مقدمه نویسنده: این نوشته در تأملی بروی یکی از مطالب مهرنامه ی شماره ی25 فراهم آمد ونگارنده قصد ارسال آن را به نشریه ی یاد شده داشت، اما هرچه کوشید هیچ راه یا روزنه ای به سوی آن نشریه پیدا نکرد، نه اینترنت، نه پست ونه حتی ارسال دستی به آدرسی که در نشریه درج شده و واقعیت ندارد، هیچ یک کارساز نشد! این نشریه در حقیقت همه ی راه ها و روزنه هارا به روی پاسخ ها بسته و قصد دارد که همیشه-مانند رادیو و تلویزیون- یک طرفه حرف بزند.این شیوه ی کار که چیزی جز زور گویی نیست، برآمده از خصلتی است که خود از رسوبات یک تاریخ سرشار از استبداد و یک سویه سخن گفتن است!
.
تحریریه ی محترم مجله ی مهرنامه ، با سلام و ارادت
دوستان، مطابق با مرام نامه(1) ای که در نخستین صفحه ی مهرنامه درج می کنید،قرار نیست که«به مصداق ها بپردازیدوفتوی صادرکنید.» اما غالبا زیر قول خود می زنید و نقض عهد می کنید، و نه تنها به صدور فتوی دست می برید، بلکه در برابر برخی چهره ها و جریان های تأثیر گذار معاصر، واکنش های تنگ نظرانه و پرتعصب هم نشان می دهید! در مرام نامه ی خود گفته اید که ارتقا از «جدال های روشنفکری به جدل های دانشورانه» را مد نظر دارید، اما افزون بر این که هم چنان در کوره ی جدال ها می دمید، هیچ معلوم نیست که چرا در پایان همین مرام نامه، دست نیاز به سوی روشنفکران هم می گشایید تا در کنار دانشوران، به رونق نشریه ی شما یاری برسانند؟ مگر روشنفکری که شما تعریف کرده اید می تواند خصلت های خود را بیرون در بگذارد و دست از منویات روشنفکرانه ی خود بردارد، و آنگاه در کنار دانشوران شما به جدل های علمی بنشید؟این دعوت یادآور آن «حدیث زردوز و بوریا باف» نیست؟
اما شما با این دعوت، به همان جدال های فکری و ایدئولوژیک دامن می زنید، و پس از آن با ارتکاب خلافی دیگر، به یک سوی این مجادله ها گرایش و تعصب هم نشان می دهید! یک نمونه ی آن مصاحبه ی شما با دکتر اباذری بود، که بلا فاصله در شماره ی بعدی مهرنامه، با کشاندن صفی از لیبرال های ایرانی در برابر یک نفر، و روایت تاییدآمیزآراء آنان، بی طرفی خود را برای چندمین بار زیر پا گذاشتید.از این نمونه ها در شماره های متعددی از مهرنامه فراوان می توان یافت.اما قصد من پرداختن به یکایک آن ها نیست.من تنها به گزارش شما از وضعیت «روشنفکری دینی» و به ویژه فرجام کار شریعتی، در شماره ی25 مهرنامه خواهم پرداخت، گزارشی که شما طی آن به گمان خودتان یک بار دیگر پته ی این جریان دینی را روی آب انداخته اید، و در این کار البته زورگویی و تعصب و تنگ نظری نمایانی نشان داده اید!
