پنج شنبه ۲۷ام مهر ۱۳۹۱ , ساعت: ۰۵:۰۷کد مطلب : 25785 نسخه قابل چاپ

سرگذشت رنج یک ملت!

متن سخنان مصطفی مدنی در همایش برلین ۳۱ اگوست ۲۰۱۲، دهم شهریور ۹۱

ملت ایران و نیروهای سیاسی اپوزیسون این حکومت نیز، می باید پاسخگو باشند. آیا راههائی برای مهار فتوای رهبر نظام وجود داشت؟ آیا هیچ تدبیر سیاسی، این هزینه گزاف را کاهش نمی توانست بدهد؟ ما برای همه این سوالها می باید پاسخ روشن و صادقانه ای داشته باشیم. نظام اسلامی، نظم اسکندر و عرب و چنگیز نبوده است که از بیرون به ما هجوم آورده باشد. این نظام از خود ماست و از درون ملت ما سربرآورده است. آری ملت ما نیز باید به چرائی این فاجعه بزرگ پاسخ بدهد.

دوستان عزیز! ما امروز در سالگشت قاجعه ای که بر کشور ما گذشت، گرد آمده ایم تا یاد یاران از دست رفته مان، یاد فرزندان عزیز میهنمان، یاد آنانی که در راه آزادی و عدالت جان باختند، گرامی بداریم. ما اینجا گرد آمده ایم تا به خانواده های این عزیزان بگوئیم، شما تنها نیستید. آمده ایم بگوئیم، این غم و رنج، غم فقط شما نیست. این رنج یک ملت است!

براستی گناه هزاران هزار جوانی که فقط با یک سوال مسلمان هستی یا نه؟ به جوخه های اعدام سپرده شدند چه می توانست باشد؟ آیا جز این بود که قلب هاشان برای کشورشان و سربلندی ملت شان می طپید؟ جز این بود که ایرانی آزاد و رها از ستمگری و استبداد را خواستار بودند؟ چرا پاسخ حکومت به این خوستهای انسانی فقط مرگ بود و نیستی؟ چرا نظام اسلامی در برابر این آزادگی دست به چنان کشتار برنامه ریزی شده ای زد که در تمامی دوران حکومت گری در ایران، بی سابقه بوده است ؟ چرا رژیم اسلامی در مقابل هر فکر دگراندیش خشن ترین نوع سرکوب را بکار گرفت؟ سرکوب و خشونتی که در طول تاریخ ایران، نظیر نداشته است؟ نه در زندان اسکندر، نه در یورش عرب، نه چنگیز و نه در کشتار شیعه گریِ حکومت صفوی و نه بهائی کشی قاجار، ایران هرگز چونین رنج و خشونتی را بخود ندیده بود.

چرائی این نوع کشتار، یک چرای تاریخی، در برابر ماست. چرائی درخور تعمق، در برابر این حکومت و این ملت است. در دستگاه حکومت، این سوال هنوز بی پاسخ مانده است و بی پاسخ خواهد ماند. امروز همه سران نظام اسلامی نه فقط از پرداختن به دلائل این نسل کشی، پرهیز می دارند، که از پذیرش مسئولیت آن نیز ، شانه خالی می کنند. هیچ کس نمی گوید کدام امیال و چه انگیزه هائی فتوای آیت الله خمینی در درو کردن جوانان این کشور را، هدایت کرده است. آقای خامنه ای رهبر نظام، بار این مسئولیت را رسما به گردن دیگران می اندازد. این «دیگران» هنوز مشخص نشده اند و مشخص نخواهند گشت. از حکومت بعنوان آمر، مجری و سازمانگر این کشتار بزرگ، انتظاری جز این نمی توان داشت. اگر انتظار بود سران نظام قتل های زنجیره ای را طراحی نمی کردند و به ادامه خشونت در جنبش سبز تن نمی دادند!

ما اما، به این چرا باید پاسخ بدهیم. ملت ایران و نیروهای سیاسی اپوزیسون این حکومت نیز، می باید پاسخگو باشند. آیا راههائی برای مهار فتوای رهبر نظام وجود داشت؟ آیا هیچ تدبیر سیاسی، این هزینه گزاف را کاهش نمی توانست بدهد؟ ما برای همه این سوالها می باید پاسخ روشن و صادقانه ای داشته باشیم. نظام اسلامی، نظم اسکندر و عرب و چنگیز نبوده است که از بیرون به ما هجوم آورده باشد. این نظام از خود ماست و از درون ملت ما سربرآورده است. آری ملت ما نیز باید به چرائی این فاجعه بزرگ پاسخ بدهد.

