چهارشنبه 23rd آوریل 2014 , ساعت: 10:04کد مطلب : 62373 نسخه قابل چاپ

عبادت و عقلانیت

در مقاله حاضر کوشیده‌ام تا با طرح مثلث بندگی یا آزادگی این گزاره را در حد توان به‌طور مستدل توضیح دهم، بعضی می‌گویند اخلاق از دل دین برنمی‌آید و معنویت و اخلاق از عقلانیت برمی‌آید و نه دین. به نظر من هم دین عقلانیت دارد و هم اخلاق می‌تواند از دل دین نتیجه شود.

آیه ۱۳ و ۱۴ سوره طه را اساس بحثم می‌گذارم و دو نتیجه مهم می‌گیرم. خداوند در کوه طور خطاب به حضرت موسی(ع) سخن می‌گوید: «اَنَا اَختَرتُکَ»، یعنی من تو را اختیار کردم. اختیارکردن براساس رجحان‌ها صورت می‌گیرد. گزینش خدا مانند گزینش‌های ما نیست که کسی با مدرک تقلبی بتواند بهترین پست کشور را بگیرد. گزینش‌های خدا براساس واقعیت‌های زندگی حضرت موسی(ع) انجام شده است. پس از اینکه سرگذشت حضرت موسی را برایش می‌گوید، ادامه می‌دهد که من تو را اختیار کرده‌ام بنابراین «فَاستَمِع لِما یُوحی» خوب گوش‌هایت را باز کن ببین به تو چه وحی می‌شود. در دیگر جاهای قرآن درباره وحی با یک مخاطب آشنا این‌طور صریح و آشکار صحبت نشده است. حالا ببینیم در پی این آیه، پیام وحی چیست؟ «إِنَّنىِ أَنَا اللَّهُ لَا إِلَاهَ إِلَّا أَنَا» (طه:۱۴)، یعنی خدا منم و هیچ خدایی جز من نیست. اینجا منطق توحید مطرح می‌شود. فراز اول آیه بیان می‌کند که خدایان زر و زور و تزویر را نباید بپرستید، بلکه «الله» خداست. اینجا هستی‌محوری مطرح می‌شود؛ هستی‌ای که در نیستی گذر ندارد. فراز دوم که پس از «فا»ی نتیجه آمده، می‌گوید «فَاعبُدُنی»، یعنی تو مرا بندگی کن. اینجا خدا یک دره پرنشدنی و منطقی را مطرح می‌کند. می‌گوید من خدا هستم و تو بنده‌ای و باید بندگی کنی. جایگاه من خدایی‌کردن است و جایگاه تو بندگی‌کردن. وقتی اعلام بندگی کنیم، دیگر نمی‌توانیم خدایی کنیم، استکبار بورزیم، خودخدابین و خودمطلق‌بین شویم. این چهار موردی که ذکر کردم منشأ همه خشونت‌های تاریخ است. جایگاه خدا هم خدایی‌کردن است و روا نیست بندگی کند.

