جمعه 2nd می 2014 , ساعت: 04:05کد مطلب : 62671 نسخه قابل چاپ

مذاکره؛ بهره ‏برداری از مردم‏سالاری و مقاومت

زمان آن رسیده که از مقاومت ملت‏ها در برابر کودتاها، تغییر رژیم‏ ها، توسعه‏ طلبی‏ها، جنگ‏ها، بهره ‏کشی‏های ابرقدرت سلطه و دیگر قدرت‏های سلطه، بهره ‏برداری کرد.

اراده خدا چه در طبیعت و چه در تاریخ، بر تحول و تکاملِ سَمت‏دار قرار گرفته است، تکاملی‌ که موجب افول قدرت‏های غیربالنده می‏شود و مقاومت ملت‏ها این افول را تشدید می‏کند و تضادهای درونی آن را افزایش می‏دهد. در سرمقاله شماره ۸۲ چشم‌انداز ایران، قدرت مردم و قدرت افکارعمومی یادآوری شده بود. برای اولین‌بار دیدیم که فرمانده کل قوا و رئیس‏جمهور یک کشور که خود را قدرتی نامحدود می‏پندارد، دارای ۷۰۰ پایگاه نظامی در سراسر دنیا بوده و از بودجه نظامی ۷۰۰ میلیارد دلاری برخوردار است، تصمیم‏گیری درباره حمله به سوریه را به مردم امریکا و کنگره‏ای که منتخب مردم است واگذار می‏کند، آن هم در تهاجمی که خط قرمز اوباما بود. همچنین دیدیم که مردم انگلستان، که دولت آن جنگ‏افروز لیبی و سوریه بود، با جنگ با سوریه مخالفت کرده و تنها هشت درصد موافق جنگ بودند. در کشوری که وزیر دفاع آن دونالد رامسفلد از «مدل قدرت و دیگر هیچ» و جنگ پیشگیرانه دفاع می‏کرد و گزینه جنگ را به رخ می‏کشید، حالا وزیر دفاعش، چاک هیگل، وقتی در برابر نیروهای مسلح و کنگره قرار می‏گیرد، برای دفاع از تفاهمنامه با ایران، بدیل و آلترناتیو جنگ را نامطلوب مطرح ‏کرده و اعتراف می‌‏کند که ۸۰ درصد سربازان و نیروهای مسلح امریکا از گزینه جنگ بیزارند. منابع مختلف اطلاعاتی نیز اعتراف کردند که ۷۵ درصد مردم امریکا مخالف جنگ هستند؛ چه این جنگ حق باشد و چه باطل. در گزارش‏‎های جداگانه نیز ژنرال دمپسی، رئیس ستاد ارتش و چاک هیگل وزیردفاع، پرهزینه‌بودن حمله به سوریه و مخالفت خود را با آن حمله اعلام کرده بودند.

چه اتفاقی افتاده که خانم سوزان رایس مشاور امنیت ملی اوباما که تهاجم امریکا به لیبی را توجیه راهبردی می‏کرد، حالا آشکارا به مخالفت با جنگ برخاسته و اعلام می‏کند امریکا به‌ هیچ‌وجه نباید وارد جنگی در خاورمیانه بشود؟ مگر در سه  حالت؛ امنیت عرضه نفت به خطر افتد، حمله‏ای به امریکا شود و یا اعمال تروریستی منافع امریکا را تهدید کند.

چه اتفاقی افتاده که توماس فریدمن، سرمقاله‌نویس نیویورک‌تایمز که از تهاجم امریکا به افغانستان، عراق و لیبی دفاع می‏کرد، اکنون از طرفداران پروپا قرص تفاهمنامه ۱+۵ با ایران شده است؟

چه اتفاقی افتاده که رایان کروگر سفیر جنگ‏طلبان امریکا در افغانستان و عراق، اکنون از تفاهمنامه با ایران دفاع می‏کند و با جنگ به مخالفت برخاسته است؟

آیا مخالفت نتانیاهو نخست‏وزیر اسرائیل با اوباما رئیس‏جمهور امریکا چه در انتخابات ۲۰۱۲، و چه اکنون در مذاکره با ایران ـ اساساً آن‏طورکه برخی سرمقاله‏نویسان ما اشاره کرده‌اند ـ ظاهرسازی و جعلی و تقسیم کار است و یا اینکه جنبه تاکتیکی و حتی استراتژیک و کارشکنی دارد؟

