دوشنبه ۴ام اسفند ۱۳۹۳ , ساعت: ۱۱:۱۲کد مطلب : 74560 نسخه قابل چاپ

ملاقات با دکتر یزدی به نقطه عطفی در زندگی ام تبدیل شد

 توضیح: یک ماه پیش ویژه نامه ای از سوی سایت ملی-مذهبی در مورد دکتر ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی ایران منتشر شد. از آنجا که دکتر مهدی ممکن به دلیل مشکلات شخصی نتوانسته بودند مطلب خود را به ویژه نامه برسانند در نتیجه مطلب ایشان در مورد دکتر یزدی با تاخیر منتشر می شود. 

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار.(آیه ۲۴سوره رعد)

 خطاب آیه (۲۴سوره رعد) به خردمندان (اولی الالباب) است که ویژگی های آنهارا ازآیه نوزدهم تا بیست وچهارم برشمرده است:

 آنها که همواره به میثاق الهی وفاداربوده و پیمان شکن نیستند؛ آنها که روابطی راکه خدا بدان ها فرمان داده استوارمی‌دارند.آنها که تنها ازپروردگارشان بیم دارند ونگران  روزحساب هستند ؛ همان ها که در طلب رضایت پروردگارشان صبرمی‌ورزند؛ نماز رابرپا می‌دارند ازآنچه روزیشان کردم درنهان وآشکار انفاق می‌کنند و آنها که بدی هارا با نیکی دفع می‌کنند؛ آنان فرجامی نیک دارند.

                                                                                    *

دکتریزدی خاطرات مبارزات شصت ساله خود را به درستی با “صبوری و شکوری” تعریف کرده است, بیان  حالتی از صبر و شکر نهادینه شده در ضمیر انسان که لحظه‌ای او را به خود وا نمی‌گذارد؛ کاربردش درصحنه تجربه وعقل عملی مشخص می شود؛ انعطاف پذیری از ویژگی های آن است؛ نسل دوم ملی-مذهبی  آنرا درشیوه مبارزات مصدق وبازرگان شاهد بوده است. با مرزبندی‌های آن ،بین دینداری ودین فروشی؛ بین توحید و توجیه ؛ بین تنذیر و تزویر، بین حفظ اسلام و حفظ نظام و بین سیاست ورزی و سیاست بازی، آشنا ومانوس است. و در چنین مبارزه‌ای  از پرداخت سنگین ترین هزینه یعنی مایه گذاری ازآبرو وحیثیت خود در قبال سرزنش کنندگان حاشیه نشین، به منظور حفا ظت از میهن و پایبندی به میثاق الهی دریغ نورزیده است.

 دربیابان گر به عشق کعبه خواهی زد قدم         سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

.                                                                                  * *