به یاد دارید که یک سال پیش هم، یک خانم دانش جو، از رویه و روال کار شما در مواجهه با شریعتی انتقاد کرد و مقاله ی او نیز در همین نشریه ی شما انتشار یافت(مهرنامه، شماره ی 10) بعد از چاپ آن مقاله گمان می رفت که اندکی در رفتار خود تعدیل کنید، و دست کم قدری ازتبلیغات منفی و مخالفانه، و تحریف حقیقت در حق شریعتی را بکاهید، اما تا کنون چنین چرخشی در کار شما دیده نشده، و هم چنان حرف خود را می زنید! شما، گاه و بی گاه، و در مناسبت های مختلف، از طریق مصاحبه یا مقاله، پای شریعتی را به میان می کشید، و آن گاه هرآنچه را که دل تنگتان می خواهد در آن مصاحبه یا مقاله می گنجانید، و در این کار هیچ گونه پروای حق و ناحق ندارید، این است که خود نیز، هم سوی آن مصاحبه یا مقاله، دروغ های رنگارنگ علیه شریعتی می پراکنید، و مصاحبه و مطالب مندرج در همین مهرنامه ی 25 آخرین نمونه ی این رفتار نادرست شماست! شما به قدری در تبلیغ علیه شریعتی عجله دارید که حتی به درست و نادرست بودن معنی نوشته های خود هم نمی اندیشید! برای نمونه در همین یک جمله ای که در کنار تصویر شریعتی آورده اید، و بیان کننده ی موضع نشریه ی شما و همراهی آن با متن مصاحبه است، تامل کنید: « علی شریعتی با مبنای دینی و لعاب مذهبی، صریح ترین تغییرات اجتماعی و سیاسی را در سخن رانی هایش مطرح می کرد.» (مهرنامه،شماره ی 25،ص212)
آیا برای لحظه ای هم که شده بر روی این جمله ی خود اندیشیده اید؟ با مبنای دینی ولعاب مذهبی یعنی چه؟ آیا مقصود شما از دین غیر از مذهب است؟ اگر آری، یک اندیشه چگونه می تواند مبنای دینی و لعاب مذهبی داشته باشد؟ از آن گذشته، صریح ترین تغییرات اجتماعی و سیاسی را در سخن رانی هایش مطرح می کرد، چه معنی دارد؟ مفهوم ساده و سرراست این تعبیر هم آن است که شریعتی تحولات روزگار خود را تبیین و تفسیر می کرد. اما یقینا مقصود شما از این دو تعبیر چیز دیگری است! در تعبیر اول قصد آن داشته اید که بنویسید «مبنای مارکسیستی و لعاب مذهبی» – اتهامی که هم شما و هم برخی از جریان های راست و چپ، بارها تکرارکرده اید- اما گویا شتاب کاری و تعصب، حتی تمرکز فکری شما را هم مختل ساخته است! و مقصودتان از تعبیر دوم هم این است که شریعتی در سخن رانی هایش به صراحت، خواستار تغییرات سیاسی و اجتماعی بود، و حرف دلتان هم این بوده است که او فقط یک سخن ران سیاسی بود! شما این جمله ی نادرست را فقط برای خراب کردن شریعتی آورده اید و در این کار، حتی تند تر از متن مصاحبه رفته اید، و این تندی و شتاب در تبلیغ علیه شریعتی، شما را از دقت در بیان مقصود نیز ناتوان کرده است! تردیدی نیست که نشریه ی شما با این گونه تبلیغات نادرست و آلوده به تعصب، از یک موضع بی طرفانه و وفادار به آزادی اندیشه خارج شده است، و این همه تعصب و تبلیغ از شما که در دهه های اخیر، نشریه های ارزشمندی را تاسیس کرده اید، و نقش موثری در پیش برد ارزش ها و اندیشه های نو در ایران امروز داشته اید، دریغ است و دردناک! از سوی دیگر این نقض بی طرفی، نقص کار نشریه ای است که مخاطبانی از طیف های فکری متفاوت دارد و یک طیف مهم این مخاطبان نیز خوانندگان آثار شریعتی است که خود در بالا بردن تیراژ نشریه ی شما سهم تعیین کننده ای دارند، و اگر روزی از خواندن این نشریه روی بگردانند، مهر نامه با افت شدید تیراژ مواجه خواهد شد! شما خود نیز این حقیقت را می دانید؛ زیرا در مناسبت های مختلف از شریعتی استفاده ها ی ژورنالیستی هم کرده اید، و وِیژه نامه های پرفروش او را بارها آزموده اید. می توانید آخرین خبر آن را از نشریه ی «نگاه پنج شنبه» هم بگیرید، و شاید هم تا کنون گرفته باشید! (2)
