در سالگرد تولد شهید بزرگ راه آزادی مطبوعات

کریمپور شیرازی، ندای شورش و مشعل آزادی

کریمپور شیرازی در سالهای کار مطبوعاتی اش همواره دو اصل را پیروی می کرد. یکی حمایت قاطع و تمام عیار از دولت ملی مصدق و نهضت ملی شدن نفت و دوم نقد بی پروا و صریح خاندان پهلوی از صدر تا ذیل.

پیکار کنید، بگذارید جای لکه ذلت، دامن کفن شما آغشته به خون پاک شما باشد. پیکار کنید که مرگ شرافتمندانه هزار بار از زندگی ننگین ستوده تر است. (1)

در صدر روزنامه ای به نام شورش در سالهای نهضت ملی شدن نفت، این عبارت به نقل از امام دوم شیعیان نقش بسته بود. روزنامه شورشی که به مدیر مسئولی امیر مختار کریم پورشیرازی منتشر می شد. مدیر مسئولی که او را پس از کودتا آتش زدند. غافل از اینکه  شعله وجودش روشنگر راه مبارزان می شود و شهادتش راهی می شود برای روزنامه نگاری مستقل درایران که تمام قد و تمام عیار در برابر تمامیت استبداد در ایران بایستد.

متولد چهارم بهمن ماه 1299. در روستای مجد آباد از توابع شهرستان فسا در شیراز. فرزند قدمعلی خان و گل صنم که از روستائیان خوش نام منطقه بودند. در محرومیت درس خواند و پس از پایان تحصیلات متوسطه در شیراز و تهران مدتی به کار بیمه پرداخت. و تا آنجا از خود کفایت نشان داد که به سمت رئیس اداره فرهنگیان در شرکت بیمه ایران رسید. به موازات کار در سال 1327 وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و به تحصیل در رشته حقوق قضائی پرداخت. روح ناآرام امیر مختار اما مانع از آن بود که بتواند در شرکت بیمه تاب بیاورد. کار را رها کرد به امر خطیر مبارزه پرداخت. در دوران دانشجویی یکبار درباره ترور محمد مسعود (روزنامه دیگر شهیدی از تبار شهیدان نهضت ملی ایران) سخنرانی کرد و به مدت یکسال از تحصیل معلق شد. پس از آن یکسال برگشت و درس خود را تمام کرد و اما از سال 1329 شد سیدی شیرازی که به مصیبتی برای حاکمان مستبد پهلوی بدل شد.

از سال 1329 امتیاز هفته نامه ای به نام ((شورش)) را گرفت و آغاز به نوشتن کرد. در این هفته نامه که به قیمت دو ریال روزهای شنبه و گاهی دو شنبه ها منتشر می شد، این جوان شیرازی هم کلام امامی از امامان شیعه و هم جمله ای را به عنوان اصلی حقوق بشری ذکر کرده بود. جمله امام دوم شیعیان در ابتدای نگاشته آمد. اما اصل حقوق بشری که کریمپور شیرازی آن را در ابتدای روزنامه اش ذکر کرد و تا آخر بر آن وفادار ماند این بود  : ((وقتی که حکومت، حقوق ملت را نقض کند، شورش و انقلاب برای هر دسته از ملت، از مقدس ترین و ناگزیرترین وظایف است.)) (1)

و شهید شیرازی اهل انجام این وظیفه مقدس بود. اهل برخواستن بر علیه تمامیت ظلم و فساد و جنایت و خباثت خاندان پهلوی در آن دوران. آن چنان که در شماره اول که به بزرگداشت شهید محمد مسعود اختصاص داشت، صراحتا نوشت : ((من ملت ایران را به شورش دعوت می کنم.)) (1)

