مقدمه
مسئولیت اجتماعی روشنفکر در جامعه ایران چیست؟ جریان روشنفکری چه نقشی در تداوم وضعیت نامساعد فکری ـ سیاسی جامعه ایران داشته است؟ روشنفکران در ایفای نقش خود با چه چالشها و کاستیهایی مواجه هستند؟ این پرسشها و پرسشهای مشابه، دغدغه اصلی هدی صابر در تحلیل جریان روشنفکری در ایران را تشکیل میدهد. برخورد نقادانه صابر با روشنفکری ایرانی بهویژه در دهه 80 و در دوران متأخر حیات فکری وی رقم خورد. صابر از نظر روششناختی، در تحلیل پدیدههای تاریخی و وضعیت سیاسی ـ اجتماعی، قائل به لحاظکردن «مبنا» و «شرط» بود:
«مبنا و شرط را لحاظکردن، به این مفهوم که برای تحلیل و جمعبندیِ هر پدیده اجتماعی، تاریخی، سیاسی و حتی انسانی مقدمتاً باید به خودش رجوع کرد. تحولات درونی پدیده مبنا میشود و آنچه پیرامون و خارج از آن است میشود شرط. در واقع این ادبیاتی است که «ملاصدرا» برای اول بار واضعش بود و بحث جوهر و عَرَض را مطرح کرد؛ جوهر و گوهر معطوف به درون و عرض معطوف به پدیدههایی [است] که میآیند و میروند، عارض هستند و پایدار نیستند. مبنا پایدار است چون متکی به درون و پایهای است و شرط خارجی عرض رونده است. با توجه به این اصلِ جمعبندی که مبنا را باید تحولات درونی فرضکرد، اساساً برخوردهای سادهای مانند اینکه مشروطه کار انگلیسیها بود و انقلاب ۵۷ کار امریکاییها بود، تحلیل نیست. نمیشود یک پدیده بارداری متولد شود ولی اصلاً به سیکل بارداری آن توجه نشود و فقط این را عنوان کنیم که تلقیح مصنوعی صورتگرفته و از بیرون خودش باردار شده است. برخوردهایی مثل اینکه مشروطه انگلیسی است و انقلاب امریکایی، خیلی راحت و غیرمسئولانه است».[i]
همین مبنای روششناختی را در برخورد نقادانه صابر با جریانهای فکری ـ سیاسی جاری در جامعه نیز میتوان دنبال کرد. به همین سبب بود که تقلیلدادن ناکامی اصلاحات به ایجاد هر 9 روز یک بحران و مانعآفرینی جریان اقتدارگرا را برنمیتابید و در جستجوی عوامل «درونزا»ی ناکامی جنبش اصلاحات بود. به همین منوال، در مواجهه با جنبش دانشجویی و جریان روشنفکری ـ حتی نحله روشنفکری مذهبی که خود نیز به آن تعلق فکری داشت ـ احاله مسئولیت به عملکرد عاملی بیرونی را نمیپذیرفت و در جستجوی علل و عوامل کاستی این جریانات از بطن آنها و سازوکارهای درونیشان بود.
مواجهه صابر با جریان روشنفکری البته از جنس سرکوفت و تحقیر یا در راستای بازیهای کلامی ژورنالیستی نبود. وی عمیقاً به لزوم بازسازی و نقشآفرینی نحله نواندیشی دینی ـ در معنای عام ـ آن قائل بود و نقادی وی در راستای بازیابی جایگاه مؤثر و ایفای نقش در مداری درخور این جریان بود و این مسئله، نقطه تمایز نقد وی با نقد و تخریبهایی است که در سالهای اخیر در مواجهه با جریان روشنفکری مذهبی و دینی در عرصه ژورنالیسم ایران صورت گرفته است.
آنچه در پی میآید، گزیدههایی است از مباحثی که هدی صابر در مواضع گوناگون بیان کرده و محور مشترک آنها مواجههای نقادانه با جریان روشنفکری در ایران است.
روشنفکری مسئول[ii]
در ایران بهخصوص در دهه گذشته که عناصری از جریان روشنفکری وظایف تاریخی روشنفکران را فهرست میكنند، ما میبینیم که برای روشنفکر یا صرفاً نقش تنویری قائل هستند، یعنی تصریح میکنند که وظیفه روشنفکر فقط نورافشانی است، فقط تنویر فکری است یا اینکه روشنفکر فقط در موضع رهنمود در قبال مردم و در قبال نیروها و در قبال دانشگاه باید ظاهر بشود یعنی تلقی از روشنفکر توسط جریان روشنفکری امروز ما ـ نه همه بلكه بخش غالب آنهاـ این است که روشنفکر یک وظیفه تاریخی بیشتر بهعهده ندارد. خودش آگاه است و آگاهیاش را هم به جامعه منتقل ميكند. صریح میگویند اینکه حالا آن آگاهی در کوچه پس کوچههای اجتماعی چه بلایی سرش میآید، روی آن آگاهی چه تشکیلاتی