از همه ی این ها که بگذریم، اصلا گرمی بازار شما هم به همین روشنفکری دینی- از طیف های مختلف آن- است! یک نگاهی به فهرست نویسندگان نشریه ی خود بیندازید و نام هایی را که برای رونق دادن به بازار خود بر روی مهرنامه می چینید، یک بار مرور کنید! گمان می کنید که اگر روزی روشنفکران دینی را از این فهرست بردارید، چیزی از مهرنامه به جا می ماند؟ اگر آری، من توصیه می کنم که برای یک سال به سراغ این روشنفکران دینی نروید، و نشریه ی خود را با همان روشنفکران غیر دینی بچرخانید، در این صورت گمان نمی کنم که بیش از چند ماه دوام بیاورید! با این وصف می خواهید به هر بهایی هم که شده، القا کنید که کار روشنفکری دینی، و پیش از همه ی آن ها شریعتی، تمام شده و همیشه در این کار دست به زورگویی هم می زنید، یعنی با استفاده از امکاناتی که در اختیار دارید، و مفسران اندیشه ی شریعتی یا برخی از روشنفکران دینی از آن محرومند، دست به تبلیغ علیه آن ها می زنید، و در این کار بسیاری از حقایق را می پوشانید، و پاسخ های مفسران شریعتی و یا آن روشنفکران دیگر را نادیده می گیرید، و تبلیغات جهت دار و زهرآگین علیه آن ها می کنید! اما این کار شما نه تنها روشنگری نیست ، و درد روشنفکرانه ای در آن دیده نمی شود، بلکه تبلیغ به سود کسانی است که کوشیده اند تا شریعتی و هم فکران او را از جریان فکری-اعتقادی روزگار ماحذف کنند، و سال هاست که در انتظار یک سره شدن کار این جریان فکری نشسته اند، و اگر کسی با دأب و شأن شما آشنایی نداشته باشد، گمان می کند که در این زهرپراکنی ها از چنین کسانی مواجب هم می گیرید!
نمونه ی روشن این تبلیغات زهرآگین ، همین مصاحبه ای است که با یکی از مخالفان شریعتی کرده اید، و در آن به یاری مصاحبه گیرنده و مصاحبه شونده و تیتر و تصویر مصاحبه، مجموعا فضای تبلیغی مسمومی را فراهم آورده اید تا هر چه می توانید شریعتی را خراب کنید! مصاحبه شونده ی شما آقای منصور هاشمی است که او را ابتدا متفکر و نقاد نامیده اید تا زمینه ی پذیرش آراء او را از سوی خوانندگان آماده سازید. نمی دانید کدام واژه و تعبیر را در کجا و به کدام مناسبت به کار بگیرید!
البته آقای منصورهاشمی هم لایق است و هم باسواد، اما او یک منتقد بی طرف نیست، اوعنادی عمیق نسبت به شریعتی دارد. مجادله های تند و تیز او را با یکی از مفسران آراء شریعتی-آقای حسین سخنور- از یاد نبرده ایم. او در این گفتگو که به آن عنوان «ستارهسازی به سترون شدن انجامید» داده اید، و از سرتاسر آن کینه و نقار میبارد، اندیشهی شریعتی را به سترون شدن متهم کرده است. مغلطه و تحریف در یکایک سطور این گفت و گو موج میزند. هاشمی انتقاد ازجریان های روشنفکری دینی – از دولتی و بی طرف گرفته تا منتقد و مخالف – را یک سره بر روی شریعتی متمرکز می کند، تا درماندگی، یا به تعبیر او، سترون شدن آن ها را در تمام شدن کار شریعتی نشان بدهد! اما به راستی این درآمیختن دوغ و دوشاب اگر هم چند مخاطب ساده لوح و نورسیده را اقناع کند، کدام گره را از کار فروبسته ی اندیشه در ایران امروز می گشاید؟ آیا مشکل جامعه ی ایران در سال های اخیر فقط روشنفکری دینی، آن هم جریان شریعتی گرای آن بوده است؟ مثلا اگر شریعتی نبود، وضعیت امروز ایران بهتر از این که بود، می شد؟ انقلاب روی نمی داد و سلطنت برقرار می ماند؟ یا این که انقلاب شکل دیگری پیدا می کرد و آرمان های شما برآورده می شد؟ یا جامعه ی ایران متجدد و لیبرال و لائیک می شد؟ ویا یک جامعه ی سنتی یک دست باقی می ماند؟ ایده آل شما کدام یک از این هاست که برای خراب کردن شریعتی هم به سنتی ها متوسل می شوید و هم به لیبرال ها و لائیک ها و . . . ؟ هیچ به این گونه پرسش ها اندیشیده اید؟
آقای هاشمی میگویدکه «شریعتی اسلام را به ایدئولوژی چپ و مارکسیسم فرو کاست، این روش جواب داد، روشنفکری دینی آن رقابت را بُرد، اما به عنوان ایدئولوژی حاکم، با مسائل مختلفی روبهرو شد.»(3)(همان جا) اگر هم پارهای از این گزارش تکراری درست بوده باشد، و روشنفکری دینی در برابر جریانهای چپ و مارکسیستی پیروز شده باشد، پارهی دیگر آن یکسره خطا و نادرست است. رقیب ساختن برای مارکسیسم یعنی چه؟ آیا اگر مارکسیسم نبود، شریعتی اسلام را به شکل دیگری تفسیر میکرد؟(4) از آن گذشته ایدئولوژی حاکم بر ایران کدام است؟ مگر تفکر حاکم بر ایران امروز اندیشه ی شریعتی است و هرآن چه که در این سال ها پیش آمده، دست آورد این اندیشه بوده است ؟ با اتکاء به کدام قرینه ها این تحلیل و تفسیر ها را پیش می آورید؟ قرینه های موجود در آثار شریعتی و رفتار جریان های حاکم بر ایران که سرتاسر مخالف این دعوی های شماست! شما سال هاست که با همین زبان به نقد شریعتی برخاسته اید و این کار را برابر با نقد جریان های فکری حاکم بر ایران امروز می دانید! اما کسی که تفاوت این جریان های فکری و اعتقادی را با اندیشه ی شریعتی نداند، در حقیقت چیزی از دنیای فکر و اندیشه ندانسته است! و چنین کسی حق ندارد که در این زمینهها اظهار رأی و ارائه ی فتوی کند!همه ی این جریان هاخود، یا بارها به اختلاف عمیقشان با شریعتی اذعان کرده اند، و یا تفاوت های ریشه ای خود را با آیین شریعتی، با بی اعتنایی به او به نمایش درآورده اند!این جریان های فکری و اعتقادی چگونه میتوانند شباهتی با اندیشه و آیین شریعتی داشته باشند، در حالیکه از نخستین روزهای پیروزی انقلاب، اندیشه ی او را کنار گذاشته و حتی نامی هم از او به عنوان یک متفکر موثر در انقلاب بر زبان نیاورده اند؟
