قسیم اخگر و خاکستر روزگار
پرتو نادری
بیماری دنباله دار، آرام آرام قسیم اخگر را زمین{گیر}کرد! او حالا تخت به پشت خوابیده است، چشم برآسمانی دارد که تنها ستارگان فقر در آن می تابند. در چشمان او که دیگر به چراغ کم فروغی هماننده شده اند، چه تصویری رنگ می گیرد! ما چیزی نمی دانیم. او خود میل به سخن گفتن ندارد، شاید نمی خواهد سخنی بگوید. شاید هم نمی تواند سخنی گوید! شاید با این سکوت دردناک می خواهد بگوید: عمری سخن گفتم در هوای داد و دادگستری اما ناسزا شنیدم، عمری سخن گفتم اما سوگمندانه این جا تا می بینی برگوشها مُهر است و بر دلها مُهر.
مردی که دیروز همه جا داد سخن می داد، و سخنان اش چنان مشتی بر فرق همه فساد پیشگان مدنی و غیر مدنی فرود می آمد، امروز توان سخن گفتن ندارد، امروز در تنهایی تلخی لحظه های دشوار زندگی را پشت سر می گذارد. گاهی حس می کنم که قسیم اخگر سرنوشت روشنفکر افغانستان است که اگر اخگری هم شوند دستان سیاه روزگار می تواند او را در زیر خاکستر سرد فراموشی، بی اعتنایی و انتقام فرو ببرد! گاهی فکر می کنم که قسیم اخگر سرنوشت همه آن فرهنگیان افغانستان است که جامعه در بدل ده ها سال کار علمی و فرهنگی حتی نمی تواند برای شان سرپناهی و لقمه نانی دهد اما زمانی که دهان های ما به یاوه گویی های تاریخی باز می شود، ما را فرهنگ چند و چند هزار ساله است.
بدون تردید تولید فرهنگ یک کار گروهی است اما همیشه این شماری از فرهنگیان بوده اند که تمام جان شان را چنان آرشی بر سر تیری کرده اند تا باشد تیر فرهنگ و معرفت قوم و مردم خود را به فاصله ی دورتری پرتاب کنند و مرزهای گستردهتر فرهنگی داشته باشند. خدای من این چه رازی است که نخواستی این جماعتی را که با معنویت خلیفه ی تو در زمین سر و کار دارند لقمه نانی دهی که آلوده ی منت نباشد. کیمیاگری همه هستی اش در هوای رسیدن به زر در آزمایشگاهی خاکستر می شود اما در آن سوی ابلهیی تا از خرابهیی می گذرد، می رسد به خشت زری، یاد دزدی هستی مردم را تاراج می کند و می شود فلان ابن فلان!
روزگاری رییسی داشتیم که می گفت همکاران من پنچ تا ده سال وقت کار دارند که سخنان مرا فهم کنند، و بعد سوی یک یک ماه نگاه می کرد و بازبان اش به کومه اش فشار می آورد و نگاه هایش رویی یک یک ماه میخکوب می شد. می گفتم خدایا این جهل مرکب را چگونه بر این نهاد حاکم ساخته ای که تا به او می نگرم همان داستان درودگری بوزینه در کلیله و دمنه یادم می آید. گاهی دوستان می پرسیدند که چرا او آنگاه که از فضیلتهای نداشته ی خود سخن می گوید، اینگونه با زبان بر کومه اش فشار می آورد که گویی کودکی قروتی را دزیده باشد، می گفتم این یک حرکت مدنی است که ریشه در مفاهیم توهین شده ای «ترانسپرنسی!» و « اکونت ابیلیتی!» دارد. همگان می خندیدیم، بعد یکی از همکاران می گفت شاید این هیچ مدان جامعه ی مدنی پنجاه سال وقت نیاز داشته باشد تا بداند که نمی داند. گاهی ما او را مصیبت کامل یاد می کردیم، چون نمی فهمید که نمی فهمد! بیشتر به همان مردی می ماند که از خرابهیی گذشته باشد!
دست کم دو سال پیش بود که شنیدم اخگر بیمار است، بیمارسخت، افتاده در بستر، نه کاری و نه درآمدی! آن روزها با تلویزیون یک همکاری داشتم، ازسمیع مهدی مسوُول برنامه های سیاسی و خبری آن تلویزیون خواستم تا گزارشی در پیوند به حال و احوال اخگر به نشر برساند، او نیز جوانمردانه به همکاران اش هدایت داد تا به خانه ی اخگر بروند و از زندگی او گزارشی بسازند که چنین شد. انتظار می رفت که رسانههای دیگر نیز چنین کنند. تا جایی که من می دانم چنین نکردند. من حس می کنم که قسیم اخگر نه تنها بر همه رسانه های غیر دولتی بل برحوزه ی جامعه ی مدنی و جنبش روشنفکری افغانستان حقی دارد که نباید فراموش شود! من این جمله های پراکنده را برای ادای حق او نمی نویسم، چون می دانم روشنفکر در هوای پاداش کار روشنفکرانه ی خود نیست، همانگونه که مجاهد برای رضای خدا جهاد می کند!