سوار میشود، سرنوشت آن تشکیلات به کجا میانجامد، ربطی به ما ندارد. یعنی وظیفه روشنفکر فقط آگاهیبخشی و انتشار آگاهی است یا برتر از آن حداکثر اینکه بتواند رهنمود بدهد و رهنمودش هم از آن رهنمودهای برج عاجنشینی و موضع بالا و بدون اینکه در کورهراههای واقعی اجتماعی قدمی بزند، گامی بزند و نیروهای اجتماعی را همراهی بکند اما اتفاقی که در سالهاي 39 تا 42 افتاد [این بود كه] یک جریان روشنفکری مسئول [شکل گرفت]. ممکن است خیلی گسترده نبود، ولی بالاخره آن جریان روشنفکری مسئول متولد شد. تصورم این است که [جریان روشنفکری مسئول] در مثلث آقای طالقانی، مهندس بازرگان و دکتر سحابی شکل گرفت و در سیر خودش این مثلث پرتویی پیدا کرد. سال 1342 دیگر صرفا این مثلث نبود؛ هسته اولیهاش همان سه نفر بودند اما پروار شد، فربه شد و فربگیاش هم فربگی کیفی بود. یک وقت هست یک ورزشکاری فربه میشود، فربگیاش [ناشی از] چربی است؛ اما یک ورزشکاری است که فربه میشود، وزن اضافه میکند، ولی عضله میآورد. آن عضله، عنصر کیفی است که به بدن اضافه شده است. آن مثلث در سال 39 تا42 اعلام موجودیت کرد در سال 42 پروار شد، پرواربندیاش یک پرواربندی کیفی بود. به این خاطر به این میگوییم روشنفکری مسئول که چهار ویژگی داشت:
مواضع بزنگاهی: در آن زمان مواضع بزنگاهی عالمانهای گرفت، سه موضع بزنگاهی گرفت یکی روی انجمنهای ایالتی ولایتی كه موضعش با موضع روحانیت و آن اعلامیه 9 امضایی تفاوت کیفی داشت. موضع دوم روی اصول ششگانه انقلاب سفید شاه بود، موضع سومش هم همان جزوهای بود كه نهضت آزادی سال 41 در 37 صفحه منتشر کرد و به آسیبشناسی مبارزه مذهبی از جمله خرافهگرایی، عوامفریبی در پنج محور پرداخت. موضع چهارم بزنگاهیاش هم 15 خرداد [1342] بود که نهضت آزادی اطلاعیه معروف «دیکتاتور خون میریزد» را منتشر کرد. پس اول مواضع بزنگاهی داشت.
آگاهیبخشي تودهای: دوم توانست آگاهیبخشی تودهای را در حد تریبونهای خودش و امکانات ارتباطی و اجتماعی خودش [صورت دهد و اهداف پنهان حاکمیت را] برملا كند. دانشگاه را تا حد زیادی آگاه کرد. بخشهای تودهای را در حد توانش آگاه کرد.
رویکرد استعلایی: یک اتفاق دیگری هم که افتاد اینكه رویکرد استعلایی داشت. رویکرد استعلاییاش این بود که درک کرد یک نیروی جدیدی به صحنه آمده است و آن نیروی جدید جریانی است که از دل حوزه تراویده است. این جریان روشنفکری حس کرد که این نیروی جدید نوپا است و ممکن است در موضعگیریهای اجتماعیاش در سیر آزمون و خطایی که طی میکند، اشتباهات فاحشی بکند. لذا کارتوضیحی با آن پیش گرفت؛ هم کارتوضیحی از طریق نشریاتش و بهخصوص از طریق [گفتوگوها و دیدارهای] خصوصی. لذا مواضع روحانیت در آخر کار که سال 42 و 43 بود از مواضع اولیهاش که فقط حساسیت روی رأي زنان و زمین بود، به مواضع ضدسلطنت، ضداستبداد و ضدغارت ملی تبدیل شد. این اتفاق مهمی بود که در کشاکش برخورد استعلایی مثلث بنیانگذار نهضت آزادی با حوزه تازه سیاسیشده پیشگرفته شد.
اثرگذاری اجتماعی: وجه بعدیاش هم اثرگذاری اجتماعی بود. تشکیلاتی سوار کردند، آن تشکیلات در دانشگاه اثرگذاری جدی و در بیرون از دانشگاه اثرگذاری نسبی و رقیقتر داشت.
این اتفاق چرا مهم بود؟ از این نظر مهم بود كه برای اول بار یک روشنفکری مسئول در ایران شکل گرفت که هم خودش آگاه بود، هم بیرون از خودش را آگاه میكرد، هم نیروهای نوورود به عرصه فکری و سیاسی را استعلا میداد و نردبان زیر پایشان میگذاشت و هم اینکه وجه تشکیلاتی داشت و صرفاً رهنمودی و افشاگر و تنویربخش افکار نبود. خودش هم به عرصه کار تشکیلاتی آمد. ما اینجا دو شاخص برای سنجش نیروهایی از نوع نیروهایی که از آنها اسم بردیم، داریم؛ یک شاخص، شاخص ایدئولوژیک است، دیگری، شاخص ملی است.