با نمره متوسط در کنکور دانشکده داروسازی سال ۱۳۳۲ پذیرفته شده بودم واز مهر ماه درآمفی تاتردانشکده حاضر می شدم  ولی از درس استاد چیزی دستگیرم نمی شد.  قادر نبودم خودرا از شوک کودتای ۲۸ مرداد ماه خلاص کنم، آرمان ها و حواسم درهم ریخته بود؛ شور و هیجانات مبارزات نهضت ملی کردن نفت، امید و چشم اندازی که برای آینده میهن تصور می شد حدیثی نبود که تاراج رفتن آن؛ یک جوان بیست ساله را از آسیب مصون بدارد. ذهنم بیشتراسیر انتقام بود تا پیدا کردن راه منطقی و چاره ساز؛ درچنان روزهائی بود که ابراهیم یزدی به سراغم آمد، دقایق تنفس بین دو کلاس، در ازدحام دانشجویان خارج ازآمفی تاتر صدایم زد، خودرا معرفی کرد.  اولین باربود از نزدیک با او روبرو می شدم ؛ رشید با چشمان آبی، خوش لباس وخ نده همیشگی. گفت ازطریق بچه های مردم ایرانی(۱) مشهد به او معرفی شده ام، ولی من با نام ابراهیم یزدی پیش ازکودتا و پیش ازاینکه برای ادامه تحصیل عازم تهران شوم؛ آشنا بودم  و شنیده بودم که درحمایت از مبارزات ملی صنعت نفت بویژه در خنثی سازی تبلیغات دانشجویان وابسته به حزب توده در دانشگاه نقش عمده دارد(۲) ؛ سراغم آمده بود و موهبتی بود که درآن حال واحوال بدان نیاز داشتم ؛ مسئول نهضت ملی مقاومت در دانشگاه بود و می‌خواست که با آنها همکاری کنم. نهضت مقاومت ملی به فاصله کوتاهی از کودتا به ابتکار و همت روحانی روشن بین آیت الله سیدرضا زنجانی (۳) پایه گذاری شده بود. دکتر سحابی، آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان از اولین کسانی بودند که همراه چهره های دیگری از اصناف بازار، روحانیان واحزاب ملی به مقاومت پیوسته بودند و به همت افرادی چون رحیم عطائی، برادران رادنیا، سمیعی، شاه حسینی، عزت سحابی و ابراهیم یزدی و… پا گرفته بود. ابراهیم یزدی درهمان اولین ملاقات پیشنهاد کرد در جلسات دانشجویی که آن روزها درطبقه اول ساختمانی در نبش خیابان نظامیه درمیدان بهارستان تشکیل می شد شرکت کنم, آن طبقه از ساختمان محل دفتر روزنامه باخترامروز و به صاحب امتیازی شهید دکتر فاطمی بود که پس ازکودتا و غارت مایملک آن؛ هنوز بلا تکلیف مانده بود و مقامات انتظامی تا مدتی نسبت به رفت وآمد شرکت کنندگان درجلسات آنجا حساس نشده بودند. یکی ازسخنرانان درآن محفل خود ابراهیم یزدی بود که به روشن کردن مواضع خداپرستان سوسیالیست و مسائل مربوط به نهضت مقاومت ملی می پرداخت. به هر حال ملاقات با دکتر یزدی نقطه عطفی برای من شد و به آغاز شکل گیری دوره دیگری از زندگیم در پیوند با مبارزات دانشجوئی و پیوستنم به جمع دانشجویانی که میثاقشان با پروردگاه و میعادشان با آیت الله طالقانی، دکترسحابی و مهندس بازرگان در مسجد هدایت (۴)بود انجامید؛ همان جمعی که بعدها به ملی-مذهبی معروف شدند.

همان  سال تحصیلات دکتر یزدی به پایان رسید و به کار مشغول شد. رابطه مان همچنان برقرارو محفوظ ماند ؛سال آخر دانشکده را می گذراندم  و جویای کاربودم. دکتر یزدی پیشنهاد کرد درموسسه ای(۵) که او کار می کرد مشغول شوم, استخدام شدم در حالیکه او رئیس من بود ومن مرئوس. نتیجه ی کارم را به او گزارش می کردم، موشکافانه برنقاط ضعف انگشت می گذاشت و راهنمائی می کرد. در کار به همان میزان جدی و مدیر بود که در مبارزات اجتماعی، به همین جهت مورداحترام وعلاقه کارفرمایان بود واز موقعیت و درآمد خوبی برخوردار بود.

درسال ۱۳۳۹ تصمیم به  مهاجرت به آمریکا گرفت. دکتر یزدی در خاطرات خود ۱۸ سال یعنی بین ۳۹ تا ۵۷ را سال های تبعید خوانده است. به اعتقاد من او تبعید نشد بلکه مهاجرت کرد چون فشار واجباری از بیرون برا و تحمیل نشد بلکه فشاردرونی بود که او ا به هجرت با برنامه و حساب شده وا داشت؛(۶) روزی که دکتر یزدی مرا از تصمیم خود آگاه ساخت؛ با شگفتی علت را پرسیدم. چون در آن زمان دارای همسر و دو فرزند بود و طبعا مهاجرت مشکلات خود را داشت؛ درپاسخ گفت شرایط مبارزه چنین اقتضا می کند و باید هجرت کرد و مبارزه را به شکل دیگری ادامه داد. استدلال می کرد آنچه را بر ملت ایران درشرائط خفقان می گذرد باید به دنیا اعلام داشت. دکتر یزدی مشکلات هجرت را پذیرفت و به عهد خود آنطور که باید وفا کرد؛ سالها بعد وضعیت درست برعکس شده بود.  یعنی زمانی که او پس از معالجه سرطان درآمریکا تصمیم به بازگشت گرفت (احتمالا سال ۲۰۰۳) و ریسک بازداشت و زندان او را تهدید می کرد. دریک مذاکره تلفنی شرایط را به او یادآور شدم؛ پاسخ داد نسبت به آنچه در ایران درا نتظار من است بیگانه نیستم ولی شرایط مبارزه اقتضا می کند که به ایران بازگردم و ادامه داد من حالت آن ماهی  را دارم که از آب بیرون افتاده و نیاز دارد به محیط طبیعی خود بازگردد.  به یاد دارم پس از کنفرانس “هانریش بل” درآلمان که مهندس سحابی از برلین به پاریس آمد و در جریان جنجالی که درایران علیه او راه افتاده بود قرار گرفت. دچار تردید بود که چند روزی تامل کند یا زودتر به ایران بازگردد؛ دراین تردید بود که تلفن به صدا درآمد، دکتریزدی بود وبه سحابی توصیه می کرد “درنگ نکند و هرچه زودتربازگردد” مهندس سحابی نفس راحتی کشید که از دودلی نجات یافته است و فردای همان روز ازم ایران شد؛ درحالی که می‌دانست چه درانتظاراوست. این وِیژگی مشترک ابراهیم و عزت بود و هست که چشم به هدف دارند و به نتیجه آن می اندیشند نه منافع شخصی.

