ان زمان که بنیان ولایت فقیه در قانون اساسی وارد شد مخالفان این اصل متنوع بودند و موضع گرفتند اما انچه خسرو ان زمان می گفت، انجام شد.(یعنی جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه یک کلمه کم)
اگر چه امروز رسم است و این مثال مصداق پیدا کرده است که( کی بود کی بود من نبودم باب شده است) چرا که شکست پدر و مادر ندارد از سالها .خمینی در ماه بود خلاصه رای عامه هم به حکومت باب طبع خمینی بود. یاد دارم که نخست وزیر منصوبش وقتی در حضور 50هزار نفر گفت که برای او 3 صلوات نفرستید ،جمعیت باز 3 صلوات فرستاد.
با اصل ولایت فقیه مخالفت از 3 منظر انقلابی و چپ ، بورکراتیک و مذهبی صورت گرفت.شریعتمداری مخالف مذهبی ان بود و بسیاری دیگر.از فدائی تا مجاهد با این اصل از منظر انقلابی مخالف بودند.برخی هم به علل ساختاری، مخالف اصل ولایت فقیه بودند مانند مهندس سحابی که می گفت و هم گفت به خمینی و هم در مجلس خبرگان که یک سیستم دو رهبر هم زمان نمی تواند داشته باشد.
اما بحث این مقال بر محور سوم است. که برای نظام تا کنون مفری بوده برای جامعه هم زحمتی.بعد از مرگ خمینی دو مقام ولایت و پست ریاست مفهوم دیگری در ساختار نظام پیدا کرد. قبل از ان 5 نفر کشور رابه بنائی هاشمی می گردانند با حمایت خمینی کار خود را می کردند.اما پست ریاست جمهوری با ریاست جمهوری هاشمی، این پست به سوی مقام رفت.هاشمی به این پست اعتبار ساختاری در نظام داد و ان را هم در کارهای اجرائی و بعد تصمیم گیری دارای اعتبار کرد.هاشمی بنای نظام بود که در هر جا قرار می گرفت نقش بازی می کرد،حال این بنا رئیس جمهور شده بود.
اما مقام ریاست در دوره دوم هاشمی تهدید شد از سوی مقام ولایت، اما این تهدید جدی نبود ولی تازه اول ماجرا بود. انتخاب هاشمی بورکراسی سازی برای بقای نظام بود و انتخاب ولایت فقیه، نظامیان سپاه و بنیاد ها برای حفظ نظام بود.
این دو گانه گی انتخاب از سوی مقام ولایت و مقام ریاست جمهوری، حاکمیت دوگانه را معنی می داد که ساز اصلاحات طلبی در درون نظام را هم کوک می کرد در نتیجه پروژه اصلاحات در بالا را با فشار از پائین را جذاب می کرد. مردم هم از این ساز کوک شده به دنبال نوای بودند.
هاشمی را سودا این بود که رئیس جمهور طولانی مدت بماند اما این خواست ممکن نشد او بنائی نظام بود.همچنین مدل حکومت با ولایت را باور داشت در نتیجه نظام با دو مقام را با رای مشروط مردم برای نظام مفید می دانست اما این بازی جدیدی بود که با انتخابات معنی پیدا می کرد.سال 1375 ، سال مهمی شد برای مسئله قدرت در نظام که دوگانه شده بود. ،بورکراسی جریان کارگزاران سازنندگی جلوه کرد و راست حکومت را ترساند.
شکست مجاهدین مشی چریکی را به صفر رسانده بود، اگاهی جدیدی با موج جهانی دموکراسی نرم در ایران هم شکل گرفت که هم کاذب و هم درست بود که داستانی دارد. درست بود چون حاکمیت دوگانه بود، کاذب بود چون راهبری برای سمت به سوی دموکراسی نداشت.اصلاحات وارداتی بود در راهبردش که در باره ان بارها نوشته ام حتی در اوج اصلاحات.
خاتمی به مقام ریاست اعتبار مردمی افزود اما زمان نشان داد که میان خامنه ای خواستار دیکتاتوری و حاکمیت فردی با مدی ولایت مطلقه فقیه ، هاشمی خواستار بورکراسی با دموکراسی محمدود و خاتمی خواستار دموکراسی تدریجی انسجام وجود ندارد در نتیجه اگاهی کاذب خود را نشان داد. مقام ریاست تهدید شد این بار هاشمی، سرگردان میان خاتمی و خامنه ای قرار گرفت.
که ناچار شد برای حفظ نام به سوی خامنه ای بغلطد اما سرگردانی هاشمی پایانی نداشت .با امدن احمدی نژاد مقام ریاست به سمت وام داری از ولایت رفت او را در اغاز می شد رهبری نژاد نام نهاد. اما احمدی نژاد رفتاری نرمال نداشت و استقلالی که از خود نشان می داد هم چنان مقام ریاست را جذاب می کرد.او سودای مردمی نژاد بودن داشت که با بحران روبرو شد.
اما ضعف پست ریاست در دوره احمدی نژاد وقتی در برابر سپاه قرار گرفت خود را نشان داد.وضعیت بعد از جنبش سبز، باز پست ریاست جمهوری ساز امیدی را کوک کرد که به امدن روحانی منجر شد اما تکرار دوره خاتمی ممکن نبود پس روندی اغار شد که ما به ان دنباله رو پست ریاست در کنار مقام ولایت می گوییم انچه روحانی را دنباله رو اما ناراضی مقام ولایت کرد.
روندی است که احتیاج به بحث بیشتری دارد اما از سال 1396دیگر ما پست رئیس داریم که دنباله رو مقام ولایت است.دیگر حاکمیت دوگانه که چانه زنی از بالا باشد فشار از پائین راهبردی از مدل افتاده است. دو ساختار متفاوت اما مطیع یکی از دیگری شکل گرفته است که سلطه حکومت بر دولت بورکرات است.
امروز دیگر سخن از مصدق و بازرگان و خاتمی در نشریات روشنفکری داخل نظام نیست بلکه سخن از ایده ایرانشهری ازار دهنده و تکرار ایده الویت بورکراسی بر دموکراسی( تجربه شکست خورده تقی زاده و فروغی ) است.امروز نظریه ایرانشهری با چهره قاسم سلیمانی با عکس تقی زاده و فروغی به جای مصدق و بازرگان در روی جلد این نشریات خبر از دوره یی می دهد که شیرین که نیست بلکه تلخ است و سخت.
امروز مرعشی ها میدان دار عملی نظریه تقویت بورکراسی نظام همراه با تائید قدرت نظامیان هستند که دموکراسی را دیگر مسئله خود نمی دانند.اینان خاتمی را هم دنبال خود می کشند.این علائم را در کنار علائم بزرگ شونده در جریان مخالفان نظام قرار دهیم مسئله بحرانی تر می شود
همان مدل شکست خورده قبلی که شاهی مقتدر و دیکتاتور بود و مقام نخست وزیری را به زیر شاهی کشاند. دوباره مطرح شده است.به عبارتی مشروطه در برابر سلطنت شکست خورد و پست رساست جمهوری در برابر ولایت فقیه.امروز حتی برخی از مخالفان نظام از ایران قدرتمند بدون دموکراسی می گویند. امروز از نظری ایرانشهری ازار دهنده اقوام ایرانی می گویند. امروز از قاطعیت می گویند از امنیت و رفاه اقتصادی .در چنین شرایطی پست ریاست که مطیع ولایت باشد در انتخابات 1400 چه نقشی برای مردم دموکراسی خواه و مدنی می تواند داشته باشد؟