تقی رحمانی

دکتر سروش، محمد عابد جابری و عقل مستحیل شده

نخست بگویم از ابن حزم اندلسی در قرن 5 هجری تا امروز مانند محمدعابد جابری مراکشی سر ستیز با اندیشه ایرانی داشت اند که نگارنده ان را درست و دقیق نمی داند.اینان اندیشه شرق اسلامی را متاثر از معرفت عرفانی ایرانی می دانستند که راه به خطا دارد.
اما گاه در هر تفکر و حوزه فکری نکاتی برجسته می شود که ادمی را به نقاط صعف حوزه فکریش متوجه می کند.
اشعری گری جدید سروش توجه من را به نقد عابد جابری به انچه عقل ایرانی یا فارسی می داند جلب کرد او مدعی است که معرفت عرفانی، با عقلانیت برهانی بخوانید یونانی و هم عقلانیت بیانی که مختص اعراب است فرق دارد .
از نظر جابری معرفت عرفانی با خرافه و عدم تحلیل منطقی برای شناخت روبرو است. محمد جابری، امام فخر رازی را اغازگر این معرفت عارفانی در اندیشه اسلامی می داند که وی معتقد است که این روش ریشه در معرفت عرفانی دارد.
نگارنده با این حکم جابری در باره همه عرفان ایرانی موافق نیست و ان را جانب دارانه می داند اما اشعری گری سروش بعد از خوا ب های انبیا و محمد اقتدار گرا نشان می دهد که این ضعف در نگاه معرفت عرفانی وجود دارد که در گذشته در نگاه غزالی اوج گرفت او برای مقابله با جریان باطنیه که عقلی- عرفانی بودند در اخر کار به عرفان هم پناه برد .
سال ها پیش مجتهد شبستری در مقاله ای در کیان گفته بود که سروش میان عقلی گری معتزلی و اشعری گری در نوسان است .
اما شکست حکومت دینی و شکست اصلاح طلبی در حکومت دینی ،سروش را به جائی کشاند که از میان روشنفکران مسلمان کسی این مسیر را نرفته است. از ان جایی که او شیفته غرالی و مولوی است، پس تصمیم گرفت که ایمان و عمل دینی را از حوزه عقل خارج کند و هم با کمک عرفان نظری ایمان فردی اش را حفظ کند.
اما ایده ای بر پا کرده که نه با نتایج مولوی می خواند نه با غرالی همراه است اما به روش و نگرش انان وام دارد. ولی در قرن 21 یکم نمی شود با نگرش انان همان نتایجی را گرفت که انان گرفتند. یعنی مومن و شاد و سرمست با گذشت باقی مانند.سروش حتی نمی تواند خیامی به جهان نگاه کند یا مانند حافظ دیدگاه داشته باشد.
این جا است که نقد جابری ما را متوجه ضعفی می کند که از چسب و بند دیدگاه های اخیر سروش حاصل شده است . زمانی سروش عقلی مشرب، معرفت دینی را از گوهر دین تفکیک می کرد و از قبض و بسط شریعت می گفت. اگر چه ان روز هم دقیق نمی گفت.
امروز از خدا به عنوان مفهومی می گوید که پیامبرش از خدایی می گوید که خود او را می فهمد اما همین فهم از خدا به او امکان داده تا پیام ساز شود در پی قدرت و توسعه حکومت باشد، هرچه کرده است هم اقتضای دین و فهمش بوده است. توصیه سروش این است که بر خلاف روش موسی که پرسش گری بود باید به خضر گونه به رفتار محمد تمکین کرد. چرا که چاره ای نداریم (اگر چه سروش توضیح نمی دهد که موسی با خضر نساخت و راه خود را جدا کردند. قران هم داستان پیامبرا ن نه خضر نامه)
سروش بعد هم ادامه می دهد که در ادامه راه این عارفان بوده اند که عشق و رحمت بر ای دین افزوده اند ما هم باید چنین کنیم .
به نظر سروش خمینی هم مانند محمد عمل کرده که البته نباید می کرد. پس عارفان می شوند پیام سازان جدید که اینان عشق نامه می نویسند و محبت نامه.
این تفسیر های وی همه از مثنوی گرفته شده که اما نتابج شان با مثنوی مولوی فرق دارد. محمد در مثنوی رحمتش و زحمتش باز برای صلح است اما سروش کشف کرده است محمد زحمت بوده علتش هم تدبیر خدای بوده منتها خدای که محمد تفسیرش می کرد. بیرون از محمد فهم ان خدا ممکن نیست محمد ( خواب دیده) فهم کار محمد هم به اقتضای فهمش اش از خدا بوده است . این جملات سروش دیگر استدلالی و بحث نیست فهم سروش که به ما می گوید.
به این نوع روش تبیین از سوی سروش می شود گفت طوفان اشعری گری در کسی که ادعای برپائی اعتزالی جدید داشت.
هیچ کدام از این ادعاها دیگر در حیطه منطق نیست حتی جدلی هم نیست. چرا که به قول مولانا علت ان فلسفی را از کرم درمان کند اما مشکل سروش این است که محمد سروش ،کرمی و گرمی ندارد او شمشیر دارد گرمی اش هم از کرمش نیست، خون گرمی است که از شمشیرش می چکد و بنده بی برگ و نوا هم باید تن دهد.اما راه حل سروش عرفان است. بس در این مرتبه است که ان عارف که از محمد برتر است یا کمتر نیست.
سوال این است با این اشعری جدید چگونه می توان ان فلسفی در قرن 21 یکم را سوالش را برای درمان جواب داد. پس سروش می گوید دین محمد همین است باید ان را این گونه پذیرفت. پس باید به جای روش پرسشی موسی به روش حکمت نا شناخته خضری پناه ببرد.
ان هم خضری که رد پایش در قران قوی نیست اما در اثار مثنوی مولانا حضور حداکثری دارد.
مثنوی در حقیقت قران خضری نه قران موسی و ابراهیم که پرسش گر هستند.