کریمپور شیرازی در سالهای کار مطبوعاتی اش همواره دو اصل را پیروی می کرد. یکی حمایت قاطع و تمام عیار از دولت ملی مصدق و نهضت ملی شدن نفت و دوم نقد بی پروا و صریح خاندان پهلوی از صدر تا ذیل. و در این نگاشته ها، کار گاه به تهدید خاندان ظلم نیز می رسید. تا جایی که صراحتا در یکی از شماره های شورش می نویسد : ((مردم می‌گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می‌گویند این پولهایی را که اشرف بنام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل، تراخمی و بی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می‌گیرد به چه مصرفی می‌رساند…. مردم می‌گویند چرا خواهر شاه در امور قضائیه، مقننه و اجرائی این مملکت دخالت نا مشروع می‌کند. چرا خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدم کش اعتراض کرده و دستور تعویض بازپرس را می‌دهد. چرا باید یک نفر مفتخور نالایق بنام همسری خواهر شاه دربار سلطنتی یک مملکت تاریخی را ملعبه عیاشی و خوش گذرانی خود قرار دهد… شاه اگر با طرد اشرف، فاطمه و احمد شفیق عرب و هیلر آمریکایی افکار عمومی را تسکین ندهد، عاصیان جان به لب آمده و کارد به استخوان رسیده، ناچار خواهند شد برای حفظ استقلال و آبروی ایران کاری بکنند که ملت قهرمان و بزرگ فرانسه با دربار و لوئی شانزدهم کردند. حال خود دانید با آتش و قهر و نفرت مردم.)) (1) و پس از این نوشته توسط عمال زر و زور و تزویر سلطانی تهدید می شود که : ((… ای مدیر روزنامه شورش! بدان و آگاه باش که اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوی بر نداری، عاقبت وخیمی در پیش داری، دیدی که چگونه محمد مسعود می‌خواست علیه ما مبارزه کند، به حیات او خاتمه دادیم و باز هم می‌گوئیم، اگر دست از مبارزه با ما بر نداری در همین روزها منتظر سرنوشت مسعود باش.)) (2) اما صدای فریاد مردم ایران و ندای شورش مردم رنج دیده از پا نمی نشیند. و همچنان قلمش را بر علیه جباران می چرخاند و انگار همین قلم افشاگر و منادی حق مردم است که خداوند بدان و آنچه می نویسد قسم می خورد. قلم کریمپور شیرازی از آن قلمهای قسم خوردنی بود.

همچنین شهید شیرازی در جای دیگر می نویسد : ((…به قرآن مجيد سوگند ياد کرده ام که حقايق را بگويم و بنويسم ولو اينکه به قيمت جانم تمام شود . من با خدای خويش عهد و پيمان محکمی بسته ام… چون من پرده هايی را بالا می زنم که در زير آن هزارها خيانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بيچارگی نهفته است…من جّدا” مصمم هستم که اين مبارزه ی سرسخت و آشتی ناپذير را تا سرحّد مرگ شرافتمندانه ی سرخ که ايده آل و آرزوی ديرين من است ، ديوانه وار دنبال کنم ، من با وجدان خود قرار و مدارهايی گذاشته ام ، من وظيفه دارم تمام لانه های زنبور را هر چقدر می خواهد خطرناک باشد ويران کرده و مردم را از شر آنان آگاه سازم. من کاملا”در طی انتشار اين سه شماره ی شورش خطر را پيش بينی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه ، شهادتين خود را ادا کرده ام.))  (2) آری! او خطر را حس کرده بود. اما اهل مماشات و بازی نبود. اهل حق بود و حقیقت. هیچگاه حقیقت را مصلحتی برتری نداد و عاقبت جان بر سر آرمان نهاد.

کریمپور نیز به مانند مصدق قائل به نیروی مردم بود. همانطور که پیشوای نهضت ملی گفته بود که هرکجا مردم هستند مجلس همانجاست، کریمپور نیز سروده بود : ((انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی /انجمن بایست کردن درسرای انقلاب

ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند/نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب

داروی صـــــبر وشکیبایی نمی بخشد اثر/درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب

کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد/ریختن باید زنو از خون بنای انقلاب)) (3)

کریمپور شیرازی در جای دیگر به صراحت اعلام می دارد که : ((با کمال صراحت و مردانگی آشکارا و علنی فرياد می زنم که ای مردم اگر طالب سعادت و خوشی ايران و ايرانيان هستيد، چاره منحصر بفرد فقط يک شورش و انقلاب خونين است. در صورتيکه از مرگ سرخ بترسيد با روی سياه در برابر کاخهای سفيد سر بفلک کشيده از گرسنگی و بدبختی خواهيد مرد. بايد بين مرگ شرافتمندانه و زندگی ننگين ، يکی را انتخاب کنيد. من مرگ شرافتمندانه را هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح می دهم و حاضر نيستم در بستر مذلت و پستی جان خود را حراست کنم. اگر شما هم از مردی و مردانگی و غيرت نشان داريد ، بسم الله بفرمائيد، اين گوی و اين ميدان وگرنه بمانيد و بنام زندگی اينقدر در اين منجلاب مانند کرم بلوليد تا با پستی و حقارت از گرسنگی جانتان بالا بيايد.))(2)  و او چنین کرد. عامل بود به سخن خودش. اهل حرف نبود. مرد عمل بود.

