عاصم امین :مترجم علی سرداری

چشمه‌های فلسفهٔ مارکسیستی

مارکسیستی نه از ناکجاآباد شکل گرفت و نه محصول نابغه‌ای جدا از بافت تاریخی و فکری پیش از خود بود؛ بلکه در اندیشهٔ کارل مارکس در نتیجهٔ تعاملی عمیق و درخشان با سه منبع عمده متبلور شد: فلسفهٔ کلاسیک آلمان، اقتصاد سیاسی انگلیس و سوسیالیسم فرانسه. فردریش انگلس نیز در کتاب «لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفهٔ کلاسیک آلمان» به این واقعیت اشاره می‌کند و تأکید دارد که مارکسیسم از میراث فکری اروپا جدا نشد، بلکه عناصر آن را در قالبی جدید بازسازی کرد.
نخستین منبع، فلسفهٔ آلمانی و به‌ویژه فلسفهٔ هگل بود. مارکس اندیشهٔ هگلی را بزرگ‌ترین دستاورد فلسفی دوران مدرن می‌دانست، زیرا هگل به واقعیت همچون حرکتی دائمی و فرآیندی می‌نگریست که ثبات را نمی‌شناسد و تضاد را نیروی محرکهٔ تاریخ می‌دید. با این حال، هگل این حرکت را از ایده یا روح مطلق آغاز می‌کرد و واقعیت مادی را تجلی فکر می‌دانست. اعتراض مارکس از همین‌جا آغاز شد: او معتقد بود هگل رابطهٔ میان اندیشه و هستی را وارونه می‌کند، در حالی که واقعیت مادی منشأ اندیشه است و اندیشه تنها بازتابی از این واقعیت به‌شمار می‌رود. مارکس می‌گفت رویکرد او در تضاد با رویکرد هگل است و پس از «ایستادن روی سر»، فلسفه را «روی پای خود» قرار داده است. از اینجا بحث ماتریالیستی زاده شد که اساس فلسفی مارکسیسم را شکل داد.
با این حال، گذار از ایده‌آلیسم به ماتریالیسم تنها نتیجهٔ نقد مارکس بر هگل نبود؛ بلکه او به‌شدت تحت تأثیر لودویگ فویرباخ نیز قرار گرفت. فویرباخ نقدی رادیکال بر ایده‌آلیسم هگلی وارد کرد و توجه را به طبیعت و انسان به‌عنوان واقعیت واقعی بازگرداند. او دین را پدیده‌ای انسانی تفسیر می‌کرد و معتقد بود انسان ویژگی‌های ایده‌آل خود را به خدا فرافکنی می‌کند، نه برعکس. مارکس در این نقد گامی تعیین‌کننده به‌سوی ماتریالیسم یافت، اما می‌دید که ماتریالیسم فویرباخ همچنان «ماتریالیسم متفکرانه» باقی می‌ماند، زیرا به تبیین انسان و طبیعت بسنده می‌کند و فعالیت عملی و تاریخ اجتماعی را محور فلسفه قرار نمی‌دهد. از این رو در رساله‌های معروف خود دربارهٔ فویرباخ نوشت که «فیلسوفان جهان را تنها به شیوه‌های مختلف تفسیر کرده‌اند، اما مسئله در تغییر آن است». بدین ترتیب، مارکس موضع ماتریالیستی فویرباخ را پذیرفت، اما با معرفی مفهوم عمل انسانی و کنش اجتماعی به‌عنوان نیروی سازندهٔ تاریخ، از او فراتر رفت.
مارکسیسم از میراث فکری اروپا گسست نکرد، بلکه عناصر آن را در قالبی جدید بازسازی کرد.
دومین منبع اندیشهٔ مارکس، اقتصاد سیاسی انگلیس بود که در آثار آدام اسمیت و دیوید ریکاردو به اوج تکامل خود رسید. مارکس تحلیل‌های آنان دربارهٔ ارزش کار، تقسیم کار، سازوکارهای بازار و شکل‌گیری ثروت را جذب کرد. ریکاردو، به‌ویژه، تأثیر عمیقی بر نظریهٔ ارزش داشت، زیرا ارزش یک کالا را با مقدار نیروی کار لازم برای تولید آن مرتبط می‌دانست. مارکس از این ایده آغاز کرد، اما به آن بسنده نکرد؛ بلکه آن را به‌طور انتقادی بازخوانی کرد و به کشف مفهوم «ارزش اضافی» رسید که مبنای اقتصادی استثمار کارگران در نظام سرمایه‌داری را آشکار می‌کرد. بدین ترتیب، او اقتصاد سیاسی انگلیس را رد نکرد، بلکه آن را جذب کرد و سپس نقدی درونی بر آن وارد ساخت که تناقضاتش را آشکار می‌کرد و از طریق آن نقد اقتصاد سرمایه‌داری را در کتاب «سرمایه» بنیان گذاشت.