مهندس عبدالعلی بازرگان در توشه‌گیری از «اِیاکَ نَعبُدُ وَ اِیاکَ نَستَعین» می‌گوید: «عبادت را در ترجمه‌های قرآن، «پرستش» ترجمه کرده‌اند که رسا نیست و کلمه‌ای فارسی برای معادل آن نداریم. «عبادت» حالت تسلیم و تمکین انسان نسبت به چیزی است. شاید اولین بار دکتر شریعتی این واژه را باز کرده است. او می‌گوید عبادت یعنی هموارکردن جاده. «عبّدالطریق» یعنی جاده را صاف‌‌کردن و آسفالت‌کردن که ماشین راحت بتواند از آن عبور کند. «طریق المعبّد» یعنی جاده‌ای که صاف‌شده و سنگلاخ و دست‌انداز در آن وجود ندارد و راحت می‌توان در آن جاده رانندگی کرد. در عربستان به ماشین‌های جاده صاف‌کن «عابدالطریق» می‌گویند. ما باید وجودمان را برای خدا صاف کنیم. یعنی در برابر فرامین خدا مقاومت نکنیم تا ماشین خدا راحت وارد وجودمان شود. اگر خدا می‌گوید انفاق کن، ببخش، عفو کن، ‌صبر کن، جهاد کن، مهربان باش و… اینها راحت در وجودمان بنشیند. وجودمان مانند اسفنج، نرم و پذیرای فرامین خدا باشد. یک وقت انسان مقاومت دارد و سد راه اینهاست؛ بنابراین ماشین نمی‌تواند حرکت کند. پس به کارها و رفتارهایی عبادت می‌گویند که وجود انسان را برای ارزش‌های خدایی، باز کند و آن ارزش‌ها را جذب کند. ما از او درخواست می‌کنیم که من فقط نسبت به تو این حالت را دارم. یعنی در برابر شیطان مقاومت دارم، نمی‌پذیرم. شیطان یعنی چه؟ تکبر، حرص، بخل، حسد، خشم، کینه، حقد و… اینها نباید در وجود من راه یابد. ای خدا، من فقط به تو چراغ سبز می‌دهم تا صفات و ارزش‌های تو در وجود من بیاید. این مفهوم عبادت است، یعنی فقط تو و هیچ‌چیز دیگر در وجود من راه نیابد. البته این کافی نیست و خدا هم باید کمک کند. ما تلاش خود را می‌کنیم و در زندگی‌مان هم فقط از تو کمک می‌گیریم. منظور کمک‌های معمولی و تعاون‌های روزمره نیست، بلکه منظور کمک خدا و هدایت است. در اینجا حتی از پیامبر هم کمک نمی‌گیریم، چرا که می‌گوییم «ایاک» یعنی فقط تو را. کمک و استعانت فقط از خداست، نه حتی از رسول و رسولان دیگر. بخش مهمی از قرآن درباره همین عبادت و استعانت است که برای هرکدام، صدها آیه در قرآن باز شده است.

در آیه ۲۱ سوره بقره آمده است: «یَأَ اَیهَُّا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِى خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ». تقریباً تمام مفسران اجماع دارند که «ناس» یعنی تمام اقشار مردم؛ اعم از کافر، مسلمان، مشرک، مؤمن، منافق و…. این آیه نحوه نگرش و راه تعالی‌بخشی را نشان می‌دهد، از هر فرقه و گروهی که هستیم، چه در ظلمت باشیم و چه در نور، فرمان «اعْبُدُواْ رَبَّکُم» می‌دهد. یعنی تسلیم، تمکین و راه‌دادن رب در وجودمان. کدام رب؟ همان ربی که خالق است،‌آسمان‌ها، زمین و ما را خلق کرده است. همان‌طورکه در پیش گفته شد، معنای پرستش برای عبادت نارساست. خدا نیازی به پرستش ما ندارد. ما هستیم که به او نیاز داریم. ما هستیم که باید ارزش‌های وجودی و صفات الهی را در نفسانیات خود که به غضب، شهوت، حسد و کینه ‌آلوده شده است، راه داده و این ناهمواری‌ها را هموار کنیم؛ ارزش‌های همان خدایی که ما و گذشتگان‌ ما را خلق کرده است و این راهی است که منجر به افزایش تقوا می‌شود: لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ.

خدا استدلالی برای موسی(ع) مطرح می‌‌کند که ما از آن غافلیم. فکر می‌کنیم «فاعبدنی»، یعنی فقط برای من نماز بخوان و روزه بگیر. این نوع عبادات ـ ‌مانند نماز، روزه و… ـ را هم که در فرهنگ رایج ما می‌گویند استدلال ندارد. بسیاری از روشنفکران دینی ما معتقدند عبادت جدا از عقلانیت است. اما اینجا می‌گوید بندگی تنها مختص خداست و نمی‌توان بنده زر و زور و تزویر بود. در آیه «اِیاکَ نَعبُدُ وَ اِیاکَ نَستَعین» بندگی ـ آن هم به‌طور جمعی ـ تنها مختص خداست.