من از روزنه ی تاریک این درد به این مساله نگاه می کنم که اگر آتش اندیشه ی روشنفکر در ذهن افسون شدهای مردم در نمی گیرد، چرا رده های دیگر، گویا نخبگان، نهادهای مدنی در چنین مواردی مهر بر دهن می زنند و اینگونه کسی را به فراموشی می سپارند که سزاوار تجلیل است. مردی که ساعت های دراز در این همه رسانهها در پیوند به رویدادهای سیاسی- اجتماعی کشور و منطقه به بحث هایی داغی پرداخته و با هر جملهیی که گفته آتشفشان خشم فساد پیشگان اریکه نشین و آدم کشان ساطور به دست را بر انگیخته است، چگونه می توان او را در انزوای تاریک فراموشی از یاد برد! می دانیم اگر پارهیی از برنامه های برخی از تلویزیون ها به شهرتی رسیده است، بدون تردید، یکی از دلایل آن می تواند حضور شخصیتهای مانند اخگر در چنین برنامه هایی بوده باشد.
در شبکههای تلویزیونیکشور سرو کله ی دو گونه کارشناس و تحلیل گر را می بینیم! دسته ی نخست افرادی اند تصادفی، بی هدف، کم دانش و هیاهوگر که تنها و تنها در تلاش آنند تا در برنامههای تلویزیونها ظاهر شوند و سخن گویند و بس، شهرت طلبان بی هدف که جهت اشتراک در یک برنامه ی تلویزیونی دست به دامان گزارشگران و گردانندگان برنامه ها نیز می زدند تا باشد که به برنامهیی خواسته شوند. من آگاهی دارم که گردانندگان برنامه های تلویزیون فهرست درازی از چنین افرادی دارند و گاهی آن ها را تنها برای پرکردن برنامه می خواهند و بس.
دسته ی دوم آن های اند که از اشتراک در برنامه های تلویزیونی اهداف روشنفکرانه و روشنگرانهیی را دنبال می کنند و می خواهند در چارچوب برنامه با استفاده از آگاهیهای دانشی- فرهنگی و سیاسی خود به و تحلیل مسالهیی بپردازند، مردم را از چگونگی رویدادهای سیاسی و اقتصادی آگاهی دهند. بر سیاست های نادرست دولت، فساد روبه به افزایش در نهادهای دولتی و مدنی انتقاد می کنند و نسبت به وضعیت هشدار می دهند! جای هیچ تردیدی نیست که قسیم اخگر در دسته ی دوم جایگاه بلند و احترام بر انگیزی دارد. در تمام کشور های جهان رسانهها برای تحلیلگران پول می پردازد، برای آن که تحلیلگر هم وقت و هم دانش خود را در اختیار رسانه می گذارد و رسانهها نیازمند به این دانش اند. در افغانستان تا هنوز چنین نیست، یکی از دلایل آن هم می تواند موجودیت گسترده ی آن تحلیلگرانی باشد که گویا همه چیز را می دانند بی آن که از مساله بویی برده باشند. شبی می شوند کارشناس اقتصادی، جایی می شوند کارشناس مسایل اجتماعی – فرهنگی و گاهی هم می شوند تحلیلگر مسایل جهانی بی آن که لبان شان با انبور هم برای یک واژه زبان انگلیسی یا زبان های بین المللی دیگر باز شود.
باری جایی شنیده بودم که ژورنالیزم عاطفه ندارد و به هرچیز و هر رویداد بگونه ی یک افزار نگاه می کند. حال که اخگر از سخن گفتن و نوشتن مانده است، دیگر نمی تواند میز گرد این یا آن تلویزیون را به آوردگاه دانش و اندیشه بدل کند، در نشست این یا آن نهاد مدنی سخن گوید و برای بسیاری از آقایون و بانوان دم کردهای که رهبری شماری از نهادهای مدنی را چنان قبضه کرده اند که گویی از نیاکان به میراث برده اند، مفهوم جامعه ی مدنی را تفسیر کند تا دیگر آن را جامعه ی معدنی نگویند! باید به فراموشی سپرده شود!
در این سالها من نمی دانم که روزنامه ی هشت صبح از استاد اخگر چگونه پاسداری داشته است! من باور دارم که بخشی اعتبار هشت صبح در میان روشنفکران، نویسندگان و مردم بر می گردد به «قسیم اخگر» او نخستین مدیرمسوُول هشت صبح بود، هشت صبح در زمان او بود که راهش را در میان رده های گوناگون جامعه گشود! نمی خواهم پیش داوری کنم تا جایی که من پرسیده ام هشت صبح نیز در سالهایی که اخگر نتوانست به کار اش ادامه دهد، علاقه نداشته است تا دروازه ی خانه ی او را تک تک کند و دستهگلی برایش ببرد! اخگر برای هشت صبح هم تمام شده است. وقتی به چنین چیزهای می اندیشیم، این اندیشه توفانی ما را در برمی کشد که خدایا، آیا آخرین ستاره ی عاطفه و ارزشهای انسانی در آسمان این سرزمین غروب کرده است!
