نه! خاتمی مرد ايستادن نيست. مرد رقصيدن است. رقصيدن به هر سازی که “آقا” بزند؛ نظام اسلامی بزند. رقص او البته کمی متفاوت است. اگر امثال احمدینژاد جاهلی میرقصند، خاتمی باله میرقصد. ايستادن با رقصيدن فرق میکند.
خاتمی خاتمیست؛ يک روحانی وابسته به حکومت اسلامی؛ يکی از ارکان سابق نظام؛ يکی از پايه گذاران تبليغات سيستمی به نام جمهوری اسلامی (و در واقع ديکتاتوری اسلامی)؛ رئيس جمهور سابق با زير دستانی گيرم تحميلی (مانند دری نجف آبادی)؛ فردی معتدل نسبت به تندروهای حکومتی؛ فردی توصيهکننده به گفتوگو در عرصه ی بينالمللی به شکل نظری (و در عمل، برای فرار از گفتوگو، پناهبَرَنده به دست شويی سازمان ملل. کسی که حتی حاضر نمی شود با سران کشورها عکس گروهی بگيرد)؛ فردی اهل حرف های زيبا به جای عمل زيبا؛ فردی به شدت مصلحتگرا که حاضر است هر اصلی را برای امری که مصلحت فرض می کند به راحتی زير پا بگذارد؛… به عنوان تحليل گر سياسی، به عنوان نويسنده ی اجتماعی، به عنوان ايرانی عادی يا اين خاتمی را می شناسيم يا نمی شناسيم. اگر می شناسيم عمل او موجب تعجب نمی شود: اگر از روی خون نداها و سهراب ها عبور کند و رای بدهد، اگر در صف دستبوسان ولی فقيه بايستد؛ اگر تن به هر سازش و مصالحه ای بدهد…
اما اگر خاتمی را جور ديگر ديده ايم و فرض کرده ايم، هر عمل او باعث تعجب مان خواهد شد. مگر می شود؟! مگر ممکن است؟! نه! باور نمی کنم…
چرا! باور کنيد! از اين امامزاده معجزی بر نمی آيد. در يک دوره ی تاريخ حکومت اسلامی، بند ها شل شد و از دستِ ولی فقيه در رفت و اين شخص رئيس جمهور و دوستان او نماينده ی مجلس شدند. دوره ی آزادی های نسبی (برای آن ها که اصلاً آزادی نديده اند، می شد نام اين دوره را دوره ی آزادی نسبی ناميد والّا در مقايسه با کشورهای آزاد، همه در زير يوغ و فشار بوديم و سرها بالای دار می رفت و جان های نازنين با طناب و کارد و شياف به زير خاک). آن دوره تمام شد و ولی فقيه و ياران اش فهميدند چه خبط و خطايی کرده اند. جلوی ميرحسين را با تمام قدرت گرفتند تا آن دوران، يا “بدتر” از آن تکرار نشود. زدند و کشتند و اسير کردند، و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.
خاتمی مرد نامهنگاری و توجيه هاست. مردِ برای هر کارِ خوب و بد دليل آوردن و آن را موجه و منطقی جلوه دادن؛ نامه چهل صفحهای پنجاه صفحهای هشتاد صفحه ای، فردا پس فردا کتاب و مجموعه ی آثار نوشتن که ما ميانه رو بوديم و کرديم آنچه بايد می کرديم. ما بوديم و شراره های خشونتی که سعی در فرونشاندن آن ها داشتيم و فداکاری ها کرديم و خون دل ها خورديم… داستان پشت داستان و بغض پشت بغض و آه و ناله پشت آه و ناله… و سرنوشت ملت؟ همين که میبينيم! مملکت بر باد می رود؛ اقتصاد بر باد می رود، فرهنگ بر باد می رود، همه چيز بر باد میرود به دست کسی که خاتمی دست او را مثل يک بچه ی پر رو و وقيح که آماده بود هر چيزی را با مشت و لگد و لجاجت و حماقت خرد و نابود کند گرفت و در کاخ رياست جمهوری گرداند و او را بر صندلی رياست نشاند.
و حال برای ماله کشی رای دادن خاتمی، ماله کشان به راه افتادهاند تا از خاتمی گاندی ديگری بسازند. چه تلاش عبثی! گاندی اگر مبارزهی بیخشونت را بنياد نهاد، اصل ها را تحت هيچ شرايطی زير پا نگذاشت. از آن ها عبور نکرد. آنها را وجهالمصالحه قرار نداد. بر خون مردمان پا نگذاشت. امروز يک حرف و فردا يک حرف ديگر نزد. با دست خالی ايستاد، ايستاد، ايستاد.
نه! خاتمی مرد ايستادن نيست. مرد رقصيدن است. رقصيدن به هر سازی که “آقا” بزند؛ نظام اسلامی بزند. رقص او البته کمی متفاوت است. اگر امثال احمدی نژاد جاهلی می رقصند، خاتمی باله می رقصد. ايستادن با رقصيدن فرق می کند. يا ما به عنوان تحليل گر سياسی، به عنوان نويسنده ی اجتماعی، به عنوان ايرانی عادی اين ها را قبول می کنيم، يا نمی کنيم. اگر می کنيم که عمل خاتمی و ماله کشان او تعجبی ندارد. وگرنه… همين است که می بينيم؛ دهانها باز؛ نگاه ها مات؛ صورت ها سرخ از خجالت. خجالت از خاتمیچی بودن؛ خجالت از رقصيدن با ساز “آقا” و برای حفظ “نظام” تن و بدن جنباندن. خجالت از ديدن کفشهای خونين بالرين هايی که بر سر جنازه ی معترضان به نتايج انتخابات رياست جمهوری چرخ می زنند و به خيال خود رقص “سياسی” انجام می دهند…
منبع: گویانیوز