این هم شد تحلیل فکری ـ سیاسی؟ من تردیدی ندارم که شما در این یک کار، قصد روشنگری ندارید، بلکه فقط نمک روی زخم می پاشید! و حس انتقام جویی و نفرت، بیش از حقیقت گویی و روشنگری در کار شما دیده می شود. بدیهی است که تحلیل فکری یا سیاسی هم، مثل همه ی تحلیل های دیگر، اگر با نفرت و تعصب صورت گیرد، خراب میشود، و تحلیل آقای هاشمی و شما از اندیشهی شریعتی، از چنین آفتی آسیبدیده است! در حالیکه در تحلیلهای علمی و آکادمیک ـ و نه حتی درآنچه هواداران شریعتی و مفسران اندیشهی او میگویند ـ فاصله و تفاوت این دو دستگاه فکری ـ اعتقادی به گونهای روشن و دقیق نشان داده شده است. (برای نمونه رجوع کنید به برخی از شماره های همین مهرنامه ی، و مثلا تفسیرهای آصف بیات از این قضایا، ویا به:جان فوران:مقاومت شکننده،ترجمه ی احمدتدین589)
آقای هاشمی که در نقد شریعتی جز عناد و تعصب چیزی به میان نمی آورد، در این مصاحبه هم که از آغاز برای تخریب شریعتی فراهم آمده است، هیچ اثری از علم و اندیشه ی خود نشان نمیدهد، و بهجای این کار، دست به هر خس و خاشاکی میزند تا پایان اندیشهی شریعتی را اعلام کند! در ابتدای این مصاحبه نشریه ی شما او را «اندیشمندی جوان که کمر به فهم نقّادانه از روشنفکری دینی بسته» میخواند. اما ببینیم در کجای کار این مصاحبه، اندیشمندی و نقادی وجود دارد، و فهم نقّادانهی او از روشنفکری دینی چگونه است که خبر از پایان آن داده است! و آیا اساسا در وضعیت فکری- سیاسی امروز ایران که همه چیز در آن زمین گیر شده، سخن گفتن از تمام شدن کار روشنفکری دینی درست است؟ مگر در این وضعیت فکری و فرهنگی موجود، تنها روشنفکری دینی است که درمانده شده؟ جریانهای فکری دیگر چه؟ سکولارها؟ لیبرالها؟ لائیکها؟ سنتیها؟ کدام یک از اینان در جامعهی امروز ایران، همچنان جوشان و بالنده ماندهاند؟ نشانه های این جوشندگی و بالندگی در کجاست؟ مگر نوشتههای خود هاشمی، یا شایگان و طباطبایی و . . . را مانند ورق زر دست به دست میبرند که روشنفکران دینی از این پیروزی و توفیق محروم مانده باشند؟ یا مگر آنان چهار اسبه تاخته اند و روشنفکران دینی را جاگذاشته اند؟ آثاری که این دوستان، و یا نمایندگان جریانهای فکری یاد شده نوشتهاند، در همان یکی دو چاپ اول ـ آن هم با تیراژ یک یا دو هزار ـ درجا زده و به ندرت به چاپ های بعدی رسیده است. در حالی که در همین وضعیت فلاکتبار فعلی، آثار شریعتی، پس از چهار دهه چاپ و نشر، بازهم بالاترین تیراژهای فروش را به خود اختصاص می دهد. این حادثه را به هر چه که نسبت بدهید ـ به عقبماندگی جامعهی ایران یا پیش رفتگی آن – فرقی نمیکند، مسئله این است که در مقایسه با روشنفکران زندهی امروز، شریعتی نه تنها پایان نیافته، بلکه زندهتر از همهی آنهاست!
البته من نمیگویم که آثار آن طیفهای فکری و یا مخالفان شریعتی، سرتاسر بیارزش است، بلکه میخواهم بگویم رکود آنها هم برآمده از وضعیت فکری و فرهنگی امروز ایران است، و شیوهی نقادی مهرنامه و آقای هاشمی را در وضعیت فعلی فاقد هرگونه ارزش علمی میدانم. زیرا در جامعهی امروز ایران، اساسا امکانی برای سنجیدن موفقیت یا شکست جریان های فکری و سیاسی دربرابر یکدیگر نیست. در این جامعه، همه چیز در رخوت و رکود فرو رفته! همهچیز درکساد افتاده، همه چیز یخ زده، همه چیز زمین گیر و درمانده شده! نه تنها نواندیشی دینی بلکه اندیشه های غیر دینی هم! نه تنها این هردو، بلکه اندیشه ی سیاسی هم! و نه تنها این هر سه، بلکه شعر و ادبیات و داستان نویسی و هنر و سینما و . . . هم! و نه تنها این همه، بلکه دانش جو ودانشگاه هم! و نه تنها . . .