مهم برای یاران در خاک خفته ما فقط یادمان نیست، رسیدن به راه های پرهیز از این فجایع در امروز و آینده ایران نیز هست. ما با نشانه گرفتن فقط یک واقعیت نمی توانیم امید ایجاد کنیم. انگشت گذاشتن بر فقط خصلت سرکوبگری حکومت، نمی تواند رنج جامعه را توصیف کند. تنها با عمیق نگریستن بر تمامی زوایای فاجعه و درک همه واقعیتهاست که می توانیم امید به آینده را سازمان بدهیم و فردائی بدون خشونت را تضمین کنیم.

به تاریخ بنگریم. قهرمان آفرینی و امام سازی یک بدعت کهن ایرانی و ساده انگاری سیاسی یک عادت دیرینه در ملت ماست. فراموش نکنیم که بدعت امامت در صدر اسلام و موروثی کردن رسالت نیز یک ابتکار ایرانی بوده است.

اما، آئینه ناپختگی و سهل گیری سیاسی ایرانی را، نماد حکومتهای بی سروپا، ایل خانی و سردسته های قبایل عقب افتاده ای مجسم می سازد که از هزاره گذشته تاکنون، هرکدام چند دهسالی برما حکومت کرده اند. از این آخری ها، نادرشاه، کریم خان، آغا محمد خان، رضا شاه و خمینی از همه بارزترند.

سیاست ورزی از بطن گلاویز شدن با دیکتاتورها زائیده نمی شود. تجربه و خرد جمعی در حلقه بسته اطاعت و طغیان و شورش و اطاعت اندوخته نمی گردد. خودکامگی و دنیای تک صدائی، آبدیدگی سیاسی تربیت نمی کند. عدم وجود طبقات مستقل ونبود احزاب پایدارسیاسی مدافع اقشار اجتماعی، خود در مقابل تقویت کننده خودکامگی ست. تدبیر زندگی و مدیریت کردن سیاست، محصول جدالهای دائمی میان احزاب مختلف سیاسی ست. از زیرورو کردن تاریخ و نقد و بررسی اشتباهات سر بر می آورد. دِرآیت و مهارت سیاسی نتیجه چالش میان گرایشات گوناگون اجتماعی ست که ریشه در خاک دارند و خسران وزیان اشتباهاتشان مرزو بوم نسلهائی از آنها را بر باد می دهد. ملت ما چندین صد سال است که برای خلاصی خویش دست به گریبان با مستبدان تاریخ است. جدال های موسمی با دیکتاتورهای بی ریشه ای که خود می دانند، غصب نشین هستند و ابائی ندارند که خانه و کاشانه پشت سرشان ویران شود.

این نوع جدالها، ملت را فرسوده می کند، آبدیده نمی سازد!

هرزمان بدعت کهن ایرانی قوی تر عمل کرده، هرآینه امام سازی این ملت به تعصب بیشتر آغشته بوده است، استبداد فردی خشن تر پا به صحنه گذاشته و هرچه بی خردی سیاسی بیشتر دامنگیر جامعه گشته، رنج و تعب این ملت گرانبارتر گشته است. ملت ما با آن بدعت و این عادت، این بار تیغ در کف زنگی مست نهاد. فردای روزی که شاه رفت، آیت الله خمینی روی شانه های میلیون ها میلیون مردمی بر اریکه قدرت نشست که تصور داشتند، «چون دیو رود فرشته درآید».

از این پس، حکم خمینی، فرمان فقط یک شخصیت سیاسی در نظام اسلامی نبود، حکم اکثریت قاطع یک ملت تلقی می شد که ۹۹ درصد آن به نظام مورد نظر آیت الله، « بی یک کلمه کم و بی یک کلمه زیاد» رآی مثبت داده بود. بی سابقه بودن کشتار دگراندیشان در کشور ما اگر عمیق شویم ریشه در استقبال بی سابقه تاریخی ما از شخصیت غیر سیاسی ای دارد که نه از کشورداری سررشته ای داشت، نه در مدیریت مهارتی کسب کرده بود و نه برای دانش و علم ارزشی قائل می گشت! اکثریت عظیم این ملت کسی را بر بالای سر خویش برگزید که صادقانه اذعان می کرد، به میهن، وطن و مردمان کشورش احساسی نداشته است. روحانی متعصبی که همیشه گفته بود، رأی و اراده مردم نسبت به او، خواست و فرمان خاوندی ست و کسی منت گذار آن نباید باشد.