آیا مخالفت اسرائیل با سرنگونی حسنی مبارک و حمایت امریکا از انقلاب مصر اساساً یک تقسیم کار بود یا یک اختلاف تاکتیکی یا استراتژیک؟

آیا مخالفت عربستان با سرنگونی مبارک و مخالفت آشکار آن با اخوان‏المسلمین بر سر قانون‏گرایی، حق شهروندی و صندوق رأی، مخالفتی جدی نبود؟

آیا عربستان با کمک دلارهای نقدی و نفتی خود به ژنرال‏های ارتش مصر موجبات سرنگونی مرسی و اخوان‏المسلمین را فراهم نکرد؟

آیا درگیری عربستان در قالب «لشکر اسلام» و «جبهه‏‌النصره» با ارتش آزاد سوریه که مورد حمایت امریکاست، مخالفت جدی عربستان با امریکا را نشان نمی‏دهد؟

آیا مخالفت عربستان و اسرائیل بر سر مذاکره با ایران را نباید جدی گرفت؟ واقعاً چه اتفاقی افتاده که نتانیاهو این مذاکره را اشتباه قرن از جانب امریکا می‏داند؟ آیا ارزیابی‏های جدید ذخایر نفت و گاز غیرمتعارف امریکا و اعلام خودکفایی آن در مقوله انرژی تا سال ۲۰۱۶ و در نتیجه بی‏نیازی نسبت به نفت عربستان، تأثیری در روابط امریکا و عربستان نداشته است؟

آیا دهن‏کجی نتانیاهو در امر خانه‏سازی در سرزمین‏های اشغال شده فلسطینی، مخالفت آشکار با مصوبات شورای امنیت و سیاست‏های اعلام شده اوباما نیست؟

شواهد امر نشان می‏دهد تغییری در استراتژی خاورمیانه‏ای امریکا رخ داده است. به‌طوری‌که نظر استفان والت که در سال ۲۰۰۷ با تابوشکنی خود کتاب «لابی اسرائیل و سیاست‏های ایالات‌متحده امریکا» را به رشته تحریر درآورد، نیز تغییر کرده است. استفان والت در سال ۲۰۰۷ بر این باور بود که سیاست‏های خاورمیانه‏ای امریکا  تابع سیاست‏های اسرائیل در خاورمیانه است ولی با توجه به رخدادهای اخیر نظر وی نیز تغییر کرده است.[۱]  اورن خبرنگار اسرائیلی هاآرتص خطاب به نتانیاهو می‏نویسد نه‌تنها ۸۰ درصد نیروهای مسلح امریکا با جنگ مخالفند بلکه نیروهای امنیتی و نظامی اسرائیل هم با جنگ مخالفند. باز این پرسش مطرح است که چه اتفاقی افتاده است. اگر در جنگ ژوئن ۱۹۶۷، سه عنصر دولتمردان اسرائیل، صهیونیست‏های سرمایه‏دار و جامعه یهود در یک خط هماهنگ عمل می‏کردند اما امروزه این سه عنصر، سازی ناهماهنگ دارند. نتانیاهو در سفر اخیرش به امریکا تلاش کرد تا جامعه یهود امریکا را علیه اوباما بشوراند. ولی جامعه یهود دست رد به سینه او زد و حق شهروندی و منافع ملی امریکا را به رؤیای نتانیاهو ترجیح داد، رؤیایی که هیچ‌چیز را برتر از امنیت اسرائیل نمی‏داند. جامعه قدرتمند یهود روسیه نیز برخلاف راهبرد نتانیاهو، مخالف حمله امریکا به سوریه بود و از پوتین درخواست کرد تا مانع این حمله شود.  علاوه بر آن در برابر لابی اسراییل در امریکا، یهودیان لیبرال هم شکل سازمانی به خود گرفته که با کارهای افراطی نتانیاهو مخالفند. از سوی دیگر صهیونیست‏ها نیز که از عنصر سرمایه‏داری جدا نیستند، مخالف جنگ هستند. برای نمونه توماس فریدمن که سوابق جنگ‌طلبی را در کارنامه خود دارد، نه‌تنها مخالف جنگ است بلکه معتقد است منافع امریکا و ایران در افغانستان، عراق و سوریه در حال تعادل است و اگر این کشورها بخواهند گامی جدی در راستای توسعه بردارند، به دلیل جنگ غیررسمی که بین ایران و امریکا در جریان است غیرممکن می‏نماید و در نتیجه از تفاهمنامه دفاع می‏کنند.

