیح است و بعد تسبیحِ به ربّ و بعد تسبیح به حمدِ ربّ، حمدِ آن کسی که ارباب است، و مرحله‌ی چهارم تسبیح به حمدِ ربِّ اعلی، یا ربّ عظیم است. وقتی می‌گوئیم سُبحانَ رَبِّیَ الأَعلَی وَ بِحَمدِهِ یا سُبحانَ رَبِّیَ العَظیمِ و بِحَمدِه، اینها مراحل مختلف بی‌عیب و نقص شمردن نظام خداست. یعنی به زبان روشن و ساده می‌گوئیم خداوند و نظام آفرینش بی‌عیب است. و بعد حالت ستایش و حیرت نسبت به او پیدا می‌کنیم؛ عظمت و متعالی بودنش را می‌فهمیم.

حالا چرا به پیامبرۖ می‌فرماید استغفار کن؟ تنها اینجا هم نیست، خیلی جاها در قرآن به پیامبران، از جمله چهار بار به پیامبر خود ما، فرموده که استغفار کند. ببینید، فقط خداست که مطلق است؛ جز او هیچ موجودی مطلق نیست؛ ولی رابطه‌ی خدا با بندگان ویژه‌اش با بقیه فرق دارد. شما فرزند کوچکتان در خانه هر کاری بکند هیچ انتظاری از او ندارید، دعوایش نمی‌کنید؛ کودکان هر کاری در خانه بکنند پدر و مادر از آنها چندان انتظاری ندارند، می‌گویند عقل آنها نمی‌رسد؛ ولی به نستبی که سنش بالا ‌رود و رشد پیدا کند، انتظار پدر و مادر خیلی ببیشتر می‌شود. چنانکه وقتی فرزندشان بزرگ شده و مثلاً دانشگاه رفته باشد لازم نیست کار بدی بکند تا از او گله کنند، بلکه فقط همین که مثلاً کمتر تلفن کند یا خبر از پدر و مادرش نگیرد، از او گله‌مند می‌شوند. ظاهراً کار بدی هم نکرده؛ اگر هر روز مثلاً زنگ می‌زد، حالا یک روز فاصله افتاده، از او گله می‌کنند. یا مثلاً اگر دست خالی پیش پدر و مادر آمده، ممکن است ناراحت شوند. خوب، انتظار دارند حالا مثلاً با یک گلی، کادویی، چیزی پیش پدر و مادرش بیاید. ببینید، هر چه شعور انسان بالاتر برود، بلوغش بیشتر شود، انتظار هم از او بیشتر می‌شود، چون دیگر می‌فهمد و می‌داند. پیامبران هم رشدیافتگان و عاقلان و بالغان جامعه‌ی بشریت هستند؛ از اینها خدا خیلی بیشتر از بقیه انتظار دارد؛ بنابراین، ایرادی که به آنها می‌گیرد ایرادی نیست که از دیگران گرفته می‌شود. گفته‌اند حَسَناتُ الأَبرارِ سَیِّئاتُ المُقَرَّبینَ (۱۰) یعنی کارهایی که برای اَبرار (نیکان، آدم‌های بسیار خوب) خوب شمرده می‌شود برای مقرّبین بد به حساب می‌آید. چرا؟ چون از آنها انتظار بیشتر است. عمل آن آدم‌های بسیار خوب برای مقرّبان جزء سیئات به‌شمار می‌رود. در قرآن، یک جا- در یکی از جنگ‌ها، ظاهراً جنگ حنین- به پیامبر می‌فرماید آن قدر شرایط سخت شد که حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ ، که حتی رسول و مؤمنین گفتند: پس چه وقت این نصرت خدا می‌خواهد بیاید؟ یعنی آنچنان شرایط سخت شد که کارد به استخوانشان رسید و حتی از خاطر رسول هم گذشت که پس نصرت خدا کی قرار است برسد؟ وقتی آدم می‌‌بیند که جلوی چشمش همه‌ی یارانش کشته می‌شوند، گردن یکی با شمشیر زده شده، دست آن دیگری قطع شده، خونِ همه‌شان دارد ریخته می‌شود، خوب، طبیعی است که درخواست کند که خدایا، پس کی می‌خواهی کمک کنی؟ این است که می‌فرماید حالا وقتی دیدی فوج فوج دارند داخل دین خدا می‌شوند، برو استغفار کن. چون خداوند انتظار ندارد که پیامبرش حتی یک لحظه هم به ذهنش گذشته باشد که کِی؟ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ. (۱۱) آرام باشید که نصرت خدا نزدیک است. وقتی که می‌پرسیم خدایا پس کِی؟ مثل این است که خدا العیاذ بالله عقلش نمی‌رسد و ما داریم او را ترغیب و تحریض می‌کنیم! خدایا زود باش دیگر! یک کمی زودتر، ما داریم همه از بین می‌رویم. مثل اینکه ما مصلحت را بهتر از او می‌دانیم! این‌طور نیست؟ از این نوع دخالت‌ها را در هر جایی می‌شود دید.