همینجا لازم است یادآوری کنم که نه نظام اسلامی را با آیت الله خمینی و نه آیت الله خمینی را با نظام اسلامی توضیح نمی توان داد. این نظام را نه فقط آیت الله خمینی، که گرایش دیگری نیز نمایندگی می کرد. در کنار گرایش متعصب مذهبی و خشونت گرا که کمر به نیستی اندیشه های مخالف بسته بود، گرایش معتدلی حضور داشت که اهل تعامل و تساهل با دگراندیشان بود و همزیستی با آنان را در چارچوب قوانین، به رسمیت می شناخت. دولت بازرگان و نهضت آزادی، آیت الله طالقانی، بهشتی، مطهری و منتظری این گرایش را نمایندگی می کردند و برای دگر اندیشان حق حیات قائل بودند. آیت الله خمینی اما همانگوه که گفتم، اهل نیست کردن هر گرایش مخالف نظر خویش بود و هیچ نوع مماشات و اعتدالی را هرگز برنمی تابید. در مکتب او نه فقط هر تفکر الحادی مستحق مرگ به حساب می آمد، بلکه حتی مراجع تقلید غیر مقلد او نیز می بایست از گردونه خارج شوند. این واقعیت ولی به تنهائی پاسخگوی چراها نمی تواند باشد. تاریخ با ذهنیت ها و باورهای شخصیت ها رقم نمی خورد. محک تاریخ مستلزم اجرائی شدن باورهاست. هیتلر جوان هم، سودای ژرمنی کردن جهان را در سر داشت. اما تفاوت است مابین آن افکار، و سازمانگری فاجعه ای که از آلمانِ پیش رفته، تنها مخروبه ای برجای گذاشت. روزی نیست که تلویزیون ها و دیگر رسانه های آلمانی چگونگی سازمانگری فاشیسم در آلمان را زیرو رو نکنند. این یادآوری ها به جامعه آلمان اجازه می دهد، بطن را بشناسند، محتوای سامانه آن دوران را مجزا از هیتلر بررسی کنند و برای آینده درس بگیرند.

خمینی سال ۵۷ را نیز نمی شود با خمینی سال ۶۷ مقایسه کرد. نخستین روز ورود به ایران، خمینی اگرچه از مهرآباد تا بهشت زهرا را روی شانه های مردم مشایعت شد، اما خود نیک می دانست ذهنیات و باورهای او در کشوری که از این ملت تحویل گرفته است، به آسانی رنگ حقیقت بخود نخواهد گرفت. آیت الله خمینی حتی مانیفست ولایت فقیه اش را که یک دهه قبل از آن نوشته بود مسکوت گذاشت و علی رغم دشمنی دیرینه ای که با مصدق و ملی گرائی داشت، دولت را به گفته خویش به کاردان ترهائی سپرد که در کابینه مصدق درس کشورداری آموخته بودند. او خود بی تشریفاتی راهی قم گشت و به هدایت گری افتخاری حکومت بسنده کرد.

دوری گزینی آیت الله از حلقه رسمی حکومت چندان به طول نیانجامید. مبدعان نظام دینی او را بسوی هرم قدرت فرا خواندند. امام سازی این ملت خشت کج اول بود، مابقی ساختار ولایت مطلقه فقیه مورد نظر آیت الله خمینی را فضای هیجانی حمایت های میلیونی و ناخردمندی سیاسی جامعه و بویژه اپوزیسیون قدتمندی رقم زده است که پرشتاب تر از بسیج اسلامی رو به رشد نهاده بود.

به نقش احزاب سیاسی بنگریم!

احزاب سیاسی، تافته ای جدا بافته از ملت نبوده اند و نیستند. در خرمن ما هرچه بنگری از مهارت سیاسی خبری نبوده است . ما اشتباه زیاد کرده ایم ولی آنچه را که تاریخ بر ما نمی بخشد، بی درایتی ما در سپردن پرچم بدست صفوف محافظه کار و خشونت گرای حکومت بوده است. چه آنان که اسیر کثرت توهم این ملت ب ه آیت الله خمینی شدند، و چه آنان که در مقابل این توهم مشت گرفتند، هردو پایه های استبداد مذهبی را کوبیدند. ابر و باد ومه و طوفان بکار افتادند و اسباب استبداد او را فراهم آوردند.