اخگر تا دیروز چه در بحث های رسانهای و چه در گفتگوهای نهادهای مدنی استاد خوانده می شد، دانشمند، تحلیلگر و کارشناس این یا آن عرصه و اما حال که نمی تواند برای رسانهها سود و ثمری داشته باشد، یا تربیون نشست این یا آن نهاد مدنی را گرم سازد، دیگر به تاریخ پیوسته است!
زمستان 1382 خورشیدی بود، تازه پس از پنج سال کار با بخش جهانی بی بی سی برگشته بودم به کابل. از آن زمان با اخگر آشنا شدم، من مسوول بخش رسانه های اجتماع جامعه ی مدنی افغانستان بودم که رهبری آن را بانوی دانشمند آلمانی سوزن شمایدل برعهده داشت که می توان او را پایه گذار این نهاد نیز خواند. اخگر از نخستین همکاران قلمی مجله ی « جامعه ی مدنی» بود. شاید بتوان گفت که او از نخستین کسانی است که در پیوند به مفهوم جامعه ی مدنی، چیزهای سودمندی نوشته است. او در حالی به تفسیر جایگاه و فهم جامعه ی مدنی می نوشت که بسیاری از عنان داران تصادفی جامعه ی مدنی همانگونه که پیش از این گفته شد، آن را «جامعه ی معدنی» می گفتند.
وقتی شخصیت سیاسی- فرهنگی چون قسیم اخگر اینگونه به انزوا و حاشیه رانده می شود، من نمی دانم فرهنگیان کشور به فحوای همان گفته ی معروف تاچه زمانی و به چه امیدی می خواهند دود چراغ بخورند تا کار کنند و چون از کار می مانند، دیگر در این سرزمین بی حافظه، تنها دروازه ی تنگ انزوا و تنگدستی، بیماری و فراموشی است که به روی آنان گشوده شود!
بیایید بنشینیم و بیاندیشیم!
به نقل از شبکه اطلاع رسانی افغانستان
+++++
نگاهی به زندهگی اخگر به بهانۀ جایزۀ آزاد
پرتو نادری
قسيم اخگر جايي دررابطه به پيدايي خود در اين جهان کبود مي گويد که :” همان سالي که در آخرين روز هايش اسماعيل بلخي و دوستانش را به جرم کودتا گرفتند. هر وقتي از تولد من ياد ميشد پدرم اين تقارن را بياد مي آورد ،از اوفهميدم که انقلاب چين هم در هما ن حول و حوش به پيروزي رسيده بود .شبي که بدنيا مي آمدم توفا ن وسرما بيدادمي کرد و در ها را به هم مي کوبيد به همين قرينه نامم را توغل علي گذاشتند که چون نامأنوس وغير متعارف بود،جا نيافتاد.
او درليسۀ اماني که در آن روزگار آن را ليسۀنجات مي خواند ند ؛ درس خوانده است ؛ اما پيش ازآن که ليسه را تمام کند او را روانۀزندان کردند . اين امر سبب شد که ديگر نتواند در صنفي به صداي آموزگاري گوش فرا دهد . شايد هم نخواستند که او به چنين حقي دست داشته.
روزگار ناجوانمردانه بر او سيلي مي زد . پدر در بستر بيماري افتاد و قسيم جوان نا گزير از آن بود تا گردونۀسنگيني زنده خانواده گي را به تنهاي در جاده ناهموار روزگار بر دوش بکشد.
با اين همه او در پيشگاه همۀ آنها يي که به مفهوم واقعي كلمه استاد بود زانوي شاگردي زد و به تلمذ نشست و بدينگونه صداي زنگ مکتب با گوش هايش بيگانه شد.
شعر ، فلسفه ، عرفان ،سياست ،تاريخ،فقه ،تفسير،جامعه شناسي ،ادبيات …….. خواند ؛ شايد دليل آين گونه آموزش پراگنده در آن است که در آن روزگار و حتي در همين سالهاي که ما هواي سربي دموکراسي را تنفس مي کنيم هنوز گرايش بر تر همان دانش دايره المعارفي است.
او خود جاي فروتنانه گفته است که : « اگرمي بيني که اين چنين بي هنرم دليلش نيز همين است که خواستم همه چيز را فرابگيرم اما هيچ چيزي فرا نگرفتم ، به هدف همه کاره شدن هيچ کاره شدم.»
مي خواهم بگويم که هنر هاست در اين بي هنري. روزگاري آن فرزانۀبزرگوار شهيد بلخي گفته بود:
تا بدانجا رسيد دانش من
که بدانم همي که نادانم
قسيم اخگر از کودتاي ثور به تلخي ياد مي کند و مي گويد : ” کودتا شد ومن نيز مانند خيلي هاي ديگر مورد پيگرد قرار گرفتم ومجاهد شدم که دين و وطن درخطر بود ونمي توانستم آرام بنشينم که اگر مي نشستم ،رفقا نميگذاشتند،آنها هرکسي را که با آنها نبود دشمن مي گرفتند.
او در ادامه مي گويد که : ” ميل سرکوب شده ام به خواندن و نوشتن و کتاب وعشقم به آزادي وآشنايي با شريعتي و از طريق او سارتروفانون وامه سه زرمرا به دنياي ديگري کشانيد.