دکتر یزدی عازم آمریکا شد، در حالی که در جریان سال های ۳۲ تا۳۹ بین ما بندهای اتصال متعددی ایجادشده بود ازآن جمله آشنائی با برادران بزرگتر ابراهیم, دکترکاظم ودکتراسمعیل که متعاقبا به پیوند فامیلی هم منجر شد. همچنین عضویت درانجمن اسلامی دانشجویان و پزشکان وانواع دنباله و ضمائم دیگرآن که دور افتادگی از میهن هم ناشی از ضمائم آن است وهمچنان ادامه دارد, همچنان که امید ادامه دارد.

در سال ۱۳۴۳ در رابطه با کارم سفری به نیویورک  داشتم و وسیله ای شد که متن دست نوشته شده مدافعات سران نهضت آزادی در دادگاه نظامی را که ماهرانه جاسازی شده بود به دکتر یزدی برسانم؛ درملاقاتی که دست داد مجالی بود که یکشب را با خانواده و محل سکونتش در حومه نیویورک بگذرانم و شاهد مشکلاتی باشم که پیش بینی می‌شد درمهاجرت پیش آید و تا رفتن آنها به “هوستون” همچنان ادامه داشت؛ فردای آن روز به اتفاق به جلسه سه نفری رفتیم که در منزل چمران و با حضور آن دو نفر و امیرانتظام برگزار شد.  پس از چندسال شانس دیدارشان دست داد. از عادات چمران این بود که در ملاقات با دوستان بجای دست دادن، شخص را باتمام قدرت ناشی ازاحساس باچنان نیروئی درآغوش می فشرد که نفس کشیدن دچاراشکال می شد وآن روز بار دیگر تجربه کردم. روشن است محور بحٍث آنها چه بود و نیازی به توضیح نیست.از آن پس دیگر تا انقلاب شانس دیدار با دکتر یزدی را نداشتم. دولت موقت تشکیل شد واو به عنوان “معاونت نخست وزیر در امور انقلاب” تعیین شد.  به ملاحظه مشغله زیادی که داشت  سعی می‌کردم وقت او را نگیرم ؛ تا او خود تلفن کرد و قرارشد روز بعد سحرگاه در منزل فامیلی در خیابان عین الدوله با او دیدارکنم؛ پس ازصرف صبحانه با اینکه ماشین و راننده دراختیار داشت ترجیح داد با اتومبیل من به محل کارش در نخست وزیری برود تا فرصتی باشد که در خلوت گفتگو کنیم؛ با این نکته شروع کرد که تمایل نداشته است در آن شرایط به ایران باز گردد و ترجیح می داده است به هوستون پیش خانواده اش برود ولی آقای خمینی از او خواسته بود که در بازگشت به ایران همراهش باشد؛ اگر اشتباه نکنم احساس من این بود که دکتر یزدی با این گفته ناخشنودی خود را ازآنچه در نوفل شاتو بر او گذشته است ابراز می‌داشت؛  نکته دیگری که دکتر یزدی بدان پرداخت هشدار خطری بود که بزعم او از ناحیه اسرائیل و عوامل داخلی آنها انقلاب را تهدید می‌کرد ؛ با توضیحات درا ین دو مورد کم کم به محل کار او نزدیک می شدیم ومن فقط فرصت کردم یک سئوال طرح کنم وپرسیدم اکنون که کشور جمهوری شده است؛ بنظر او چه کسی رئیس جمهورخواهد شد؟ واو گفت روشن است؛ کسی که دراین شرائط زیر بار قبول مسئولیت ها نرود و در عوض به سخنرانی در اینجا وآنجا چه در تهران و چه شهرستانها بپردازد و نقائص موجود را آگراندیسمان سازد و طبعا جمعیت برایش کف می‌زنند وهورا می کشند واورا حلال مشکلات میدانند وآراء خودرا به او اختصاص خواهند داد؛ آنگاه افزود سمتی به من داده شده بعنوان “معاون نخست وزیر در امورانقلاب” عنوان دهن پرکن و نامشخصی  که خود من هم نمی‌دانم وظایفش چیست و محدوده کارش تا کجاست؟ ! انبوه مراجعینی که به نخست وزیری مراجعه می کنند و روشن نیست خواسته آن ها به کدام وزارت خانه مربوط میشود به معاونت نخست وزیر درامورانقلاب حواله داده می‌شوند و متاسفانه فرصت رسیدگی دقیق و پاسخگوئی و راضی کردن تک تک آنها هم وجود ندارد و روشن است که نتیجه آن جز تلنبار شدن نارضایتی عمومی نخواهد بود؛ کاملا به مقصد نرسیده بودیم که با ازدحام جمعیتی که سراغ معاون نخست وزیر در امور انقلاب را می گرفتند روبرو شدیم و دکتر یزدی به زحمت توانست درفشردگی جمعیت از اتومبیل پیاده شود و من راهی اداره معاونت مطبوعات وزارت ارشاد شدم که ازچند روز قبل مسئولیت آن به عهده من واگذارشده بود و قراربود پس ازانقلاب شاهد مطبوعاتی مستقل وآزاد باشیم؛ ولی “ازقضا سرکنگبین صفرا فزود” و نشریات گروه های جوان انقلابی “رها” شده ازاستبداد رژیم گذشته و بیگانه با”آزادی” به کشف امپریالیسم در وجود دولت موقت (باصطلاح لیبرال)نائل آمده به دمیدن شیپور از سر وارونه می پرداختند؛ دراین میان مغرضانه ترین حملات از طرف نشریات وابسته به حزب توده به دکتر یزدی انجام می‌گرفت که اور ا متهم به ماموریت از طرف سازمان سیا و همسرش را آمریکائی معرفی می کردند؛(۷) روش کلی دولت موقت درقبال نشریات مخالف بطور کلی برمدارا بنا شده بود”رها” یافتگان ازاستبداد, به تدریج آزادی را بازشناسند  و فرصت کنند خودرا تصحیح کنند؛ اما بینش بنیانگذار جمهوری اسلامی متفاوت بود و روزی که طی یک سخنرانی فرمان داد بشکنید این قلم هارا, کمیته های انقلاب و مردم همیشه درصحنه منتظر دولت نشده و به وظیفه انقلابی خود و کسب ثواب برطبق روش خود عمل کردند وقصه پرغصه مطبوعات ادامه یافت وهمچنان ادامه دارد.

به موعد انتخاب رئیس جمهوری نزدیک شده بودیم و گروه های مختلف درصدد کاندیدا کردن فرد مورد نظر خود بودند, نهضت آزادی هم به همین منظور از طرفداران خود دعوت کرده بود در منزل یکی از دوستان گرد هم آیند؛ آن روزها دو سلیقه مختلف اقتصادی دربین آنها به چشم می خورد( شاید بتوان تعبیرلیبرال دموکراسی وسوسیال دموکراسی را درمورد آنها بکاربرد) من با شناختی که ازبینش سیاسی واحاطه دکتر یزدی به مسائل جهانی داشتم فکر می کردم در شرایط آن روز میهن، دکتر یزدی بهترین انتخاب است؛ ولی درنهایت نتیجه تصمیم جمع به کاندیداتوری دکتر جبیبی انجامید؛ من درحاشیه جلسه ازدکتر یزدی سئوال کردم چرا سکوت اختیار کرده بود و برای رئیس جمهوری داوطلب نشد؛ پاسخ داد امام ازمن خواسته اند که کاندیدا نشوم , من باتوجه به هزینه هائی که او در راه انقلاب پرداخته بود و شواهدی دیگر، سئوال کردم فکر نمی‌کنی آقای خمینی درمورد تو بی مهری روا می‌دارد؟ دکتر یزدی لحظاتی سکوت کرد و پاسخ داد همینطور است که تو می گویی به همین جهت به امام با صراحت گفته ام در قیامت از او بازخواست خواهم کرد!! پاسخ دکتریزدی مرا شگفت زده کرد و برایم پذیرفتنی نبود. ساکت شدم ولی روشن بود دکترابراهیم از درد و سوز جانکاهی رنج می‌برد که درآن روزها سعی برکتمانش داشت.

