این رفتار شاخصه کنش بسیاری از ایرانیان است . نیمی از آنها در عمل هم چون خاتمی رای دادهاند. غرض واکاوی و تشریح شاخصههای فرهنگی ای است که این سوژهها در آن می رویند و به کنشی مطابق با آن بستر دست میزنند .
به آن که آرزوی مرگش را داری بگو ما که از اول مخلص شما بودیم!
پیش سخن
این که آقای خاتمی در انتخابات اخیر مجلس ناگاه به پای صندوق رای رفت واکنشهای متفاوتی را در پی داشت از اصلاح طلبانی که بنا بر همان مشی دوگانه همیشگی این کار را دارای رمز و رازی و حکمتی و در نهایت برکتی دانستند تا آنهایی که از این کار به شدت ابراز شگفتی و یا تاسف نمودند.
نگارنده در این نوشته در پی واکاوی رفتار یک شخص نیست،چرا که معتقد است این رفتار شاخصه کنش بسیاری از ایرانیان است که به وضوح می توان دید. حد اقل نیمی از آنها در عمل نیز چون خاتمی رای دادهاند. غرض واکاوی و تشریح شاخصههای فرهنگی ای است که این سوژهها در آن می رویند و به کنشی مطابق با آن بستر دست می زنند.
بدیهی است این نوشته سر سازگاری با گفتمان روانشناسی ندارد و در تحلیل رفتار، روانشناسی را به شدت نا توان میداند و دروغ پرداز و بر این است که در این مورد روانشناسی با پوشاندن مولفههای ساختاری و اجتماعی مسئولیت را از دوش فرهنگ و جامعه بر می دارد و بر گرده فرد مینهد و چون فرد نیز گرده ای چون البرز ندارد و طاقتی چون سنگ بنا بر این هم خطایش پذیرفتنی تراست و هم بخشیدن آن آسان تر .
آنچه که می آید بدون تردید مناقشه بر انگیز است چرا که از یک سو با نشتری دردآور به سراغ “خویشتن”آمده و از سوی دیگر از لحاظ روشی نیز میتوان این ایراد را بر آن وارد کرد که “کدام خویشتن” ؟ وقتی میگوییم ایرانی کدام ایرانی عرب یا فارس ترک یا بلوچ ؟ در کدام منطقه شمال یا جنوب؟ و پرسشهایی از این دست. هر چند پاسخ به این پرسش در این مجال نمیگنجد و بحثی است در حوزه فلسفه روش. اما کوتاه سخن این که پیش فرض این پژوهش این است که فرهنگ را ساختاری است واین فرهنگ در عین تکثر از وحدتی برخوردار است و در عین بی نظمی از نظمی پایا حکایت میکند. از این رو شناخت و فهم آن ممکن است.چه بسا اگر این نقد روشی را وارد بدانیم اصولا هیچ فهمی ممکن نخواهد بود چرا که وقتی درباره دو نفر نیز سخن میگوییم میتوان پرسشی بدین گونه طرح کرد که کدام انسان و کدام رفتار و…
با توجه به آنچه آمد خاتمی بهانه ای ست برای نگریستن به “من”منی که در فرهنگ میروید و میبالد و میمیرد.
***
ابهام در منش و کنش:پیش از انتخابات با این که گفتگوهایی بود در مورد شروط خاتمی اما وی هرگز به طور صریح در خصوص انتخابات نظر خود را ابراز نکرد و این البته نکته تازه ای نیست در هنگام حکومتش نیز در بزنگاههای مختلف که ابراز نظری شفاف ضرورت اخلاقی داشت او سکوت پیشه میکرد تا آنجا که برای این که نشان دهد کیهانی نیست به طور نمادین از این روزنامه شکایت کرد تا به طور سمبلیک نشان دهد که اگر چه سخنان او را کیهان هم تیتر میزند اما او با آنها دلی ندارد. و یا هنگاه ترور حجاریان یا استیضاح نوری و یا انتخابات مجلس از موضع گیری صریح عاجز ماند و در نهایت کشتی شکست خورده اصلاحات را با خیل آرزومندانش به گل نشاند .در رفتار روزمره و غیر سیاسی این گونه رفتار کردن متن کنش ما را تشکیل میدهد هر چند منطق جامعه محافظه کاری است اما در این شیوه از زندگی مخصوص به ما نوعی عدم شفافیت حاد به راحتی قابل دیدن است. هرگز قبل از انتخابات نمیتوان فهمید که به چه کسی رای میدهند و حتی آنان که ابراز میکنند نیز اعتمادی را بر نمی انگیزند.در دعواهایی که در دادگستری مطرح میگردد بزرگترین معضل یافتن شاهد است . در صورتی که بسیاری در آن صحنه حاضر بودهاند . اما کمتر کسی حاضر به شهادت دادن میشود . چرا که بر این است که این شهادت منافع آنی او را به خطر میاندازد . در اینجا حقیقت به عنوان یک ارزش به محاق میرود و مصلحت جای آن را میگیرد، چه بسا دعواهایی که به دلیل نبود شاهد در آن جای طرفین عوض میگردد . حق به ناحق میرسد. منفعت فردی بر منفعت عمومی و در نهایت حق دیگری ارجحیت دارد و فرهنگمند این فرهنگ “من ” را مرکز ثقل جهان میپندارد و بر این است که همه چیز باید حول من شکل بگیرد.