برای آیت الله خمینی و همفکران نظیر او در حکومت، اشتباهات اپوزیسیون درون و بیرون حکومت، از راست لیبرال تا چپ رادیکال همانقدر برکت بود که جنگ هشت ساله ، علی رغم فجایع انسانی و مالی که بر جای گذاشت، برکت به حساب می آمد. برشمردن اشتباهات گذشته، جای سخن دیگری دارد. اما در یک نگاه کلی، می توان بر دو مولفه اساسی انگشت گذاشت:

اول- بی توجهی و ساده نگری نسبت به روند سازمانگرانه جریان رادیکال مذهبی در حکومت و بی اهمیت انگاشتن برنامه، اهداف و تمایلات این جریان. از این مهمتر خوش بینی و باور ناپذیری نسبت به عقب گرد تاریخی و پهن شدن بساط استبداد قرون وسطائی در قرن بیست ویکم و بر تارک کشوری که، نگین خاور میانه اش تلقی می کردیم! دیدیم ولی، جامعه نه فقط با تازیانه که با واسطه اقشاری از خود ملت به پس رفت و جائی برای آشتی ملی و پلورالیسم سیاسی- اجتماعی باقی نگذاشت.

نه فقط یک عقلانیت ساده سیاسی، نه تنها یک مرور کوتاه تاریخی و نه فقط توجه به آداب و رسوم و فرهنگ اقشار عقب مانده اجتماعی که نگاه جدی و مسئولانه به فتوای تاریخی ای که آیت الله ها و سران بعدی حکومت در زندان شاه صادر کرده بودند، کافی بود تا روح و روان رادیکالهای مذهبی را بفهمیم و خوابی را که امثال لاجوردی ها، برای آینده مردم ایران دیده بودند درک کنیم. این فتوا با عنوان نجس بودن مارکسیست ها، به توصیه آیت الله خمینی یک سال قبل از انقلاب و به قصد مرزبندی قهرآمیز با فدائیان و مجاهدین صادر گشته بود.

آنگاه که اسدالله لاجوردی، کارگزار این فتوا به دادستانی انقلاب منسوب شد، او وقتی نبض زندان های حکومت را در دست گرفت، زنگ خطر بزرگ اعلام شده بود. نیروهای سیاسی موظف بودند بر زمینه های این فتوا اشراف داشته باشند، خطر آینده را پیش بینی کنند، آمادگی بخرج دهند و نیروی خویش را برای روی کار آمدن جریانی که رسما کمر به نابودی آنها بسته است، آگاه نمانید. این آمادگی بمعنای تقابل نباید تلقی شود، بعکس تقابل و خشونت متقابل، نیاز رادیکالها، و بهترین زمینه برای پیش برد امیالشان می بود . آمادگی به معنای پرهیز از غافل گیر شدن است. بدین معناست که تو بدانی با چه کسی و چه فعلیتی روبرو خواهی گشت، و چه تاکتیکی در برابر آن می بایست اتخاذ کنی. نمونه این عدم آمادگی، اخیرا بر گرده جنبش سبز نیز نشسته است. در شرایطی که طرف مقابل خود را برای بزرگترین تقلب تاریخ و شدیدترین سرکوب خیابانی آماده کرده بود، متفکرین جنبش سبز نه مدیریت کردن چنین تقلبی را باور داشتند، نه سازماندهی این سرکوب را جدی گرفتند، نه اراده سخت سرانه بانیان آنرا پیش بینی می کردند و نه برای واکنشهای متناسب با شرایط آماده شده بودند.

دوم- و دومین اشتباه بزرگ ما که متأثر از اشتباه اول می توانست باشد، خلأ ابتکار و بی سیاستی در تقویت جریانات معتدل تر حکومت و تضعیف گرایشات خشونت بار و متعصب در نظام اسلامی بود. بعکس همه ما بالعموم و بدون استثنأ، با کنش ها و سیاستهای غیر عقلائی خویش زمینه ای ایجاد کردیم که بر بستر آن نیروهای معتدل تر حکومت تضعیف و تصفیه شدند. در مقابل رادیکالهای خشونت گرا قوی تر گشتند و آسان تر دست بالا را در قدرت پیدا کردند. اشتباهاتی که پس از گذشت بیش از سه دهه هنوز در اشکال گوناگون تکرار می شود و بازهم تکرار می شود. آرمان گرائی و پرچم کردن اهداف و برنامه هائی که هیچ جایگاه واقعی در جامعه نداشتند، قبل از هر چیز راه خرد و رشد عقلانیت را برما مسدود کرده بودند. نگاه نقد به اشتباهات گذشته، تعمق بر حوادث تلخ تاریخی و زنده نگهداشتن خاطرات رنج این ملت، زمینه های اولیه برای ساختن فردائی بهتر است. با این امید

منبع: عصر نو

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است.


حوزه :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.