ایران پس از جنگ چهل روزه -۲
برای توضیح وضعیت موجود، یعنی دوران پساخامنهای، اجازه دهید ابتدا به دوره رهبر پیشین بازگردیم و ویژگیهای اصلی جمهوری اسلامی را در آن دوران مرور کنیم. واقعیت این است که اگرچه میتوان ویژگیهای متفاوتی برای آن دوره قائل شد، اما آنچه مهمتر و محوری تر است و در این تحلیل، مخصوصاً برای دوره پساخامنهای، باید مورد نظر قرار بگیرد، وجود بحرانهای ساختاری است. به عبارت دیگر، جمهوری اسلامی در عصر خامنهای، یک «رژیم در بحران» بود و در حال حاضر نیز این وضعیت همچنان ادامه دارد.
در این زمینه، مطالعهای در مورد بحران در جمهوری اسلامی انجام شده که نشان میدهد پنج نوع بحران را در چهار دهه ج.ا به تدریج در نظام یا ساختار شکل گرفته است: بحران مشارکت، بحران مشروعیت، بحران هویت، بحران نفوذ و بحران توزیع.
بحران مشارکت: به کاهش مشارکت مردم در مناسبات انتخاباتی اشاره دارد.
بحران مشروعیت: به معنای زیر سئوال رفتن مشروعیت نظام مستقر است.
بحران هویت: مشخصاً به نسبت میان جمهوری اسلامی و هویت ملی-ایرانی میپردازد.
بحران نفوذ: به از دست رفتن هژمونی حاکمیت در جامعه و همچنین فقدان یک صدای واحد در درون نظام جمهوری اسلامی اشاره دارد.
بحران توزیع: نیز به بحرانهای اقتصادی، بهویژه نحوه توزیع ثروت و قدرت در درون جمهوری اسلامی، مربوط میشود.
مطابق این مطالعه، در دهه اول که متأثر از جنگ بود و شرایط سختی بر منازعات داخل کشور حاکم بود، هیچکدام از این بحرانها وجود نداشتند. در واقع، بهرغم نارضایتی از وضعیت حاصل از جنگ، جمهوری اسلامی هرگز نگران مشارکت، مشروعیت، هویت، نفوذ یا توزیع نبود. در دهه دوم، یعنی با اجرای سیاستهای تعدیل، مرگ آقای خمینی و روی کار آمدن آقای خامنهای، بهتدریج بحران توزیع در جامعه ایران جدیتر و نظام با آن مواجه شد. همچنین در این دوران بحران نفوذ نیز پدید آمد؛ به این معنا که آن سطح از اقتدار و هژمونی که آقای خمینی هم در درون ساختار جمهوری اسلامی و هم در جامعه داشت، کاهش یافت. این بحران ها در دهه دوم بهآرامی پدیدار شدند.
در دهه سوم، با ظهور جنبشهای اجتماعی و آغاز دوره اصلاحات، علاوه بر دو بحران نفوذ و توزیع که از گذشته وجود داشتند و کما بیش به قوت خود باقی بودند، بحران هویت نیز شکل گرفت. افزایش ارتباطات جمعی، رشد خردهفرهنگهای جدید و مجموعهای از دیگر عوامل، سه بحران مذکور را در جمهوری اسلامی پدید آورد.
در دهه چهارم، مطابق این مطالعه، جمهوری اسلامی دچار تمام این بحرانها بهصورت توأمان شد. «جامعه جنبشی» حاصل ایجاد همزمان بحران در مشارکت، مشروعیت، هویت، نفوذ و توزیع بود. این بحران ها در درون ساختار جمهوری اسلامی یکدیگر را تقویت می کنند.
بنابراین، جمهوری اسلامی در دوران خامنهای، یعنی دوره پیش از وضعیت جدید، یک «رژیم در بحران» بود. منظور از بحران وضعیتی است که در آن، ساختار توانایی پاسخگویی به مسایل و مشکلات را از طریق معمول و مطابق قوانین ، رویه ها و مناسبات خود ندارد. برای مثال، تورم ایجاد میشود، اما ساختار، قابلیت یا توانایی کنترل مؤثر آن را ندارد؛ یا بحران رشد ایجاد میشود، به این معنا که مدیریت سازمانهای اقتصادی موجود، امکان بالا بردن رشد اقتصادی را ندارند. در شرایط بحرانی جامعه با نوعی عدم قطعیت مواجه میشود؛ به این معنا که سرمایهگذار، یا فردی که تمایل و امکان سرمایهگذاری دارد، نمیداند با وجود انتظار سودی متعارف (مثلاً ۲۰ درصدی) پس از تأسیس یک مؤسسه تولیدی میتواند به این هدف دست یابد یا خیر. ممکن است سود او چند برابر شود یا برعکس، سرمایهاش کاملاً از بین برود و با ضرر و زیان مواجه شود. این عدم قطعیت تنها به نهاد اقتصاد محدود نمیشود، بلکه در نهاد اجتماعی نیز ریشه دوانده است. در واقع، انتظاراتی که در شرایط عادی از وضعیت معیشت، جایگاه اجتماعی، روابط و عملکرد نهادهای گوناگون وجود دارد، همگی دستخوش عدم قطعیت میشوند. دیگر ویژگی در وضعیت بحرانی این است که یک اختلال عمده، کارایی و اثربخشی کل سیستم را کاهش میدهد یا از بین میبرد. در واقع، نظام یا ساختار با مشکلات جدیای روبهرو میشود که بقا و حیات آن را به خطر میاندازد.