آشنايي مختصرباروزا لوکزامبورک برايم فهماند که مارکسيزم فقط در لنينيزم و استالينيزم که روايتي عاميانه وسياسي از آن هستند خلاصه نميشود .قبلاً از شريعتي ياد گرفته بوديم که ميتوان اسلام را خارج از حوزۀ تعبير هاي ملايي آن فهميد . بقيۀ عمرم فقط کوشش در جهت فهميدن بود ويا د داشت کردن آنچه فهميده بودم.
مسلماً پيشتر ازشريعتي بايد اخگر از اقبال خوانده باشد که:
زما بر صوفي و ملا سلامي
که پيغام خدا گفتند ما را
و لي تاويل شان در حيرت افگند
خدا و جبرييل و مصطفي را
اما ياد داشت هاي روزانۀاخگر چه شد و اين قطره هاي پراگنده به چه درياچه يي پيوست!
او مي گويد :” ياد داشت هايم يک بار توسط رفقاي دموکراتيک خلق ، دفعۀ ديگر توسط برادران پاسدار ايراني ، بار سوم توسط مليشيا هاي برادر حکمتياربه يغما رفت وآنچه ماند و به چاپ رسيدند عبارت اند از:
– مقدمه يي بر تحولات سياسي دوسدۀاخير افغانستان.
– تنديس خشم ؛ زندگينامه خالق هزاره،
– ستاره هاي بي دنباله؛ تا ريخچه جنبش روشنفکري افغانستان،
– روش تحليل سياسي
– موقعيت زن درنگرش توحيدي
– رساله در مورد متدولوژي شناخت قر آن.
– مباني اديان و حقوق بشر
– مقالات متعدد در نشريه هاي گوناگون.
در اين ميان دومجله يکي بنام فانوس و ديگري فجر آزادي منتشر کرده ام و با رسانه هاي متعدد مصاحبه انجام داده ام. او آن گونه که گفته است گاهي هم مرتکب سرودن شعر نيز شده است . اميد واريم که الهۀشعر براو ببخشايد!!!
به سال 1386 مجتمع جامعۀ مدنی افغانستان به مناسب هشتادو هشتمین سالگرد استقلال کشور برای هفت تن از شاعران و نویسندهگان کشور جایزۀ آزادی داد که قسیم اخگر یکی از این نویسندهگان بود.
به نقل از خورشید ارگ
+++++
گفتو گو با قسیم اخگر
آقای محمد قسیم اخگر فرزند مرحوم حاجی یقینعلی بیات در سال ۱۳۳۰ در محلهی وزیرآباد شهر کابل دیده به جهان گشود. او دورهی ابتدایی را در مکتب مسعود سعد و متوسطه را در لیسه امانی ادامه داد و در حالی که تحصیلاتش به پایان نرسیده بود به دلیل شرکت در مبارزات و تظاهرات سیاسی گروههای چپی دستگیر و از مکتب اخراج شد. اخگر بخاطراستعداد و علاقهای که به مسایل سیاسی و فکری داشت به مطالعاتش ادامه داد و در حال حاضر به عنوان یکی از روشنفکران برجسته و صاحبنظر جرگهی چپیها در سطح کشور مطرح است. در این گفتو گو نخست از زندگی آقای اخگر پرسیده ایم که متأسفانه در اثر اشتباهی که رخ داده قسمت اول آن حذف شده است. او در قسمت حذف شده اندکی از تلاش ها و مبارزاتش سخن گفته و اعلام کرده است که با وجود ارتباط نزدیک با برخی گروهها و جریانهای سیاسی وابسته به هیچ یک از گروههای سیاسی نبوده و نمی باشد. ادامهی این گفت و گو به این شرح است:
———————-
اخگر: در واقع با هیچ یک [از گروه ها] ارتباط ارگانیک نداشتم، حتی سازمان نصر. من در سازمان نصر همه میدانند شعار خود را داشتم، خط خود را داشتم، فهم و استراتژی خودم را داشتم و هرگز به معنای خاص کلمه، یک سازمانی نبودم. در دورهای که شروع شد فکر میکنم ظاهرا در درون خود دچار یک تناقض بودم، گرفتار یک پارادوکس. چون در یک خانوادهی عمیقاً مذهبی بزرگ شده بودم و اعتقادات و ذائقهی مذهبی داشتم، و کم کم اندیشه مذهبی، اما از لحاظ جهتگیریهای اجتماعی – سیاسی من میتوانم بگویم که مسلمان نبودم چون واقعا نمیفهمیدم. بناً متمایل به چپ بودم ولی هرگز چپ به معنی خاص کلمه که مارکسیست و کمونیست باشد نبودم. بنابراین وقتی سخنرانی میکردم جهتگیریهایم بسیا ر افراطی چپ بود. ولی وقتی در آغاز سخنرانی بسم الله الرحمن الرحیم میگفتم، این چیزی بود که چپیها هرگزخوششان نمیآمد. بنابراین، میشود گفت که در آن دوره من یک مذهبی چپ بودم. گرایشات چپی داشتم اما از «استالین» عمیقاً متنفر بودم وقتی که کارنامههای او را می خواندم متنفر میشدم، هکذا از «لنین» متنفر بودم. از جهت دیگر من مذهبی بودم، کوشش میکردم لااقل عملکرد خود را بر مبنای فهم مذهبی توجیه کنم بعدها بود که با اندیشههای شریعتی و آیتالله طالقانی آشنا شدم، دو شخصیتی که هنوز مورد احترام و قبول من هستند. در پهلوی این، بخواهی، نخواهی ادبیاتی که که در آن زمان رایج بود عمدتا از ایران میآمد. ما متأثر بودیم از مجاهدین خلق که یک تشکل مذهبی اسلامی[؟] بود، آثارش را میخواندیم که در هرحال تأثیرات خاص خودش را بهجا میگذاشت. در کل الآن یک آدم مذهبی هستم، طبیعی است که برداشتم فرق میکند، الزاما به فهم رایچ نه؛ ولی هنوز هم فکر میکنم که اندیشههای آیتالله طالقانی، شریعتی و بعضی چیزهای دیگر میتوانند یک ائتلافی را تشکیل بدهند که رهاییبخش باشد، مخصوصا در این عصر. طبیعی است که افغانستان الزامات خاص خودش را دارد و من هم ناگزیر، الزامات را رعایت میکنم.