مسیحیان بیت‏المقدس، هماهنگ با مسیحیان جهان از پوتین خواستند تا مانع حمله امریکا به سوریه شود و نگران بودند که مبادا سلفی‏های افراطی مورد حمایت عربستان در سوریه، به نسل‏کشی مسیحیان اقدام کنند.

سوزان رایس مشاور امنیت ملی امریکا، بازنگری استراتژیک در خاورمیانه را طی مقاله‏ای در نیویورک‌تایمز توضیح داد. دلیل این بود که امریکا چیزی در خاورمیانه به‌دست نیاورد، نه در مصر، نه در یمن، نه در لیبی و نه در سوریه و بنابراین دخالت نظامی را نادرست دانست.

به نظر می‏رسد برای ریشه‏یابی این تغییر راهبردی در امریکا باید به گذشته دور و نزدیک اشاره‏هایی داشته باشیم. بعد از جنگ جهانی دوم و کاربرد بمب اتمی در ناکازاکی و هیروشیما و اتخاذ راهبرد جنگ سرد، به‌تدریج استراتژی نظامی امنیتی در رأس امور امریکا قرار گرفت. همزمان با این روند امنیتی و نظامی شدن، امریکا به تدریج هژمونی خود در صنایع داخلی را از دست می‏داد تا جایی که سال‏ها بعد بیل کلینتون با شعار حمایت از صنایع داخلی رأی آورد و اعلام کرد ۶۰ درصد محصولات فروشگاه‏های امریکا، ژاپنی و چینی و… است. راهبرد امنیتی ـ نظامی در روند خود به کودتای امریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه حکومت ملی مصدق منجر شد. آیزنهاور این فضای نظامی ـ امنیتی را ناشی از مجموعه نظامی ـ صنعتی دانست. به نظر من جناح راست در درون امریکا  در سه کلمه خلاصه می‏شد: کمپلکس نظامی صنعتی (Military Industry Complex) که اصطلاحاً به آن MIC گویند. اقدامات این مجموعه در ۱۴ کشور در کتاب ارزشمند براندازی نوشته استیون کینزر به تفصیل آمده است:[۲] این کشورها عبارتند از هاوایی، کوبا، پورتوریکو، فیلیپین، نیکاراگوئه، هندوراس، ایران، گواتمالا، ویتنام، شیلی، گرانادا، پاناما، افغانستان و عراق. کندی که این روند را مغایر با قانون اساسی امریکا و امریکای قبل از جنگ جهانی دوم تشخیص داد سعی کرد با تقویت نهضت‏های رهایی‏بخش از یک سو و تقویت صنایع داخلی امریکا (Domestic Indutries) از سوی دیگر راه برون‏رفتی پیدا کند. اما این مجموعه او را به قتل رساند و تاکنون هیچ پیگیری جدی‏ای در رابطه با ترور او انجام نشده است.[۳] مدت‏ها پس از کندی، کارتر تلاش داشت تا راه برون‏رفتی از این فضای نظامی ـ امنیتی پیدا کند، که به قول آندره باسویچ پیروزی انقلاب ایران و حمله شوروی به افغانستان این تلاش را ناکام گذاشت و روند نظامی ـ امنیتی در قالب نیروهای واکنش سریع و… ادامه یافت.

 روند نظامی ـ امنیتی در دوره هشت ساله رئیس‏جمهوری ریگان و دوره بوش پدر به اوج خود رسید که مصادیق آن حمایت کامل از اسرائیل و صدام در جنگ علیه ایران، عملیات توفان صحرا و تسلط کامل امریکا در منطقه خلیج فارس و کشورهای حاشیه آن بود.

