آقا مستقیم!

«دکتر مصدق عبا و عصایش را به من داده است. من هم آنها را به متولیان احمدآباد سپرده‌ام تا روزی در موزه دکتر مصدق نگهداری شود.» چنان با اطمینان اینها را گفته بود که گویی یقین داشت او و ما و این مردمان شاهد گشوده شدن موزه خواهند بود.
سال‌ها پیش بود. حسابش از دست رفته اما زمستان بود و آسمان نیمه تاریک، در خیابان شریعتی منتظر تاکسی بودم. تاکسی سفیدی آمد. از همان‌ها که خطی نارنجی از ابتدا تا انتهایش را به دو نیم می‌کرد «مستقیم» ایستاد. صندلی جلو خالی بود. تا نشستم او را شناختم. برای دانشجویی که کلاسور زیر بلغش از مجله و روزنامه «قلمبه» شده بود و خیابان شریعتی او را به حیسینه ارشاد پرتاب می‌کرد؛ شناختن راننده کار دشواری نبود. به ویژه آن که هنوز ایران فردای ویژه دکتر مصدق روی دکه‌ها بود. خودش بود، اکبر خرازی، راننده دکتر مصدق. تازه مصاحبه اش را با شهید هدی صابر در مجله ایران فردا خوانده بودم. چند ماه پیشترش هم او را در سامان دادن مراسم‌های حسینیه دیده بودم.
برخلاف موارد مشابه که خجالت و شرم بی‌معنا، زبانم را می‌خورد؛ این بار زبانم باز شد. «سلام آقای خرازی. خسته نباشید». نگاه تند و تیزی به من کرد. نباید هم می‌شناخت اما خوب محترمانه و آنچنان گرم، پاسخ سلام را به واژه پسرم وصل کرد که جرأت کردم بپرسم «از این طرف‌ها» و او هم به مانند دوستی دیرینه گفت: مهندس معین‌فر کسالت دارد. می‌روم سری به او بزنم.
روی داشبورد را نگاه کردم؛ چند تمبر چسبانده بود، همگی منقش به تصویری از دکتر مصدق. جوانی و خامی کردم و گفتم: هنوز تمبرها را دارید؟ نگاهی پیرانه سر کرد و گفت: هر چه داریم از اوست. نقش یکی از تمبرها ناو بود، گمانم جنگی. نمی‌دانم متوجه شد که به آن خیره شده‌ام یا در ادامه صحبت قبلی گفت: پدر انگلیسی‌ها را در آورد.
کاش مسیرم طولانی‌تر بود. به گاه خداحافظی، با چنان گرمی‌ای مرا به خدا سپرد و او را پشت و پناهم کرد که باقی مسیر را پیاده گز کردم. پیاده‌ روی‌ای که سرشار بود از مرور مطالب ویژه‌نامه‌ای که به تازگی خوانده بودم. اسامی٬ پیش چشمم رژه می‌رفتند و جمله آقای خرازی پررنگ‌تر که «دکتر مصدق عبا و عصایش را به من داده است. من هم آنها را به متولیان احمدآباد سپرده‌ام تا روزی در موزه دکتر مصدق نگهداری شود.» چنان با اطمینان اینها را گفته بود که گویی یقین داشت او و ما و این مردمان شاهد گشوده شدن موزه خواهند بود. او رفت و افتتاح موزه را ندید. باشد که ما و این مردمان به چشم بینیم عبای یکی از پیغمبران قرن بیستم و آن عصای موسایی را. ایدون باد.

مطالب مرتبط

آریامن احمدی/ نویسنده و روزنامه‌نگار

شفیعی‌کدکنی، انسانِ آرزومندِ ایرانیِ را با رویایِ «آزادی و آبادی وطن» بدرقه می‌کند رو به فردای پساجمهوری اسلامی، که حالا برای همه ایرانیان، از هر رنگ و نژاد و قوم و زبان، روشن‌تر و نزدیک‌تر از همیشه شده است

محمد خلیل برومی |مترجم: علی سرداری

غنوشی کوشید مدلی ارائه دهد که از اظهارات مبهم برخی اسلام‌گرایان مانند «اسلام راه‌حل است» یا «قضاوت از آن خداست» فاصله بگیرد. قانون اساسی ۲۰۱۴ تونس بیانگر بلوغ جنبش اسلام‌گرای این کشور در درک دولت مدنی بود. اهمیت بررسی تلاش‌های غنوشی برای آشتی دادن بینش اسلامی با حکومتداری مدرن، فراتر از ستایش شخصی او، به دلیل کمک‌های نظری و عملی او در پاسخ به سؤالاتی است که دهه‌ها جوامع عربی را درگیر کرده است.

نویسنده: وسام سعادة | ترجمه: علی سرداری

در مورد جنبش‌ها و نیروهای عربی که مخالف اساس ایده صلح با اسرائیل هستند، پس از ۷ اکتبر و دو جنگ پس از آن وارد یک مصیبت مضاعف شدند: گزینه تضعیف اسرائیل از طریق مبارزه مسلحانه هزینه زیادی داشت و بازگشت آن ناچیز بود، اما از طرف دیگر، این دو جنگ نشان داد که یک ماشین تهاجمی وجود دارد که در بین مردم منطقه زندگی می‌کند و به راحتی نمی‌توان با آن صلح کرد آن چه را که این دستگاه انجام داده، تنها به دلیل تحریک آن تفسیر کنید.

مطالب پربازدید

مقاله