• شما کمی از گذشته صحبت کردید مخصوصا این بحث آخرتان که جالب بود و من باز هم سؤالاتی از شما دارم. شما در دوران جوانی از مکتب اخراج شدید و در حوزههای سیاسی – مذهبی فعالیت میکردید و بنده نیز شاهد بودم شما با آقای مبلغ، قاضی ضیا و آقای صادقی پروانی در منزلتان جلساتی داشتید، بهتر است بگویم حلقهای داشتید که شاید همان حلقه باعث شده باشد که شما بعدها با سازمان نصر ارتباط برقرار کردید و حتی یکی از مسؤولین سازمان نصر مطرح شدید. میخواهم بدانم که در آن زمان آیا ارتباط شما به ایجاد یک تشکلی انجامیده بود یا نه؟
اخگر: نه؛ تشکلی در آن زمان وجود نداشت من پس از اینکه از مکتب اخراج شدم و در حبس بودم؛ همانطور که پیشتر گفتم؛ من یک عنصر مذهبی بودم ولی درک و فهم روشنی از مذهب و اعتقادات مذهبی نداشتم، در حد یک مذهبی عادی بودم. در آن زمان آقای مصباح یکی از شخصیتها و در شمارعلمایی در وزیرآباد بود – و من هم از وزیرآباد بودم – که پدرم بسیار به او نزدیک و دوست ورفیقیش بود و پای منبرش می رفت. پس از طریق پدرم با آقای مصباح آشنا شدم، البته ایشان را پیش از آن هم می شناختم، اما نزدیک تر شدم و در یک مقطع در واقع او می توانست همان خلائی را که وجود داشت و من نمی فهمیدم پر کند و راهنماییهای ایشان، معرفی بعضی آثارو معرفی بعضی اندیشمندان اسلامی من را راضی سازد. به هرحال، من با توجه به این راهنمایی ها مقداری مجهز تر شدم. مجهز به این معنی که دوران جوانان مسلمان [در تظاهرات] چتر می گرفتم، ایستاد می شدم وسخنرانی میکردم. چون من از یک خانواده شیعه برخواسته بودم – خواهی نخواهی- می خواستم هویت خود را ابراز کنم و اگر فرصتی به دست می آمد می توانستم درباره اندیشمندان مسلمان و مبارزاتشان در جمع آنها صحبت کنم یا در سخنرانی هایی که در جاده میوند بود حضور داشته باشم.
با جناب آقای مبلغ هم در همین زمان بود که آشنا شدم، مدیون ایشان هم هستم، چیزهایی از اوهم آموختم. حلقهای که ایجاد شد هرگز تا آخردوره نتوانست به یک سازمان به معنی خاص کلمه بدل شود. بیشتر موضعگیریهای خود مان را می خواستیم مشترک بسازیم و نقاط مشترک خود را برجسته کنیم. یک خصوصیت عمده وجود داشت که ما سخت ضد کمونیزم بودیم و آن هم به این صورت که هر چیزی را که کمونیستها می گفت ما باید رد می کردیم. دیالکتیک را رد می کردیم ماتریالیسم را رد می کردیم و …
در آن زمان مطالعات ما یا لااقل مطالعات شخص من بسیار سطحی بود. کتابهایی مثل «فیلسوف نماها» را می خواندیم «مناظره دکترو پیر» را می خواندیم، آثارسید قطب که ترجمه شده بود و امثال آنها را می خواندیم. ما درجمع خود که بعضی افراد سنی هم بود نشست هایی داشتیم که این نشستها به دلیل اینکه ما در مرحلهی ابتدایی بودیم بر اساس یک برنامهی منظم نبود. در عین حال در همان آغازهم یک صف بندیهای اعلام نشده، وجود داشت. یعنی بین ما که از مکتب برآمده بودیم و جمع دیگری که از مدرسه برآمده بودند یک فاصله وجود داشت. ما هم مقصر بودیم و آنها هم، آنها خود را حق می دانستند و ما خود را حق تر می دانستیم چون مکتب خوانده بودیم و آنها مدرسه. این چیزها وجود داشت، مع الوصف نقاط مشترک مان بیشتر بود.