شاخص ایدئولوژیک، [صورتبندیای از عنصر پیشتاز است] برخلاف تصویری که دهههای 40 و 50 در ایران و در جاهای دیگر جهان درباره عنصر پیشتاز [جریان داشت]. تصور این بود که عنصر پیشتاز عنصری است که فرسنگها از حد متوسط توان فکری و سیاسی جامعه جلو است و باید جلو برود و بقیه نیروها به آن ملحق بشوند. آنچه که تلقی خداست به عنوان گرداننده هستی و صاحب تشکیلات کل [این است که نیروی پیشتاز، نیرویی است که پیرامون خودشان را هم همپای خودشان جلو بیاورند]. دیدن خود خدا، دیدن تشکیلات کل [هستی] است؛ ما هم هر کدام میتوانیم در جاهایی که هستیم تشکیلات سوار کنیم، تشکیلات صنفی، تشکیلات دانشجویی، تشکیلات آموزشی، ما هم به نسبتي این توان خدا را داریم. یعنی خدا خسّت نشان نداده که همه توانها را در خودش منحصر کند، مثل برخوردهایی که نوعاً حکومتها با افراد تحت حکومتشان میکنند. تصور این است که زمین و آسمان دهان باز کرده و آنها [حاکمان] بیرون آمدهاند و تمام ظرفیتها در آنها تجمیع شده است و با اراده آنها این ظرفیتها میتواند در صحنه اجتماع متجلی بشود. خدا این رویه را در پیش نگرفته است، خدا هر خصلتی را که خودش دارد، آن خصلت و خوی را به ابناي انسان که بناست جانشینش روی زمین شوند، قابل تسری و تزریق کرده است. تلقی این لیدر اصلی تشکیلاتی [خدا] از پیشتاز چیست؟ [این تلقی] در واژه مشفقون [نهفته] است. مشفقون[iii] نوع انسانهایی هستند که دو سه گام از جامعه جلو هستند، اما در عینحالی که دغدغه پیشگامی و پیشافتادگی خودشان را دارند، این دغدغه را هم دارند که پیرامون خودشان را همپای خودشان پیش بیاورند. این میشود مشفقون. یعنی پرتویی از شفقت دارند. انبیا اینطور بودند، پرتویی از شفقت دارند؛ یا در دوران جدید، گاندی این گونه است. گاندی فکرش از فکر متوسط جامعه زیر سیطره هند خیلی جلوتر است، اما به این اکتفا نمیکند. تلقیاش از پیشتاز این نیست که من با سرعت بدوم و بقیه را هم نفسنفسزنان بکشم؛ حال، یکی ببرد، یکی خارج شود، یکی پس بیفتد، اینها همه مسئله است! مشفقون، واژه بارداری است که در قرآن آمده، تلقی خدا از پیشتاز است. پیشتاز باش، یکی دو قدم جلو باش و به نسبتی که جلو هستی بقیه را هم با خودت در حد ظرفیتشان بیاور. این کار در سالهای 40 به بعد توسط بانیان نهضت آزادی تا حدودی شکل گرفت. این یک شاخص، که شاخص ایدئولوژیک است.
شاخص بعدی، شاخص ملی ماست. ما در کشوری زندگی میکنیم که در مبناها مشكل وجود دارد. یعنی حقوق اولیه انسانها به رسمیت شناخته نمیشود، حق حیات فکری ـ سیاسی اولیه انسانها به رسمیت شناخته نشده و نمیشود، لذا پیشنیازهای حیات اجتماعی و سیاسی حدود ندارد. یک وقت هست که ما در سوئد زندگی میکنیم، همه پیشنیازها و مبانی وجود دارد، مراجع مدرن مثل حزب و صنف و پاتوقهای مدنی وجود دارد، آنجا شاید این صادق باشد که یک روشنفکر صرفاً کارش تنویر و رهنمود است. در این جامعه درست است اما در جوامعی مثل ما که در مبانی مشکل داریم و ساختارها و حقوق اولیه انسانها، وجود ندارد، اینجا روشنفکر نمیتواند صرفاً رهنمود بدهد یا فقط به آگاهیبخشی و افشاگری اکتفا کند. روشنفکر در ایران ما كه همه چیزش خاص است، بومش، بوم خاصی است، [باید نقش خاص ایفا کند]. همین طور که ما کشوری پیدا نمیكنیم که در 110 سال هشت فراز داشته باشد، از این هشت فراز، شش تای آن سراسری باشد و دم به دم هر پانزده سال یک بار مردم به پاخیزند؛ همچنان که این پدیده است، ویژگیهایش هم پدیده است. روشنفکر در جامعه ما نمیتواند اتوکشیده و ترگلورگل باشد و ژل به موهایش بزند و فقط بیاید از بالا رهنمود بدهد. این روشنفکری در جامعه ما جواب نمیدهد.
روشنفکری در مرحله بعد از استارت که آگاهیبخشی است، و مترتب بر آگاهیبخشی هم مسئولیت دارد. سنت پروردگار هم این است که استارت را با آگاهی میزند. جزء سیام قرآن که شروع کتاب است، با توضیح طبیعت و قیامت است. خدا گزارش میدهد این طبیعت است، آن هم قیامت است، کار آگاهیبخشی میکند. ولی مرحله بعدی رشد است. بخشی از روشنفکران در سالهای گذشته، تصریح کردند وظیفه ما آگاهیبخشی و تخریب است. تخریب یعنی اینکه ما فقط وظیفه داریم شیرازه تفکر حاکم و مناسبات اجتماعی ماقبل مدرن را پخش و پلا کنیم. حالا اینکه بعدش چه چیزی شکل میگیرد، این دیگر مربوط به ما نیست! این برخورد، خیلی غیرمسئولانه است. اینکه ما فقط چیزی را که به ذهنمان برسد بدون فیلتر و پالایش منتشر کنیم، فکر بکنیم جوانی که از دوره نوجوانی عبور کرده و در سالهای پایانی نوجوانی است، سالهای اوج امید، اوج شعف و اوج یادگیریاش است، اگر بخشی از این آگاهیها را هم جذب کند، مسیر و فرجام تشکیلاتی او چیست؟ از VOA سر در میآورد، از {موسسه} اینترپرایز سر در میآورد، از کنج عزلت سر در میآورد، از راندن خر تفرد خودش و اینکه «گور پدر همه، و من خر خودم را از پل بگذرانم» سر در میآورد. مسئولیت اینها برعهده همان فرد یا جریانی است که آن آگاهیهای اولیه را منتشر کرده است. نظر من این است ـ ببخشید «من» که میگویم، صرفا ضمیر است نه به معنای وزن – که در ایران همان طوری که ورزشکارش، کشتیگیرش فرق دارد؛ کشتیگیر ما با کشتیگیر فرانسه خیلی فرق دارد، کشتیگیر ما آن دوبنده را که میپوشد باید با خودش منش، روش، اخلاق، محل پاکیزهکردن و سر به پایینبودن و نگاه به ناموس نکردن را هم بیاورد. تفاوت کشتیگیر فرانسوی با کشتیگیر ایرانی این است.