اخلاق از کجا نشأت می‌گیرد؟ نخست، در آن دره منطقی که بیان شد (جایگاه خدا خدایی‌کردن و جایگاه بنده، بندگی‌کردن است) یک استدلال است و بلکه اساس استدلال است. همچنین خدا خیلی صریح می‌گوید «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ‏» (ذاریات:۵۶) کسانی که عربی می‌دانند می‌گویند حصر زیادی در این آیه وجود دارد. جن و انس تنها برای بندگی خدا آفریده شده‌اند. حالا نتیجه بندگی برای خدا چیست؟ این است که ویژگی خضوع و خشوع پیدا می‌کنیم و خودمان را در برابر خدا فقیر محض می‌‌دانیم. در این حالت بشر به خودخدابینی نمی‌رسد و جنگ جهانی هم به‌وجود نمی‌‌آید. به نظر من همه مکارم اخلاقی که در قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفه‌سجادیه ذکرشده، از محتوای بندگی خدا و لاغیر نشأت می‌گیرد. خضوع و فقر محض فرد در برابر خدا، بزرگی می‌آورد. اگر ما برای خدا خاضع باشیم، چنین نیست که خودمان را کوچک کرده باشیم، بلکه‌ در رابطه با خدای بزرگ، ما هم بزرگ می‌شویم. اگر ما می‌گوییم «الله‌اکبر» یعنی خدا بزرگتر از آنچه است که ما می‌اندیشیم و تصور می‌کنیم. بنابراین دینامیزم اندیشه‌ورزی ما را تا ابد تضمین می‌کند تا به دام دگماتیسم نیفتیم. درواقع خودمان را هم بزرگ کردیم وی این غیر از خودبزرگ‌بینی، خودمطلق‌بینی و خودخدابینی است که به خشونت می‌انجامد.

من در برابر برداشت‌های مارکسیست‌ها که می‌گویند خشونت از فاشیسم به‌وجود می‌آ‌ید و فاشیسم هم به انحصارات بین‌المللی مانند انحصارات نفتی، اسلحه‌ای، کامپیوتری و… وصل می‌شود، یک نظر راهبردی مستقلی دارم. به نظر من افزون بر آن موارد، نوعی فاشیسم هم وجود دارد که از یک فرد ساده‌زیست هم می‌تواند به‌وجود آید و ما این را در ایران تجربه کرده‌ایم. فردی که ممکن است ساده‌زیست هم باشد به‌دلیل محور دانستن خودش، خدا را اثبات ‌کرده و درنتیجه خدا را اسیر ذهن خودش می‌کند و درنهایت به‌دلیل اینکه این شخص فطرتاً خداجوست، خودخدابین و خود‌مطلق‌بین می‌شود و آن‌گاه می‌گوید «این است و جز این نیست.» منشأ تمام خشونت‌های غیراخلاقی همین است که کسی بگوید «این است و جز این نیست.» درحالی‌که همواره باید بگوییم «این است و جز این هم ممکن است باشد». چنین فردی با همه ایمان، شلاق می‌زند و شکنجه می‌کند اما ساده‌زیست هم هست و خودش هم سابقه مبارزاتی داشته و ممکن است حتی در رژیم شاه هم شکنجه شده باشد. اینکه خدا می‌گوید ما باید بنده باشیم و احساس مخلوقیت کنیم، باعث می‌شود که به هیچ‌یک از گرایش‌های خشونت‌آمیز مبتلا نشویم. در دعای کمیل می‌خوانیم: «اَللهُمَ اِنّی اَسئَلُکَ بِرَحمَتِکَ الَتی وَسِعَت کُلَ شَیء، ذَلَ لَها کَلَ شَیء، خَضَعَ لَها کَلَ شَیء و…» ضمن اینکه «اِنّی» را می‌آورد و بر هویت خودش که علی(ع) است تکیه می‌کند، به این هم توجه می‌دهد که خدا را می‌خواهد. این منشأ اخلاق است.