خوب، افرادی در جمع ما حاضر می شدند. صادقی ترکمنی(پروانی) هم گاهگاهی در این جمع می آمد. جناب آقای خلیلی، معاون رئیس جمهور هم می آمد. فرد دیگر ضامن علی واحدی بود که در اوایل انقلاب شهید شد و قاضی ضیا نیز در جمع ما قرار داشت. زمانی که قاضی ضیا عضو این جمع بود، گرایش اسلامی و مذهبی داشت، البته بعدها به سازمان آزادی بخش مردم افغانستان یعنی «ساما» پیوست و تغییر ایدئولوژی داد و جوان های بسیار خوب دیگر نیز بودند. بعد یک جمعی از ما به نام سازمان مجاهدین خلق افغانستان فعالیت خود را آغاز کردند که آنها راه خودشان را گرفتند ونقش خاص خودشان را داشتند و در منطقه بامیان رفتند. یک حلقهی دیگر بعدها در قالب «اسلام مکتب توحید» عرض اندام کردند که آقای سید اسدالله نکته دان، جان آقا حقجو، رحیم افضلی و بعضی اشخاص دیگر بودند. در آن دوره اگرچه می خواستیم تشکلی ایجاد کنیم اما در عمل چنین تشکلی را نتوانستیم ایجاد کنیم، به دلیل این که ما خیلی ابتدایی بودیم. یعنی ما بیشتر، چیزهایی را نفی می کردیم بدون اینکه بدیلی برایش داشته باشیم. آلترناتیو ما همان حکومت اسلامی بود که می خواستیم، اما حالا که می بینیم واقعا تصویری بسیار روشن، شفاف، یا تعریف معین نداشتیم. واقعیت این است که هیچ چیزی را نمی فهمیدیم، از حکومت اسلامی ایدهآلی که ما می خواستیم در همان محدودهی روایات و حکایاتی که از دورهی صدر اسلام شده بود فکر می کردیم.
• آقای عیسی غرجستانی نوشته است مجموعه ای که گرد آقای مبلغ جمع شده بود، یک تشکلی به نام «جمعیت سیاسی» بود، نظر شما چیست؟
اخگر: خوب تا جایی که من اطلاع دارم چنین چیزی نبود. آقای مبلغ تا آخر کار یعنی روزهایی قبل از بردنش که بعداً حبس شد به شخص من از وجود چنین تشکلی گپ نزد، برای اینکه وجود نداشت. من شاهد این بودم که آقای مبلغ دقیقاً کمی پیشتر از کودتای ۷ ثور تازه تحقیقاتی را آغاز کرده بود. کتابی که بعدها در ایران چاپ شد و آن را سوء استفاده جویانه چاپ کردند، در واقع این کتاب یادداشتهای ابتدایی ایشان و طرح کلی برای یک کاری که فکر می کرد در فرصت مناسب انجام شود، بود. در هر حال، چنین چیزی [تشکلی بهنام جمعیت سیاسی] وجود نداشت.
• منظور شما کتاب «دین تریاک نیست» است که مقدمه اش را جلال الدین فارسی نوشته است؟
اخگر: بله؛ آن چوکات کلی یک طرح بود که فرصت هم پیدا نکرد. خلاصه در آن زمانی که ما با هم نزدیک بودیم، جلسات و صحبتهایی داشتیم یا در حلقات درسیشان شرکت می کردیم، ایشان[مبلغ] از حزبی بهنام «حزب حسینی» پیش از خودشان یاد میکردند که احتمالاً خودشان بعدها یک عضو آن بودند. خوب یادم هست که مرامنامه این حزب را به من هم دادند ولی دقیقا می گفتند که این مسألهای است مربوط به تاریخ گذشته و حالا چنین چیزی وجود ندارد. بعد که حزب حسینی را سازمان نصر در بعضی از نشریات خود یاد میکرد و خود را با آن منسوب میکرد من واقعا شخصی را نیافتم. البته، گفته می شد که سید اسماعیل بلخی در واقع الهام بخش تشکلی به نام حزب حسینی بود. من بیشتر از این الزام ندارم که پیش از این آقای مبلغ گرایشاتی داشته باشد. روشن است که این یک کاستی نیست بلکه یک نقطه عطف در زندگی آقای مبلغ است. پیش از این آقای مبلغ گرایشات مشخص ایدوئولوژیکی نداشت. دقیقاً سالهای نزدیک به کودتا یک مقدار جهت گیری خود را مشخص کرد. پیش از آن یک جمع دیگری بود که من در آن نبودم، فقط در یکی از جلسات آن در خانه عبدالرزاق توفیق- فکر می کنم که عبدالرزاق توفیق در پارلمان بود – شرکت داشتم. ممکن خیلی کسان دیگر در جلسات آن جمع بودند، ما هم یک جمع کوچکی داشتیم که به نمایندگی از آن در یکی از جلسات من شرکت داشتم و پیش از من آقای نکته دان به نمایندگی از ما شرکت داشت. ولی آن جلسات به صورت یک حزب نبود، کوشش مقدماتی برای ایجاد یک حزب بود که حتی نام مشخصی هم نداشت. در جلسهای که من شرکت داشتم به یادم می آید که شخصی به نام حسین هدی هم آنجا بود و گفته شد که یک نشریه راه انداخته شود که هرگز راه نیافتاد. به طور قطع می توانم بگویم که در آن زمان انجمنی، تشکلی یا سازمان وحزبی در رابطه با مبلغ وجود نداشت، هر چند کوششها شاید خیلی وقت وجود داشت. حزب حسینی را هم که عرض کردم چیزی است که از آقای مبلغ شنیده بودم.