تفاوت عنصر سیاسی- ایدئولوژیک در جامعه ما با سوئد هم این است. روشنفکری که میآید مرحله اول آگاهی است، مرحله دوم رشد است، مرحله سوم تحقق است. بالاخره آن آموزهها باید در جامعه ایران بنشیند. ما با حکومتها و قدرتهای بیمهار طرف بودیم که هیچ حقی برای آحاد جامعه در نظر نگرفتهاند. این است که روشنفکری که به ایران میآید ترجمان خاص خودش را پیدا میکند. دیگر انتلكتوئل فرانسوی نیست، کافهنشین پاریسی نیست. نمیگویم کافهنشینی بد است، کافهنشینی در آن فرهنگ جواب میدهد، اینکه پنج، شش نفر بنشینند قهوهای بخورند که دو ساعت طول بکشد، حول آن دو ساعت قهوهخوردن، بخشی از مسائل روشنفکری جامعه خودشان را حل و فصل بکنند، گزینه آنهاست، محترم هم هست و ما هم حق اهانت نداریم. اما اینجا در کشوری ما داریم زندگی میکنیم و در کشوری كه پدران ما زندگی کردهاند که یک کافینت را میبندند به جرم اینکه چهار، پنج نفر ممکن است بیایند آنجا بنشینند و راجع به مسائل درجه چندم صحبتهایی بکنند! اینکه در پایتخت یک کشور در طبقه دوم کتابفروشیاش چهار تا میز و صندلی میگذارند و قهوه سرو میشود، حاکمیتها این را هم در ایران تحمل نمیکنند؛ لذا چون ما در چنین وضعیتی به سر میبریم روشنفکر ایرانی هم همان تفاوتی را دارد که مثلا تختی 87 کیلویی در ایران با دانیل روبن(Daniel Robin) 74 کیلویی در فرانسه داشت. دانیل روبن در فرانسه یک شاگرد قصاب بود که علاقهمند به کشتی بود، فرانسه هم اصلاً تیم کشتی نداشت، در دهه 70 هميشه یک کشتیگیر میآمد، دانیل روبن بود که مدالهای سومی هم مثلاً در فرنگی میگرفت و میرفت قصابیاش و میرفت سالن کشتی. ولی تختی این طور نبود. تختی باید راه میافتاد در راسته بازار، باید برای زلزله پول جمع میكرد، باید از ناموس محل محافظت میکرد، باید دخترهای همسایه را شوهر میداد، باید جهاز تهیه میکرد، تختی ما با دانیل روبن خیلی فرق دارد، روشنفکر ما ـ محمد حنیفنژاد ـ با روشنفکر پاریسی با روشنفکر استکهلمی خیلی تفاوت دارد.
لذا این جریان در ایران که 39 تا 42 رشد کرد و بعداً نقطهچینش را حنیفنژاد و دیگران زدند، روشنفکری مسئول بود که در قبال آن آگاهی اولیهای که منتشر کرده بود، در دو مرحله پشتبند دیگر هم مسئولیت داشت. یک پشتبند، اینکه آن آگاهی منجر به «رشد» بشود که شد؛ و مرحله بعدی منجر به «تحقق» بشود. در جامعهای که همه اسباب تحقق گرفته شود، جریان روشنفکری موظف است که به سمت تحقق پیش برود.
پس دو شاخص داریم برای محکزدن اینكه روشنفکری دوره مسئول بوده یا نبوده؛ یک شاخص، شاخص ملی است که به نظر من جواب داد، یکی هم شاخص ایدئولوژیک است که از نظر من همان بحث مشفقون بود که به ذهن کوچک من رسید و خدمتتان گفتم. اینکه روشنفکری در این دوران روشنفکری مسئول شد و چون روشنفکری مسئول شد و جلوتر میبینیم پدری کرد، از دل این مسئولیت یک نسل پدر و مسئول بیرون آمدند. اگر مهندس بازرگان در 60 سالگی پدری را قبول کرد و مسئولیت بر عهده گرفت و آقای طالقانی در همین سن و سال این کار را کرد، حنیفنژاد در سن 23ـ22 سالگی پدری کرد. لذا یک روشنفکری مسئول آمد که نوادگانش هم مسئول شدند. کمااینکه در دوران ما روشنفکری بیمسئولیت که فقط فکر میکند که خدا به او قلم و زبان داده که از قلم تراوش غیرمسئولانه بکند و از زبان آنچه به ذهنش میرسد را بگوید و مسئولیت آنچه را نسبت به آگاهی اولیه منتشر کرده است، ندارد، یک محصول داشته است که محصول را الان داریم میبینیم. آن دوران هم یک محصول داشت. محصول آن دوران این بود که گردنهای نحیف 18 و 19ساله جای تسمه روی دوششان ماند، ولی الان هیچکس حاضر نیست تسمه بیندازد، حتی تسمه نسبت به زوجی که با او ازدواج میکند. الان میبینید که ازدواجهای دوران ما هم ازدواجهای غیرمتعهد است! ازدواجهای موقتی است! الان همه راهکار سنتی صیغه را منتفی میکنند اما ازدواجهایی که الان دارد در جامعه جوان روشنفکری ما شکل میگیرد، تعهداتش از آن صیغه هم خیلی کمتر است. آن صیغه با خودش جیره و مواجبی و ماهانهای دارد اما الان ازدواجهای متعددی را میبینیم که پشتش هیچ تعهدی نیست. آن دوره، تسمه به گردن اجتماعی روی گرده انداخته میشد، الان تسمه به گردن روی حوزههای فردی هم انداخته نمیشود. آن محصول آموزش بود و این هم محصول آموزش است.