علاقهٔ مارکس به اقتصاد از بینش تاریخی او جدا نبود؛ او ساخت اقتصادی را بنیانی می‌دانست که نظام‌های سیاسی، حقوقی و فرهنگی بر آن استوارند. توسعهٔ ابزار تولید و روابط تولیدی، تحولات عمدهٔ تاریخ را توضیح می‌دهد. از اینجا «ماتریالیسم تاریخی» پدید آمد که توسعهٔ جوامع را به تغییرات مؤثر در ساختار اقتصادی پیوند می‌دهد، بی‌آنکه تأثیر متقابل میان اقتصاد و سایر پدیده‌های اجتماعی را انکار کند.
سومین منبع، سوسیالیسم فرانسوی بود که چند دهه پیش از مارکس شکل گرفته بود. او تحت تأثیر اندیشه‌های سن‌سیمون، شارل فوریه و لوئی بلان قرار داشت و با میراث انقلابی برآمده از انقلاب فرانسه آشنا بود. مارکس در سوسیالیست‌های فرانسوی نقدی اخلاقی و عمیق از سرمایه‌داری و خواستِ جامعه‌ای عادلانه‌تر و برابرتر را یافت، اما معتقد بود این سوسیالیسم «اتوپیایی» باقی می‌ماند، زیرا بیشتر بر آرمان‌های اخلاقی تکیه دارد تا تحلیل قوانین عینی تاریخ و اقتصاد.
کارل مارکس در سوسیالیست‌های فرانسوی نقد اخلاقی عمیقی از سرمایه‌داری و فراخوانی برای جامعه‌ای عادلانه‌تر و برابرتر یافت.
به همین دلیل، مارکس میان «سوسیالیسم اتوپیایی» و «سوسیالیسم علمی» تمایز قائل شد. سوسیالیست‌های اولیه تصاویر ایده‌آلی از جامعهٔ عادلانه ترسیم می‌کردند، اما نه نیروهای اجتماعی قادر به تحقق آن را نشان می‌دادند و نه روند تاریخی منجر به آن را توضیح می‌دادند. مارکس، در مقابل، کوشید سوسیالیسم را نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر توسعهٔ خودِ سرمایه‌داری بداند؛ زیرا تضاد میان نیروهای تولید و روابط تولید، و میان سرمایه و کار، به‌طور تاریخی جامعه را به شیوهٔ جدیدی از تولید سوق می‌دهد. از این رو، سوسیالیسم برای او نه رؤیایی اخلاقی، بلکه مرحله‌ای تاریخی بود که از دل تضادهای نظام سرمایه‌داری برمی‌خاست.
اصالت مارکس در خلق عناصر فکری یا نظریه‌های فلسفی از ناکجاآباد نیست؛ بلکه در روشی است که او این منابع مختلف را در ساختاری فلسفی منسجم و منطقی متحد کرد. او از هگل استدلال، از فویرباخ ماتریالیسم و نقد دین، از اسمیت و ریکاردو تحلیل اقتصادی، و از سوسیالیست‌های فرانسوی مسئلهٔ عدالت اجتماعی در برابری، آزادی، برادری و نقد سرمایه‌داری را گرفت. سپس همهٔ این عناصر را در معرفت‌شناسی جدیدی که فلسفه، اقتصاد، تاریخ و سیاست را در هم می‌آمیخت، دوباره صورت‌بندی کرد. بنابراین، مارکسیسم نه بسط صرف هیچ‌یک از این گرایش‌ها، بلکه ساختاری فکری جدید است که از نقد همهٔ آنها و در عین حال فراتر رفتن از آنها برآمده است؛ و همین امر جایگاه آن را به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین فلسفه‌ها در اندیشهٔ مدرن تثبیت کرد.
منبع العربی الجدید