در سال ۱۹۹۱ ابرقدرت شوروی فرو پاشید و جهان دو قطبی ظاهراً پایان یافت. بوش پدر با اتخاذ سیاست «نظام نوین» (New Order) ‌امریکا را پیروز جنگ سرد اعلام کرد و می‏رفت تا یکه‏تاز جهان شود. فوکویاما کتاب پایان تاریخ را نگاشت، به این معنا که مقوله‏ای بالاتر از لیبرال دموکراسی مصداق امریکا نخواهد آمد. در زمان بوش پدر تنها فشاری که به اسرائیل وارد آمد شعار زمین به جای صلح و قرارداد مادرید بود که فلسطینیان و اعراب آن را گامی به نفع خود می‏دانستند. بوش پدر در سال ۱۹۹۲ بیانیه‏ای منتشر کرد که مقدمه‏ای بود برای ظهور نیرویی به‌نام محافظه‏کاران جدید (Neoconservative) که اصطلاحاً آنها را نئوکان‏ها می‏نامند. این بیانیه در سال ۱۹۹۷ و در زمان کلینتون به اوج سامان‏دهی خود رسید و ۱۵ نفر از سردمداران نئوکان آن را امضا کردند که عبارتند از الیوت آبرامز (Elliott Abrams)، گری بوئر (Gary Bauer)، ویلیام جی.بنت (William J.Bennett)، جب بوش (Jeb Bush)، دیک چنی (Dick Cheney)، الیوت ای.کوهن (Eliot A.Cohen)، میج دکتر (Midge Decter)، پائولا دوبریانسکی (Paula Dubriansky)، استیو فوربس (Steve Forbes)، آرون فریدبرگ (Aaron Friedberg)، فرانسیس فوکویاما (Francis Fukuyama)، فرانک گافنی (Frank Gaffney)، فرد سی.آیکل (Fred C.Ikle)، دونالد کاگان (Donald Kagan)، زلمای خلیل‏زاد (Zalmay Khalilzad)، آی. لوئیس لیبی (I.Lewis Libbey)، نورمن پودورتز (Norman Podhoretz)، دان کوئیل (Dan Quayle)، پیتر رادمن (Peter W.Rodman)، استفن روزن (Stephen R.Rosen)، هنری اس.راون (Henry S.Rowen) ، دونالد رامسفلد (Donald Rumsfeld)، وین وبر (Vin weber)، جورج وایگل (George Weigel)  و پل وولفوویتز (Paul Wolfowitz).[4]

تعجب اینکه همین‏ها در سال ۱۹۹۸ پیشنهاد تهاجم به عراق را به کلینتون دادند که او نپذیرفت ولی پنج سال بعد و در سال ۲۰۰۳ این تهاجم را جامه عمل پوشاندند که هیچ ربطی به رخداد ۱۱ سپتامبر نداشت. کلینتون در زمان خود جهانی‏سازی را مطرح کرد که به قول جورج سوروس همان تداوم جنگ سرد به رهبری امریکاست. در سال آخر حکومت کلینتون، امریکا با یک بحران اعلام نشده‏ای مواجه گشت و می‏شد حدس زد که جنگ‏طلبان برای حل این بحران حاکم خواهند شد. علی‏رغم اینکه ال‌گور در سال ۰۲۰۰ رأی بیشتری آورده بود، اما قوه قضاییه امریکا بوش پسر را رئیس‏جمهور امریکا اعلام کرد.  به همین دلیل از یک‌سو او رئیس‌جمهور ضعیفی بود و ازسوی دیگر دشمن آشکاری هم نداشت تا امریکایی‏ها را علیه آن بسیج کند. ال‌گور معتقد است که بوش پسر اقدامات مناسبی در جهت پیشگیری از عملیات ۱۱ سپتامبر انجام نداد و در پی آن از احساسات جریحه‌دار شده مردم امریکا استفاده کرد و خط‌مشی نئوکان‏ها را در لباس ۱۱ سپتامبر و مبارزه با تروریسم جهانی جامه عمل پوشاند. بوش پسر اعلام کرد که نباید قدرتی برتر از قدرت امریکا باشد. در کنار آن جنگ پیشگیرانه و سیاست یک‏جانبه‏گرایی امریکا را پیش گرفت و گفت هر که با ما نیست دشمن ماست و هر انتقادی به این روند مخالفت با میهن‏پرستی تلقی شد که عوارض منفی زیادی برای امریکا و جهان به بار آورد. ابتدا به افغانستان حمله کرد و در سال ۲۰۰۳ بدون دلیلی منطقی به عراق حمله کرد. حمله به عراق در حالی انجام گرفت که عموم مردم جهان، اندیشمندان امریکایی، سازمان ملل، شورای امنیت و بخش زیادی از اروپا با این حمله مخالف بودند. به همین دلیل مخالفت مردم عراق اشغالگران را از پا درآورد و اوباما در مبارزات انتخاباتی خود آن را فاجعه نامید و توانست رأی مردم امریکا را به دست آورد.