چالشهای پیشاروی روشنفکری مذهبی[iv]
روشنفکری مذهبی که ما هم جزو خانوادهاش هستیم و در درون آن تکاپو میکنیم، یک وضع موجودی دارد. این وضع موجود، وضع موجود بزنگاهی است. از این منظر که آرامآرام دارد سیر استحاله را طی میکند. خدایش از خدای حداکثری دهه 40 و 50 تبدیل به یک خدای حداقلی شده است. خدای مبسوط دهه 40 و 50 را ما در دوره روشنفکری مذهبی که در آن زندگی میکنیم، نمیبینیم. کارورزیهایش نسبت به پیشینه و گذشتهاش کم شده است. هممرزیاش با دانش عصر هم بسیار کم شده است. این درست است که دانش عصر امروز بسیار گستردهتر، عمیقتر و پیچیدهتر از دانش دهه 50 و 60 شده است. اما از طرفی هم فاصله روشنفکری مذهبی که ما از آن صحبت کردیم، با دانش عصر بهصورت تصاعدی بیشتر شده است. ادبیات آن تا حدودی کهنه مانده است. خیلی نتوانسته است در حوزه ادبیات با نسل جدید ارتباط برقرار کند.
وجه دیگر اختلاف نسلی است. روشنفکری مذهبی در حال حاضر یک معدل سنی 60 سال دارد. خیلی کمتر توانسته است از نسلهای قبل از خودش جذب کند. با نسل جوان امروز هم توفیق کمی در برقراری ارتباط داشته است. البته منظور من از جذب عضویت تشکیلاتی نیست. منظور جذب در سطح انگاره، اعتقاد، ایمان مبشّر است. نوعا از مدار آموزگاری فاصله گرفته است. کمتر آموزگار در جریان دیده میشود. البته منظور آموزگارانی است که آموزش دادند و پروراندند. الان این پدیده را در روشنفکری مذهبی نمیبینیم. روشنفکری مذهبی حال حاضر تببین نو از مذهب و ملیت ندارد. نمیتوانیم در تبیین از ملیت روی تبیینی که مصدق داشت بایستیم. نمیتوانیم در تبیین از مذهب روی تبیین آقای طالقانی و مهندس بازرگان بایستیم. بازرگان در تفسیر کتاب تا مرز نسبیت اینشتین آمد. یعنی تفسیری که بازرگان از قرآن میکند همسطح دانش بشر تا نسبیت اینشتین است. بعد از فرضیه نسبیت، کوانتوم آمده است. ولی روشنفکری مذهبی کنونی هم در مواجهه با متن کتاب خودشان را تا سطح دستاوردهای فیزیک و فلسفه این عصر بالا نکشیدند. برخوردشان با کتاب، برخوردی با اسلوبهای پیشینی است. این جریان کنونی ویراستار است. جریانهای قبلی همه آفریننده سرمایه بودند. این الان مصرفکننده سرمایه پیشینیان است. دستاوردهایی دارد اما دستاوردهایی نسبتاً خرد هستند. مثلاً مهندس سحابی در عرصه اقتصادی و سیاسی حرفهایی برای گفتن دارد. دکتر پیمان حرفهایی در سطوحی در حوزه معرفتشناسی دارد اما این حرفها به مانند حرفهای گذشته در سطح جنبش روشنفکری ایران تأثیرگذار نیستند. به عنوان مثال هنگامی که «راه طی شده» [توسط مهندس بازرگان] نوشته میشود، کل جنبش روشنفکری ایران اعم از تودهایها، فدائیان، لائیک، درباری و… آن را میخوانند و این کتاب در سطوح روشنفکری ایران خوانده میشود اما در حال حاضر دستاوردهای کنونی بیشتر در مدار خودش خوانده میشود تا مدار خارج از آن. جنبش روشنفکری حال حاضر کمکم از متن کتاب دور میشود. منشش دارد کاهش پیدا میکند. روشنفکری مذهبی ایران ملغمهای از منش و روش و دیدگاه و آرمان و انگاره بود که میتوانست دورانساز باشد اما الان منش این جریان آرامآرام در حال افت است. البته تحت سرکوب و با مصادره امکانات هم مواجه هست. اما مصادره امکانات در سه دهه اخیر نمیتواند مانع این باشد که با یک اسلوب جدید سراغ متن برود، فکر منتشر کند، آموزش جدی دهد و به دنبال پرورش باشد. در حقیقت روشنفکری مذهبی با سه تا مخاطره جدی مواجه است و به این علت در بزنگاه تاریخی بسر میبرد.
تلقیاش از جهان آرامآرام دارد تلقی فنی میشود. روشنفکری ایران به خصوص در دو دهه گذشته که از محصولات نهایی تکنولوژی غرب استفاده میکند، مثل ماشینهای جدید، سختافزار، اینترنت، کامپیوتر پیشرفته و موبایل، احساس من این است که به نسبتی که در حال حاضر روشنفکران ایرانی دارند از این مواهب بهره میگیرند، [در ارائه محصولی به جهان ناتوان بوده است]. ما جهان فنی را رقم نزدیم؛ ما جهان فنی را تقدیس کردیم، مرعوبش شدیم و در دورههای مختلف از محصول نهایی آن بی هیچ مرارتی استفاده کردیم. خدایشان کوچکتر و پرتابلتر میشود و به صورتی نیوتنی [خدای خالق اولیه و ساعتساز لاهوتی] دارد به سمت ته تاریخ حرکت میکند.