• آیا مرامنامهی حزب حسینی در اختیار شما است؟
اخگر: متاسفانه نیست، ولی احتمالا نزد بعضی نصریها باشد و شما حتما دیدید که در نشرات شان یادآوری کرده اند، اما انتساب نصر به حزب حسینی متأسفانه واقعیت ندارد. همینطوراین ادعا که نصر توسط آقای بلخی اساس گذاشته شد یا فلانی، این هم دروغ است. بلخی در مقطع معینی از تاریخ اخیر ما خیلی الهام بخش بود – ولو غیر مستقیم- حرف هایش، سخنانش، روابطش خیلی الهام بخش بود. از جمله ۷ یا ۸ حزبی که [در دوران جهاد] ایجاد شد چهار، پنج تا از آنها خود را منسوب به ایشان می دانند، در حالی که شکی نیست، طبعا شاید الهام گرفته باشند، اما من حتم دارم که به صورت مستقیم چنین چیزی نبوده است. خیلیها از بلخی آموختند یا لااقل الهامات اولیه را اساسا در حوزه مذهبی از او گرفتند. بلخی یک الگو بود یک نمونه بود اولین کسی بود که سخن از مبارزه گفته بود و اقدام عملی هم کرده بود. بناَ بهخاطر پیدا کردن یک حیثیت و هویت خود را منسوب به ایشان می کنند. همهی اطلاعات من در بارهی حزب حسینی فقط همین است. مرامنامه این حزب را مستقیم از شخص آقای مبلغ گرفتم، خواندم و دیدم. ایشان هرگز نگفتند که یکی از رهبران این حزب بودند.
• از سوی آقای مبلغ در آن زمان یکی دو تا جزوه منتشر شد که شما در جریان هستید. یکی از آنها به نام «سیدگرایی» بود که الان هم هست و به عنوان دیگری چاپ هم شده است. اصل موضوع این جزوه یک موضوع جامعه شناختی است، اما به دلیل تکیهی مغرضانه بر موضوع خود ساختهای بهنام «سید» و«هزاره» سبب تفرقه در جامعهی شیعه شده است. نظر شما در این باره چیست؟
اخگر: شکی نیست که جزوهای به نام سید گرایی معروف شد. عنوان «سید گرایی» عنوان خود مبلغ نبود برای اینکه یک تحلیل نوشته بود و محتوای آنرا من فکر می کنم که همین الان هم هیچ حرفی در موردش نیست. این نوشته یک تحلیلی است جامعه شناسانه که صحبت از برتری یک قوم نسبت به قوم دیگر، هیچ کدامش در آن نیست. عنوان سید گرایی را به طور قطع می توانم بگویم که بعد از مبلغ و به صورت مغرضانه بر روی آن گذاشتند [این جزوه در زمان حیات آقای مبلغ بهنام «نقد و تحلیلی برسید گرایی» منتشر شد و آقای صادقی پروانی آن را توزیع می کرد]. بعدها من این جزوه را دیدم، کسی در کویته چاپ کرده بود. در آن زمان مبلغ گرایشات معین سیاسی خودش را نداشت. تازه توسط بعضی ازعلمای مذهبی طرد و تکفیر شده بود و بخواهی یا نخواهی عکس العمل نشان می داد. در این دوره من چیزی از مسألهی سید گرایی و مغول گرایی از ایشان نشنیدم که مثلا مروج این مسأله باشند. اما تلاشی که بیشتر گفتم در خانه عبدالرزاق توفیق شروع شد، حتی همان تلاش هم عنوان مغول گرایی داشت، این عنوان اعلام شدهی تلاشها نبود ولی مغولگرایی گفته می شد. آن زمان گفته می شد که پشت سر این جریان مبلغ قرار دارد، ولی این مسأله را سالها بعد من از مبلغ پرسیدم ایشان تأیید نکردند. بههرحال، من چیز دیگری نمی دانم.