وقتی میتوان سخن از درماندگی یک جریان فکری یا اعتقادی گفت که وضعیت جامعه، دست کم یک وضعیت عادی باشد، و در عرصههای دیگر فکری اثری از درماندگی و رکود دیده نشود! از آن گذشته، مگر قرار بود که شریعتی همیشه بماند و جای همه را بگیرد؟ چنین تعبیری ریشه در ناآشنایی با سنتهای فکری و الزامات تاریخی آن دارد. شریعتی قصد قرق کردن فضای فکری جامعه ی خود را نداشت. قصد او تغییر دادن این شرایط فکری و وضعیت اندیشه و فرهنگ عصر خود بود، و چنین نقشی را با توفیق تمام ایفا کرد، و در نتیجه نگاه به دین را در ایران پس از خود تغییر داد. بسیاری از دیدگاههای او در دنیای دینداران و اندیشهی دینی رسوخ کرد. امروز، حتی در حوزههای علمیه نیز، ناچار از نگاه نو به دین و در حساب آوردن دیدگاههای دنیای جدیدند! این ارزشها را شریعتی به جامعهی دینی ایران نشان داده است، خود را در برابر چنین حقیقتی کور کردن، دردی را دوا نمیکند!
فهم نقادانهی دیگری که این متفکر جوان نشان میدهد، این است که نارواترین شیوههای عناد با شریعتی را نشانهی پایان یافتن پروژهی فکری او میداند. کار یک نقدنویس چه قدر باید به فضاحت و فاجعه بینجامد تا مسخره بازیهای تعدادی آدم بیسواد و بی سر و پا را در «اس ام اس» ها و ساختن شوخیهای تبلیغاتی مسخره علیه شریعتی ، دلیلی بر تمام شدن کار او بشمارد، و در یک مصاحبه ی روشنفکرانه به آن ها استناد کند؟! و یا بگوید: در زمانهی شریعتی، تعداد تحصیل کردههای اروپا دیده و دانشگاهی بهقدری کم بود که نسلهای آن روزگار ، وی را دکتر میخواندند! و امروز که پشت هر کامپیوتری یک دکتر نشسته، دیگر «دانش شریعتی سخت قلیل بهنظر میرسد.» و یا این که «فضای فرهنگی ما از یک صدایی خارج شده» و دیگر جای ستاره شدن شریعتی نیست. انصافا کدام یک از این خرده گیری های خارج از موضوع را می توان از نوع نقادی اندیشه محسوب کرد؟ مگر شریعتی و یا کسی دیگر گفته بود که او باید ستاره شود، و فضای جامعه تحت سیطره ی صدای وی باقی بماند؟ و یا این که او، یک تنه، جای همه ی دکترهای پشت کامپیوتر را بگیرد؟ این بهانه جویی های کودکانه را می توان از نوع نقادی اندیشه شمرد؟ و آقای هاشمی که خود آشنایی نسبتا خوبی با نقد و فکر و فلسفه دارد، می خواهد این رطب و یابس ها را به جای نقد اندیشه قالب زند؟
اگر چنین باشد، باید به عرض ایشان رسانید که: گذشته از این که بسیاری از این دکترهای پشت کامپیوتر در مقایسه با همان دیپلم های عصر شریعتی هم، بسیار بی مایه و تهی دست، ویا دست کم، کم مایه هستند، اساسا، کسی که با دغدغههای شریعتی برای گریز از شهرت و نفرت او از ستاره شدن (برای نمونه ر.ک: گفت و گو های تنهایی) یا با تلاشهای او برای خارج کردن جامعه از یک صدایی ( برای نمونه ر.ک: مقدمه ی سلمان پاک) آشنا باشد، میداند که این حرفهای رطب و یابس تا کجا بیارزش و بی پایه است! اما شانس آقای هاشمی و نشریه ی مهرنامه در این است که بسیاری از مخاطبان جوان آنان، خبر از این دغدغههای شریعتی ندارند، و در نتیجه گول این تبلیغات زهرآگین را میخورند! این نقاد جوان، با همین استدلالهای سرپایی است که میگوید: «روشنفکری دینی پر است از آرای سیاسی غثّ و سمین، نامنسجم و غیر منقّح».