وجه دیگر، زیست عرفی است. زیست روشنفکری مذهبی تا دهه 60 عرفی نبود. یک زیست آموزشی ـ آرمانی بود. البته ممکن است نسل امروز این فکر را نوستالژیک تلقی کنند. ما نمیگوییم عین زندگیای که آقای طالقانی داشتند، در این دوره بازسازی شود اما در این زیست امروزین میتواند آموزش آرمان وجود داشته باشد. بخشهای زیادی از زیست تغییر کرده و البته که دست ما نیست. زندگی از حیاط به آپارتمان منتقل شده است. از عرض به ارتفاع آمده است. خانواده هشت نفره حالا تبدیل به خانواده سه، چهار نفره شده است. در گذشته برای غذاخوردن سه بار سفره پهن میشد اما امروزه شاید به زحمت یك بار این سفره پهن شود. اینها دست ما نیست، اتفاقاتی است که رخ داده است. منظور من این نیست که حیاط را آب و جارو کنیم و با خانواده دور هم در حیاط جمع شویم. منظور این است که آموزش منش و روش متناسب با این دوران در زیست باشد و البته زیست مثل گذشتگان زیستی باشد که عنصر اولش تولید فکر و اندیشه است و عنصر دومش مصرف است اما روشنفکری مذهبی که ما در آن قرار داریم، عنصر اولش مصرف است و شاید عنصر آخرش انتقال باشد. الان از روشنفکری مذهبی کاغذ، کامپیوتر، اینترنت و… را بگیریم، چیز بومی در آن پیدا نمیکنیم. لذا میبینیم که جریان دوم [روشنفکری دینی] بسیار بسیار فاصلهاش از توده سنتی جامعه ایران زیاد شده است. فاصله روشنفکری مذهبی هم کمکم زیاد میشود. به دلیل اینکه از نهادهای سنتی عبور کرده است. دیگر مسجد هدایتی وجود ندارد، شرکت سهامي انتشاری هم در شأن امروز وجود ندارد. انجمن اسلامی که بازرگان با آن ارتباطی جدی دارد هم وجود ندارد. بخشی از اینها را دوران از جریان گرفته است و بخش دیگرش را خود جریان از آن صرفنظر کرده است. میتوانست ارتباطش را با مسجد، بازار، نهادهای سنتی جامعه ایران (که به نظر من این نهادها عقبمانده نیستند و برخی از سنن مدنی سنتی جامعه ایران پیشرفتهتر از الگوی مدنی سنن غرب است) ادامه دهد. ما خودمان با آنها وداع کردیم. در نهایت هم به قول خود قرآن، کتاب را پشت سر نهادن است.
چشمانداز روشنفكری مذهبی
در مورد چشماندازها باید مبناسازی صورت بگیرد. مبناهایی تئوریک برای مذهب و ملیت باید در اصطلاح «ورز» داده شوند. نمیتوان در تبیین ملیت صرفاً بر مدار مصدق ایستاد. همچنین نمیتوان در تبیین مذهب هم بر مدار طالقانی ایستاد. یک وزر تئوریک باید در مبناسازیهای نو صورت گیرد. باید با اسلوب و انگاره جدید به متن رجوع کنیم. به عنوان مثال آقای طالقانی میگفتند که تفسیر من از سوره قیامت در دهه 30 با دهه 50 و هنگام انقلاب 57 متفاوت بود. این متن یک متن سخنگو است که متناسب با دوران میتوان از آن درک و دریافت جدید داشت. خدایی که الان در جریان روشنفکری مذهبی حضور دارد یک خدای مکانیکال است. مثل یک روبات است. هر جایی که دعوتش کنیم، روباتوار به آنجا میآید و در جاهای دیگر ما با او کاری نداریم.
وجه دیگر این است که در حال حاضر جریان روشنفکری مذهبی با حجم زیادی از تقاضاها مواجه است که عرضه میطلبند. با تقاضاها، پرسشها، ابهامات و تشکیکات نسل نو مواجه است. این تقاضاها و پرسشها خیلی بیشتر از تقاضاهای دوران حنیفنژادها در مواجهه با مهندس بازرگان، مهندس سحابی و آقای طالقانی و… است. آن زمان آنها یک مبانی فکری مشترک با هم داشتند اما امروزه نسل جدید ما با جریان روشنفکری مبانی مشترک ندارد. سؤالات نسل جدید بسیار رگباریتر و شالودهشکنندهتر است. ما هم نمیتوانیم با این سؤالات برخورد حذفی بکنیم. برخورد تکفیری هم نمیتوانیم بکنیم. حذف و تکفیر هم نمیتوان کرد، تنها راه این است که به آن پاسخ دهیم اما الان روشنفکری مذهبی آمادگی پاسخگویی به این حجم را ندارد. اگر به طور نسبی آمادگی پاسخگویی به این پرسشها را کسب کند و عرضههایش متناسب با تقاضاهای نسل جدید باشد، با روش جدید به متن برگردد، با اسلوب جدید با خدا رابطه جدی برقرار کند، آن ورز تئوریک را هم انجام دهد، میتواند بماند وگرنه در این بزنگاه آرامآرام تبدیل به یک فرقه میشود. یك فرقه نوستالژیک که فقط در ویترین تاریخ میراثهایش را ردیف کرده است و مدام دارد آن را گردگیری میکند.