 مهندس بازرگان پیش از پیروزی انقلاب بدرستی گفته بود رهبر واقعی انقلاب شخص محمد رضا شاه است. مفهوم روشن بود و تفسیری از کارنامه سی هفت سال سلطنت محمد رضاشاه به دست می‌داد که به هر حال به انقلاب منتهی می شد. در واقع بازرگان با گفته خود پدیده انقلاب وعلل بروز آنرا هم تعریف کرده بود که انقلاب حرکتی است واکنشی و ناشی از نارضایتی‌های انباشته شده مردم و طبعا عاری از برنامه‌ریزی دقیق وح ساب شده قبلی، باچنین تصویری که مهندس بازرگان ازانقلاب ارائه داده بود برای بسیاری این سئوال پیش آمده بود که چرا مهندس بازرگان مسئولیت نخست وزیری دولت موقت را پذیرفت و بارسنگین آنرا به دوش کشید؟ طبعا جماعتی هم به این سئوال بسنده نمی کردند و نق زدن ها و سرزنش های فراوان هم چاشنی آن می کردند؛ مهندس سحابی دریکی ازشماره های ایران فردا, چنین پاسخ داده بود: در روزهائی که سراسرمیهن درشرائط بهم ریخته انقلابی بسرمی برد وانقلابی گری افراطی مدل خلخالی, مد روزشده بود ؛ آنچه درآستانه قربانی شدن قرار داشت، خود “ایران” بود و متاسفانه غیر از بازرگان سکاندار دیگری که مورد قبول مردم باشد(۸) و پا پیش گذارد درچشم اندازنبود و بازرگان ناگزیر و بخاطر سامان دهی وحفظ میهن , شجاعانه مسئولیت را پذیرفت و درعین حال آگاه بود آنچه ازاین منصب نصیب اومیشودافتخارنیست بلکه باید اعتبار و حیثیت خود را هم دراین راه مایه بگذارد و چاره ای نداشت جزاینکه صبوری وشکوری پیشه کند(نقل به مضمون)؛ دکتریزدی هم درتاسی بر معلم خود بازرگان، به ایران می اندیشید و دربند حفظ آبرو و حیثیت شخصی نبود. او نگران بود در روزهای پرآشوب اوائل انقلاب و اختلاف او با آقای خمینی به بهانه برای بهره برداری فرصت طلبان و خناسان نفاق و منادیان ارتجاع، تبدیل نگردد.

                                                                          ***       .

اوائل بهمن ماه جاری به منظوراحوال پرسی به منزل دکترکاظم یزدی تلفن کردم و خوشبختانه دکترابراهیم آنجا بود و فرصتی شد که پس از مدت ها صدای گرم و صمیمانه اش را بشنوم واز حال واحوال او و همسرش بپرسم ضمن توضیح مختصری از بیماریش گفت سوران هم طبق معمول اسیر پرستاری از من است. او ممنوع الخروج نیست وهرچه اصرارمی کنم برای دیدن بچه ها و رفع خستگی، مدت کوتاهی به خارج سفر کند نمی پذیرد و می‌گوید نمی‌توانم تورا تنها بگذارم و…. به خاطردارم چندسال پیش ضمن یک مکالمه تلفنی با مهندس سحابی جویای حال خود و همسرش شدم, ازحال خود چیزی نگفت ولی ازه مسرش شاکی بود و می‌گفت زری با تمام گرفتاری ومشکل ستون مهره‌هایش , لحظه‌ای ازمن فارغ نیست و از خود مراقبت نمی‌کند و… ابراهیم یزدی وع زت سحابی درمبارزات شصت ساله شان نقاط مشترک زیاد دارند و هزینه ها پرداخته اند ولی درواقع این همسران آن دو عزیز بوده اند که هزینه سنگین “صبوری وشکوری” را پرداخته اند و شهادت داده اند که صاحبان خرد کسانی هستند که همواره به پیمان خدا وفادارند وعهد شکنی نمیکنند و روابطی را که خدا به آنها فرمان داده است استوار میدارند و…