بنابراین، در یک جمعبندی میتوان گفت که در وضعیت بحرانی نوعی سرگشتگی،عدم قطعیت، تغییرات ناگهانی و سردرگمی حاکم است. این موقعیت، هم برای حاکمیت سیاسی و هم برای جامعه، دشوار و با پریشانحالی همراه است. تجربیات ناخوشایند و موقعیتهای سخت شکل میگیرد و حسی شبیه به قرار گرفتن در یک «نقطه عطف» پدید میآید؛ گویی جامعه در آستانه ورود به مرحلهای خطرناک است. در این شرایط، عدم قطعیت حکمفرما شده، اعتماد عمومی کاهش مییابد، بحراناعتماد به نهادهای درون ساختار شکل میگیرد ودر همان حال در سطوح بالای قدرت امکان توافق برای حل مسائل دشوار و سخت میشود. در چنین شرایطی، اهداف حیاتی و غایی حاکمیتی که دچار بحران است، تهدید میشود. برای مثال، تحقق اهداف «سند چشمانداز بیستساله» با مشکل روبهرو میشود. اقتدار حاکمیت که انتظار میرفت در سطحی عالی باشد، بهتدریج تضعیف میشود و مشارکتی که گمان میرفت پایدار خواهد بود، کاهش مییابد. در نتیجه، إحساس فشار و استرس در درون ساختار شکل میگیرد که باعث میشود ساختار در واکنش به رویدادها و اتخاذ تصمیمات دچار غافلگیری شود. وقتی از «نظامِ در بحران» صحبت میکنیم، به مجموعهای از بحرانها اشاره داریم:
بحران هویت ملی: اختلال در منبع وفاداری به نظام مستقر و حتی در خودِ هویت ایرانی.
بحران نفوذ: از دست رفتن هژمونی حاکمیت و کاهش توانایی آن در اجرای سیاستها. برای مثال حاکمیت برای انجام کاری تلاش میکند، اما متوجه میشود قادر به اجرای آن نیست؛ یا دست به سرکوب میزند، اما اعتراضات ادامه مییابد.
بحران مشارکت: به معنی کاهش سهم جمعیت مشارکت کننده در انتخابات.
بحران همبستگی: که خود را در شکاف عمیق میان دولت و ملت نشان میدهد.
این تصویری از وضعیت دوران آقای خامنهای، بهویژه در دو دهه پایانی حکومت ایشان بود. قصد داشتم شواهد بیشتری در این خصوص ارائه دهم که به گزارش اخیر آقای علی ربیعی با عنوان «آنچه ایرانیان میخواهند» (منتشرشده در اردیبهشت ۱۴۰۵) برخوردم. با بررسی این گزارش در مییابیم که شواهد فراوانی مبنی بر وجود بحرانهای ساختاری وجود دارد. این گزارش به ظاهر مربوط به دوران پسا خامنهای است، اما با مقایسه دادههای سالهای ۱۴۰۲، ۱۴۰۴ با ۱۴۰۵، نشان داده می شود که عملاً با تداوم همان وضعیت مواجه هستیم.
البته باید اشاره کنم که به نظر من، این گزارش تصویری کاملاً واقعی ارائه نمیدهد؛ به نظر میرسد اعداد تعدیل شدهاند و چون روششناسی مطالعه و نحوه جمعآوری اطلاعات آن شفاف نیست و دادههای خام نیز منتشر نشدهاند، نمیتوان به آن اتکای کامل داشت. بهویژه در بخش نتیجهگیری آن به گزاره های سراسر خطا اشاره شده است. (ادامه دارد)
#ایران_فردا
#سعید_مدنی
#بحرانهای_ساختاری