در همین سال‏ها بود که کتاب برژینسکی به‌نام «انتخاب؛ رهبری جهان یا سلطه بر جهان» منتشر و اعلام شد که مردم جهان به‌ویژه خاورمیانه از امریکا متنفر شده‏اند و امریکا بایستی ابرقدرتی منفی یا ابرقدرتی سلطه را کنار گذاشته و در پی دستیابی به ابرقدرتی مثبت و یا علمی ـ تکنولوژیک باشد.[۵] برژینسکی از ابتدا با تهاجم به عراق مخالف بود. او در این کتاب مطرح کرد که مردم امریکا و غرب، مسلمانان را تروریست می‏دانند و متقابلاً مسلمانان نیز غربی‏ها را کافر می‏پندارند که این معادله نه به نفع غرب است و نه به نفع مسلمانان. پیشنهاد او این بود که امریکا خود را با مسلمانان میانه‏رو هماهنگ کند. او به لحاظ راهبردی اسلام را به رسمیت شناخت اما اسلامی با قرائت معتدل و میانه‏رو، اسلامی که در سازوکارهای دموکراتیک تعریف شود.

بوش پسر با دارا بودن ۱۶ درصد افکارعمومی امریکا ریاست جمهوری را ترک کرد و اوباما رئیس‌جمهور شد. او به توصیه برژینسکی در دانشگاه قاهره و پارلمان ترکیه سخنرانی کرد و از  اسلامی که با تروریست مغایر است دفاع کرد و گفت اسلام با تروریسم میانه‏ای ندارد. امریکا در راستای همین مدل و در گریز از تنفر و پیوند با مردم خاورمیانه اخوان‏المسلمین مصر، تونس و ترکیه را تأیید کرد. مخالفین معمر قذافی در لیبی از مدل بهار عربی پیروی نکردند و به سرعت به اقدامات مسلحانه دست زدند و طبیعی بود که پای نیروهای خارجی به‌ویژه انگلستان و فرانسه در آنجا باز شد. در سوریه نیز مخالفین اسد ابتدا از روش راهپیمایی و تظاهرات استفاده می‏کردند ولی دخالت انگلستان، فرانسه، عربستان و قطر آن مخالفت را به مبارزه مسلحانه تبدیل کرد و از مدل بهار عربی خارج شد. دخالت امریکا در لیبی هیچ سودی جز تنفر از امریکا و غرب به دنبال نداشت. هم‏اکنون بنادر نفتی لیبی به دست القاعده افتاده و هیچ نیرویی امنیت ندارد و هیچ توسعه‏ای ممکن نیست. چین و روسیه از سوءاستفاده‏ای که از رأی آنها درباره لیبی در شورای امنیت شد ـ که تمام زیرساخت‏های لیبی را نابود کردند ـ پند گرفتند و این‏بار با عملیات نظامی در سوریه مخالفت کردند. البته عقل سلیم هم بر این باور است که سوریه راه‌حل نظامی ندارد. نظرخواهی نیویورک‌تایمز که به نظرسازی شبیه بود نشان داد که مردم امریکا به پنج دلیل با دخالت نظامی امریکا در سوریه مخالفند. دولتمردان امریکایی مشاهده کردند که سلفی‏های افراطی طرفدار عربستان در سوریه، موسوم به جبهه النصره، درگیریشان با ارتش آزاد مورد حمایت امریکا در سوریه بیشتر است تا ارتش سوریه. جنایت‏ها و وحشی‏گری‏هایی‌که انجام می‏دهند، غربی‏ها به‌ویژه مسیحی‏ها را نگران کرده است و همین پدیده هم نقطه‌عطفی در تغییر نگاه غرب نسبت به دخالت نظامی در سوریه بود. مرسی قبل از سرنگونی، در راستای حمایت از مخالفین بشار اسد، سفیر سوریه را از مصر اخراج کرد اما حاکمیت نظامی فعلی رابطه با سوریه را تعدیل نمود. در پی همین نقطه‌عطف بود که شیخ تمیم حاکم جدید قطر رابطه خود را با اخوان‏المسلمین مصر و حماس تعدیل کرد و به جای حمایت از مخالفین بشار اسد از طریق رهبران الفتح نامه‏ای برای اسد فرستاد که حاضر است در بازسازی سوریه کمک کند. گفتنی است که عربستان با برخورد نامناسب خود تلاش کرد قطر را از معادلات سوریه حذف کند.