حضرت علی(ع) می‌فرماید: اگر از مشیت خدا خیلی ناراضی هستی، برو ربّ دیگری برای خودت انتخاب کن! اگر از این ارباب راضی نیستی، برو سراغ یک ارباب دیگر. اگر خیال می‌کنی که خدا عقلش نمی‌رسد یا سخت‌گیر و خشن است، یا بی‌رحم است و آن‌طورکه تو می‌خواهی و انتظار داری به تو نمی‌رسد، بسیار خوب، برو یک ربّ دیگر اختیار کن؛ اصلاً از بندگی او استعفا بده! چون همه‌ی این گِله‌ها و نارضایی‌ها معنایش این است که ما عقلمان از خدا بیشتر می‌رسد! مولوی می‌گوید:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ

ای عجب من عاشق این هر دو ضد

 

هم عاشق لطفش هستم و هم عاشق قهرش. آدم به جایی می‌رسد که می‌بیند خداوند هر کاری بکند زیباست. اذعان می‌کند که من مصلحتم را درست تشخیص نمی‌دهم و او مصلحت مرا بهتر از خودم می‌داند. رشد من در گرو چیزهایی است که عقل من به آنها نمی‌رسد. شما در مثنوی مولوی صدها از این تشبیهات و تمثیل‌ها پیدا می‌کنید. جاهای دیگر هم هست. در قرآن کریم، در مورد پیامبران دیگر هم بارها گفته شده و شاید چهار پنج بار هم درباره‌ی پیامبر ما آمده است؛ بارها به پیامبر فرمان داده شده که: فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ بر حکم پروردگارت صبر کن. وَلَا تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ (۱۲) ، مانند یونس صاحب حُوت نباش، إِذْ نَادَى وَهُوَ مَکْظُومٌ. که خشمگین شد و گذاشت رفت و تحمل نکرد. به پیامبر(ص) می‌فرماید که می‌دانم که دلت خیلی می‌گیرد و ناراحت است از حرف‌های شرک‌آمیزی که اینها می‌زنند؛ خیلی تو را می‌رنجان: وَضَآئِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَن یَقُولُواْ؛ (۱۳) می‌دانم که تحمل این حرف‌ها بر تو دشوار است و بر دلت خیلی گران می‌آید؛ اما می‌فرماید که اینها بندگان ما هستند و ما به آنها اختیار و آزادی در قبول و رد دین داده‌ایم؛ حالا اگر تحمل اینها خیلی برایت سخت است، برو چاهی در زمین بکن یا أَوْ سُلَّمًا فِی السَّمَاء فَتَأْتِیَهُم بِآیَهٍ یا نردبانی بگذار و به آسمان برو ببینم می‌توانی معجزه‌ای بیاوری!؟ فَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِینَ.(۱۴) پس، از جاهلان مباش. ما اگر می‌خواستیم می‌توانستیم کاری کنیم که به اجبار همه‌شان ایمان بیاورند. اصلاً به‌شیطان مرخصی می‌دادیم چند صباحی برود جای دیگر و همه چیز تمام شود. بعد می‌فرماید اینها همه برای خودش مشیّتی دارد. اقتضای نظامات و قوانین الهی است که انسان‌ها خودشان راه را انتخاب کنند. هم بتوانند به «اسفل سافلین» سقوط کنند، و هم بتوانند «به اعلی علّیّین» صعود کنند. این دو نباشد کمالی حاصل نمی‌شود. انتخاب با خودشان است و با اختیار هم توأم است. خوب، می‌گوید استغفار کن که إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا.

بنابراین با نیروی تقوا می‌شود بالا رفت و با ایمان و عمل صالح به «اَعلَی عِلّییِّن» رسید. خداوند می‌گوید من به شما دو استعداد داده‌ام، یعنی دو آگاهی: هم تقوا و هم فجور. با کفر و تکذیب به «اَسفَلُ سَّافِلِین» می‌رسیم. این طرف توحید است و آن طرف شرک.

خوب، این سوره هم در اینجا تمام شد، وقت ما هم تمام شد و عمر ما هم روزی تمام خواهد شد؛ ان‌شاءالله خداوند توفیق بدهد که از پیام‌هایش هر چه بیشتر استفاده کنیم و خودمان را بیشتر با آنها و با تعالیم او و نظاماتی که مقرر فرموده است منطبق کنیم. صَدَقَ اللهُ العَلِیُّ العَظِیمُ.

۱) محمد (۴۷) / ۷

۲) حج (۲۲) / ۴۰

۳) صفّ (۶۱) / ۱۴

۴) توبه (۹) / ۱۴

۵) توبه (۹) / ۱۴

۶) غافر (۴۰) / ۵۱

۷) روم (۳۰) / ۴۷

۸) فتح (۴۸) / ۴

۹) آل عمران (۳) / ۱۲۶

۱۰) حدیث

۱۱) بقره (۲) / ۲۱۴

۱۲) قلم (۶۸) / ۴۸

۱۳) هود (۱۱) / ۱۲

۱۴) انعام (۶) / ۳۵

 


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.