مطالب مرتبط

تامر غزال:مترجم علی سرداری

ا این حال، از بین بردن این رکود ممکن است. تغییر واقعی زمانی آغاز می‌شود که روشنفکران و وبلاگ‌نویسان تصمیم بگیرند حاشیه را ترک کنند و به «مهندسان آگاهی» تبدیل شوند. شکستن این چرخه معیوب مستلزم گذار از «انتقاد از بحران» به «ایجاد جایگزین» است؛ با ساده‌سازی دانش، تبدیل فلسفه‌های پیچیده به ابتکارات انعطاف‌پذیر اجتماعی و ابزارهای توانمندسازی دیجیتال و مبتنی بر دانش که به جوانان و نسل نوظهور در زندگی روزمره‌شان کمک کند. وقتی عمق یک ایده با اراده برای اقدام عملی تلاقی می‌کند، سر و صدای زودگذر محو می‌شود و پایه‌های محکمی ساخته می‌شود؛ پایه‌هایی که سیاست و توسعه را وادار می‌کند با نبض واقعی خیابان همگام شوند.

عبدالرزاق دهنون:مترجم علی سرداری

اما انقلاب‌های مدرن اغلب موتورهای خود را به سمت نوعی جنون مخرب منحرف می‌کنند و امیدها برای تغییر رادیکال با افزایش هزینه‌های تغییر از میان می‌رود. آیا نقل‌قول معروف ضدانقلابی ژاک مالت دو بان حقیقت دارد که می‌گفت: «انقلاب، همچون زحل، فرزندان خود را می‌بلعد»؟
انقلاب‌ها در اصل با هدفی آغاز می‌شوند که در عمل اغلب خلاف آن پیش می‌روند. هانا آرنت می‌گوید: «متأسفانه آزادی در کشورهایی که هرگز انقلابی نداشته‌اند، بهتر حفظ شده است.» از این سخن می‌توان دریافت که انقلاب تنها نقطهٔ عطفی خطرناک است.

محمد جبريل:مترجم علی سرداری

افغانی این را با این جمله بیان می‌کند: «دیگران در میان آنها آگاهانه دانشی را که به دست آورده بودند به کار گرفتند؛ آنها ساختمان‌ها و خانه‌ها را تغییر دادند (اشاره به نوسازی قاهره و استانبول) و شکل غذا، لباس، اثاثیه، ظروف و سایر اقلام را تغییر دادند. آنها برای اجرای این تغییرات با تقلید از بهترین نمونه‌های موجود در پادشاهی‌های خارجی، با یکدیگر رقابت می‌کردند و آنها را مایه افتخار خود می‌دانستند و با غرور به نمایش می‌گذاشتند. با انجام این کار، ثروت خود را در خارج از کشور هدر دادند، صنعتگران قوم خود را کشتند و کسانی را که در تجارت کار می‌کردند نابود کردند زیرا قادر به برآوردن تمام نیازهای این علوم جدید نبودند و دستانشان به کار با آهن عادت نداشت و ثروتشان نیز نمی‌توانست واردات ماشین‌آلات جدید از سرزمین‌های دور را پوشش دهد.»
همچنین بخوانید: محمد اقبال و رویای معتزلی یازده قرن بعد

مطالب پربازدید

مقاله