برخی از متفکران زمان ما می‌گویند اخلاق از عقلانیت نتیجه می‌شود و عبادات هم عقلانی نیستند. به نظر من اخلاق از دین نتیجه می‌شود و دین هم استدلال و عقلانیت دارد. اگر ما از خدا غفلت نکنیم و مانند ماهی که در آب است و حضور آب را حس نمی‌کند، نباشیم و اگر هستی را در استدلالمان در نظر بگیریم و استدلالمان هستی‌محور باشد و دین را هم مخلوق خدا بدانیم، پس اخلاق می‌تواند از عقلانیت دینی هم نتیجه شود و آن بهترین اخلاق هم هست. شاید منظور پیامبر از تمام و کامل‌کردن مکارم اخلاق، همین باشد.

در آیه ۱۴ سوره طه در استدلالی که خدا برای موسی(ع) می‌‌آورد، از خالقیت خود به مخلوقیت موسی می‌رسد. این یک استدلال فراگیر جهانی است و ربطی هم به ادوار تاریخی ندارد. برای اینکه خدا، خداست و بنده هم بنده. در هیچ‌یک از ادوار تاریخی این استدلال از بین نرفته و تغییر نمی‌کند. وقتی خدا به ابلیس می‌گوید چرا به انسان سجده نکردی، در پاسخ می‌گوید «خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طین» من برترم، او را از خاک و مرا از آتش خلق کردی. اینجا شیطان رانده‌شده نیز خالقیت خدا را قبول کرده است. می‌گوید «خَلَقتَنی»، یعنی خالقیت را پذیرفته است. اگر ما حتی نگاه شیطان به خدا را هم داشته باشیم، به هر حال نمی‌توانیم خالقیت را نادیده بگیریم. این در حالی است که ۹۰ درصد بحث‌های کلامی در آموزش‌های جاری در همه سطوح پیرامون اثبات خداست که ما را از توسعه بازداشته است. اگر ما حتی با بینش شیطان هم به خدا نگاه کنیم، دست‌کم نیازی برای اثبات خدا نمی‌بینیم. مشرک، کافر، منافق و ملحد خالقیت خدا را قبول دارند، پیامبران و مؤمنان هم همین‌طور. پس یک زبان مشترکی میان همه بشریت وجود دارد.

ما حتی اگر در حد شیطان هم خدا را پذیرفته باشیم (که همه بشریت این وضعیت را دارند) در مرحله بعدی، آیه قرآن است که «الَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ»(ملک:۱۴) آیا کسی که خلق کرد، علم ندارد؟ من این ‌آیه را سر چاه نفت برای خودم تکرار می‌کردم. مهندس نفت بودم و می‌دانستم ته چاهی که عمقش ۳۰۰۰ متر است، چه می‌گذرد، زیرا طراحش بودم و از وضعیت آن اطلاع داشتم. کسی که طراح قفل است می‌داند درون آن چیست. حالا خالق آسمان‌‌ها و زمین نمی‌داند؟ علم ندارد؟ بنابراین مراحل استدلال از خالقیت آغاز می‌شود و به علم خدا می‌رسد. کسی‌که علم دارد، می‌بیند و می‌شنود، پس به خدای ناظر می‌رسیم. بچه که بودم مادرم می‌گفت قند نخور. در حضور او نمی‌خوردم،‌ ولی وقتی مادرم نبود می‌خوردم. اگر بدانیم خدا، خالق، عالم، سمیع و بصیر است، سیر استدلالی «خالقیت تا اخلاق» طی می‌شود. به نظر من تمام قرآن بر همین استوار است که خدای خالق، عالم هم هست و خدای عالم، سمیع است و خدای سمیع، بصیر است. اخلاقی که بر این مبنا نهادینه می‌شود، هم عاطفی، هم استدلالی و هم فراگیر است و همه بشریت هم آن را قبول دارند، چون اساس استدلالش از حداقل‌ها ـ که بینش شیطان است- آغاز می‌شود؛ شیطانی که پدر ملحدان، مشرکان، کافران و منافقان است. در یک کلمه، اخلاق از نتایج بندگی است.