پی نوشت :

۱-  درآن زمان نهضت سوسیالیست های خداپرست تحت نام حزب آزادی مردم ایران فعالیت میکرد.

۲- مستخدمی کهن سال جزو ابواب جمعی دانشکده داروسازی بود معروف به جملی( مخفف جمعه علی) که دیگر قدرت کارکردن نداشت و غالبا با شرح خاطرات گذشته خود برای دانشجویانی که بعنوان سرگرمی در وقت تنفس دوراوجمع می شدند دل خوش بود؛ طبعا ذکر خاطراتش براقتضای سالمندی از محدوده مشخص تجاوز نمی کرد؛ از شروع کارش به عنوان نگهبانی دردارالفنون شروع می‌شد تا ماموریتی که ازطرف وزارت معارف به او داده بودند تا بگفته او چند عمله را اجیرکند و به تسطیح زمین های پائین دست آب کرج (بلوارکشاورز فعلی که آن زمان خارج ازمحدوده تهران ) برای ایجاد مدرسه پزشکی بپردازند و…. همیشه ادامه این خاطرات در نهایت به ابراهیم یزدی ختم می شد که بگفته او باتوده (توده ای) هی بحث می‌کردو بحث می‌کرد.

۳-آیت الله زنجانی مدتی خود به تنهائی روزها به نوشتن اعلامیه با دست می پرداخت و شبانه  آنهارا مخفیانه توزیع می کرد؛ نهضت ملی مقاومت پا گرفت واز همان آغاز آیت الله زنجانی تلاش می کرد آن رااز تنگ نظری های خودی وغیر خودی وجزمیت های مذهبی غیر مذهبی برحذر دارد واز این بابت غیراز حزب توده که وابسته و دیکته نویس برادر بزرگ بود و حزب زحمتکشان بقائی سایر احزاب هیچگاه از پیوستن به آن منع نشدند ازآن‌جمله نیروی سوم به رهبری خلیل ملکی که صمیمانه با مقاومت همکاری داشت. آیت الله زنجانی بارها توسط قوای انتظامی بازداشت ودرقزل قلعه زندانی شده بود دریک نوبت که بازجو محترمانه از ایشان خواسته بود از دخالت درسیاست دست یردارد پاسخ داده بود مگرشما می توانید مرا مجبور کنید ازنفس کشیدن دست بردارم, دخالت درامرسیاست عین حیات من است.

۴- مسجد هدایت واقع در خیابان استانبول ( جمهوری فعلی) بود به علت  وجود چند سینما ازآنجمله درکوچه جنب مسجدهدایت. آن خیابان پررفت وآمد و محل گردش ورفت وآمد شبانگاه مردم بود, امامت جماعت مسجد هدایت به عهده آیت الله طالقانی بود وشب ها پس ازنمازبه سخنرانی می‌پرداختند به همین جهت دانشجویان ترجیح میدادند غروب هنگام خودرا به مسجد هدایت برسانند و در نماز جماعت و سخنرانی شرکت کنند. ورودی اصلی مسجد هدایت درخیابان هدایت واقع بود و صفوف نمازگذاران مسجد که بیشترازتیپ دانشجو تشکیل می‌شد درمعرض دید عابران خیابان و جمعیتی که بمنظور خرید بلیط سینما صف کشیده بودند قرارداشت وازاینکه نمازگذاران مسجد هدایت با سایر مساجد بلحاظ سن ونوع لباس تفاوت داشتند با کنجکاوی می نگریستند, درمواردی که آیت الله طالقانی بازداشت وغیبت داشتند, مرحوم آیت الله سید ابوالفضل زنجانی, برادر کوچکترمرحوم آیت الله سید رضا زنجانی, به امامت نمازدر مسجد هدایت, می پرداخت که مورد احترام واستقبال دانشجویان بودند.