البته این من نیز لایه لایه است؛ من،خانواده، فامیل و همشهری و… بنا بر این” انسان فی نفسه” در کنج میماند و طایفه و قبیله و خانواده و… او را تعریفی دوباره میکنند و رخصت بروز میدهند. از این رو فهمیدن نظر واقعی مردم در مورد مسایل مناقشه برانگیز و حتی حیاتی به سادگی نیست . درآمد مردم و وضع کارشان و معاملات اقتصادیشان و… معمولا پوشیده میماند . میلیاردری در موقع نظر سنجی در خصوص یارانهها چونان از فقر خود مینالید که جزء صدکهای اولیه یارانه بگیر تعریف شده بود و سرمایه دار بودن او برای دور و بریها نیز از شواهدی چند قابل تشخیص بود و الا به هیچ وجه نشانه واضحی در آن خصوص وجود نداشت.
با دیگری دشمن کیشانه برخورد نمیکند حتی با دشمناش نیز دوست است، اما در دل آرزوی روزی را دارد تا تسمه از گردهاش بکشد. در جریان درگیریهای جنبش سبز عکسهایی رسانهای شد که گواه رفتار فرهنگی ما نیست. عکسی که در آن زنی از این که ماموری مورد ضرب و شتم قرار بگیرد جلوگیری میکند. این تصویر جلوه واقعی فرهنگ ما نیست چرا که گوشهای از این تصویر نادیده مانده است، چرا که مامور مورد نظر قبل از آن به شدت مضروب شده است . اگر ماموران از مردم در امان میماندند به علت روحیه رئوف و حقوق بشری مردم نبوده و نیست بلکه بدان علت است که این خلق به خیابان آمده آن توان را ندارد تا دشمنش را به زمین بزند . بنا بر این با او دلسوزانه و برادرانه برخورد میکند تا در امان بماند. در صحنههایی که ماموری تنها در چنگ تظاهرات کنندگان میافتاد به خوبی میشد واقعیت این فرهنگ را دید. از این رو شجاعت مقاومت در حدی نیست که بتوان با آن در برابر نیروی مهاجم مقاومت کرد، اما این ضعف اخلاقی به عنوان ضعف نمود پیدا نمیکند بلکه فرهنگ با ساز و کاری درونی از آن نقطه قوت میسازد . ایدههایی از این دست که این جنبش ضد خشونت است و برای سازش آمده و حتی اگر بر علیه آن خشونت به کار برود با دستانی باز مهاجمان را در آغوش میکشد فرآیندی است که نقطه ضعف را به عنوان نقطه قوت جلوه میدهد. خاتمی نیز زمانی گفته بود به دنبال قهرمان نباشید خود قهرمان باشید. او خود شجاعت و جسارت قهرمان شدن را نداشت (او حتی نتوانست رییس “جمهور” مردم باشد چه رسد به قهرمانشان) .و از سویی نمیخواست این نقطه ضعف خود را بپذیرد از این رو سعی کرد تا آن را به نقطه قوتی تبدیل کند. در صورتی که قهرمانان زاییده تاریخ و جامعهاند و به دلخواه نمی آیند که به دلخواه بروند “منطق وضعیت” قهرمانان را به دنیا می آورد، و از آن گریزی نیست، تا شرایط اجتماعی عوض نشود این استعداد از میان نمیرود . تا زمانی که زندانی هست و داغ و درفشی، کسانی سحابی میشوند و زید آبادی و کسانی ابطحی و عطریانفر و کسانی سعید مرتضوی و سعید امامی . شان زندانی و زندانبان یکی نیست و جامعه این فرق گذاریها را میفهمد و از این روست که به کسانی اعتباری بیشتر میدهد و آنان قهرمان میشوند. اما مهم این که توده جامعه نه قهرمان است و نه با قهرمانان پیوند استواری برقرار میکند . کوهپایهها برای توجیه خود قلهها را در ابر میپوشانند تا بگویند” همه” ما هستیم. در ادبیات عامیانه به کرات میتوان سخنانی از این دست را شنید که تظاهرات کنیم برای که؟ به زندان برویم که چه بشود ؟یک عده دارند میخورند و میچاپند هر کس برای مقابله با آنها به زندان برود عقلش کم است . چه کاری از دست کسی بر میآید؟ اینهایی که زندان میروند فقط زندگی خودشان را خراب میکنند. برو دنبال زندگیات بالاخره عمر اینها هم سر میرسد و… بنا بر این این نوع محافظه کاری و برخورد همراه با مدارا با قدرت و صاحبان زور خصیصه فرهنگی ماست. دیگری برای این تحمل نمیشود که حق زندگی و بودن دارد بلکه برای این تحمل میگردد که توان مسلط شدن بر او وجود ندارد.