توضیحات:
1- مطابق با این مرام نامه، گردانندگان مهرنامه رسالت خود را تفسیر جهان خوانده اند،در برابر تغییر جهان که روشنفکران سده ی گذشته به آن می اندیشیدند.تفسیر جهان یعنی خنثی بودن در برابر روی دادها و فاجعه ها!یعنی نشستن و از فاشیسم و جنگ و استبداد و گرسنگی و تحمیق و… تحلیل های –به گفته ی خودشان-دانشورانه صادرفرمودن!بدون هیچ خاصیتی در این تحلیل ها، زیرا اگر خاصیت داشته باشد، می شود تغییری و روشنفکرانه!تفسیری ها –چنان که گفتیم- این استراتژی را در برابر تغییری ها پیش گرفته اند،وقصد دارندکه خطای تغییری ها را اصلاح کنند. اینان وضعیت دنیای امروز را دست آورداندیشه ی تغییری ها می خوانند،وتصمیم گرفته اند که هیچ گاه مرتکب چنان خطایی نشوند.هیچ اشکالی ندارد، به قول سعدی:«بنشینیم و صبر پیش گیریم» تا ببینیم که نتیجه ی کار تفسیر جهان چه خواهدشد؟ تا امروز که حدود سه دهه است با این استراتژی درجا می زنیم!چند دهه ی دیگر هم می نشینیم تا تحلیل های دانشورانه ارائه دهیم!اما مبادا که هوس تغییر جهان یا جامعه ی خود را بکنیم، چنین هوس هایی کار جهان را خراب می کند، چنان که پیش از این کرده است!در چنین تفسیری از کار جامعه و جهان،این فاشیسم و استعمار واستبداد،یعنی هیتلر و موسولینی و امریکا و پهلوی ها نیستند که مانع پیش رفت و آزادی و عدالت شده اند،بلکه ایدئولوژی و آرمان خواهی و روشنفکری، و امیرکبیر و مصدق و گاندی و ماندلا و مارکس و سارتر و راسل و شریعتی وآل احمد و…بوده اند که دنیا را به این روز انداخته اند، و اگر این روشنفکران و رهبران سیاسی نبودند، امروز جهان گلستان شده بود!در حالی که اگر چنین بود، قائدتا باید این گلستان خیلی پیشتر از این ها،و در دوره هایی که تفکر تغییر و روشنگری پدید نیامده بود، یعنی در قرون وسطای اروپا و عصر قاجار ما شکوفه می کرد! کدام تفسیر بهتر از این می تواند دست های آلوده را بشوید، و ویران کنندگان جهان را تبرئه کند؟ تفسیری ها همه ی وزر و وبال کار جهان را بر دوش امیر کبیر و مصدق و گاندی و ماندلا و… می گذارند و بدین گونه هیتلر و موسولینی واستعمارگران و استبداد آوران و کودتاچی ها و…را یک جاغسل تعمید می دهند!در این نهضت روسفید کردن روسیاهان، و بالعکس، جای رهبران آزادی و استقلال، با قدرتمندان خودکامه و جهان جو عوض می شود، و همه ی تاریخ تحریف!