۵-  دکترابراهیم درموسسه “کی بی سی” ( شرکت برادران خسروشاهی) مشغول شده بود که شش برادرتاسیس کرده بودند درابتدا کارخودرا با ورود و فرش چند قلم از داروهای یک کمپانی امریکائی شروع کرده بودند و سپس به سرمایه گذاری برای تولید داخلی پرداختند و کارخانه ای به اسم “تولید دارو” را بنیانگذاری کردند و مقارن موقعی بود که من درآن موسسه استخدام شدم ؛ دکتر یزدی  همان طورکه گفته شد درسال ۱۳۳۹ به آمریکا مهاجرت کرد ولی من به کار درهمان موسسه  ادامه دادم تا اواخر سال ۵۳ که وسیله ساواک دستگیر و روانه زندان شدم. جادارد اضافه کنم که بنیانگذاران موسسه, مردمی بودند میهن دوست با کیفیت های مدیریتی پیشرو و معتقد به توسعه اقتصادی کشور, روزیکه من ناچاربه ترک آنجا شدم , شرکت برادرن خسروشاهی تبدیل شده بود به شرکت سرمایه گذاری البرز مجهز به ۲۸  کارخانه تولیدی داخلی با پرسنلی در حدود چهار هزارنفر در تهران و شهرستانها و عرضه کننده قریب پانصد محصول, پس ازانقلاب که تب ملی کردن بالا گرفته ودشمنی کور با هر سرمایه دار مد روز شده بود؛ یکی ازبرادران  خسروشاهی, بامن تماس گرفت ومی‌گفت ما نسبت به سرمایه ای که موجب به وجودآمدن ورشد موسسه شده است ادعائی نداریم وخودرا مالک آن نمیدانیم زیرا که سرمایه اصلی موسسه وسیله وام بانکی ازمحل سپرده های مردم تامین شده است؛ تنها چیزی که خواستارآن هستیم و پیشنهادمی‌کنیم برای سرپا ماندن تاسیسات؛ دولت اجازه دهد به مدیریت آن به عنوان حقوق بگیردولت به کارادامه دهیم, من این تقاضای منطقی اور ا به دکترمحمود احمدزاده, وزیرصنایع دولت موقت درمیان گذاردم, اوکه ازدوستان نزدیک من بود گفت مهدی جان, تو مگر نمی دانی دولت ازاین بابت تا چه حد تحت فشارهمه جانبه قراردارد,و متاسفانه چاره ای نیست وافزود توچون خود دراین موسسه سال ها کارکرده ای پنج نفرازمدیران قابل موسسه را معرفی کن تا احکام مدیریت آنها صادرشود که انجام دادم ولی این سرنوشت غم انگیز فقط به شرکت سرمایه گذاری البرزمنحصر نمیشد بلکه فاجعه ای بود که سرنوشت بسیاری ازصنایع میهن را رقم زد.

۶- تبعید یانفی بلد, باهجرت متفاوت است وعامل اجباردرآن نهفته است و حال آنکه عامل هجرت اختیاراست و پشتوانه آن اراده شخصی است, بنظر میرسد منظوردکتر یزدی ازتبعید بدین جهت بوده است که اوپس ازهجرت به امریکا؛ در صورت بازگشت, با خطر جدی بازداشت روبرو بود. درسال های شصت؛ فرار بمنظور حفظ جان انجام میگرفت و فراریان باید خودرا تسلیم سرنوشت نا روشن می کردند؛ اینکه کجا میروند مهم نبود؛ غالبا بمنظوراحتیاط یک کپسول سیانورهم زیرزبان داشتند؛ چگونه میتوان آنرا تعریف کرد؟ هجرت یا تبعید ؟نمیدانم.

۷-   درنهضت ملی شدن صنعت نفت, نشریات حزب توده دکترمصدق را بعنوان عامل امپریالیسم امریکا معرفی می کردند.

۸-  در روزهائی که بختیارنخست وزیر بود,مردم به اعتراضات وراه پیمائی ها همچنان ادامه می‌دادند وخواسته خود را با فریاد منعکس میساختند: بازرگان بازرگان  نخست وزیرایران ؛ و روشن بود بختیار شانسی برای ماندن ندارد.


مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.