عدم صلابت و تصمیم قاطع خصوصیت فرهنگی ای است که چه بسا به واسطه استبداد در فرهنگ ما ریشه دوانده است. در میان مردم به ندرت بتوان کسانی را یافت که حاضر باشند رابطه خود را با دیگری چنان خراب کنند که کمتر امیدی به بهبود آن باشد، حتی در هنگام خصومت نیز راهی برای برگشت باقی میگذارند .چرا که بر اینند که ممکن است از طرف حریف به آنها آسیبی برسد. خاتمی نیز در برخورد با مخالفانش به خوبی نشانه این خصیصه است . با هیچ کس دشمن نیست در عین حال که دوستانش با غیر دوستانش با هم تفاوت دارند، در کنار جنتی عکس یادگاری میگیرد و با احمدی نزاد هم آغوش میشود و در خفا از آنها گلایه نیز میکند. موضعش با رهبری هرگز مشخص نیست و رابطه آنها هیچ گاه شفاف نمیگردد . البته این نوع رفتار توسط کنشگر توجیه و چه بسا پاکیزه نیز میگردد، چنان که با دستگاهی نظری نیز از آن حمایت میگردد .نوعی تزویر و ریا کاری و نان به نرخ روز خوری نام «آزادی و لیبرال بودن» به خود میگیرد، گویی تعامل با هر کس و به هر شکل و پذیرفتن دیگری در هر قامتی خصیصه مثبتی است . این که احمدی نژاد از حامیانش حمایت میکند در فرهنگ ما تعجب برانگیز است .چرا که قاعده این است که او باید در بزنگاه آنها را قربانی کند تا منافع خودش پایدار بماند. و وقتی بر روی وزیر اطلاعات پافشاری میکند حیرت انگیز است .چرا که واقعیت فرهنگی ما در قامت خاتمی متبلور است که جسارت پشتیبانی از وزرایش را ندارد و با اختیار کردن پرستیژ یک انسان دموکرات و با فرهنگی انسانی برداشتن آنها را حق مجلس میداند ومحترمانه دیگران را برای ماندن خود قربانی میکند و از این قربانی غذایی برای خیر خدایان میسازد.
خودشیفتگی و بر صدر نشاندن خویش نیز دیگر خصیصهایست از ما، نوعی اعتماد به نفس و برتر دیدن خود نسبت به دیگران در فرهنگ رایج به چشم میخورد،که ارتباط چندانی با تبلیغات حکومت ندارد . دیگری هر کس که باشد در نگاه اول برای صاحبان این فرهنگ جذابیت دارد و “من” برابر دیگری غربی نوعی حس حقارت نیز دارد . اما این فرو تر بینی به سرعت جای خود را به خود شیفتگی ای پوشالی میدهد، به این ترتیب که در مواجهه با وجودی که احساس ترس و حقارت در سوژه ایجاد میکند او نیز با به کار گرفتن سیستمی دفاعی با تخریب “دیگری” خود را برتر از او مینشاند و به این ترتیب راه تعامل را میبندد .اندک خود را بسیار جلوه میدهد و بسیار دیگری را آلوده میکند تا راهی برای نفس کشیدن خود باز کند. موضع خود را نه تنها حقیقت میداند بلکه آن را تئوریزه میکند و پرورش نیز میدهد. خاتمی در برابر دانشجویان که معترض کار خطای او بودند گفت دیگرانی میایند و عمل میکنند و شما نتیجه عمل آنها را میبینید. گویی او همه بد عمل کردنهای خود را بهترین کنش ممکن میدانست و با مقایسه خود با اسفل السافلین میخواست حقانیت خود را به چهره بکشد.
در فولکلور حکایتی هست که :هر وقت خواستی زنت را بزنی از گوشه چشمش بزن چرا که هر کس ببیند نمیگوید دستش بشکند بلکه میگوید خدا را شکر که به چشمت نخورده و کور نشده . این نوع نگاه ویژگی فرهنگی ما در داوری نیز هست که خاتمی به خوبی آن را فهمیده بود و همین خصوصیت است که هنوز هم او را محبوب میگرداند و عده ای مرید اویند و برای هر رفتارش قصه حسین کردی سر میدهند.
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است