2-در همین روزهایی که شما از تمام شدن کار شریعتی در ایران خبر داده بودید، در ترکیه مراسمی برای بزرگداشت شریعتی و رونمایی از ترجمه ی آثار او برگزار شده بود، که از خانواده ی او هم برای شرکت در مراسم آن دعوت کرده بودند. چندی پیش از آن نیز از قول وزیر امور خارجه ی ترکیه، خطاب به یکی از مقامات ایرانی روایت شده بود که : شما شریعتی را کنار گذاشتید و ما او را گرفتیم! می بینید که شریعتی تازه دارد در بعضی جاها شروع می شود، پس شما چرا این همه اصرار بر تمام شدن او دارید؟
3-مقصود آقای هاشمی از ایدئولوژی حاکم، ایدئولوژی جمهوری اسلامی است. او در این شعار دادن های تند و تیز، به شیوه ی مخالفان آشتی ناپذیر این نظام عمل می کند، اما به هنگام مناظره در صدا و سیمای جمهوری اسلامی، مثل یک منتقد آرام و مسالمت جو ظاهر می شود، این یک بام و دو هوا را چگونه می توان توجیه کرد؟
4- این تفسیر نادرست از اندیشه ی شریعتی، با حذف و قیچی کردن پاره های اصلی اندیشه ی شریعتی و تفسیر سلیقه ای آن به دست آمده است، وخود یک رسم جاری در کار منتقدان اوست؛ تا جایی که حتی برخی از منتقدان منصف و میانه روی او نیز به هنگام نقد یا طرح اندیشه ی شریعتی برخی از اضلاع آن را می زنند و آن را یک ضلعی و معیوب نشان می دهند! برای مثال، علوی تبار در طرح سیر تفکر روشنفکری دینی در ایران معاصر، که در پاسخ به بررسی نادرست نشریه ی مهرنامه از این جریان روشنفکری ارائه داده است، کوشش های فکری شریعتی را معطوف به برابری،آن هم برابری اقتصادی -ولابد آن هم در شکل مارکسیستی برابری!- در جامعه ی خود دانسته است.(مهرنامه،شماره ی26) او یک بار هم در یکی از شماره های نشریه ی آفتاب، به برداشت بی رویه ی شریعتی از مارکسیسم اشاره کرده بود، و بار دیگر در همان نشریه سروش را، به دستاویز این که او به برابری در آگاهی و اطلاعات می اندیشد، بر شریعتی که تنها به برابری اقتصادی اندیشیده است، برتری داده بود! اما این هر سه تفسیر- که البته هر سه یک چیز است- با سلیقه و ذائقه ی علوی تبار پدید آمده است، و در این کار، دو ضلع از اندیشه ی سه ضلعی شریعتی بریده شده است! در حالی که مثلث اندیشه ی شریعتی- عرفان، برابری، آزادی- مشهورتر از آن است که با این تفسیر های سلیقه ای تحریف شود! این شیوه ی تفسیر، پیش از هرچیز، تعصب منتقدان شریعتی را در انکار برخی از ویژگی های روشن اندیشه ی او نشان می دهد! وگرنه چگونه می توان از اندیشه ی کسی که مسئله ی بزرگ سرزمین خود را، زر و زور تزویر می دانست و چاره ی آن را در عرفان و برابری و آزادی می دید، و در این کار، اصالت و اولویت را به آگاهی و نقد استحمار می داد، و آزادی و برابری را مقدمه ی رشد فرهنگی، و برای دست یافتن به عرفان ومعنویت می خواست، و هشدار بزرگش این بود که « استحمار، استحمار، استحمار!»، و وصیت مشهورش این که: « بخوان و بخوان و بخوان!»، و برابری اقتصادی را در غیبت آزادی و معنویت، مانند جاری کردن فاضلاب اشرافیت در سرتاسر اندام یک جامعه می دانست. (ر.ک: م،آ، 10) و . . . چنین تصویر تحریف شده یی ارائه داد؟
از کجای این اندیشه برمی آید که شریعتی به برابری در اطلاعات و آگاهی اعتقاد نداشته است؟ مگر همه ی کوشش او برای تحول ذهنی و فرهنگی- و به ویژه تحول اعتقادی- و برداشتن دیوارهای انحصار در عرصه ی دین شناسی نبود؟ و مگر جرم بزرگ او هم فروریختن همین دیوارها نبوده است؟ وقتی می توان از اصالت یا اولویت اقتصاد در آراء شریعتی، و یا بی اعتقادی او به برابری در اطلاعات و آگاهی سخن گفت که حجم قابل توجهی از آثار او به این گونه موضوعات اختصاص یافته باشد، اما تردیدی نیست که نه آقای علوی تبار و نه هیچ منتقد دیگری نمی تواند چنین حجمی را در آثار شریعتی نشان دهد، و برای اثبات بی اعتقادی- و نه مخالفت- شریعتی نسبت به «برابری در آگاهی»، حتی یک جمله از آثار شریعتی روایت کند!