• بعضی آشنایان نزدیک آقای مبلغ می گویند که ایشان زمانی از لحاظ فکری، گرایش غیر مذهبی داشت که بعداً خودش نیز اذعان کرده بود که چندین سال گرفتار تذبذب فلسفی بوده است، نظر شما در این زمینه چیست؟
اخگر: هیچ شکی نیست که مبلغ دستکم در دورهی وکالتش در پارلمان بیشتر نزدیک به سکولاریسم بود. نمی توانم بگویم ماتریالیزم چون لااقل خودم شاهد بودم ولی هیچ شکی نیست که یک سکولار بود. دلیلاش بیشتر از این که فلسفی و معرفتی باشد بیشتر یک نوع عکس العملی است. می دانید مبلغ توسط علمای عصرش تکفیر می شود، این جبهه قدرش را نمی داند، طردش می کند، بخواهی نخواهی او کوشش می کند در یک موضع دیگر ابراز هویت کند. در پارلمان طبیعی است که آقای مبلغ – اگر نه در نزدیکیهای ایدئولوژیک ولی لااقل در جهت گیریهای سیاسی- مشترکاتی با ببرک کارمل دارد، ولی فقط ببرک کارمل نیست کسانی دیگری هم هستند. پس در این [انحراف فکری مبلغ] شک نیست برای اینکه جبههی مذهبی تکفیرش کرده بود و یک مقدار دچار انزوا شده بود- وقتی کسی تکفیر میشود عکس العمل جامعهی مذهبی در برابر او معلوم است- و برای پر کردن انزوا مشترکاتی در جهت گیریهای سیاسی در حوزهی کار پارلمانی با چپ مارکسیستی پیدا کرده بود.
• در مطالعهی تاریخ احزاب به گروهی به نام «سازمان مجاهدین ملی» بر میخوریم که شما و آقای سید عسکر موسوی در آن نقش داشتید و همین سازمان بعدها به «سازمان مجاهدین خلق افغانستان» تغییر نام داد. آیا این مسأله واقعیت دارد؟
اخگر: نه؛ عرض کنم شما می دانید که ما با مجاهدین خلق در آغازنزدیک به هم هستیم. در همان آغاز جلساتی که قبلا عرض کردم با هم اشتراک مساعی داشتیم ولی آن زمان هنوز خطوط کلی حرکت ما مشخص نشده بود، نکته دان به نوبهی خود ومن به نوبهی خود کوشش می کردیم که این خطوط را تنظیم کنیم. حلقهای از دوستانی که در نواحی جمال مینه و قلعهی شهاده زندگی می کردند و نزدیکتر به هم بودند یک مقدار خطوط حرکتی خود را تنظیم کردند ودر آغاز نام «مجاهدین ملی»را بر خود گذاشتند. بنابراین، من، آقای نکته دان و حقجو در شمار این جمع نیستیم، بلکه حتی پس از آنکه آنها خود را مجاهدین خلق نامیدند بیشترفاصله میان ما با آنها ایجاد شد. چون هم ما – حلقهای که در وزیر آباد تشکیل شده بود – وهم حلقه چنداول واقعا با مجاهدین خلق هیچ رابطهای نداشتیم ولی حلقه کارته سخی با مجاهدین خلق نزدیک تر بود، هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ روابطی که داشتند. برخی افراد مجاهدین خلق وارد کابل شدند و با آنها زودتر از ما تماس گرفتند.
• گفته می شود که آقای موسوی حتی در سازمان مجاهدین خلق ایران نقش داشته وجزو پانزده نفر اول آنها محسوب میشود.
اخگر: نه؛ این مسأله مطلقا دروغ است. در آغازعنوان غیر رسمی که برای تجمع- نه تشکل- مشرک ما گذاشته شد «پاسداران انقلاب اسلامی» بود که در آن موسوی هم یک کسی هست.
• پس نامگذاری «پاسداران انقلاب اسلامی» درست است و در این مجموعه آقای نکته دان هم حضور داشته است؟
اخگر: بلی؛ درست است. من به صورت مشخص نمی دانم که نکته دان بود یا نه، اما کسانی که بودند برای شما نامشان را می گویم: شهید سید عبدالله وحیدی که در آغاز جنگهای کابل شهید شد، سید اسماعیل لنگری(برادر حسینی لنگری)، آقای علیپور برادرِ کلان آقای موسوی، سید سلطان پیکار- الان زنده است ولی مثل اینکه فعالیتهای سیاسی ندارد و اگر دارد هم من خبر ندارم – کسی به نام قدسی از سادات کابل، فرید که در سال ۱۳۵۸، حفیظ الله امین خودش و پدرش و احتمالا یک برادرش را کشته است.
• پس مشخص نیست که آقای نکته دان هم در این جریان باشد.
اخگر: بلی؛ لااقل از ناحیه من مشخص نیست.
• شما بر مبنای ارتباط نزدیکی که با آقای خلیلی، شفق و صادقی و … داشتید از مؤسسین سازمان نصر محسوب میشوید یا خیر؟
اخگر: شاید این کلمه درست نباشد، چون می دانیم که نصر در ایران تشکیل شده است و این زمانی بود که من در افغانستان بودم. بنابراین، ظالمانه خواهد بود که من خود را از مؤسسینسازمان نصر بدانم، اما پیوندها و ارتباطات سابقهای وجود داشت.