مثنوی می گوید حکمت را با دل بین اگر هم ندیدی به خضری دل بنده شو تا چراغ راهت شود.
اما نتایج اشعری گری سروش نه شادی مولوی را دارد بلکه ترس و لرز و تردید گونه غزالی وار را در پی دارد که به اطمینان غزالی هم نمی رسد چرا که سروش عارفان را از پیامبران جدا کرده و مقامشان کمتر ندانسته است .
اما سوال این است که محمد مسلح در این قرن چه جای توجه و باور دارد؟ حتی اگر سروش محمد را باور کند چرا مخاطبان او باید چنین کنند با کسی که دینش با شمشیر مستقر شد و خمینی هم راه محمد را رفت اگر چه نباید می رفت اما محمد الگو او بوده است به تعبیر سروش.
این اشعری گری جدید حتی دیگر ایمان بخشی هم برای مسلمانان ندارد. در گذشته او مثنوی با رحمت محمد می امیخت اما در این سال ها با عیان شدن شکست حکومت دینی و اصلاحات در حکومت او دیگر مثنوی را برتر و جدا از محمد برای مخاطب تفسیر می کند.
شاید هم باید مثنوی خودش را بسرائید . چرا که مراجعه به مثنوی بدون تفسیر ها و الگو ها و مصداق های ان که همه به پیامبران وابسته مثنوی را از شاهد مثال داشتن بری می کند و فهم اخلاقی و تجربی از متنوی را از چشم می اندازد.
شاید برای سروش این چنین نباشد اما برای مخاطب وی این واقعه رخ می دهد چرا که الگوی های مثنوی دیگر رحمت و عشق نیستند بلکه زحمت و مسلح بوده اند پس مولانا هم از چشم و روی مخاطبی که نظرات اخیر سروش را قبول کند بی اعتبار می شود.
این اشعری گری جدید چه چیز را می خواهد بیان کند حقیقت را پیدا کند؟
ایمان را نجات دهد حتی به قیمت نقد اسلام؟
راه جدید به بشر جدید نشان دهد؟
چرا که اصلاح دینی دیگر در این نگاه منتفی است روشنفکری هم در ان نیست چرا که به محمدی رسیده ایم که خدایش برای خودش است بین اهذانی نیست پس قابل اثبات و رد کردن نیست محمد هم با این خدای که او می فهمد دینی با شمشیر مستقر کرده است. این دین را چرا باید قبول کرد؟
اما به عنوان بحث برگردم عابد جابری رویه ای از ضعف عرفان ایرانی را که وقتی اشعری گری اش به اوج رسد جلوی چشم می باز می کند غزالی یک بار چنین کرده بود این رویه را اخبارگری در فقه شیعه تکرار کردند این بار یک روشنفکر دینی که فلسفی بود به شدت اشعری شده است .
خمینی هم فهم عرفان نظری داشت و ولایت را از عارفان به فقه اورد.
پس باید نقد جابری را هم در گوشه نگاه خود در هنگام مدح معرفت عرفانی ایرانی داشته باشیم.
.

مطالب مرتبط

منیر شفیق – اندیشمند و نویسنده سیاسی:مترجم علی سرداری

چندین سو تشدید شد: لزوم حل بحران تنگه هرمز، تشدید درگیری برای پایان دادن به محاصره بنادر ایران، کاهش محبوبیت داخلی، نزدیک شدن انتخابات میان‌دوره‌ای و تعمیق بحران اقتصادی در آمریکا و جهان.
علاوه بر این، ناامیدی تقریباً کامل از دستیابی به هدف اعلام‌شده جنگ ـ یعنی تغییر رژیم ـ نیز وجود داشت. این ناکامی نه تنها به دلیل مقاومت و انسجام رهبری ایران و وحدت مردم، بلکه به دلیل استقامت سیاسی و نظامی ایران در مدیریت جنگ و درگیری بود. همه این عوامل، رئیس‌جمهور آمریکا را وادار کرده است که یافتن نوعی توافق را بر بازگشت به جنگ ـ آن‌گونه که نتانیاهو می‌خواهد ـ ترجیح دهد؛ به‌ویژه پس از اصرار ترامپ مبنی بر اینکه هرگونه آتش‌بس یا توافق بعدی باید شامل لبنان و شاید غزه نیز باشد. این موضوع روابط میان ترامپ و نتانیاهو را تیره کرده است، چنان‌که در مکالمه تلفنی ماقبل آخر آنها آشکار شد.

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.

عصام نعمان:مترجم علی سرداری

آیا پس از همه اقداماتی که اسرائیل و آمریکا علیه لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و ایران انجام داده‌اند و همچنان ادامه می‌دهند، رواست که رؤسای جمهور عون و سلام به ایران حمله کنند، گویی می‌خواهند حمایت بی‌قید و شرط آن از لبنان را رد کنند؟ در حالی که ایران شرط پایان جنگ را تعهد جدی اسرائیل به توقف تجاوز و عقب‌نشینی از اراضی اشغالی لبنان می‌داند.

مطالب پربازدید

مقاله