بحث من در مورد مثلث بندگی یا آزادگی بود که یک ضلع آن همین اخلاق است که به‌طور فشرده توضیح دادم. یک تعریف عبادت، همان بندگی خدا و لاغیر است؛ یعنی تسلیم خدایان زر و زور و تزویر نشویم، که از اتفاق، بیشتر مبارزات علیه طاغوت هم در همین راستا بوده است. تعریف دیگر عبادت به لحاظ لغوی، هموارکردن ناهمواری‌هاست. همان‌طور که گفته شد در عربستان به ماشین جاده‌صاف‌کن می‌گویند «عابد». در این نوشته بر اساس ریشه لغوی عبادت، تعریف آن چنین می‌شود که ما باید با ارزش‌های الهی، ناهمواری‌های نفس خود و جامعه را هموار کنیم. برای نمونه ما دچار غضب، حسد، شهوت و… می‌شویم ولی با صفات خدا و ارزش‌های الهی است که می‌توانیم ناهمواری‌های درون خود را هموار کنیم که نتیجه‌اش اخلاق می‌شود: «وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» (آل‌عمران: ۱۳۴)، کسانی‌که با ارزش‌های الهی خشم خود را فرومی‌برند و از مردم درمی‌گذرند.

مکانیزم وحی

خدا به موسی می‌گوید «فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی» (طه:۱۳) خوب گوش‌کن که چه چیزی به تو وحی می‌شود. فراز اول این وحی، خدابودن خداست و فراز دوم مخلوق‌بودن بشر است. این باعث می‌شود که میان موسی و خدا رابطه‌ای بندنافی و به عبارتی رابطه‌ای وجودی به‌وجود آید. وقتی بچه در شکم مادر است، حالات مادر به جنین منتقل می‌شود. با الهام از این رابطه و برای تقریب به ذهن، من اسم رابطه میان انسان و خدا را‌ «بندنافی» گذاشته‌ام،‌ ولی بهتر است بگوییم «رابطه وجودی». ما که مخلوق هستیم با خدا رابطه مستقیم و وجودی داریم که بستری برای گفت‌وگو با خداست. سرعت سیر صوت، ۳۴۰ متر در ثانیه است. سرعت سیر نور، ۳۰۰ هزار کیلومتر در ثانیه است. آیا سرعتی بالاتر از این هم وجود دارد؟ بله. سرعتی‌که رابطه میان ما و خدا را ایجاد می‌کند، اصلاً زمان‌مند نیست، نمی‌توان گفت لحظه‌ای بین این دو فاصله هست. ما یک همشهری در اصفهان داشتیم که به شوخی می‌گفت اگر پدر مرا در اصفهان بسوزانند، همزمان در تهران پدرسوخته می‌شوم و سرعت این مسئله از سیر نور بیشتر است. پس از اینکه ملموس شد که این سرعت رابطه وجودی چقدر زیاد است،‌ باید بگوییم این رابطه، بستر وحی است. خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است یعنی توحید، مقدم بر وحی است. اگر ما هستی‌محور نباشیم نمی‌توانیم این رابطه وجودی را با خدا داشته باشیم. موسی(ع) به این وسیله با خدا حرف می‌زد، خدای موسی یک خدای اثبات‌کردنی نبود. با خدای اثبات‌کردنی یا مخلوق نمی‌شود گفت‌وگو کرد (شاید بتوان این کار را کرد، ولی در واقع گفت‌وگوی انسان با ذهن خودش است و تعالی نمی‌آورد.) مشکل سازمان مجاهدین در سال ۱۳۵۴ همین بود که به تغییر ایدئولوژی انجامید. اعضا می‌گفتند ما می‌خواهیم از خدا کمک بگیریم، خدایی که مبنای فلسفه ماست، گفت‌‌وگو کنیم و پاسخ پرسش‌هایمان را بگیریم. عقلانی‌بودن وحی با این مبانی است که نتیجه گرفته می‌شود به این شرط که خدا را اساس این بستر بگیریم و مخلوق‌بودن خودمان را هم اساس دوم بدانیم و گفت‌گوی خودمان را هم در این بستر بدانیم. در تشهد نماز می‌خوانیم: «اشْهَدُ أَنْ لا إِلَـهَ إِلاّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَریـکَ لَـهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمّـداً عَبْـدُهُ وَرَسـولُـه» گواهی می‌دهم که محمد عبد اوست. چون محمد آگاه شده است به مخلوقیتش و به مقام عبدبودن رسیده است. وقتی عبد شد و توانست با خدا گفت‌وگو کند، رسالت هم بر او سوار می‌شود.