کریمپور شیرازی در نقدش به نام مستعار سخن نمی گفت. دو پهلو نمی گفت. نمی گفت تا باد به گوش اعلی حضرت! برساند. صریح و بی پروا و با باور به حق آزادی بیان صراحتا و به نام و رو در رو با استبداد تمام عیار زمانه اش می جنگید تا حق مردم  و حق نهضت ملی مردم ایران را از استبداد زمانه اش بستاند. کریمپور شیرازی پس از روز 30 تیر 1331 و شهادت تنی چند از مردم ایران زمین اینگونه شلاق نقد را بر روی قاتلان مردم ایران می کشد و می نویسد : ((من نمی دانم مادر و خواهران و برادران شاه ديگر از جان مردم مفلوک و گرسنه و بی چيز چه می خواهند؟ سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکيدند، مردم بيگناه و شريف را در سياهچال ها ی زندان انداختند ، املاک و اموال مردم را بزور از آنان گرفتند ، ناموس دختران و زنان ملت را بزور لکه دار و آلوده ساختند ، تمام دارايی و پول ملت را به بانکهای خارجی سپردند. شاه ، شعبان بی مخ ، عشقی ، پری غفاری و دزدان ديگر از مردم محروم و گرسنه ايران چه می خواهند؟

هزار مرتبه جای دريغ و آوخ هست / که شاه حامی چاقوکشان بی مخ هست)) (2)

او تا دم مرگ از حامیان مصدق بزرگ بود. حتی زمانی که مصدق به دلیل مسئولیت ریاست دولت و زمانی که کریمپور بر شاه و خاندانش می تاخت ،مجبور به توقیف شورش کریمپور شد، ذره ای از ارادتش به مصدق کم نشد و همچنین مصدق نیز عارفانه او را دوست می داشت. استاد حسین شاه حسینی در این ارتباط می گوید : ((مصدق واقعاٌ عارفانه او را دوست داشت. در ۲۶ مرداد ۳۲ به لحاظ مقالات تندی که علیه شاه نوشته بود، دولت دستور توقیف شورش را داده بود ولی ذره‌ای علاقه و ارادتش نسبت به او کاسته نشد.)) (1) (2) (3) (4)

کودتا شد. سپاهیان جهل و جور، آخوندهای درباری و چاقوکشان حامی استبداد بر گرده جهل مردمان سوار شدند و کودتای ننگین 28 مرداد 1332 را سامان دادند. کودتا شد و این بار دست قاتلان باز شد تا تسمه  ازگرده فرزندان مردم بکشند.

با وقوع کودتای 28 مرداد کریمپور شیرازی به مانند بسیاری از فرزندان نهضت ملی فراری می شود. به مدت دو ماه تمام گزمه های شب پرست به دنبال او می گردند تا در 26 مهرماه 1332 روزنامه ها خبر از بازداشت او می دهند. او پس از بازداشت به زندان موقت لشگر دو زرهی منتقل می شود و از سوم آبان روزنامه ها خبر از شروع بازپرسی از او را در بازپرسی ارتش و تحت نظر سرتیپ کیهان خدیو می دهند. و در 29 بهمن 1332 هم پرونده با درخواست حکم اعدام برای او به سرتیپ آزموده تحویل می شود.

اتهامات کریمپور شاید برایمان جالب باشد. سوء قصد (آنهم برای یک روزنامه نگار که تنها سلاحش قلمش بود)، برهم زدن اساس حکومت (ظاهرا ان روزها هم حکومت مقدس بوده و حفظش از اوجب واجبات که مبارزه بر علیهش و تلاش برای ستاندن حق مردم اعدام در پی دارد) و تحریص مردم به مسلح شدن بر علیه حکومت. و این آخری انگار همه حکومتهای استبدادی را می ترساند.