اگر این اتفاقات بیفتد، میتواند در آینده سهمی به عهده بگیرد. من خودم خوشبین هستم که این اتفاقات میتواند بیفتد. چند دستمایه برای اینکه این اتفاقات بیفتد، وجود دارد. یکی همین میراث است. ما میراث را نقد میکنیم فقط برای اینکه بتوانیم از آن چیزی استخراج کنیم. باید میراث را یک سرند تاریخی کرد، عناصر قابل بازیافتش را از آن بگیریم، بقیهاش را کنار بگذاریم. دوم توان تحلیل این جریان است. توان تحلیل تئوریک، استراتژیک، سیاسی و تشکیلاتی جدی داشته که هنوز بارقههایش وجود دارد. میتوان از آن استفاده کرد و مسئله بعد هم جایگاه تاریخی آن است. این جریان در این 60 سال یک هویت بوده تا تشكل. تنها موردی که شکل تشکیلاتی پیدا کرده برش مجاهدین است. یک تشکل هویتی شدند. ولی بازرگان، طالقانی، شریعتی و همین مهندس سحابی فعلی بیشتر هویتند؛ سازمانیافته نیستند. این عنصر هویتیشان میتواند کمکشان کند که یک هویت نو بسازند. پس امید به بقای بالنده وجود دارد، خطر حذف هم وجود دارد. اینکه یک جریان نو بشویم؛ نو نه اینکه با مبانی وداع کنیم. به این مفهوم که برخی از مبانی را نو کنیم، برخی پیوندها را نوتر کنیم.
غیبت عنصر عرفان در آموزههای روشنفكری مذهبی
در آموزهها و انگارههای [روشنفکری متاخر ایران] عشق و عرفان هم هست. آثار مولوی و غزالی هست اما آن عشقی که از آنجا برمیتراود، فرق دارد با عشقی که از طالقانی برمیخیزد. در اولی انسان ممکن است عاشق خودش شود. ولی عنصر عرفان طالقانی انسان را عاشق بیرون خودش میکند. لذا از آن حرکت عاشقانه اجتماعی برمیآید؛ از دومی تفرد، پروژههای فردی پیشبردن، بیرون میآید.
روشنفکری مذهبی کنونی بیشتر سیاسی، کمتر فکری است و اگر بخواهد به عنوان یک نحله فکری در ایران باقی بماند باید چند وجهی بشود؛ بهخصوص الان این طور هم نیست که جریان فکری به شرایط عملی و اجتماعی کم بها بدهد. بالاخره الان یک مدل زیست اجتماعی میخواهیم، یک مدل سیاست خارجی دینامیک میخواهیم. یک مدل رابطه دختر و پسر میخواهیم. ما نمیتوانیم مدل آتش و پنبه را بهکار ببریم؛ مثل وضعیت حاکم که از داخلش یک فسادی بیرون بیاید که در تاریخ ایران نداشتهایم. به یک نوعی التهاب جنسی را باید حل کنیم. یک مدل اقتصاد سیاسی میخواهیم. یک مدل اقتصادی کمتر رابطهدار با نفت میخواهیم. یک جریان روشنفکری با تعریف روشنفکر «در ایران» میخواهیم. چون در غرب روشنفکر به این چیزها نمیاندیشد. به فکر محض میاندیشد. مثلاً ژان پل سارترکه تا همین 30ـ20 سال پیش مطرح بود، به مدل اقتصادی اجتماعی فرانسه فکر نمیکرد. یک اتاقک فکری بود، این مسائل را پیش میبرد. سارتر به چه چیز فکر میکرد؟ به همان اگزیست خودش و میتوانست درونش عمیق شود. لذا روشنفکری در آنجا با روشنفکری در ایران فرق دارد. روشنفکر اینجا باید به بدبختیهای سیستانیها فکر کند، باید به نیروی سنتی پایین میدان امام حسین فکر کند. مجبور است. اگر نکند روشنفکر اجتماعی نیست. لذا روشنفکری مذهبی ایران اگر بخواهد نقش اجتماعی بازی بکند ـ به خصوص که خود را اپوزيسیون نیز میداند ـ باید به این مدلها فکر کند، به این بحرانها فکر کند. این روشنفکر مذهبی خیلی کاستیها دارد. یعنی بعد از مهندس سحابی عنصری را ندارد که یک حداقل حرفی را در مورد همین اقتصاد سیاسی داشته باشد.
تعامل روشنفكری مذهبی با جهان
الان مثل دوره مصدق نیست که ما روشنفکری ملیمان را تنها در ایران تعریف کنیم. امروزه، ما با جهانیسازی مشکل داریم. مثلا فکر کنید حاکمیت امریکا بخواهد جهان را با انگارههای خود شکل و سازمان بدهد. جلوی این باید ایستاد. ولی جلوی جهانیشدن نمیتوانیم بایستیم. جهانیشدن، بعد از رنسانس آغاز شد. همین ادبیات دوران مشروطه که هنوز از نائینی صحبت میشود، یک ایتالیايی [ویتوریو آلفیری] بود متقدم بر کواکبی. یك كواكبی هم بود متقدم بر نائینی.[v] الان هم فرض كنید كه یك استاد دانشگاه مثل محمدی گرگانی هنوز روی نائینی ایستاده است. این میشود سیر جهانیشدن. لامحاله است. علم جهانی میشود. تکنولوژی جهانی میشود و … . روشنفکری مذهبی ایران یا روشنفکری ایران به دلیل تلنبار و توده مسائل حلنشده اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی که در ایران وجود دارد، لامحاله بخش مهمی از ذهن عمل و سازماندهیاش معطوف به آن میشود اما همین ایران مستقل از اینکه مسائل ملیاش حل بشود یا نه، این موج جهانیشدن دارد به سمتش میآید. لذا باید به نوع الحاقش به جهان نیز فکر بکند. آیا ایران باید به WTO بپیوندند؟ قبل از آن باید یک شناختی پیدا کنیم. شناخت بازارهای پیرامون، شناخت روی ضرورتهای رقابت. حالا چنانچه نوگرايی دینی در ایران و کشورهای منطقه فعال بود، بالانس منطقه به نفع نوگرایی است تا بنیادگرایی. الان طالبان و القاعده در جایی ایستادهاند که دیگر شریعتی وجود ندارد. در جایی ظهور کردهاند که روشنفکری ایران تقریباً به خواب رفته است. ایران هم از کشورهای منطقه و اعراب جلوتر است. لذا اگر ما بخواهیم امروز یک الگوی روشنفکری در ایران جستجو بکنیم که این الگو با بیرون پیوند بخورد، ما خودمان الان هیچ ترکیب روشنفکری یا نحلههای روشنفکری در درون منطقه نداریم. روشنفکری مذهبی امروز ما شناختی نسبت به محیط پیرامون و منطقه ندارد اما امروز مهمتر از شناخت، مشکل ارتباط داریم. یک حوضچههایی مثل «گفتوگوی تمدنها» را مناسب میدانم، اگر از سطح ایده خارج شود و به شکل سازمان درآید.
