شاه خودکامه ای که رهبر انقلاب شد

بازرگان برای انقلاب دو رهبر باور دارد شاه و خمینی ، او شاه را رهبر منفی انقلاب می داند. بازرگان با نگاه تقابلی به این نتیجه رسیده است که لنین هم به گونه دیگر می گوید انقلاب به حکومتی که نتواند و مردمی که بخواهند بستگی دارد.

شاه چه کرد که رهبر منفی انقلاب شد. شاه جوان به علل گوناگون به شاهی مشروطه وفادار بود یا تمکین می کرد . اما بعد از کودتای 28 مرداد که انجام آن ایران و منطقه را به گرداب های ناشناخته هدایت کرد به سوی ديکتاتوری رفت اما این دیکتاتوری به مرور زمان به خودکامه گی رسید که اوجش با درآمد نفتی سرشار دهه 1350 مواجه شد.

روایت است که وی با این هشدار که برنامه پنجم بوی خون می دهد به خاطر بلند پروازی با اخم و پوز خند شاه روبرو شد. هم چنین خاطرات اعلم وزیر دربار نشان می دهد که شاه به خدایی روی زمین و آسمان دیگر بنده نبود در نتیجه او که دیگر خودکامه ای بود که با دست خویش تمام ابزار حکومت مطلقه و هم ابزار حکومت مشروطه را ویران کرده بود. وی حکومت مطلقه خود را با اصلاحات ارضی سست کرد چرا که حامی سنتی سلطانی و دربار زمین داران بودند . که در اصلاحات ارضی نابود شدند . اما شاه ناخواسته لشکری برای روحانیون و هم روشنفکران مخالف خود تدارک دید. اقشاری زیادی از روستائی به شهرها آمدند که اینان به روحانیت نزدیک بودند در نتیجه در زمان توده ای شدن انقلاب این اقشار به انقلاب پیوستند و حتی سرنوشت قدرت را به نفع روحانیون سیاسی تغییر دادند.
از طرفی شاه با اصلاحات ارضی امکانی را فراهم می اورد که تحصيل کردگانی زیاد تر شوند که حکومت مطلقه را دوست نداشتند. با این اصلاحات وی برای سلطنت باید به مشروطه باز می گشت اما چنین نکرد وی حکومت مشروطه سلطتنی را هم برنتافت پس احزاب را نابود کرد و نهاد های مدنی را هم برنتافت و هم رفورم گرای دولت مردانی مانند علی امینی را هم تاب نیارود. در حقیقت وی همه چیز را به خود وابسته کرد زمانی که به تکاپو افتاد دیگر دیر شده بود بختیار را هم بسیار دیر قبول کرد اما باز فرماندهی کل قوا را به وی نداد این رفتار وی نشان می داد که شاه به خودکامه گی عادت کرده بود پس رهبر انقلاب ایران در نقش منفی آن شد.

ساختاری دولت نوینی که براساس فرد شاه یا ولایت مطلقه باشد و بعد امنیتی و نظامیان در مرحله بعد باشند و نهاد های انتخابی در ذیل این ساختار حکومتی قرار بگیرند حکومت جنس خود کامه پیدا می کند. اما انقلاب دو جریان رهبری کننده داشت که یکی قوی تر بود آن روحانیت بود بعدی روشنفکران بودند. روشنفکران پیشتاز بودند اما روحانیت قدرت تمام کنندگی داشت. این نکته مهم بود که در همان سال ها که 2000 نفر برای حسینیه شریعتی نام می نوشتند چند هزار نفر هم به حسینیه کافی می رفتند اولی در ابتدای خیابان پهلوی بود چرا که بعد از 15 خرداد روحانیت از سلطنت فاصله روانی و مکانی گرفته بود . این دو جریان از هم دور شده بودند. در آمد نفتی سرمایه داری تجاری ایران یعنی بازار را چاق کرد این در آمد بخشی به عنوان خمس و زکات به حوزه ها رفت و قدرت تبلیغی روحانیت هم افزون شد.

به عبارتی رهبر انقلاب منفی ایران با اصلاحات ارضی دست مخالفان خود را نا خواسته بازتر کرد . اما پایگاه حکومت دیکاتوری خود را ضعيف و هم نهاد های مشروطه را علیل کرد.

مطالب مرتبط

عبدالواحد كنعان: مترجم علی سرداری

با این حال، النّهوم با حملات شدید نهادهای مذهبی و سیاسی روبه‌رو شد؛ نهادهایی که اندیشه‌های او را تهدیدی برای قدرت و موجودیت خود می‌دیدند. او بارها با طرد اجتماعی و رسانه‌ای مواجه شد و نوشته‌هایش در محافل دانشگاهی و روزنامه‌نگاری وابسته به رژیم‌ها به حاشیه رانده شد. با وجود این، توانست نفوذ خود را از طریق انتشار مستقل و نوشته‌های انتقادی ماندگار حفظ کند.

منیر شفیق – اندیشمند و نویسنده سیاسی:مترجم علی سرداری

چندین سو تشدید شد: لزوم حل بحران تنگه هرمز، تشدید درگیری برای پایان دادن به محاصره بنادر ایران، کاهش محبوبیت داخلی، نزدیک شدن انتخابات میان‌دوره‌ای و تعمیق بحران اقتصادی در آمریکا و جهان.
علاوه بر این، ناامیدی تقریباً کامل از دستیابی به هدف اعلام‌شده جنگ ـ یعنی تغییر رژیم ـ نیز وجود داشت. این ناکامی نه تنها به دلیل مقاومت و انسجام رهبری ایران و وحدت مردم، بلکه به دلیل استقامت سیاسی و نظامی ایران در مدیریت جنگ و درگیری بود. همه این عوامل، رئیس‌جمهور آمریکا را وادار کرده است که یافتن نوعی توافق را بر بازگشت به جنگ ـ آن‌گونه که نتانیاهو می‌خواهد ـ ترجیح دهد؛ به‌ویژه پس از اصرار ترامپ مبنی بر اینکه هرگونه آتش‌بس یا توافق بعدی باید شامل لبنان و شاید غزه نیز باشد. این موضوع روابط میان ترامپ و نتانیاهو را تیره کرده است، چنان‌که در مکالمه تلفنی ماقبل آخر آنها آشکار شد.

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.