و اما آن شب درد و شعله وریkarimpor

کریمپور شیرازی را اعدام نکردند. او را به کین اشرف پهلوی آتش زدند. کریمپور شیرازی یکی از اصلی ترین سر سلسله های فساد خاندان پهلوی را اشرف پهلوی می دانست. او در تمام شئون مملکت دخیل بود و به همراه مادرش پس از 30 تیر 1331 توسط مصدق به خارج از ایران تبعید شد. او کینه ای دیرین ازملیون داشت. در وضعیتی که مصدق و یاران نزدیک و دولتیان در زندان بودند و اشرف دستش به ایشان برای کینه توزی نمی رسید و فاطمی نیز تازه بازداشت و با زخم شعبان بی مخ و رفقایش در بیمارستان ارتش به سر می برد تا پس از مداوای اولیه به زندان لشگر دو زرهی منتقل شود، به سراغ روزنامه نگاری آمد که بارها در نوشته جاتش به اشرف تاخته بود و او را یکی از سر پل های فساد در ایران شناخته بود. مسعود بهنود در کتاب این سه زن ماجرای آن شب آمدن اشرف به زندان کریمپور را اینگونه نقل می کند که اشرف به همراه سرهنگ زیبایی و گروهبان ساقی در دفتر زندان بودند که کریمپور را می آورند. وقتی اشرف سیلی محکمی به صورت کریمپور می زند، شیر مرد شیرازی نیز در آن لباس ژولیده زندان زبان می گشاید و با اشرف معارضه می کند. (4) و از اینجاست که ماجرای فاجعه آن شب آغاز می شود. این مرد که در زندان او را بارها شکنجه کرده بودند و تمام بدنش را با سیگار سوزانده بودند و سیخ داغ بر تنش کرده بودند، نه با تهدید و شکنجه و نه با تطمیع زیر بار سازش نرفت. (2) توبه نامه امضا نکرد تا آخر به مصدق وفادار ماند. ماند تا روز شعله وری.

کریمپور را می آورند. ((به دستور اشرف پيکرش را آلوده به نفت کردند مدتی او را به توهين و تمسخر گرفتند. پالانی بر پيکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دويد و فرياد می زد، شعلهء آتش همهء بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.

فردای آن روز او را در حالی که ديگر اميدی به زنده ماندنش نبود ، به بيمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا ، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فريادزد : والاحضرت اشرف مرا کشت ! اما دکتر ايادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت : ديوانه است ، هذيان می گويد.

فردای آن شب ، از افراد بيرون زندان کسی ندانست که آن شب ، در زندان لشگر دو زرهی چه گذشته است.. تنها همين را فهميدند که روزنامه های تهران خبر از آتش گرفتن کريمپور شيرازی دادند.)) (2)

آری او را سوزاندند و کشتند. ((دکتر ميرحقانی پزشک قانونی وقت که از او معاينه کرده ـ به خبرنگار کيهان چنين می گويد :

« مقارن ساعت ۶ بعد از ظهر به من اطلاع دادند که کريمپور شيرازی فوت کرده است من بلافاصله در بيمارستان شماره يک ارتش حضور يافتم . کريمپور در ساعت چهار و نيم بعد از ظهر فوت کرده بود، بر اثر معاينه ای که نمودم مشاهده شد چهار پنجم بدن او سوخته است ، سراسر بدن او بجز يک قسمت از پشتش و پاهای او تا نزديک قوزک بکلی سوخته ، بطوريکه اظهار می شد کريمپور علاوه بر کهنه ای که آغشته به نفت کرده بود قسمتی از لباسهای خود را نيز به نفت آلوده کرده بود و در نتيجه قسمت زيادی از بدنش سوخته بود. جل الخالق.)) (2)

می گویند در قبرستان مسگرآباد خاکش کرده اند. اما محل دفنش هم قطعی نیست. شاید این مرد بزرگ و ایستاده بر قامت آزادی و احقاق حقوق مردم شباهت زیادی با بسیاری از شهیدان تاریخ آزادی خواهی ایران زمین داشته باشد.  مشخص نبودن  محل دفنش یاد خاورانی ها و کشتار 67 خمینی را به ذهن متبادر می کند. فاعتبروا یا اولی الابصار

شهادت کریمپور شیرازی لکه ننگی بود بر دامان حکومت کودتا و تمامی حکومتهای کودتا و پیکر بر افروخته و سوزانش چراغ راهی برای تمامی اهل ایران که آزادی مطلبند و دل برای مردم ایران می سوزانند.