مواضع غیر انسانی و دگماتیستی عربستان در داخل کشور، بحرین، مصر و سوریه، افکارعمومی جهان به‌ویژه مردم امریکا را برانگیخت، چرا که زمانه اجازه نمی‏دهد با رهبران کشوری القاعده‏پرور بیش از این اتحادی راهبردی داشت. رویکرد شتابان امریکا به سمت انرژی‏های پاک و همچنین بهره‏برداری از ذخایر نفت و گاز غیرمتعارف، امریکا را به سوی خودکفایی در مقوله انرژی و بی‏نیازی از عربستان و سوخت فسیلی آن سوق داد.

گرچه امریکا با اشغال فاجعه‏بار عراق، اختلافات طبیعی ـ تاریخی شیعه و سنی را به فرقه‏بندی زیان‏بار و خصومت راهبردی آشکار تبدیل کرد، ولی مولودی افراطی به نام القاعده را هم در بطن خود پرورش داد، تا جایی که این مولود به دنبال سرزمینی است که حتی منافع امریکا را هم به خطر بیندازد. وقتی کار به اینجا کشیده شد، توماس فریدمن گفت که این، جنگ ما نیست و این روش جنگ را قبول نداریم. آری، پرورش دلادل اضداد سیاست‏های فاجعه‏بار امریکا را به ضد خود تبدیل کرد.

از طرفی آقای پاپل کروگمن (Paul Krugman) مطرح‏ترین اقتصاددان نئوکینزین در امریکا و برنده جایزه نوبل، بر این باور است که اقتصاد محدود امریکا کشش توسعه ‏طلبی نامحدود نظامی امریکا را ندارد، چرا که قدرت خرید خانوارها کاهش یافته و نرخ رشد وام‌گرفتن خانوارها از بانک‌ها به حدی افزایش یافته که بیش از درآمد خانوارهاست. این مقوله‏ای است که فرایند وام‌گرفتن و در نتیجه گردش پول را متوقف کرده است. آقای کروگمن نتیجه می‏گیرد چنین اقتصادی نمی‏تواند پشتوانه جنگ قرار گیرد، که نه‌تنها رکود امریکا را حل نکرده بلکه ممکن است به فروپاشی جامعه بینجامد.

انتخابات خرداد ۹۲ در ایران با دو توصیه رهبری ـ اینکه حق‏الناس مهمتر از حق‏الله است و اینکه اگر کسی نظام اسلامی را هم قبول ندارد به مملکت ایران رأی دهد ـ برآمدن خط اعتدال در پرتوی قانون اساسی، پیروزی پیش‏بینی‌نشده دکترحسن روحانی و در پی آن جشن و پایکوبی سراسری ملت ایران آن هم در خاورمیانه‏ای پرتلاطم و ناامن، برای جهانیان پیام آشکاری داشت که ما ایرانیان مخالف جنگ، اشغالگری، ساختن بمب اتمی، دشمن‌تراشی، افراطی‌گری، تروریسم و تحریم‏های غیرقانونی و موافق خلع سلاح اتمی و تعامل با جهان هستیم.