در تاریخ روشنفکری دینی، بوده و هستند کسانی‌که قائل به یک تقسیم‌بندی طبیعی بین اصول و احکام هستند. برای نمونه می‌گویند اصول عبارتند از توحید، نبوت، معاد و احکام یا فروع دین عبارتند از نماز، روزه، خمس، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر و… اینها درواقع اصول و فروع را جدا کرده و مرزبندی می‌کنند و معتقدند روشنفکران دینی باید روی اصول کار کنند و روحانیت روی احکام به عبارتی اصول، استدلالی است اما احکام، عباداتی تقلیدی و بدون استدلال است. مرحوم طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن این مرزبندی را قبول ندارد و توحید و ارزش‌های الهی را در تمام احکام نشان می‌دهند و آن را از حالت عبادی به معنای عامیانه و مصطلح آنکه عبادات استدلال ندارد، خارج می‌کنند.

ازسویی برخی معنای عامیانه و سنتی از عبادت را ملاک گرفته و می‌گویند که عبادت، عقلانیت ندارد. ازسوی دیگر عقلانیت پذیرفته‌شده آنها تجربی، علمی، فلسفی، ارسطویی، دیالکتیکی یا هرمنوتیکی است. این درحالی است که برای داوری منصفانه، لازم است معنای عمیق عبادت را که از لابه‌لای قرآن فهم می‌شود، ملاک ارزیابی قرار دهیم. و این زمانی اتفاق می‌افتد که هستی‌محوری و در پی آن معادباوری را در معادلات خود وارد کرده و به عبارتی مبنای استدلال خود قرار دهیم.

به نظر می‌رسد ریشه مشترکی بین علمای سنتی و حتی گاهی روشنفکران دینی یا نواندیشان دینی وجود دارد و آن این است که همه به یک روال بر این باورند که در بیش از ۲۰۰ آیه قرآن ما را به تعقل، تدبر، تفکر و اندیشه‌ورزی دعوت شده‌ایم. در ضمن همه اینها به یک روال معتقدند که روش تعقل، تدبر و اندیشه‌ورزی در قرآن نیامده است. بنابراین به یک روش تعقل بیرون از قرآن می‌رسند. برای نمونه زنده‌یاد علامه طباطبایی به اولیات ارسطویی و زنده‌یاد حنیف‌نژاد به دیالکتیک و روشنفکران دینی امروزی ما به هرمنوتیک جدید فلسفی رسیدند و در این‌باره مستندات زیادی است که روشنفکر دینی معروف ما رسماً‌ می‌گوید قرآن کتاب روش و استدلال نیست اما مرحوم طالقانی بر این باور است که قرآن روش فهم و استدلال خاص خود را دارد که مطلب خاص خود را مستقل می‌طلبد. به‌طور خلاصه این استدلال مبتنی است بر هستی‌‌محوری، معادباوری، تکامل‌محوری، رشد و گسترش امت‌واحد و…

مرحوم ظالقانی نیز بر همین باور بود. این خلاصه‌ای از مثلث بندگی یا آزادگی؛ وحی، اخلاق و تعریف بشر بود.

 

پی‌نوشت:

۱ـ مهندس عبدالعلی بازرگان معتقدند فلسفه خلقت علاوه بر این آیه، در دو آیه دیگر نیز به شرح زیر بیان شده است: ۱ـ آیه ۲، سوره ملک: همان کسی‌که مرگ و زندگی را بیافرید تا شما را بیازماید که کدامین‌تان نیکوکارترید و فقط اوست بس مقتدر آمرزگار.

۲ـ آیه ۱۱۹ سوره هود: و اگر پروردگارت می‌خواست حتماً همه مردم را امتی واحد قرار می‌داد حال آنکه آنان همواره با هم اختلاف دارند. مگر کسانی‌که پروردگارت به ایشان رحم آورد و به همین منظور آنان را آفریده است..

به نقل از: نشریه چشم انداز ایران


حوزه :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.