امیر مختار کریمپور شیرازی پس از واقعه 30 تیر 1331 اینچنین سرود:

((ای شهيدی که بخون خفته و گلگون کفنی / ای عزيزی که بخون غرقه ز عشق وطنی

ای جوانی که در آزادی ايران عزيز / چهره گلگونی و خندانی و خونين کفنی

ای حبيبی که به آزادگی و جانبازی / شهره شد نام بلند تو بهر انجمنی

ای وطن خواه شريفی که نبودت ز وطن / بهره جز تير جفائی و کهن پيرهنی

ای هزاران که بخون گشته پر و بال تو غرق / از سيه کاری و خونخواری پير زغنی

ای جوانی که ز خون دل مردانه تو / گشته سيراب و برومند درخت کهنی

ای پريچهره عزيزی که در ايام شباب / خفته در خاک ز بيداد پليد اهرمنی

ای شهيدی که دم مرگ نوشتی بر خاک / « پيشوا زنده و جاويد » ز خون بدنی

جامه غرقه بخون تو چو شد پرچم دوست / خصم دانست که تو کاوه لشگر شکنی

سر و جان در پی جانان بگرفتی بر کف / تا نگويند که عاشق نئی و لاف زنی

جان شيرين بنهادی بسر عشق وطن / تا که پرويز بداند تو همان کوه کنی

سر قدم کردی و سينه سپر تير بلا / تا صف خصم بداند که تو روئينه تنی

سينه چاک ترا ديد چو مادر خنديد / پدری گفت بنازم که تو فرزند منی

نازم آن لحظه که خونين دهنت خندان بود / تانگويند که گريانی و خونين دهنی

نازم آن غيرت و آن همت و آن عزم بلند / که جز ايران بدم مرگ نگفتی سخنی

ای بخون خفته شهيدان بشما باد سلام / ای کفن پوش عزيزان بشما باد سلام)) (2)

بر کریمپور شیرازی سلام و درود. بر او و همه شهدای راه آزادی ایران زمین. همه شهدای اهل قلم

درود به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می کنند

منابع :

1-      http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C

2-      http://news.gooya.com/culture/archives/058187.php

3-      http://www.sheydamosadegh.blogsky.com/1389/01/28/post-3/

4-      http://www.irpdf.com/book-1102.html

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است.

مطالب مرتبط

نوران بدیع – مترجم: علی سرداری

عبدالجواد یاسین، مانند بسیاری از متفکران منتقد، با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شده است. در حالی که روشنفکران بسیاری از او حمایت می‌کنند، جریان‌های سنت‌گرا او را متهم به چالش‌کشیدن اصول اساسی اسلام می‌دانند. این تقابل میان قدیم و جدید، میان فقه سنتی و تفسیرهای مدرن، یاسین را به چهره‌ای محوری در بحث آینده اسلام تبدیل کرده است.

مصطفی العبسی:مترجم علی سرداری

طنز ماجرا اینجاست که این پیشرفت همیشه به احساسی که انتظارش را داشتیم تبدیل نشده است. در حالی که جهان با سرعتی سرسام‌آور تغییر کرده، تصویری که ما دهه‌ها پیش از آینده در ذهن داشتیم لزوماً محقق نشده است. طنز دیگر این است که بسیاری از نسل من دیگر همان اشتیاق را نسبت به آینده احساس نمی‌کنند. فاصلهٔ روانی میان ما و آینده بیش از آن چیزی شده که باید باشد. گاهی با احتیاط، نه با شور؛ و با اضطراب، نه با کنجکاوی به آن فکر می‌کنیم. شاید چون آن‌قدر عمر کرده‌ایم که بفهمیم جاده همیشه به سمتی که انتظار داشتیم نمی‌رود.

محمد خليل برعومي:مترجم علی سرداری

ه همین دلیل، موضوع «دستگاه مخفی» در اصل کمتر از پرسشی اهمیت دارد که امروز مطرح می‌شود: مسئله دیگر این نیست که آیا در گذشته دستگاه مخفی ادعایی مرتبط با یک جنبش سیاسی وجود داشته است یا نه؛ بلکه این است که آیا خود دولت امروز با منطق دستگاه‌های بسته و شبکه‌های غیرپاسخگو اداره می‌شود یا خیر. مسئله دیگر این نیست که چه کسی سال‌ها پیش به دولت نفوذ کرده بود، بلکه این است که اکنون چه کسی آن را کنترل می‌کند و چگونه پرونده‌های امنیتی، قضایی و سیاسی مدیریت می‌شود.