منافع امریکا ایجاب می‏کرد که با بیش از یک‌ میلیارد مسلمان برخورد احترام‌آمیزی داشته باشد و در پی اسلام معتدل در سازوکارهای دموکراتیک بودند و مردم امریکا جنگ با ایران و اتمی‌شدن ایران را قبول نداشتند، بنابراین دولتمردان امریکایی به نقطه‌عطف راهبردی جدیدی رسیدند. آندرو باسویچ در مقاله ارزشمند خود به‌نام «پایان جنگ در خاورمیانه با کمک ایران»[۶] می‏نویسد که نیکسون در سال ۱۹۷۱ چین انقلابی را از دست‏رفته تلقی نمود، آن‏گاه راه امتیاز متقابل با چین را طی کرد، اکنون نیز اوباما به این نتیجه رسیده که ایران انقلابی از دست رفته و بازگشت‏ناپذیر است و به اردوگاه غرب باز نمی‏گردد بنابرین باید راه امتیازات متقابل با ایران را طی کرد. اوباما در مرکز یهودیان به این مضمون گفت که من هم آرزو داشتم ایران صنعت اتمی نداشته باشد ولی واقعیت این است که ملت ایران از دستیابی به تکنولوژی هسته‏ای دست‌بردار نیست. بنابرین یا باید با ایران وارد جنگ شد و یا شاهد اتمی‌شدن ایران باشیم، که هردو پیامدهای نامطلوبی دارد. فلسفه تحریم‏ها از سوی غرب برای این بود که مردم ایران از پای درآیند و علیه نظام موجود شورش کنند، در حالی که در خرداد ۹۲ مردم ایران به فردی رأی دادند که هم عضو نظام جمهوری اسلامی و هم عضو شورای‌عالی امنیت ملی و نماینده رهبری در این شورا بود. این دیدگاه دیوید کامرون را بر این داشت تا با نوشتن نامه‏ای به دکتر روحانی، فصل راهبردی تازه‏ای با ایران بگشاید. در راستای مجموعه این عوامل و شواهد، از پایان تابستان امسال جلسات چالشی مستمری در کاخ سفید به ریاست سوزان رایس و نظارت اوباما تشکیل شد و منجر به نامه‏ای شد که اوباما در مجمع عمومی شورای امنیت آن را خواند که بوی براندازی ایران را نمی‏‎داد. برای اولین بار به جای رژیم ایران از واژه جمهوری اسلامی ایران استفاده کرد و خواهان مذاکره با دولتمردان ایران شد. ممکن است مسئولان امریکایی از گزینه جنگ در مکالمات خود استفاده کنند اما باید توجه داشت که زمینه جنگ در درون امریکا وجود ندارد و به نظر می‏رسد که عملکرد مجموعه نظامی ـ صنعتی و یا فضای امنیتی ـ نظامی، امریکا را به این ارزیابی رسانده که باید به سمت ابرقدرت علمی تکنولوژی برود و هژمونی خود را از این طریق تأمین کند. به نظر می‏رسد مقاومت‏های ملت‏ها از جنگ ویتنام تا جنگ عراق و لیبی، امریکا را به یک نوع عقب‏نشینی تاریخی کشانده است. عنصر اصلی آن هم در این زمان مردم امریکا هستند که هیچ نوع جنگی را نمی‏خواهند، چه حق باشد و چه باطل. زمان آن رسیده که از این مقاومت‏ها بهره‏برداری کرد.


۱ـ لابی اسرائیل و سیاست‌های ایالات‌متحده امریکا، اسفتان والت و جان میر شامیر، برگردان لطف‌الله میثمی، نشر صمدیه، ۱۳۷۸٫

۲ـ کندی علیه امپراتوری، آنتوان چیتکین، برگردان علی بهادری، چشم‌انداز ایران، شماره ۸۲٫

۳ـ استیون کینزر، براندازی، برگردان دکتر فیض‌الله توحیدی، نشرصمدیه، ۱۳۸۷٫

۴ـ رؤیای برتری امریکایی، جورج سوروس، برگردان لطف‌الله میثمی، نشر صمدیه، چاپ دوم ۱۳۸۵٫

۵ـ انتخاب؛‌ رهبری جهان یا سلطه بر جهان، زبیگنیو برژینسکی، برگردان لطف‌الله میثمی نشر صمدیه، ۱۳۸۳٫

۶ـ پایان جنگ در خاورمیانه با کمک ایران، آندرو باسویچ، برگردان هادی عبادی، چشم‌انداز ایران، شماره ۸۳٫


برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.