جریانهای فكری و آینده ایران
هیچكدام از [جریانهای فکری امروز] صلاحیت و هژمونی اینكه آینده كل ایران را رقم بزنند، ندارند. الان دوران قطبیگری در جهان به سر آمده است. در ایران هم به سر آمده. از این به بعد برآیند مساعی نیروهاست كه ایران را جلو میبرد. در همین پیشرفت، جریانی مثل آقای كدیور میتواند صاحب نقش باشد. از این به بعد بیشتر یك پروژه بزرگی است كه هر جریانی باید طرحهایی از آن پروژه را اجرا كند. همین روشنفكری دینی كه ما به آن نقد داریم میتواند مثمر واقع شود، روشنفكری مذهبی نيز همینطور. جریان نو بیرونآمده از حوزه هم همینطور. الان طیفی از طلبههای 30 تا 40 ساله وجود دارند كه به نظر من آینده دارند و ما هم باید با آنها برخورد فعال كنیم. دو، سه زبان بينالمللي میدانند. به علم روز آشنا هستند. به اینترنت وصل هستند و جستجو میكنند و ضمناً نمیخواهند با اسلوب متدیك حوزه فكر كنند. جستجوگرند. اینها هم در آینده جریانی هستند كه ایفای نقش خواهند كرد. عرصه سیاسی بسته و مسدود است اما در عرصه فكر میدان بازی برای نوآوری و الگوپردازی وجود دارد. همه جریانهای نواندیشی دینی، حتی چپ نو كه اصلاً غیرمذهبی است، حتی لائیكهای انسانگرا كه به ایران فكر میكنند، در این پروژه بزرگ ملی صاحب نقشند. بعضیها هستند كه عناصر و پیشینه جدیتری دارند، اگر از آن عناصر و پیشینه جدیتر استفاده كنند، صاحب نقش جدیتر خواهند شد، ولی این به این مفهوم نیست كه یكی مثل مهندس بازرگان بیاید كل سپهر مذهبیها را رقم بزند. شریعتیای بیاید، سپهر عریضتر و وسیعتری رقم بزند. همه صاحب سهماند، منتها هر جریان میتواند وزن مخصوص خودش را بیشتر كند.
پانویسها:
[i]. این بخش برگرفته از سخنان هدی صابر در نشست نهم مباحث «هشت فراز، هزار نیاز» است که به جمعبندی جنبش تنباکو اختصاص دارد. تاریخ برگزاری این نشست 8 اسفند 1385 بوده است.
[ii]. این بخش از نشست چهل و هشتم «هشت فراز، هزار نیاز» که به بررسی دستاوردها و ناکامیهای جنبش سالهای 42-39 اختصاص دارد، برداشت شده است.
[iii]. مشفق به لحاظ لغوی به معنای ترسان و هراسان است؛ اما اشاره هدی صابر به آیات 57 تا 60 سوره مؤمنون است که در آن، صفت «مشفق» بودن با صفت «سابقون» (پیشتازان) و سبقتگیرندگان در کار نیک در کنار یکدیگر آمدهاند: «إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّنْ خَشْیةِ رَبهِم مُّشْفِقُونَ(57) وَ الَّذِینَ هُم بَایاتِ رَبهِمْ یؤْمِنُونَ(58) وَ الَّذِینَ هُم بِرَبهِمْ لَا یشْرِكُونَ(59) وَ الَّذِینَ یؤْتُونَ مَا ءَاتَواْ وَّ قُلُوبهُمْ وَجِلَةٌ أَنهُمْ إِلىَ رَبهِّمْ رَاجِعُونَ(60) أُوْلَئكَ یسَارِعُونَ فىِ الخَیرَاتِ وَ هُمْ لهَا سَابِقُونَ(61)»
[iv]. این بخش از مقاله تا پایان آن، گزیدهای است از گفتوگوی هدی صابر با یک نشریه دانشجویی که در خرداد 1386 انجام گرفته و با عنوان «مخاطرات پیش روی روشنفکری مذهبی» منتشر شده است.
[v]. اشاره هدی صابر به تأثیرپذیری کواکبی در کتاب «طبایع الاستبداد» از متفکر ایتالیایی ـ ویتوریو آلفیری ـ است و تأثیری که نائینی به نوبه خود در بحث از استبداد دینی از کواکبی گرفته است. بررسی کسانی نظیر فریدون آدمیت و عبدالهادی حائری نشان میدهد استدلالهای نائینی در «تنبیهالامه و تنزیهالمله» برگرفته از «طبایعالاستبداد» کواکبی و مباحث کواکبی در این زمینه نیز خود متأثر از کتاب «رساله درباره ستمگری» آلفیری بوده است؛ بنگرید به: عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق، تهران: اميركبير، 1364، ص223، 224 و230؛ فريدون آدميت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، تهران: انتشارات پيام، 1355، ج۱، ص230.
این گزیده در نشریه چشم انداز ایران شماره 85 (اردیبهشت و خرداد 1393) منتشر شده است.